سئونگ هو💞
سردرد خیلی بدی داشتم سعی کردم چشمام رو باز کنم اولش نور خیلی بد چشمام رو اذیت میکرد برای همینم دوباره بستمشون و بعد یه مدت دوباره بازشون کردم چشمام که به نور عادت کرد از روی تخت بلند شدم اما درد وحشتناکی وجودم رو فرا گرفت و برای همینم مجبور شدم دوباره دراز بکشم حس میکردم تمام استخون هام خورد شده
دیان:بهوش اومدی؟خداروشکر.حالت خوبه؟
من:اره خوبم. ادوارد چی شد؟؟
دیان:از بین بردیش.یادت نیست
من:چطور از بین بردمش؟
دیان:مثل اینکه هنوز حالت زیاد خوب نشده باید بیشتر استراحت کنی
من:راستی اینجا خونه منه!!اینجا چیکار میکنیم؟؟اومدیم کره؟؟
دیان:اره دوهفته ای میشه که اومدیم
سئونگ هو:دوهفته؟؟یعنی من دوهفته بیهوش بودم؟؟اصلا چرا بیهوش بودم؟؟
دیان:اون روز تو ازمایشگاه انرژی زیادی از دست دادی برای همینم از هوش رفتی
من:تو ازمایشگاه چیکار میکردم؟
دیان:خودت کم کم یادت میاد راستی
سوهیون برات پرونده پزشکی جعل کرد و به همه گفت این مدت تو فرانسه توکما بودی. اینجوری از شر تمام دردسرهایی که ممکن بود به سرت بیاد خلاص شدی
من:چه فکر خوبی.دلیل خوبی برای زنده برگشتم از مرگ پیدا کردین؟
دیان:اره تازه الان همه تقصیر ها گردن مین سوئه البته اتهام بی خودی هم نیست اون غیرقانونی از کشور خارجت کرده
من:اره همه این دردسر ها به خاطر اونه اگه اون نبود شرایط انقدر وحشتناک نمیشد
دیان:البته اگه اون نبود تو اصلا دلتا نمیشدی و ادوارد مصیبت وحشتناکی به سر دنیا میاورد راستش تا حدودی این ارامش رو مدیون اون هم هستیم
من:اصلا یادم نمیاد چی شده توام با این حرفات بیشتر گیجم میکنی
دیان:اخریه چیزی که یادت میاد چیه؟
من:اینکه با سوهیون میخواستیم فرار کنیم
دیان:خب پس فقط اتفاقات ازمایشگاه یادت نیست. اشکال نداره خلاصه بخوام بهت بگم اینه که الان ادوارد اونی که باید از دستش فرار میکردین از بین رفته و هیچ خطری بزای داشتن یه زندگی عادی تهدیدت نمیکنه الان دیگه میتونی مثل قبل به زندگیت ادامه بدی مثل یه ادم عادی
من:یه زندگی عادی..... دلم میخواد کنار سوهیون داشته باشمش
دیان:همینجوری هم میشه ولی فعلا باید استراحت کنی تا حالت بهتر بشه
من:اره راستش خیلی خسته ام میخوام بخوابم
دیان:پس من میرم بیرون که تو بتونی راحت بخوابی
سوهیون♥️
به سمت خونه سئونگ هو رانندگی میکردم که دیان باهام تماس گرفت
من:سلام
دیان:سلام. یه خبر خوب برات دارم
من:سئونگ هو بهوش اومده🥹؟
دیان:اره باهوشیا
من:الان خودم رو میرسونم
قبل از اینکه بخواد چیز دیگه ای بگه گوشی رو روش قطع کردم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم
دیان🧛
چند دقیقه ای نشد که زنگ در به صدا دراومد و سوهیون اومد داخل
سوهیون:کجاس؟حالش خوبه؟
من:اره خوبه ولی الان نمیشه ببینیش
سوهیون:چرا؟
من:خوابیده
سوهیون:کی خوابید؟
من:تازه خوابیده بهتره بزاری یکم استراحت کنه یکم بهش زمان بده
سوهیون:برای چی مگه نمیگی حالش خوبه
من:چرا.خوبه فقط یکم زمان بیشتری نیاز داره کاملا خوب نشده
سوهیون:مشکلی براش پیش اومده
من:نه مشکل جدی نیست یکم سردرد و بدن درد داره که با استراحت خوب میشه
سوهیون:خب خداروشکر که جدی نیست
من:راستش اتفاقات اون روز رو فراموش کرده
سوهیون:منظورت چیه
من:هیچی از اتفاقات ازمایشگاه یادش نمیاد
سوهیون:خب این نگران کنندس؟
من:نه فقط یکم عجیبه چون حافظه خوناشام ها از بین نمیره اونا چیزی رو فراموش نمیکنن
سوهیون:خب اون روز سئونگ هو تو شرایط خوبی نبوده خیلی تحت فشار بوده بعلاوه اون با بقیه فرق میکنه
من:درسته ولی بازم
سوهیون:نمیخوام چیز دیگه ای بشنوم اون حالش خوبه و همین کافیه برام درضمن بعد از بهبودی کاملش میخوام یه مصاحبه براش ترتیب بدم که خودش خبر بهبودیش رو به بقیه بده
من: به نظر فکر خوبی میاد
Part44
💙فصل دوم💚
💙 #رمان_آوارگی 💚
🌖 @yooxyoo 🌙
سردرد خیلی بدی داشتم سعی کردم چشمام رو باز کنم اولش نور خیلی بد چشمام رو اذیت میکرد برای همینم دوباره بستمشون و بعد یه مدت دوباره بازشون کردم چشمام که به نور عادت کرد از روی تخت بلند شدم اما درد وحشتناکی وجودم رو فرا گرفت و برای همینم مجبور شدم دوباره دراز بکشم حس میکردم تمام استخون هام خورد شده
دیان:بهوش اومدی؟خداروشکر.حالت خوبه؟
من:اره خوبم. ادوارد چی شد؟؟
دیان:از بین بردیش.یادت نیست
من:چطور از بین بردمش؟
دیان:مثل اینکه هنوز حالت زیاد خوب نشده باید بیشتر استراحت کنی
من:راستی اینجا خونه منه!!اینجا چیکار میکنیم؟؟اومدیم کره؟؟
دیان:اره دوهفته ای میشه که اومدیم
سئونگ هو:دوهفته؟؟یعنی من دوهفته بیهوش بودم؟؟اصلا چرا بیهوش بودم؟؟
دیان:اون روز تو ازمایشگاه انرژی زیادی از دست دادی برای همینم از هوش رفتی
من:تو ازمایشگاه چیکار میکردم؟
دیان:خودت کم کم یادت میاد راستی
سوهیون برات پرونده پزشکی جعل کرد و به همه گفت این مدت تو فرانسه توکما بودی. اینجوری از شر تمام دردسرهایی که ممکن بود به سرت بیاد خلاص شدی
من:چه فکر خوبی.دلیل خوبی برای زنده برگشتم از مرگ پیدا کردین؟
دیان:اره تازه الان همه تقصیر ها گردن مین سوئه البته اتهام بی خودی هم نیست اون غیرقانونی از کشور خارجت کرده
من:اره همه این دردسر ها به خاطر اونه اگه اون نبود شرایط انقدر وحشتناک نمیشد
دیان:البته اگه اون نبود تو اصلا دلتا نمیشدی و ادوارد مصیبت وحشتناکی به سر دنیا میاورد راستش تا حدودی این ارامش رو مدیون اون هم هستیم
من:اصلا یادم نمیاد چی شده توام با این حرفات بیشتر گیجم میکنی
دیان:اخریه چیزی که یادت میاد چیه؟
من:اینکه با سوهیون میخواستیم فرار کنیم
دیان:خب پس فقط اتفاقات ازمایشگاه یادت نیست. اشکال نداره خلاصه بخوام بهت بگم اینه که الان ادوارد اونی که باید از دستش فرار میکردین از بین رفته و هیچ خطری بزای داشتن یه زندگی عادی تهدیدت نمیکنه الان دیگه میتونی مثل قبل به زندگیت ادامه بدی مثل یه ادم عادی
من:یه زندگی عادی..... دلم میخواد کنار سوهیون داشته باشمش
دیان:همینجوری هم میشه ولی فعلا باید استراحت کنی تا حالت بهتر بشه
من:اره راستش خیلی خسته ام میخوام بخوابم
دیان:پس من میرم بیرون که تو بتونی راحت بخوابی
سوهیون♥️
به سمت خونه سئونگ هو رانندگی میکردم که دیان باهام تماس گرفت
من:سلام
دیان:سلام. یه خبر خوب برات دارم
من:سئونگ هو بهوش اومده🥹؟
دیان:اره باهوشیا
من:الان خودم رو میرسونم
قبل از اینکه بخواد چیز دیگه ای بگه گوشی رو روش قطع کردم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم
دیان🧛
چند دقیقه ای نشد که زنگ در به صدا دراومد و سوهیون اومد داخل
سوهیون:کجاس؟حالش خوبه؟
من:اره خوبه ولی الان نمیشه ببینیش
سوهیون:چرا؟
من:خوابیده
سوهیون:کی خوابید؟
من:تازه خوابیده بهتره بزاری یکم استراحت کنه یکم بهش زمان بده
سوهیون:برای چی مگه نمیگی حالش خوبه
من:چرا.خوبه فقط یکم زمان بیشتری نیاز داره کاملا خوب نشده
سوهیون:مشکلی براش پیش اومده
من:نه مشکل جدی نیست یکم سردرد و بدن درد داره که با استراحت خوب میشه
سوهیون:خب خداروشکر که جدی نیست
من:راستش اتفاقات اون روز رو فراموش کرده
سوهیون:منظورت چیه
من:هیچی از اتفاقات ازمایشگاه یادش نمیاد
سوهیون:خب این نگران کنندس؟
من:نه فقط یکم عجیبه چون حافظه خوناشام ها از بین نمیره اونا چیزی رو فراموش نمیکنن
سوهیون:خب اون روز سئونگ هو تو شرایط خوبی نبوده خیلی تحت فشار بوده بعلاوه اون با بقیه فرق میکنه
من:درسته ولی بازم
سوهیون:نمیخوام چیز دیگه ای بشنوم اون حالش خوبه و همین کافیه برام درضمن بعد از بهبودی کاملش میخوام یه مصاحبه براش ترتیب بدم که خودش خبر بهبودیش رو به بقیه بده
من: به نظر فکر خوبی میاد
Part44
💙فصل دوم💚
💙 #رمان_آوارگی 💚
🌖 @yooxyoo 🌙
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلاااااام
دلم براتون تنگ شده بودا🥺🤍
دل شمام برای من تنگ شده بود!🥲
ببخشید که فعالیت نمیکردم🙂
#IAmNotRobot
#Edit #Video
🦋@yooxyoo🦋
دلم براتون تنگ شده بودا🥺🤍
دل شمام برای من تنگ شده بود!🥲
ببخشید که فعالیت نمیکردم🙂
#IAmNotRobot
#Edit #Video
🦋@yooxyoo🦋
😢12❤4
دیدم دلم نمیاد تنهایی لذت ببرم و درد بکشم🥺😌گفتم شما هارم شریک کنم🫢🥲
#pic
#RulerMasteroftheMask
🦋@yooxyoo🦋
#pic
#RulerMasteroftheMask
🦋@yooxyoo🦋
😢18❤1