20240206_190055.jpg
221.6 KB
❤10🔥3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حس کردم خیلی وقته تو کانال رمان نداریم👀
تیرز رمان جدیدی که میخوایم تو کانال بزاریم🥺
امیدوارم دوسش داشته باشید🤍
اسم رمان: آخرین حامی من❤️
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
تیرز رمان جدیدی که میخوایم تو کانال بزاریم🥺
امیدوارم دوسش داشته باشید🤍
اسم رمان: آخرین حامی من❤️
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
🔥10
پارت ۱
زاویه دید:آیو
امروز هم یه روز حوصله سربر دیگه بود که باید میگذشت . از همه چی خسته بودم . دانشگاهم ، دوستام ، روزای تکراری . زندگیم هیچ هیجان خاصی نداشت . همه فکر میکردن من جز خوشتبخت ترین دخترای دنیام فقط چون پول داشتم یا شایدم چون به بهترین دانشگاه کره میرفتم یا شایدم چون نامزد داشتم و قرار بود بزودی عروسی کنیم ولی اینطور نبود ، من احساس خوشبختی نمیکردم . نه به خاطر اینکه کلی غم و غصه داشتم تو زندگیم ، فقط احساس خوشبخت بودن نمیکردم ، هیچ هدفی توی زندگیم نداشتم ، هیچ چیزی منو خوشحال نمیکرد و منتظر هیچی نبودم. انگار فقط نشسته بودم یه گوشه که زندگیم تموم شه . برعکس خودم مادر و پدرم خیلی به آیندم امیدوار بودن . پدرم هرروز از ارزوهاش درباره نوه اش (که میشد بچه اینده من) میگفت و مادرم هم مدام دنبال پیشرفت من بود. از بچگی همینطور بار اومده بودم ، هیچوقت دنبال رویاهای خودم نرفتم و همیشه عین رباتی بودم که خواسته های پدر و مادرشو اجرا میکرد ، حتی الانم داشتیم به اصرار مامان میرفتیم پیش پیشگوی پیر . پیشگو از اون ادمای عجیب سئول بود. کل پیشگویی هایی که کرده بود درست از اب دراومده بودن و کل شهر به قدرت پیشگو باور داشتن . مادرم یه چند ماهی بود که دنبال فرصتی بود تا بتونه پیشگو رو ببینه ولی خو وقت گرفتن پیش اون زن پیر از دیدن رئیس جمهور هم سختتر بود اما الان مامانم موفق شده بود و با کلی شور و ذوق داشت منو میبرد پیشش تا ایندمو براش پیشبینی کنه . خودم به شخصه هیچ علاقه ای به دیدن اون پیرزن نداشتم ولی طبق معمول هیچ اعتراضی نکردم و دنبالش رفتم .
به در خونه پیشگو رسیدیم . یه کلبه قدیمی بود . تقریبا هیچ در و پیکری نداشت . اما کلی ادم تو خونش ریخته بود. اینهمه ادم به خاطر دیدن اون اینجان؟ حواسم به علامتای عجیب و غریبی که به در و دیوار خونش آویزون بود پرت شد . نوشته های قرمز رنگ روی کاغذهای زرد . خیلی جادویی بود . ادمو یاد فیلما مینداخت .
بعد ازکلی صبر کردن نوبت ما رسید که بریم داخل .
پیشگو نشسته بود و چشماشو بسته بود
پیشگو: اومدی اینجا آینده دخترتو پیشبینی کنم؟
(برگام ریخت..به مامانمم نگاه کردم انگار اون بیشتر از من تعجب کرده بود)
مادر: اااااام…..راستش..اره
پیشگو:بیا نزدیکتر بشین دخترم
ازش میترسیدم شبیه نامادری سفیدبرفی بود ولی مجبود بودم ، رفتم کنارش . دستمو گرفت . دوباره چشماشو بست و زیر لب چیزایی رو زمزمه کرد که نفهمیدم . بعد دوباره چشماشو باز کرد و به دستم خیره شد . یهو چشماش گشاد شد. انگار چیز شوکه کننده ای دیده بود که نمیتونست بگه . یه نگاه به من کرد و دستمو گذاشت زمین
بعد چند دقیقه گفت : متاسفم که اینو بهتون میگم
دخترم اما به نظرم بهتره اینو بدونی …..تو….یکی دوماه دیگه بیشتر زنده نیستی
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
😍8👍3😢1
پارت ۲
زاویه دید:آیو
همه چی مثل یه کابوس بود. باورم نمیشد ، نمیتونیتم باور کنم . چرا باید بمیرم؟امکان نداشت . شوکه شده بودم ، دلم میخواست سرش داد بزنم و ازش بپرسم چرا من؟ اما انگار زبونم از کار افتاده بود . نگاهی به مامانم کردم ، رنگش پریده بود ، زیر لب پرسید : منظورت چبه؟ یعنی چی دخترم میمیره؟ چی داری میگی؟مطمئنی درست دیدی؟(با دستای لرزونش دستامو گرفت و روبه پیشگو گرفت) درست نگاه کن، به بار دیگه نگاه کن .. لطفا…. لطفاااااا
یهو اشکاش سرازیر شد . دستمو ول کرد و رو صورتش گذاشت . پیشگو گفت : خیلی متاسفم ..این یه واقعیته که باید بپذیری … تنها کاری ک ….تنها کاری که از دست من برمیاد ….اینکه بهت بگم چه روزی میمیری تا شاید.. شاااید بتونی ازش جلوگیری کنی
تو چشماش زل زدم و سکوت کردم
پیشگو : تاریخش ۱۵ اگوست .. تقریبا یک ماه و بیست روز دیگه
با رنگی پریده نگاهش کردم . هنوز داشت میگفت من قراره بمیرم . نمیخواد حرفشو عوض کنه؟ من واقعا میمیرم؟ من هنوز کلی ارزو دارم…یهو رفتم تو فکر…واقعا ارزویی دارم؟به آرومی از پیشگو پرسیدم: چجوری میمیرم؟پیشگو گفت: متاسفم دخترم اما اینو نمیدونم
حالم لحظه به لحظه داشت بدتر و بدتر میشد، حالت تهوع داشتم . چرا من؟؟ از جام بلند شدم و به سمت در رفتم .
مادر: کجا میری؟
ایو: حالم خوب نیست
پیشگو داد زد: صبر کن
یه لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم
پیشگو: قبل از اینکه بمیری یه اتفاق دیگه توی زندگیت میوفته…
حرفشو قطع کردم و گفتم: دیگه مهم نیست
پیشگو: حتی اگه اتفاق خوبی باشه؟ نمیخوای بدونی؟
ایو: حتی اگه قشنگترین اتفاق هم باشه مهم اینکه زیاد دووم نمیاره
اینو گفتم و بدون توجه به حرفای مامانم و پیشگو اونجا رو ترک کردم .
بدون اینکه متوجه اتفاقات اطرافم بشم زمان داشت میگذشت . باورم نمیشد . هزار جوور فکر و خیال توی ذهنم بود . چجور میمیرم ؟ چرا میمیرم ؟ بعد از من چه اتفاقی برای خانوادم میوفته ؟ یهو یاد حرفی که توی خونه ی پیشگو به خودم زدم افتادم … ارزو…. رویا… ایا من ارزویی داشتم؟ همیشه منتظر گذر زمان بودم ، همیشه منتظر بودم که بمیرم چون احساس خوبی نداشتم ، اما الان چرا ناراحتم ؟ انگار یه حس پوچی دارم ، شاید بهتر باشه قبولش کنم و منتظر مرگ بمونم ، مرگ….سرم درد میکرد.. شاید بهتر بود برم خونه
رسیدم خونه ، خانم گو مثل همیشه مشغول مرتب کردن خونمون بود. بی سر و صدا به سمت اتاقم رفتم . فایده این همه پول و ثروت چیه وقتی که نمیتونم بیشتر از یه ماه دیگه زنده بمونم؟ مامان هنوز برنگشته بود . معلوم بود حال اونم تعریفی نداره
سرمو روی بالشم گذاشتم و کم کم به خواب رفتم..
«من و جان طبق معمول توی کافه نشسته بودیم ، نوشیدنی مورد علاقمو سفارش داده بودم و منتظر بودم که اماده شه ، فضای کافه خیلی دلنشین و باز بود ، ادم احساس سبکی میکرد، جان مثل همیشه لبخندی رو لباش بود و داشت درباره تاریخ ازدواجمون بحث میکرد . همه چی خوب بود تا اینکه چشمم به اون افتاد . یه پسره داشت از دور ما رو نگاه میکرد . یه پسر با مو و چشمایی خرمایی رنگ ، به ما زل زده بود . انگار میشناختمش ولی یادم نمیومد کیه . حس عجیبی داشتم انگار…. انگار….انگار چیزی که مدتها گم کردم دست اونه یه حس خیلی عجیب یه حس..»
یهو از خواب پریدم … بازم اون بود…. همون پسر…
همون پسر عجیبی که چند سال پیش خوابشو دیدم… خودش بود…اما اون کی بود؟
#رمان
#آخرین_حامی_من
✨@yooxyoo✨
😍4🔥1
پارت ۳
زاویه دید: آیو
از جام بلند شدم ، سعی کردم به خواب عجیب دیشب فکر نکنم ، پنجره رو کنار زدم ، مثل همیشه بود ، خونه ی ما وسط شهر سئول بود ، بهتر بگم، بهترین نقطه ی سئول ،همه چی رو میتونستی ببینی، از ساختمونای بلندی که سر به فلک کشیدن تا اون گدایی که با اون لباس سبز رنگ ژولیدش دستشو دراز کرده بود و کمک میخواست . هرکسی توی این دنیا قصه ی خودشو داشت ، هرکسی غم خودشو داشت ،داستان خودشو داشت ، به اندازه تک تک ادمای روی کره زمین قصه واسه تعریف کردن هست، اما این داستان من بود ، داستان دختری ک همه به ظاهر زندگیش حسودی میکردن اما هیچ کس از پوچی زندگی اون خبر نداشت ، داستان زندگی ای که چند وقت دیگه به پایان میرسد..…
دستمو به سمت صورتم بردم ، صورتم خیس بود. داشتم گریه میکردم!! بی اختیار…فوری صورتمو پاک کردم تا کسی نبینه . نمیخواستم باعث ناراحتی کسی بشم . همیشه همین بودم ، یه ادم درون گرا که ترجیح میدادم خودم تنهایی درد بکشم اما کسی رو ناراحت نکنم .
یکدفعه در اتاقم باز شد ، مامانم بود
-مادر:دختر گلم بیدار شدی؟ بیا پایین برات صبحونه اماده کردم، همه منتظر توییم
+آیو: خودتتت واسم صبحونه درست کردی؟؟؟!
-مادر: اره بدو دست و صورتتو بشور که همه منتظرتیم
این کارش عجیب بود. مامان صبحونه درست کرده بود؟همیشه خانم گو اینکارا رو میکرد. همه منتظر منن؟؟باید بگم این از قبلی هم عجیب تر بود چون یادم نمیاد اخرین باری که باهم بودیم کی بوده ! پدرم اکثر تایمش رو توی شرکته و برادرم هم داره رو پروژه جدیدش کار میکنه ، مامان هم معمولا وقتشو با دوستاش میگذرونه . این واقعه عجیب بود که الان همه دور هم بودن و منتظر من !!
از پله ها رفتم پایین . میز قشنگی چیده بودن و همه نشسته بودن . که محض اینکه چشمشون به من افتاد یه جوری هول شدن و خودشونو جم و جور کردن .
-پدر: دخترم بیا اینجا بشین منتظرت بودیم
-داداشم:بیا اینو ببین همون شیرینی ایه که دوست داشتی….
همه شروع کردن به حرف زدن با من ، به چشماشون خیره شدم ، تو چشماشون یه حس ترحم خاصی بود ، تازه شصتم خبر دار شد که چه خبره ! بغض کردم . این وضعیت خفم میکرد، این حس ترحم ، این تغییر وضعیت ناگهانی ، این جو خفه کننده ، خون به مغزم نمیرسید . حرفاشونو نمیشنیدم . ای کاش مثل قبل باهام برخورد میکردن اینجوری کمتر یادم میومد که قراره بمیرم . دیگه تحمل نداشتم بیشتر از این تو خونه بمونم . خیلی سریع جاکتمو برداشتمو از خونه زدم بیرون . صدای مامان بابامو میشنیدم که داد میزدن و ازم میپرسیدن کجا میری . حال جواب دادن نداشتم ، یه پیامک واسه مامانم فرستادم و نوشتم«فقط میخوام یکم هوا بخورم»
دیگه بعد از اون چیزی نگفتن ، رفتن داخل و در رو بستن . اینم عجیب بود ، اونا هیچوقت ب من اجازه نمیدادن تنهایی جایی برم اما الان…. هر رفتاری که داشتن انگار باهام حرف میزد ، همشون یکصدا داشتن داد میزدن تو بزودی میمیری…
حتما باید میمردم که اینجوری دور هم جمع شیم؟
حتما باید میمیردم که باهم مهربون تر باشید؟
حتما باید میمیردم که اجازه بدید کاری رو که ارزوشو دارم انجام بدم؟
حتما باید میمردم؟؟؟…
راه میرفتم و به مردم نگاه میکردم ، اگه منم زمان مرگم رو نمیدونستم الان حالم این نبود ، واقعا اینکه ادم زمان مرگ خودش رو نمیدونه یه نعمته ، یه نعمت که کمتر کسی قدرشو میدونه
#آخرین_حامی_من
#رمان
✨@yooxyoo✨
❤5🔥3👍1