Yoo Seung Ho
892 subscribers
12.1K photos
2.49K videos
363 files
1.54K links
♦️𝒯ℎℯ 𝒻𝒾𝓇𝓈𝓉 𝒸ℎ𝒶𝓃𝓃ℯℓ ℴ𝒻 𝓉ℎℯ 𝒶𝒸𝓉ℴ𝓇 𝒴ℴℴ 𝒮ℯ𝓊𝓃ℊ ℋℴ

•𝟹𝟷𝒟ℯ𝒸ℯ𝓂𝒷ℯ𝓇𝟸𝟶𝟷𝟼•

♦️𝒜𝒹𝓂𝒾𝓃: 𝒩𝒾ℓ 𝒮ℴℴ


💬 @YooxYooBot
Download Telegram
نگاهی به دوران سربازیش👮‍♂
#Pic

💥 @yooxyoo 💥
اپدیت استوری جی با عکس های جدید سئونگ هو😍
#Yoo_list #6

#Pic

💥 @yooxyoo 💥
Yoo Seung Ho
آپدیت استوری جی به مناسبت تولد سونگ هو🌱💜 #YOO_list #5 #Video 🐣 @yooxyoo 🐣
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اینم ترجمش 😍 ، لذتتت ببریدد😂❤️

#video
#YOO_list #5
منبع از پیج :
yooseungho.Iranfan@
💛@yooxyoo🧡
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجاس که میفرمایند :
کی بودی چیشدی تووو 😂🥵
#FanMv
#Fanmade
#FanEdit
💛@yooxyoo🧡
😍1
فن ادیت❤️
#fanedit
#Pic

💥 @yooxyoo 💥
فن آرت🌿

#Fanart
#IAmNotRobot

💥 @yooxyoo 💥
😍😍😍
#Pic
#prof

💥 @yooxyoo 💥
❤️سو هیون❤️

پدر مادر خودم و عمومیم اینا به خاطر مرگ جین گو اومده بودن پاریس. طبق چیزی که برادرم بهم گفته بود،پشت تلفن به جین گو خبر داده بود که من برای چی اومدم فرانسه،جین گو هم همون روز اومده بود اینجا تا من و ببینه و متقاعدم کنه برگردم.
عموم اینام من رو مقصر مرگ جین گو میدونستن. تا لحظه ای که برگشتن سئول،با من رفتار درستی نداشتن😔انگار کسی باعث سقوط اون هواپیما شده بود، من بودم.
❤️⁩مین سو⁦❤️

چند روز از آوردن من به اینجا می‌گذشت. درست نمی‌دونستم برای چی اینجام.از هر کسی هم که می‌پرسیدم من و نادیده می‌گرفت و باهام حرف نمی‌زد. چند بار ازشون خواستم بزارن با بابام یا سئونگ هو حرف بزنم ولی انگار هیچ کدوم از اونایی که اونجا بودن چیزی جز نمیشه بلد نبودن.دیگه نمیتونستم اینجا بمونم باید سعی میکردم فرار کنم. به دور و برم نگاهی انداختم، هیچ چیزی تیزی که بتونم باهاش دستام رو باز کنم پیدا نکردم،مشغول گشتن بودم که همون پرفسورها آمد جلوم نشست و صورتم وتوی دستاش گرفت
پرفسور:میخوای بدونی واسه چی اوردمت اینجا؟؟
من:چرا که نه:چند روزه دارم مینالم که یکی بیاد بهم بگه ولی بهم بی توجهی میکنین
پرفسور:روز اول بهت گفتم که تو برای یه آزمایش اومدی اینجا
من:خب بهم بگو چه آزمایشی؟؟
پرفسور:این آزمایش قبلاً روی ۲نفر امتحان شده؛ولی روی هرکدام نتایج متفاوتی داشته؛تنها چیز مشترک بینشون این بود که هردوی اونا رو به یه موجود خونخوار با قابلیت های متفاوت تبدیل کرده بود.
من:خونخوار!!من نمی‌خوام این آزمایش روم انجام بشه.اصلا چرا من رو انتخاب کردید برای این آزمایش؟؟
پرفسور:پدرت تا این اواخر خیلی بهمون کمک میکرد؛منم دلم نمی‌خواست دخترش رو درگیر کنم؛البته تا وقتی که خواست بهمون یه دستی بزنه و یکی از اشخاصی که روش آزمایش کرده بودیم رو نابود کرد؛هدف پدرت اینه که هر کسی که به این موجود خونخوار تبدیل میشه نابود کنه ولی من فکر نمیکنم بتونه این کارو با تو بکنه بنابر این تو رو برای آزمایش بعدی انتخاب کردم
من:چرا آدمارو به همچین موجودات خطرناکی تبدیل میکنی😭؟؟
پرفسور:چون میتونم از قابلیت های خاصی که بدست میارن بهره برداری کنم..
من:تو دیوونه اییییی،یه دیوونه ی روانی😭😭
رفت سمت یکی از قفسه ها و یه سرنگ عجیب درآورد
پرفسور:بعد از این آزمایش باید خون ۱۰۰نفر رو بخوری تا بتونی جون سالم بدر ببری...... بگیرینش
من:نه نه ولم کنین😭نههههههههههههه

💜سئونگ هو💜
از وقتی فهمیده بودم که مین سو بهم دروغ گفته داغون شده بودم؛واقعا باورم نمیشد؛هر چقدرم سعی میکردم گذشته رو به خاطر بیارم،نمیتونستم و این بیشتر عذابم میداد. بیشتر از گذشته دلم میخواست دلیل دروغی که مین سو بهم گفته رو بفهمم. یه هفته بود که از مین سو هیچ خبری نبود.هم از دستش عصبی و کلافه بودم هم نگرانش بودم. تو این یه هفته چند بار بهش زنگ زدم حتی خبر گمشدنش رو هم به پلیس اطلاع دادم😔
شماره تلفن اون دختری که برادرش اون روز ادعا میکرد دوست دختر منه رو پیدا کرده بودم؛شاید جواب سوال های من پیش اون باشه.

🐶سو هیون🐶

برای اینکه از فکر جین گو و اتفاقاتی که این اواخر افتاده بیام بیرون دفترم و برداشتم و شروع کردم به نوشتن،تو حال و هوای خودم بودم که صدای گوشی توجهم رو به خودش جلب کرد.یه شماره ناشناس فرانسوی بود
من:بفرمایید
سئونگ هو:سلام
با شنیدن صداش فهمیدم خودشه،همیشه با شنیدن این صدا تپش قلب می‌گرفتم,خودم رو جمع و جور کردم و سعی کردم جوابشو بدم
من:سلام،بفرمایید
سئونگ هو:من....من....من سئونگ هو ام
با شنیدن اسمش بی اختیار لبخندی روی لبم اومد،میدونستم برادرم باهاش حرف زده
من:باهام کاری داری؟
سئونگ هو:میشه یه جا همدیگرو ببینیم و باهم حرف بزنیم
من:درباره چی؟
سئونگ هو:درباره گذشته من
من:گذشته تو؟؟!باشه
سئونگ هو:پس بیا رستوران گوستیو
من:باشه پس اونجا میبینمت

💛سئونگ هو💛

بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون بلافاصله موهام رو سشوار کشیدم و کت وشلوارم رو از داخل کمد آوردم بیرون؛بعد از درست کردم موهام شروع کردم به پوشیدن لباسام؛وقتی میخواستم کتم رو تنم کنم حس کردم یکی پشت سرم وایساده ...مین سو بود؛
من:این همه مدت کجا بودی؟چرا بهت زنگ میزدم جواب نمیدادی؟😡چرا بهم دروغ گفتی؟
ولی همینجوری زل زده بود بهم
من:جوابمو بده😡😤
ولی بازم با سکوت زل زده بود بهم؛وقتی بهش بیشتر توجه کردم؛متوجه چیزای عجیبی تو ظاهرش شدم چشماش قرمز شده بود و برق میزد و...
یه لحظه حس خوف عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفت آروم آروم به سمت عقب قدم برداشتم که متوجه شدم اونم داره میاد سمت من؛با نهایت سرعتی که میتونستم پا به فرار گذاشتم و از پله ها اومدم پایین به پشت سرم نگاهی انداختم؛بالای پله ها وایساده بود و نگام میکرد اما وقتی دوباره برگشتم سمت در دیدم جلوم وایساده.
لبشو آورد سمت گردنم؛با احساس فرو رفتن یه چیزی توی گردنم و سوزش بعدش, چشمام سیاهی رفت و پاهام سست شد

Part26

🖤#رمان_آوارگی♥️

🎆#ادمین_هانیه🎇

🌒@yooxyoo🌙