♥️سوهیون♥️
با سئونگ هو رفته بودیم نام سن چند تا عکس بگیریم ولی برعکس انتظارم کارمون به جایی کشید که رفتیم قفلای عشق بستیم😐😅کنار هم قدم میزدیم،هوا بی نظیر بود صدای رقص باد بین شاخه های درخت هوارو دلنگیز تر کرده بود ولی چیزی که حالم رو بهتر میکرد بودن کنار سئونگ هو بود کاش همیشه همینجوری بود،کاش نمیرفتم،کاش میموندم و ازش توضیح می خواستم تو این فکرا بودم که متوجه شدم دستم تو دستای سئونگ هو قفل شده؛یکمی که راه رفتیم خسته شدم برای همینم روی نیمکت نشستیم
سئونگ هو:چند لحظه صبر کن الان میام.
من:😊
رفت و چند دقیقه بعدش با دوتا قهوه برگشت
سئونگ هو:دلم می خواست بستنی🍦 بگیرم اما خب چون هوا سرد بود ترجیح دادم قهوه بخوریم☕️
من:کاش میخریدی میچسبید😋
سئونگ هو:فعلا اینو بخور اونم میخرم
مشغول خوردن قهوه شدم قهوش شیرین بود
من:اینکه شیرینه
سئونگ هو:چرا؟تلخ میخوری؟
من:خیلی برام فرقی نداره
سئونگ هو:پس چرا تعجب کردی
من:یه مسئله ای هست که اذیتم میکنه.یه سوالی هست که باید ازت بپرسم
سئونگ هو:بپرس؟؟
من:دلیل جداییمون چی بود؟
سئونگ هو:هه راستش سوالی بود که خودمم خیلی وقت بود میخواستم ازت بپرسم
من:یعنی تو دلیلش رو نمیدونی
سئونگ هو:واقعا نه
من:ولی فکر میکردم تو بهتر از هر کس دیگه ای بتونی به این سوالم جواب بدی
سئونگ هو:بعد از اون شب تو رفتی😔چطور میتونستم دلیل اینکه ترکم کردی رو بدونم
من:دیر به نماسام جواب میدادی نسبت بهم سرد شده بودی
سئونگ هو:اشتباه میکنی
من:الان متوجه شدم که اشتباه کردم😔اون شب پدرم یهپاکت در از عکس تو و مین سو گذاشت جلوم؛ انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.
سئونگ هو:من و مین سو!!؟مسخرس.میدونی چقدر ازش بدم میاد
من:توام نباید اونمدت بهم بی توجهی میکردی😭
سئونگ هو:واقعا اینطور نبوده اما اگه واقعا کاری کردم که این حس و نسبت بهم داشته باشی متاسفم
من:😭😭ولی اخه..
حرفم با حس داغی یه چیزی روی لبام نیمه تموم موند.اون بوسه تمام غم های این چند سالم رو نابود کرد؛تو اون لحظه دیگه به هیچی فکر نمیکردم؛دیگه افکار مزاحم سراغم نمیومد؛دیگه هیچ کینه ای نسبت به هیچکس نداشتم.منی که از زندگیم ناامید شده بودم تو اون لحظه همه ی ناامید جاش رو با امید واری عوض کرد؛امید به آینده با پسری که دوسش دارم♥️
بعد از اون بوسه تصمیم گرفتیم مثل اون شب جداییمون بریم شهر بازی؛خیلی وقت بود نرفته بودم راستش آخرین بار با سئونگ هو رفته بودم و واقعا دلم براش پر میکشید؛وارد شهربازی که شدیم اولین چیزی که دوست داشتم سوار بشم رنجر بود؛ من و سئونگ هو دقیقا کنار هم نشسته بودیم و دستامون رو محکم توی همدیگه قفل کرده بودیم به محض شروع شدنش نمیتونستم خندم رو کنترل کنم؛متاسفانه هر وقت سوار یه بازی میشدم به جای جیغ فقط میخندیدم اصلا توانایی جیغ زدن نداشتم فقط میتونستم بخندم😂😅
بعد از اینکه چندتا دیگه بازی سوار شدیم به اجبار من برگشتیم خونه.به سئونگ هو خوش گذشته بود نمیخواست بره خونشون به زور فرستادمش😄وقتی رسیدم تو اتاقم همون لحظه روی تخت بیهوش شدم😴
Part17
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
با سئونگ هو رفته بودیم نام سن چند تا عکس بگیریم ولی برعکس انتظارم کارمون به جایی کشید که رفتیم قفلای عشق بستیم😐😅کنار هم قدم میزدیم،هوا بی نظیر بود صدای رقص باد بین شاخه های درخت هوارو دلنگیز تر کرده بود ولی چیزی که حالم رو بهتر میکرد بودن کنار سئونگ هو بود کاش همیشه همینجوری بود،کاش نمیرفتم،کاش میموندم و ازش توضیح می خواستم تو این فکرا بودم که متوجه شدم دستم تو دستای سئونگ هو قفل شده؛یکمی که راه رفتیم خسته شدم برای همینم روی نیمکت نشستیم
سئونگ هو:چند لحظه صبر کن الان میام.
من:😊
رفت و چند دقیقه بعدش با دوتا قهوه برگشت
سئونگ هو:دلم می خواست بستنی🍦 بگیرم اما خب چون هوا سرد بود ترجیح دادم قهوه بخوریم☕️
من:کاش میخریدی میچسبید😋
سئونگ هو:فعلا اینو بخور اونم میخرم
مشغول خوردن قهوه شدم قهوش شیرین بود
من:اینکه شیرینه
سئونگ هو:چرا؟تلخ میخوری؟
من:خیلی برام فرقی نداره
سئونگ هو:پس چرا تعجب کردی
من:یه مسئله ای هست که اذیتم میکنه.یه سوالی هست که باید ازت بپرسم
سئونگ هو:بپرس؟؟
من:دلیل جداییمون چی بود؟
سئونگ هو:هه راستش سوالی بود که خودمم خیلی وقت بود میخواستم ازت بپرسم
من:یعنی تو دلیلش رو نمیدونی
سئونگ هو:واقعا نه
من:ولی فکر میکردم تو بهتر از هر کس دیگه ای بتونی به این سوالم جواب بدی
سئونگ هو:بعد از اون شب تو رفتی😔چطور میتونستم دلیل اینکه ترکم کردی رو بدونم
من:دیر به نماسام جواب میدادی نسبت بهم سرد شده بودی
سئونگ هو:اشتباه میکنی
من:الان متوجه شدم که اشتباه کردم😔اون شب پدرم یهپاکت در از عکس تو و مین سو گذاشت جلوم؛ انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.
سئونگ هو:من و مین سو!!؟مسخرس.میدونی چقدر ازش بدم میاد
من:توام نباید اونمدت بهم بی توجهی میکردی😭
سئونگ هو:واقعا اینطور نبوده اما اگه واقعا کاری کردم که این حس و نسبت بهم داشته باشی متاسفم
من:😭😭ولی اخه..
حرفم با حس داغی یه چیزی روی لبام نیمه تموم موند.اون بوسه تمام غم های این چند سالم رو نابود کرد؛تو اون لحظه دیگه به هیچی فکر نمیکردم؛دیگه افکار مزاحم سراغم نمیومد؛دیگه هیچ کینه ای نسبت به هیچکس نداشتم.منی که از زندگیم ناامید شده بودم تو اون لحظه همه ی ناامید جاش رو با امید واری عوض کرد؛امید به آینده با پسری که دوسش دارم♥️
بعد از اون بوسه تصمیم گرفتیم مثل اون شب جداییمون بریم شهر بازی؛خیلی وقت بود نرفته بودم راستش آخرین بار با سئونگ هو رفته بودم و واقعا دلم براش پر میکشید؛وارد شهربازی که شدیم اولین چیزی که دوست داشتم سوار بشم رنجر بود؛ من و سئونگ هو دقیقا کنار هم نشسته بودیم و دستامون رو محکم توی همدیگه قفل کرده بودیم به محض شروع شدنش نمیتونستم خندم رو کنترل کنم؛متاسفانه هر وقت سوار یه بازی میشدم به جای جیغ فقط میخندیدم اصلا توانایی جیغ زدن نداشتم فقط میتونستم بخندم😂😅
بعد از اینکه چندتا دیگه بازی سوار شدیم به اجبار من برگشتیم خونه.به سئونگ هو خوش گذشته بود نمیخواست بره خونشون به زور فرستادمش😄وقتی رسیدم تو اتاقم همون لحظه روی تخت بیهوش شدم😴
Part17
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
💜سئونگ هو💜
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم.بعد از شستن صورتم،دوباره برگشتم سمت تختم و گوشیم و برداشتم. ۵۴تا تماس بی پاسخ از مدیر برنامم داشتم،شمارشو گرفتم اما بلافاصله بعد از جواب دادن شروع کردن به داد زدن و فحش دادن😐😐از بین داد هایی که میزد متوجه مکافاتی که سرم اومده بود شدم؛سریع گوشی رو قطع کردم و تلویزیون رو روشن کردم.با دیدن چیزایی که نشون میدادن و میگفتن هم شکه شده بودم هم عصبی کنترل و پرت کردم سمت تلویزیون و رفتم سمت واحد مین سو.
♥️سو هیون♥️
عکسای دیشب من و سئونگ هو همه جا پخش شده بود علاوه بر اونا چیزی که شرایط رو بدتر میکرد،ویدیویی بود که مین سو گذاشته بود تو کانال یوتیوب مطمئن بودم الان خونه سئونگ هو یه خبرایی هست برای همینم با ماشین به سمت خونش راه افتادم.
مین سو تو ویدیویی که به اشتراک گذاشته بود گریه میکرد و میگفت که سئونگ هو تهدیدش کرده و گفته باید به بقیه بگه که بچه ای درکار نبوده و بعدش مجبورش کرده بچه رو سقط کنه.و در ادامه هم میگه که از وقتی سئونگ هو من و دیده رفتارش با مین سو سرد شده و به خاطر من تهدیدش کرده.🤦🏻♀😡
واقعا از مزخرفاتی که این دختره میگفت حالم بهم میخورد بیشترم از خودش بدم میومد.وقتی رسیدم جلوی خونشون سیل خبرنگارا هجوم اوردن سمتم ولی بهشون توجهی نکردم و سعی کردم که فقط خودم رو از اون وضعیت بکشم بیرون که یه تخم مرغ پرت شد سمتم
-دختره ی.... خجالت نمیکشی زندگی دوتا آدم رو خراب میکنی
-🤬مین سوی بیچاره به خاطر تو بچش رو از دست داده(چقدرم بیچارس😡😤)
لباسم رو پاک کردم و سوار آسانسور شدم وقتی پیاده شدم سئونگ هو رو جلوی خونه ی مین سو دیدم.روی زمین نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود،دستاش خونی بود و یه عالمه شیشه خورده جلوش ریخته بود.
من:حالت خوبه؟چه بلایی سر خودت آوردی؟
سئونگ هو:تویی!چرا اومدی اینجا
من:اومدم حق اون دختره رو بزارم کف دستش
سئونگ هو:دیر اومدی.رفته...
من:دعوا کردین؟
سئونگ هو:معلوم نیست.از دستم فرار کرد و گرنه
من:اینقدر عصبانیت لازم نبود
سئونگ هو:لازم نبود!!مگه ندیدی چطوری باهام بازی کرده.مگه نمیبینی تمومش نمیکنه
من:حالا که خونه نیست بیا بریم بالا،موندنمون اینجا بی فایدس
🌙جین گو🌙
نظر مردم درباره سئونگ هو کلا برگشته بود.نیتزن ها هم که همش بد میگفتن راجع بهش و حق رو میدادن به مین سو؛گوشیم و برداشتم و زنگ زدم به مین سو بلافاصله جواب داد
من:دمت گرم عجب فتنه ای به پا کردی
مین سو:آره ولی الان آواره ی خیابونام
من:واسه چی؟؟
مین سو:سئونگ هو اومد خونم،تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش؛اگه فرار نمیکردم الان مقتول بودم
من:اوه اوه پس حسابی وضعت خرابه نه؟؟
مین سو:تو با این نقشه ای که ریختی بیشتر من و از چشم سئونگ هو انداختی تا بهم نزدیکش کنی
من:پاشو بیا خونه ی من نگران اونم نباش یه مدت که بگذره درست میشه؛حالا مردم بهش فشار میارن که با تو بمونه
🐶سو هیون🐶
تو این وضعیت داغون جین گو زنگ زد و اسرار کرد که باید بریم سر صحنه فیلمبرداری؛اصلا یادم نبود امروز فیلمبرداری داشتیم؛هر چقدر سعی کردم جین گو رو قانع کنم که امروز رو بیخیال بشه نشد.البته شاید اینکه سئونگ هو مشغول فیلمبرداری بشه براش بهتر بود.با هم از در پشتی مجتمع زدیم بیرون و به سمت جیجو راه افتادیم آخه این قسمت رو باید اونجا فیلمبرداری میکردیم.بلاخره بعد از چند ساعت رسیدیم.
Part18
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم.بعد از شستن صورتم،دوباره برگشتم سمت تختم و گوشیم و برداشتم. ۵۴تا تماس بی پاسخ از مدیر برنامم داشتم،شمارشو گرفتم اما بلافاصله بعد از جواب دادن شروع کردن به داد زدن و فحش دادن😐😐از بین داد هایی که میزد متوجه مکافاتی که سرم اومده بود شدم؛سریع گوشی رو قطع کردم و تلویزیون رو روشن کردم.با دیدن چیزایی که نشون میدادن و میگفتن هم شکه شده بودم هم عصبی کنترل و پرت کردم سمت تلویزیون و رفتم سمت واحد مین سو.
♥️سو هیون♥️
عکسای دیشب من و سئونگ هو همه جا پخش شده بود علاوه بر اونا چیزی که شرایط رو بدتر میکرد،ویدیویی بود که مین سو گذاشته بود تو کانال یوتیوب مطمئن بودم الان خونه سئونگ هو یه خبرایی هست برای همینم با ماشین به سمت خونش راه افتادم.
مین سو تو ویدیویی که به اشتراک گذاشته بود گریه میکرد و میگفت که سئونگ هو تهدیدش کرده و گفته باید به بقیه بگه که بچه ای درکار نبوده و بعدش مجبورش کرده بچه رو سقط کنه.و در ادامه هم میگه که از وقتی سئونگ هو من و دیده رفتارش با مین سو سرد شده و به خاطر من تهدیدش کرده.🤦🏻♀😡
واقعا از مزخرفاتی که این دختره میگفت حالم بهم میخورد بیشترم از خودش بدم میومد.وقتی رسیدم جلوی خونشون سیل خبرنگارا هجوم اوردن سمتم ولی بهشون توجهی نکردم و سعی کردم که فقط خودم رو از اون وضعیت بکشم بیرون که یه تخم مرغ پرت شد سمتم
-دختره ی.... خجالت نمیکشی زندگی دوتا آدم رو خراب میکنی
-🤬مین سوی بیچاره به خاطر تو بچش رو از دست داده(چقدرم بیچارس😡😤)
لباسم رو پاک کردم و سوار آسانسور شدم وقتی پیاده شدم سئونگ هو رو جلوی خونه ی مین سو دیدم.روی زمین نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود،دستاش خونی بود و یه عالمه شیشه خورده جلوش ریخته بود.
من:حالت خوبه؟چه بلایی سر خودت آوردی؟
سئونگ هو:تویی!چرا اومدی اینجا
من:اومدم حق اون دختره رو بزارم کف دستش
سئونگ هو:دیر اومدی.رفته...
من:دعوا کردین؟
سئونگ هو:معلوم نیست.از دستم فرار کرد و گرنه
من:اینقدر عصبانیت لازم نبود
سئونگ هو:لازم نبود!!مگه ندیدی چطوری باهام بازی کرده.مگه نمیبینی تمومش نمیکنه
من:حالا که خونه نیست بیا بریم بالا،موندنمون اینجا بی فایدس
🌙جین گو🌙
نظر مردم درباره سئونگ هو کلا برگشته بود.نیتزن ها هم که همش بد میگفتن راجع بهش و حق رو میدادن به مین سو؛گوشیم و برداشتم و زنگ زدم به مین سو بلافاصله جواب داد
من:دمت گرم عجب فتنه ای به پا کردی
مین سو:آره ولی الان آواره ی خیابونام
من:واسه چی؟؟
مین سو:سئونگ هو اومد خونم،تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش؛اگه فرار نمیکردم الان مقتول بودم
من:اوه اوه پس حسابی وضعت خرابه نه؟؟
مین سو:تو با این نقشه ای که ریختی بیشتر من و از چشم سئونگ هو انداختی تا بهم نزدیکش کنی
من:پاشو بیا خونه ی من نگران اونم نباش یه مدت که بگذره درست میشه؛حالا مردم بهش فشار میارن که با تو بمونه
🐶سو هیون🐶
تو این وضعیت داغون جین گو زنگ زد و اسرار کرد که باید بریم سر صحنه فیلمبرداری؛اصلا یادم نبود امروز فیلمبرداری داشتیم؛هر چقدر سعی کردم جین گو رو قانع کنم که امروز رو بیخیال بشه نشد.البته شاید اینکه سئونگ هو مشغول فیلمبرداری بشه براش بهتر بود.با هم از در پشتی مجتمع زدیم بیرون و به سمت جیجو راه افتادیم آخه این قسمت رو باید اونجا فیلمبرداری میکردیم.بلاخره بعد از چند ساعت رسیدیم.
Part18
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
چیزی که میدیدم رو نمیتونستم باورکنم مین سو هم اونجا بود.با اینکه اونم تو این قسمت فیلم حضور داشت اما فکرشم نمیکردم جین گو تو این شرایط اونو بیاره اینجا.سئونگ هو دستاش رو مشت کرده بود میخواست بره سمت مین سو که دستش رو گرفتم
من:فعلا بیخیالش شو.اگه اینجا دعوا کنین خیلی برات بد میشه
سئونگ هو دستم رو از قصد جلوی مین سو گرفت و رفتیم داخل اتاق گریم
من:من باید به جین گو چیزی بگم الان برمیگردم😊
از اتاق گریم اومدم بیرون و رفتم سمت جین گو
من:میشه الان این سکانس و فیلمبرداری نکنیم
جین گو:منظورت چیه؟؟
من:حال سئونگ هو خیلی خوب نیست فعلا بقیه سکانس هارو بگیریم بعدش..
جین گو:نه نمیشه ما الان اینجارو آماده کردیم مسخره که نیستیم
من:ولی خب
جین گو:دیگه ادامه نده.نمیخوام بیشتر از این باهات مخالفت کنم
من:😕باشه پس
ادامه ی حرفم رو با صدای داد و فریاد از اتاق گریم خوردم و به سمت اتاق گریم دویدم
سئونگ هو با عصبانیت اومد بیرون و رفت سمت کارگردان
من:آماده ام
داخل اتاق گریم سرک کشیدم
مین سو روی صندلی نشسته بود و به جلوش خیره شده بود با دیدن من شروع کرد
مین سو:دلت خنک شد تو اونو از من متنفر کردی
من:متوهمی چیزی هستی؟؟
مین سو:چی؟؟
من:خودت رو به یه روانپزشک نشون بده.واقعا نیاز داری
از اتاق گریم اومدم بیرون و رفتم و کنار جین گو نشستم.توی این سکانس مین سو قرار بود پرت بشه تو آب و سئونگ هو پشت سرش بپره و نجاتش بده.قسمت های پرش توی آب رو کنار دریا میگرفتیم بقیه رو تو استخر
با اکشن دادن کارگردان مین سو پرید توی آب پشت سرشم سئونگ هو پرید
جین گو:یه بار دیگه خوب نشد
این سکانس رو ۵بار گرفتیم. فاصله ای که مین سو و سئونگ هو از ما داشتن تقریبا زیاد بود وقتی برای بار ششم میخواستیم سکانس رو بگیریم دریا طوفانی شد و جین گو کات داد.چند دقیقه بعدش مین سو از آب اومد بیرون اما خبری از سئونگ هو نبود
من:سئونگ هو چی شد
جین گو:الان پیداش میشه
خیلی نگران بودم هرچقدر توی آب رو نگاه میکردم خبری از سئونگ هو نبود.
Part19
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
من:فعلا بیخیالش شو.اگه اینجا دعوا کنین خیلی برات بد میشه
سئونگ هو دستم رو از قصد جلوی مین سو گرفت و رفتیم داخل اتاق گریم
من:من باید به جین گو چیزی بگم الان برمیگردم😊
از اتاق گریم اومدم بیرون و رفتم سمت جین گو
من:میشه الان این سکانس و فیلمبرداری نکنیم
جین گو:منظورت چیه؟؟
من:حال سئونگ هو خیلی خوب نیست فعلا بقیه سکانس هارو بگیریم بعدش..
جین گو:نه نمیشه ما الان اینجارو آماده کردیم مسخره که نیستیم
من:ولی خب
جین گو:دیگه ادامه نده.نمیخوام بیشتر از این باهات مخالفت کنم
من:😕باشه پس
ادامه ی حرفم رو با صدای داد و فریاد از اتاق گریم خوردم و به سمت اتاق گریم دویدم
سئونگ هو با عصبانیت اومد بیرون و رفت سمت کارگردان
من:آماده ام
داخل اتاق گریم سرک کشیدم
مین سو روی صندلی نشسته بود و به جلوش خیره شده بود با دیدن من شروع کرد
مین سو:دلت خنک شد تو اونو از من متنفر کردی
من:متوهمی چیزی هستی؟؟
مین سو:چی؟؟
من:خودت رو به یه روانپزشک نشون بده.واقعا نیاز داری
از اتاق گریم اومدم بیرون و رفتم و کنار جین گو نشستم.توی این سکانس مین سو قرار بود پرت بشه تو آب و سئونگ هو پشت سرش بپره و نجاتش بده.قسمت های پرش توی آب رو کنار دریا میگرفتیم بقیه رو تو استخر
با اکشن دادن کارگردان مین سو پرید توی آب پشت سرشم سئونگ هو پرید
جین گو:یه بار دیگه خوب نشد
این سکانس رو ۵بار گرفتیم. فاصله ای که مین سو و سئونگ هو از ما داشتن تقریبا زیاد بود وقتی برای بار ششم میخواستیم سکانس رو بگیریم دریا طوفانی شد و جین گو کات داد.چند دقیقه بعدش مین سو از آب اومد بیرون اما خبری از سئونگ هو نبود
من:سئونگ هو چی شد
جین گو:الان پیداش میشه
خیلی نگران بودم هرچقدر توی آب رو نگاه میکردم خبری از سئونگ هو نبود.
Part19
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙