پارت ۵
زاویه دید :ایو
یعنی واقعا خودش بود؟ باورم نمیشد؟ اون کی بود؟ اینجا چکار میکرد ؟ ناخوداگاه به سمتش رفتم ، یهو یه نفر دستمو گرفت . جان بود ، اصلا تو این عالم نبودم ، یادم رفته بود که جان صدام زده بود .
من من کنان گفتم: جان…تو اینجایی…خوشحالم…خوشحالم که دیدمت
اینا حرف دلم نبود، کل حواسم پیش اون پسر بود ، از دیدن جان نه خوشحال بودم نه ناراحت ، الان فقط دلم میخواست به اون پسر نزدیک شم.
-جان:به چی نگاه میکنی؟
+آیو: ها؟!چی؟!هیچیی…عه..میگم..اون پسری که اونجاست…کیه؟…منظورم اینکه تاحالا ندیدمش
-جان: اون!؟نمیدونم منظورت کدومشونه؟
+آیو:همون پسری که موهای خرمایی داره و یه دست کت و شلوار مشکی تنشه
-جان: اها سونگ هو رو میگی؟!
+آیو:سونگ هو!!؟پس اسمش سونگ هوعه
اروم زیر لب گفتم : چه اسم قشنگی…
-جان:چیزی گفتی؟
+آیو:چی؟..نه…
-جان: اون یه دکتره
+آیو:دکتر؟اینجا چکار میکنه؟
-جان:گمونم دوست صمیمی مایکه (مایک پسر کسیه که اون جشن برزگ رو گرفته) راستش من هم تا حدودی باهاش رفیقم ، دکتر خوبیه ، اون همکار داییته
+آیو: جدی میگی؟صبر کن اونا دارن چکار میکنن؟
-جان : سونگ هو عادت داره با تردستیهاش مردمو سرگرم میکنه … درکل ادم شوخیه به خاطر همینه که اکثر بیماراش باهاش حال میکنن، میخوای بریم از نزدیک ببینیم ؟ انگار از اجراش خوشت اومده . شاید بدنباشه ازش درخواست کنم بیاد توی مراسم عروسیمون اجرا کنه،
اینارو که گفت یه لبخند از روی غرور و افتخار رو لباش نشست انگار که چیز مهمی رو فهمیده بود ، جان همیشه آدمی بود که به کاراش افتخار میکرد، حقم داشت اون توی تمام پروژه هاش موفق بود و اگر اینطور نبود هرگز بابام اجازه نمیداد باهاش ازدواج کنم. جان دستمو گرفت و گفت:بیا بریم از نزدیک ببینیم .
سونگ هو یه کلاه شعبده بازی توی دستش داشت و اونو به همه نشون داد تا ثابت کنه داخلش خالیه ،
+سونگ هو: خوب عزیزان ، همتون خوب دیدین که توی کلاه هیچی نبود ،
خیلی اروم دستشو توی کلاه فرو برد ، همه چشم ها به اون بود، در کمال تعجب یه کبوتر رو از توی کلاه کشید بیرون ، همه از شدت خوشحالی فریاد کشیدن و سونگهو رو تشویق کردن ، نمایش جالبی بود ، یهو متوجه شدم نگاه سونگهو به ماست ، قیافش جوری بود که انگار از دیدن ما متعجب شده ، اما اون داشت به من نگاه میکرد یا جان ؟ نگاهشو از ما گرفت ، رو به جمعیت کرد و با لبخند گفت:این تازه اول ماجراست…
یهو پرنده رو به سمت هوا پرتاب کرد، یکم بعد از دور شدن پرنده ، با علامت سونگهو یه صدایی مثل صدای ترقه توی سالن پخش شد ، پرنده ناپدید شد و تبدیل به تعداد زیادی کارت ورق شد ، کارت های ورق همه جا پخش شدن ، مردم متعجب و هیجان زده مشغول جمع کردن ورقه ها شدن ، به کارتی که زیر پای من افتاده بود خیره شدم ، خم شدم و اونو بلند کردم . کارت دل بود ، یه قلب قرمز بزرگ وسطش بود . سونگهو رو دیدم که به سمت من اومد ، هول شدم و چند قدمی عقب رفتم .
به جان توجهی نکرد ،به چشمام زل زده بود ..چشماش درخشش خاصی داشت … یه چیزی توی نگاهش بود … حس کردم زمان متوقف شده .. یهو سکوت شکست.
+سونگهو : میتونم کارتتونو بگیرم؟!
دستشو به سمتم دراز کرد ، نگاهی به کارت انداختمو و اونو بهش دادم . کارت رو انداخت داخل کلاه و بار دیگه داخل کلاهو به همه نشون داد ، خالی بود . پس کارت کو؟ یه بار دیگه دستشو داخل کلاه برد اما ایندفعه یک شاخه گل سرخ زیبا بیرون اورد ، اون رو رو به من گرفت ،
+سونگهو : تقدیم به زیباترین بانوی جشن..
گل رو گرفتم و محو لبخندش شدم… چه لبخند دلنشینی داشت . دوست داشتم ساعتها بهش خیره بشم .
صدای جان منو از عالم رویاهام کشید بیرون
-جان: سونگهو نمایشت عالی بود .. واقعا یکی از بهترین نمایشایی بود که دیده بودم ، فک کنم نامزدم هم خوشش اومده درست نمیگم ایو ؟!
هول شدم
+آیو:..ام…درسته
-جان : اوه خدای من تو آیو رو نمیشناسی بهتره که معرفی کنم ، این خانم همسر ایندم هست
+آیو : میتونین آیو صدام برنین ، نمایشتون خیلی تماشایی بود.
-سونگهو : خوشحالم که خوشتون اومده
دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم ، بیشتر بشناسمش ، اما انگار زبونم قفل کرده بود ، چی باید میگفتم . تا به حال همچنین احساسی نداشتم ، این چه حسی بود؟!
یکدفعه حس کردم زیر پام داره میلرزه ، چم شده بود؟بدنم به لرزه افتاده بود؟به بقیه نگاه کردم همشون پریشون بودن ، لرزه شدت گرفت ، زمین لرزه بود . پاهام سست شده بودن نمیتونستم حرکت کنم ، همه داشتن فرار میکردن ، حتی جان رو میدیدم که تا جایی که میتونست سرعت میرفت ،خشکم زده بود. پیشگو گفته بود یک ماه و نیم دیگه میمیرم ، یعنی اشتباه کرده بود؟ من نمیخوام بمیرم..
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
🔥6👍1😍1
ادامه پارت ۵
لوستر کوچیکی بالای سرم بود ، داشت تکون میخورد، چرا نمیتونستم حرکت کنم ، شوکه شده بودم و فقط اشک میریختم ، نگاهم به لوستر افتاد داشت میوفتاد ، کارم تموم بود ، چشمامو بستم ، اما یکدفعه دوتا دست رو روی بدنم حس کردم ، منو کشید کنار ، چشمامو باز کردم اولش چشمام نمیدید، یه نفر بازوهاشو دور بدنم حلقه کرده بود و مستقیم به چشمام خیره شده بود ، ناخوداگاه دستمو روی شونه هاش گذاشتم ، ترسیده بودم ، اینقد نزدیکش بودم که راحت گرمی نفس هاشو حس میکردم ، از بدن ماهیچه ای که داشت میشد حدس زد که یه مرد بود ، تاری دیدم از بین رفت، بالاخره تونستم ناجیمو ببینم ، باورم نمیشد ،
اون سونگهو بود…❤️
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
😍6
برای احترام به فندوم Day6 فعلا موزیک ویدیورو نمیذاریم برای بازدید یوتیوب
❗️شمام بازدید بزنین حتما
🔗Link YouTube
#Pic
💥@yooxyoo💥
❗️شمام بازدید بزنین حتما
🔗Link YouTube
#Pic
💥@yooxyoo💥
❤24🕊2🔥1🥰1😍1