Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبه کیوت و دیدنی سونگ هو به همراه پارک شین هه 😍😂
✅زیرنویس فارسی چسبیده
اینم عیدی کانال حتما ببینید🥰🌷
#درخواستی
#Interview #Video
🐣 @yooxyoo 🐣
✅زیرنویس فارسی چسبیده
اینم عیدی کانال حتما ببینید🥰🌷
#درخواستی
#Interview #Video
🐣 @yooxyoo 🐣
❤13🎉2🤩2😁1
و بالاخره اپدیت اینستای سونگ هو بعد قرن ها😍😍❤️🔥
IG:dandyoo93_official
#Update #InstaUp #Pic
🐣 @yooxyoo 🐣
IG:dandyoo93_official
#Update #InstaUp #Pic
🐣 @yooxyoo 🐣
❤35🔥5👍3🤩3🎉2
سئونگ هو💞
وقتی از کافه اومدم بیرون ۱۴تماس از دست رفته از دیان داشتم .باهاش تماس گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد ولی قبل از اینکه چیزی بگم شروع کرد به حرف زدن
دیان:سئونگ هو فرار کن فقط برو و نزار دست کسی بهت برسه گوشیت رو هم خاموش کن
و بعدش تلفن رو قطع کرد. سعی کردم دوباره باهاش تماس بگیرم ولی در دسترس نبود گوشی رو همونجا پرت کردم تو خیابون و رفتم طرف سوهیون
من:باید بریم جایی
سوهیون:کجا بریم؟؟
من:خودم نمیدونم فقط باید از اینجا دور بشیم
سوهیون:چی؟؟واسه چی؟
من:سوار ماشین شو همه چیز رو برات توضیح میدم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
سوهیون:کجا میخوایم بریم؟
من:فعلا همینطور باید از شهر دور بشیم
سوهیون:ولی آخه
من:برنامه مون فکر کنم یکم جلو افتاده باید فعلا بریم یه جایی و باهم زندگی کنیم
سوهیون:ولی من خیلی کارا برای انجام دادن دارم باید به بقیه خبر بدم
من:نمیتونی. اگه میخوای با من باشی نمیتونی.
سوهیون:برای چی؟
من:ببین یه نفر که خیلی بهش اطمینان دارم زنگ زد و گفت که باید هرچه سریع تر فرار کنم
سوهیون:اونم همه ی این چیز هایی که به من گفتی رو میدونه
من:اونخودش اینارو برام توضیح داد
سوهیون:ولی باید برم خونه من نمیتونم اینجوری باهات بیام
من:ولی باید بیای همینجوری و همین الان باید با من بیای که بریم
سوهیون:ولی من حداقل باید به برادرم خبر بدم
من:نه اگه ندونه بهتره
سوهیون:برای چی؟
من:ببین من خودمم هنوز از هیچی خبر ندارم فقط به من زنگ زدن و گفتن که فرار کنم بهتره که توام برای یک بار که شده به من اعتماد کنی و باهام بیای
سوهیون:ولی من میخوام برم خونه برادرم نگهدار همینجا پیاده بشم
من:متاسفم نمیتونم
سوهیون:برای چی؟
من:چون ممکنه توام در خطر باشی
سوهیون:چرا من؟
من:بهت که گفتم من هنوز نمیدونم اونا چقدر از وجود من مطلع هستن شاید خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنم بدونن و اگه اینطور باشه تو در خطری پس بهتره کنار من بمونی؛خواهش میکنم
دیان🐹
بعد از اینکه صبح سئونگ هو از خونه رفت بیرون منم بلند شدم و یه دوش گرفتم یه قرار کاری با تهیه کننده داشتم برای همینم باید آماده میشدم مشغول درست کردن موهام شدم که حس کردم یه نفر پشت سرم وایساده میخواستم برگردم که ببینم کیه ولی قبل از هر حرکتی حجوم آورد سمتم و منو پرت کرد گوشه اتاق بلند شدم که جلوش رو بگیرم که دیدم پرفسور ادوارد پشتش وایساده
من:پرفسور
ادوارد:سلام دیان مشتاق دیدار
من:منو از کجا پیدا کردی
ادوارد:فکر کردی انقدر احمقم که تورو به حال خودت ول کنم
من:گفتم من و چجوری پیدا کردی؟
ادوارد:من قبل از شروع کردن این پروژه یه سری وسیله اختراع کردم که بتونم باهاش هم خون آشام هارو پیدا کنم اون آلفارو که تو سعی در مخفی کردنش داشتی کنترل کنم
من:تو از کجا میدونی؟
ادوارد:من از همون لحظه اول به وجود اومدنش سیگنالش رو دریافت کردم.دورادور هم مراقبش بودم که بعد از درست کردن ارتشم بتونم ازش استفاده کنم
من:پس چرا اینهمه مدت دنبالش نیومدی
ادوارد:اون جاش پیش تو امن بود و نیازی نبود ببرمش پیش خودم درضمن من هنوز ارتشم رو نساختم
من:پس چرا الان اومدی؟
ادوارد:چون تو سعی کردی فراریش بدی برای همینم زود تر اومدم که ببرمش
من:چجوری میخوای ببریش؟اون یه آلفاست
ادوارد: دستگاهی ساختم که میتونه آلفارو کنترل کنه
من:کنترل کردن اون به چه دردت میخوره؟؟
ادوارد:خودت که بهتر میدونی اون میتونه خوناشام هارو کنترل کنه اگر من هم بتونم اونو کنترل کنم به قدرت فوق العاده ای میرسم و دیگه هیچکس نمیتونه سد راهمن باشه
دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم فقط باید یه جوری با سئونگ هو تماس میگرفتم و سعی میکردم فراریش بدم شاید ادوارد میتونست بفهمه که کجاست اما اگه دائم فرار میکرد و در حرکت بود نمیتوانست به این زودی گیرش بیاره منم وقت میخریدم که بتونم کاری بکنم
ادوارد:بیارینش
همون محافظش اومد و من و از روی زمین بلند کرد و گذاشت داخل صندوق ماشین با احساس بوی خاصی توی دماغم از هوش رفتم و وقتی بهوش اومدم دوباره تو همون آزمایشگاه لعنتی بودم .ادوارد تمام محافظ های اون آزمایشگاه رو خوناشام کرده بود به احتمال زیاد با رها کردن اونا بین مردم هم میخواست ارتشش رو درست کنه
Part38
💙فصل دوم💚
💙 #رمان_آوارگی 💚
🌖 @yooxyoo 🌙
وقتی از کافه اومدم بیرون ۱۴تماس از دست رفته از دیان داشتم .باهاش تماس گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد ولی قبل از اینکه چیزی بگم شروع کرد به حرف زدن
دیان:سئونگ هو فرار کن فقط برو و نزار دست کسی بهت برسه گوشیت رو هم خاموش کن
و بعدش تلفن رو قطع کرد. سعی کردم دوباره باهاش تماس بگیرم ولی در دسترس نبود گوشی رو همونجا پرت کردم تو خیابون و رفتم طرف سوهیون
من:باید بریم جایی
سوهیون:کجا بریم؟؟
من:خودم نمیدونم فقط باید از اینجا دور بشیم
سوهیون:چی؟؟واسه چی؟
من:سوار ماشین شو همه چیز رو برات توضیح میدم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
سوهیون:کجا میخوایم بریم؟
من:فعلا همینطور باید از شهر دور بشیم
سوهیون:ولی آخه
من:برنامه مون فکر کنم یکم جلو افتاده باید فعلا بریم یه جایی و باهم زندگی کنیم
سوهیون:ولی من خیلی کارا برای انجام دادن دارم باید به بقیه خبر بدم
من:نمیتونی. اگه میخوای با من باشی نمیتونی.
سوهیون:برای چی؟
من:ببین یه نفر که خیلی بهش اطمینان دارم زنگ زد و گفت که باید هرچه سریع تر فرار کنم
سوهیون:اونم همه ی این چیز هایی که به من گفتی رو میدونه
من:اونخودش اینارو برام توضیح داد
سوهیون:ولی باید برم خونه من نمیتونم اینجوری باهات بیام
من:ولی باید بیای همینجوری و همین الان باید با من بیای که بریم
سوهیون:ولی من حداقل باید به برادرم خبر بدم
من:نه اگه ندونه بهتره
سوهیون:برای چی؟
من:ببین من خودمم هنوز از هیچی خبر ندارم فقط به من زنگ زدن و گفتن که فرار کنم بهتره که توام برای یک بار که شده به من اعتماد کنی و باهام بیای
سوهیون:ولی من میخوام برم خونه برادرم نگهدار همینجا پیاده بشم
من:متاسفم نمیتونم
سوهیون:برای چی؟
من:چون ممکنه توام در خطر باشی
سوهیون:چرا من؟
من:بهت که گفتم من هنوز نمیدونم اونا چقدر از وجود من مطلع هستن شاید خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنم بدونن و اگه اینطور باشه تو در خطری پس بهتره کنار من بمونی؛خواهش میکنم
دیان🐹
بعد از اینکه صبح سئونگ هو از خونه رفت بیرون منم بلند شدم و یه دوش گرفتم یه قرار کاری با تهیه کننده داشتم برای همینم باید آماده میشدم مشغول درست کردن موهام شدم که حس کردم یه نفر پشت سرم وایساده میخواستم برگردم که ببینم کیه ولی قبل از هر حرکتی حجوم آورد سمتم و منو پرت کرد گوشه اتاق بلند شدم که جلوش رو بگیرم که دیدم پرفسور ادوارد پشتش وایساده
من:پرفسور
ادوارد:سلام دیان مشتاق دیدار
من:منو از کجا پیدا کردی
ادوارد:فکر کردی انقدر احمقم که تورو به حال خودت ول کنم
من:گفتم من و چجوری پیدا کردی؟
ادوارد:من قبل از شروع کردن این پروژه یه سری وسیله اختراع کردم که بتونم باهاش هم خون آشام هارو پیدا کنم اون آلفارو که تو سعی در مخفی کردنش داشتی کنترل کنم
من:تو از کجا میدونی؟
ادوارد:من از همون لحظه اول به وجود اومدنش سیگنالش رو دریافت کردم.دورادور هم مراقبش بودم که بعد از درست کردن ارتشم بتونم ازش استفاده کنم
من:پس چرا اینهمه مدت دنبالش نیومدی
ادوارد:اون جاش پیش تو امن بود و نیازی نبود ببرمش پیش خودم درضمن من هنوز ارتشم رو نساختم
من:پس چرا الان اومدی؟
ادوارد:چون تو سعی کردی فراریش بدی برای همینم زود تر اومدم که ببرمش
من:چجوری میخوای ببریش؟اون یه آلفاست
ادوارد: دستگاهی ساختم که میتونه آلفارو کنترل کنه
من:کنترل کردن اون به چه دردت میخوره؟؟
ادوارد:خودت که بهتر میدونی اون میتونه خوناشام هارو کنترل کنه اگر من هم بتونم اونو کنترل کنم به قدرت فوق العاده ای میرسم و دیگه هیچکس نمیتونه سد راهمن باشه
دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم فقط باید یه جوری با سئونگ هو تماس میگرفتم و سعی میکردم فراریش بدم شاید ادوارد میتونست بفهمه که کجاست اما اگه دائم فرار میکرد و در حرکت بود نمیتوانست به این زودی گیرش بیاره منم وقت میخریدم که بتونم کاری بکنم
ادوارد:بیارینش
همون محافظش اومد و من و از روی زمین بلند کرد و گذاشت داخل صندوق ماشین با احساس بوی خاصی توی دماغم از هوش رفتم و وقتی بهوش اومدم دوباره تو همون آزمایشگاه لعنتی بودم .ادوارد تمام محافظ های اون آزمایشگاه رو خوناشام کرده بود به احتمال زیاد با رها کردن اونا بین مردم هم میخواست ارتشش رو درست کنه
Part38
💙فصل دوم💚
💙 #رمان_آوارگی 💚
🌖 @yooxyoo 🌙
❤2🔥2👍1