💙سئونگ هو💙
اون فیلمنامه نظرم رو بدجور جلب کرده بود با اینکه کاستی داشت اما بازم آدم رو به خودش جذاب میکرد اولین بار بود یه شخصیت انقدر برام جذاب بود اگه فیلمنامه ای که جینگو بهم داده بود رو قبول میکردم نقش شخصی رو بازی میکردم که با اینکه نقش منفی و آدم بد داستان رو داره اما چهره آروم و سردی داره و آرامشش رو به دیگران منتقل میکنه خیلی کم پیش میاد که نقش اصلی داستان شخصیت منفی اون داستان باشه.وقتی فیلمبرداریم تموم شد به سمت دفتر جین گو رفتم واقعا دلم می خواست اون نقش رو بازی کنم وارد دفتر که شدم منشی با تعجب زل زد بهم البته حق داشت یادم رفته بود قبلش زنگ بزنم خبر بدم میام
من:کسی داخله؟
منشی:میدونن شما میاین؟
من:نه
منشی:پس صبر کنین بهشون بگم
جلوی در وایساده بودم و مشغول تفکر به مشکلات روزانه زندگی بودم که یه نفر از دفتر خارج شد سرم و بلند کردم راستش مغزم ارور داده بود.باورم نمیشد کسی که جلوم وایساده سو هیون،اما اون خیلی ریلکس بهم نگاه میکرد انگار نه انگار که ما همدیگرو میشناسیم. خودم رو جمع و جور کردمو بهش سلام دادم
سو هیون:خیلی وقته میگذره
من:درسته چهرت تغییر نکرده
سوهیون:ولی تو یکمی عوض شدی
من:سو هیون..
سو هیون:جینگو داخل منتظره بهتره بری تو
و ازم دور شد.دلم می خواست نگهش دارم و ازش بپرسم چرا اون کارو باهام کرد اما خب توی شرایطی نبودم که بتونم این کارو بکنم.رفتم داخل دفتر جین گو....
♥️سو هیون♥️
رفته بودم پیش جین گو که درباره بازیگری که انتخاب کرده باهاش حرف بزنم وقتی اسم سئونگ هو اومد یخ کردم سعی کردم خیلی خودم رو شکه جلوه ندم اما واقعا دلیل این کار جین گو رو نمیدونستم برای همینم ازش پرسیدم
من:چرا سئونگ هو؟؟
جین گو:باهاش مشکلی داری!
من:معلومه که دارم مثل اینکه تو از رابطه ای که ما داشتیم بی خبری؟؟
جین گو:خودت داری میگی داشتیم چرا چیزی که مال چند سال پیش بوده رو وسط میکشی
من:اگه اون باشه من نیستم
جین گو:تو با من قرارداد داری بهتره خودت رو باهاش وفق بدی
کیفم رو برداشتم و از در رفتم بیرون که سئونگ هو رو جلوی در دیدم لحظه ای که من رو دید مبهوت شده بود. با اینکه چند سال گذشته بود اما دیدنش بازم از درون خوشحالم میکرد و حس خاصی بهم میداد. بعد از مکالمه ی کوتاهی که با هم داشتیم به سمت در خروجی حرکت کردم خیلی دلم می خواست بمونم و ازش بپرسم که چرا باهام این کارو کرد اما دلم نمیخواست فکر کنه که هنوزم بهش حس دارم برای همینم ترجیح دادم فقط ازش دور شم.کاش چهار سال پیش اون اتفاقی نیفتاد اون وقت زندگی ما دو نفر الان خیلی فرق میکرد
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
اون فیلمنامه نظرم رو بدجور جلب کرده بود با اینکه کاستی داشت اما بازم آدم رو به خودش جذاب میکرد اولین بار بود یه شخصیت انقدر برام جذاب بود اگه فیلمنامه ای که جینگو بهم داده بود رو قبول میکردم نقش شخصی رو بازی میکردم که با اینکه نقش منفی و آدم بد داستان رو داره اما چهره آروم و سردی داره و آرامشش رو به دیگران منتقل میکنه خیلی کم پیش میاد که نقش اصلی داستان شخصیت منفی اون داستان باشه.وقتی فیلمبرداریم تموم شد به سمت دفتر جین گو رفتم واقعا دلم می خواست اون نقش رو بازی کنم وارد دفتر که شدم منشی با تعجب زل زد بهم البته حق داشت یادم رفته بود قبلش زنگ بزنم خبر بدم میام
من:کسی داخله؟
منشی:میدونن شما میاین؟
من:نه
منشی:پس صبر کنین بهشون بگم
جلوی در وایساده بودم و مشغول تفکر به مشکلات روزانه زندگی بودم که یه نفر از دفتر خارج شد سرم و بلند کردم راستش مغزم ارور داده بود.باورم نمیشد کسی که جلوم وایساده سو هیون،اما اون خیلی ریلکس بهم نگاه میکرد انگار نه انگار که ما همدیگرو میشناسیم. خودم رو جمع و جور کردمو بهش سلام دادم
سو هیون:خیلی وقته میگذره
من:درسته چهرت تغییر نکرده
سوهیون:ولی تو یکمی عوض شدی
من:سو هیون..
سو هیون:جینگو داخل منتظره بهتره بری تو
و ازم دور شد.دلم می خواست نگهش دارم و ازش بپرسم چرا اون کارو باهام کرد اما خب توی شرایطی نبودم که بتونم این کارو بکنم.رفتم داخل دفتر جین گو....
♥️سو هیون♥️
رفته بودم پیش جین گو که درباره بازیگری که انتخاب کرده باهاش حرف بزنم وقتی اسم سئونگ هو اومد یخ کردم سعی کردم خیلی خودم رو شکه جلوه ندم اما واقعا دلیل این کار جین گو رو نمیدونستم برای همینم ازش پرسیدم
من:چرا سئونگ هو؟؟
جین گو:باهاش مشکلی داری!
من:معلومه که دارم مثل اینکه تو از رابطه ای که ما داشتیم بی خبری؟؟
جین گو:خودت داری میگی داشتیم چرا چیزی که مال چند سال پیش بوده رو وسط میکشی
من:اگه اون باشه من نیستم
جین گو:تو با من قرارداد داری بهتره خودت رو باهاش وفق بدی
کیفم رو برداشتم و از در رفتم بیرون که سئونگ هو رو جلوی در دیدم لحظه ای که من رو دید مبهوت شده بود. با اینکه چند سال گذشته بود اما دیدنش بازم از درون خوشحالم میکرد و حس خاصی بهم میداد. بعد از مکالمه ی کوتاهی که با هم داشتیم به سمت در خروجی حرکت کردم خیلی دلم می خواست بمونم و ازش بپرسم که چرا باهام این کارو کرد اما دلم نمیخواست فکر کنه که هنوزم بهش حس دارم برای همینم ترجیح دادم فقط ازش دور شم.کاش چهار سال پیش اون اتفاقی نیفتاد اون وقت زندگی ما دو نفر الان خیلی فرق میکرد
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
💙سئونگ هو💙
امروز روز اول فیلمبرداریمون بود و مثل همیشه شخصی که مقابل من قرار گرفته بود مین سو بود. بقیه ی عوامل پشت صحنه طوری با ما برخورد میکردن انگار واقعا چیزی بینمونه و این مسئله واقعا عذابم میداد مخصوصا اینکه سو هیون هم اونجا بود و شاهد تمام این جریانات بود بعد فیلمبرداری چند تا سکانس اکشن وقت ناهار شد، پدر مین سو براش کامیون غذا فرستاده بود همیشه همین کارو میکرد تا جایی که من در جریان بودم اسپانسر مین سو پدرش بود که البته اونم یه غول تجاری تو کره بود برای همینم تو این حرفه هیچکس نمیتونست با مین سو در بیوفته چون جاپاش خیلی محکم بود و دست بر قضا اسپانسر منم آقای پارک همین پدر مین سو بود🤦🏻♂ به همین دلیل هم نمیتونستم اعلام کنم که چیزی بین ما دو تا نیست یا من اصلا علاقه ای به این خانوم ندارم یا از بودنش در مقابلم شکایت کنم😔نه کمپانیم اجازه میداد نه اسپانسرم چون خیلی این حرفه رو دوست داشتم و قادر به ترکش نبودم نمیتونستم هیچ کدوم از این مسائل رو اعلام کنم.موقع ناهار سوهیون و جین دقیقا مقابل من پشت میز نشسته بودن می خواستم با سو هیون حرف بزنم که مین سو اومد و سرش رو گذاشت رو شونم
مین سو:اوپا نمیگی انقدر جذاب بازی میکنی قلبم میگیره
من:😐
سو هیون:من دیگه نمیخورم سیر شدم
من:منم سیر شدم بهتره برم
مین سو:وایسا منم میام
دستش رو محکم توی دستم قفل کرده بود خیلی سعی کردم طوری که لطیف به نظر برسه و بقیه متوجه نشن دستش رو از دستم جدا کنم اما واقعا امکان پذیر نبود حقیقتش جدا از اینکه دلم نمی خواست سو هیون من رو تو این موقعیت ببینه بودن در کنار مین سو به شدت اذیتم میکرد و از لحاظ روانی تحت فشار میذاشتم یکی از دلایلی که به اندازه بقیه فیلمنامه قبول نمیکردم این بود که دلم نمیخواست مین سو رو ببینم هر چقدر بیشتر خودش رو بهم میچسبوند بیشتر ازش بدم میومد.
Part13
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
امروز روز اول فیلمبرداریمون بود و مثل همیشه شخصی که مقابل من قرار گرفته بود مین سو بود. بقیه ی عوامل پشت صحنه طوری با ما برخورد میکردن انگار واقعا چیزی بینمونه و این مسئله واقعا عذابم میداد مخصوصا اینکه سو هیون هم اونجا بود و شاهد تمام این جریانات بود بعد فیلمبرداری چند تا سکانس اکشن وقت ناهار شد، پدر مین سو براش کامیون غذا فرستاده بود همیشه همین کارو میکرد تا جایی که من در جریان بودم اسپانسر مین سو پدرش بود که البته اونم یه غول تجاری تو کره بود برای همینم تو این حرفه هیچکس نمیتونست با مین سو در بیوفته چون جاپاش خیلی محکم بود و دست بر قضا اسپانسر منم آقای پارک همین پدر مین سو بود🤦🏻♂ به همین دلیل هم نمیتونستم اعلام کنم که چیزی بین ما دو تا نیست یا من اصلا علاقه ای به این خانوم ندارم یا از بودنش در مقابلم شکایت کنم😔نه کمپانیم اجازه میداد نه اسپانسرم چون خیلی این حرفه رو دوست داشتم و قادر به ترکش نبودم نمیتونستم هیچ کدوم از این مسائل رو اعلام کنم.موقع ناهار سوهیون و جین دقیقا مقابل من پشت میز نشسته بودن می خواستم با سو هیون حرف بزنم که مین سو اومد و سرش رو گذاشت رو شونم
مین سو:اوپا نمیگی انقدر جذاب بازی میکنی قلبم میگیره
من:😐
سو هیون:من دیگه نمیخورم سیر شدم
من:منم سیر شدم بهتره برم
مین سو:وایسا منم میام
دستش رو محکم توی دستم قفل کرده بود خیلی سعی کردم طوری که لطیف به نظر برسه و بقیه متوجه نشن دستش رو از دستم جدا کنم اما واقعا امکان پذیر نبود حقیقتش جدا از اینکه دلم نمی خواست سو هیون من رو تو این موقعیت ببینه بودن در کنار مین سو به شدت اذیتم میکرد و از لحاظ روانی تحت فشار میذاشتم یکی از دلایلی که به اندازه بقیه فیلمنامه قبول نمیکردم این بود که دلم نمیخواست مین سو رو ببینم هر چقدر بیشتر خودش رو بهم میچسبوند بیشتر ازش بدم میومد.
Part13
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
💜سئونگ هو💜
یک ماه از شروع فیلمبرداری میگذشت و من هرروز سوهیون رو میدیدم و این مسئله خوشحال کننده بود😁گاهی اوقات با هم تنها میشدیم و درباره سکانس ها حرف میزدیم و دوباره به هم نزدیک شده بودیم با اینکه وجود مین سو عذاب آور بود ولی نزدیکی سو هیون و من اون حس فشار روحی رو تسکین میداد مثل اینکه به مرور زمان بقیه عوامل سریال هم متوجه رابطه کمرنگ من و مین سو شده بودن و دیگه خبر از رفتارایی که اون اوایل داشتن نبود امشب قرار بود یه سکانس زیر بارون رو فیلمبرداری کنیم داشتم تو رختکن آماده میشدم که مین سو اومد و از پشت محکم من رو بغل کرد
من:مین سو ولم کن
مین سو:تو این چند سال خیلی برای بدست اوردنت تلاش کردم هرکاری کردم اما تو فقط اون دختررو میبینی
من:مین سو تمومش کن
مین سو:تمومش نمیکنم تا روزی که مال من بشی دست برنمیدارم
من:واقعا نمیفهمم چرا انقدر اذیتم میکنی
مین سو:چون دوستت دارم😭چون دلم نمیخواهد به جز من کسی دیگرو تو قلبت داشته باشی.تو این چند سال هرجوری که شده خودم رو بهت چسبوندم که حداقل یه نظر من رو ببینی اما تو چشمات رو روی من بستی اصلا من رو نمیبینی
من:این چیزی که تو ادعای داشتنش رو میکنی عشق نیست
مین سو: تو چشمات رو روی من بستی اگه من رو میدیدی عشقمم رو هم میدیدی.واقعا فکر میکنی اون دختره تو رو به اندازه ی من دوست داره
من:اصلا مهم نیست من رو دوست نداشته باشه مهم اینکه من دوستش دارم حالا ولم کن
دستش رو کم کم شل کرد منم از فرصت استفاده کردم و ازش دور شدم داشتیم برای فیلمبرداری آماده میشدیم که مین سو بدون هیچ حرفی سوار ماشینش شد و رفت جین گو چند بار باهاش تماس گرفت اما مین سو جواب نمیداد جین گو به حدی عصبانی بود که هیچکس جرعت نداشت سمتش بره.
بعد از اینکه اون سکانس رو گرفتیم و تموم شد جین گو اومد سمتم
جین گو:آدرس خونش رو بلدی
من:خونه کی؟
جین گو:مین سو دیگه
من:آره همسایمه😐
جین گو:پس بریم
من:کجا
جین گو:خنگی؟؟
من:من نمیام آدرس رو میدم خودت برو
جین گو:میشینی تو ماشین یا نه😡
از اونجایی که خیلی عصبانی بود ادامه دادن این بحث واقعا صلاح نبود واسه همینم نشستم تو ماشین سو هیون هم باهامون اومد وقتی رسیدیم اونجا کلی خبر نگار جلوی در خونه جمع شده بودن واقعا کنجکاو بودم که چی شده اما نه ماسک داشتم نه کلاه برای همینم مجبور شدم همونجوری پیاده بشم اما خوشبختانه هیچ کس حواسش به من نبود😊
مین سو اومد جلو در ساختمون
خبر نگار:گفته بودید میخواید یه چیزی رو اعلام کنید
مین سو:درسته اما راستش نمیدونم از کجا شروع کنم...خب همه ی شما از رابطه ی من و سئونگ هو خبر دارید و خوشبختانه خودشم اینجا حضور داره🙂من امروز از لحاظ جسمی و روحی حال خوشی نداشتم برای همینم مجبور به ترک صحنه فیلمبرداری شدم..سئونگ هو چند بار با من تماس گرفت و ازم خواست به دکتر مراجعه کنم چون خیلی نگران بود
من:🤯😑(چرا یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم)
خبر نگار:مشکل جدی دارید؟
مین سو:راستش نه چیزی که میخوام اعلام کنم خبر بیماری نیست من بعد از مراجعه به پزشک و انجام آزمایش متوجه شدم و حامله هستم
خبرنگارا🙄😆😳😃😍🤯😐😱🤯😑🥳😳😍
سوهیون😳
من🤯
بچه😳😆
مین سو از بین خبرنگارا اومد سمتم و من و بغل کرد
مین سو:داری بابا میشی😍
Part14
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
یک ماه از شروع فیلمبرداری میگذشت و من هرروز سوهیون رو میدیدم و این مسئله خوشحال کننده بود😁گاهی اوقات با هم تنها میشدیم و درباره سکانس ها حرف میزدیم و دوباره به هم نزدیک شده بودیم با اینکه وجود مین سو عذاب آور بود ولی نزدیکی سو هیون و من اون حس فشار روحی رو تسکین میداد مثل اینکه به مرور زمان بقیه عوامل سریال هم متوجه رابطه کمرنگ من و مین سو شده بودن و دیگه خبر از رفتارایی که اون اوایل داشتن نبود امشب قرار بود یه سکانس زیر بارون رو فیلمبرداری کنیم داشتم تو رختکن آماده میشدم که مین سو اومد و از پشت محکم من رو بغل کرد
من:مین سو ولم کن
مین سو:تو این چند سال خیلی برای بدست اوردنت تلاش کردم هرکاری کردم اما تو فقط اون دختررو میبینی
من:مین سو تمومش کن
مین سو:تمومش نمیکنم تا روزی که مال من بشی دست برنمیدارم
من:واقعا نمیفهمم چرا انقدر اذیتم میکنی
مین سو:چون دوستت دارم😭چون دلم نمیخواهد به جز من کسی دیگرو تو قلبت داشته باشی.تو این چند سال هرجوری که شده خودم رو بهت چسبوندم که حداقل یه نظر من رو ببینی اما تو چشمات رو روی من بستی اصلا من رو نمیبینی
من:این چیزی که تو ادعای داشتنش رو میکنی عشق نیست
مین سو: تو چشمات رو روی من بستی اگه من رو میدیدی عشقمم رو هم میدیدی.واقعا فکر میکنی اون دختره تو رو به اندازه ی من دوست داره
من:اصلا مهم نیست من رو دوست نداشته باشه مهم اینکه من دوستش دارم حالا ولم کن
دستش رو کم کم شل کرد منم از فرصت استفاده کردم و ازش دور شدم داشتیم برای فیلمبرداری آماده میشدیم که مین سو بدون هیچ حرفی سوار ماشینش شد و رفت جین گو چند بار باهاش تماس گرفت اما مین سو جواب نمیداد جین گو به حدی عصبانی بود که هیچکس جرعت نداشت سمتش بره.
بعد از اینکه اون سکانس رو گرفتیم و تموم شد جین گو اومد سمتم
جین گو:آدرس خونش رو بلدی
من:خونه کی؟
جین گو:مین سو دیگه
من:آره همسایمه😐
جین گو:پس بریم
من:کجا
جین گو:خنگی؟؟
من:من نمیام آدرس رو میدم خودت برو
جین گو:میشینی تو ماشین یا نه😡
از اونجایی که خیلی عصبانی بود ادامه دادن این بحث واقعا صلاح نبود واسه همینم نشستم تو ماشین سو هیون هم باهامون اومد وقتی رسیدیم اونجا کلی خبر نگار جلوی در خونه جمع شده بودن واقعا کنجکاو بودم که چی شده اما نه ماسک داشتم نه کلاه برای همینم مجبور شدم همونجوری پیاده بشم اما خوشبختانه هیچ کس حواسش به من نبود😊
مین سو اومد جلو در ساختمون
خبر نگار:گفته بودید میخواید یه چیزی رو اعلام کنید
مین سو:درسته اما راستش نمیدونم از کجا شروع کنم...خب همه ی شما از رابطه ی من و سئونگ هو خبر دارید و خوشبختانه خودشم اینجا حضور داره🙂من امروز از لحاظ جسمی و روحی حال خوشی نداشتم برای همینم مجبور به ترک صحنه فیلمبرداری شدم..سئونگ هو چند بار با من تماس گرفت و ازم خواست به دکتر مراجعه کنم چون خیلی نگران بود
من:🤯😑(چرا یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم)
خبر نگار:مشکل جدی دارید؟
مین سو:راستش نه چیزی که میخوام اعلام کنم خبر بیماری نیست من بعد از مراجعه به پزشک و انجام آزمایش متوجه شدم و حامله هستم
خبرنگارا🙄😆😳😃😍🤯😐😱🤯😑🥳😳😍
سوهیون😳
من🤯
بچه😳😆
مین سو از بین خبرنگارا اومد سمتم و من و بغل کرد
مین سو:داری بابا میشی😍
Part14
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
Yoo Seung Ho via @chToolsBot
دوست داريد سونگيو در آينده تو چه نقشى ببينيد❓😁 🐣 @yooxyoo 🐣
این نظرسنجیو یادتونه؟
اونایی ک پلیس زدن جز فن های پیشگو ان 🎖😂🤞
اونایی ام ک زدن اتش نشان شانس باهاشون یار نبود چون فیلمنامه رو بخاطر کرونا رد کرد🥀🤥
#Twittee
🐣 @yooxyoo 🐣
اونایی ک پلیس زدن جز فن های پیشگو ان 🎖😂🤞
اونایی ام ک زدن اتش نشان شانس باهاشون یار نبود چون فیلمنامه رو بخاطر کرونا رد کرد🥀🤥
#Twittee
🐣 @yooxyoo 🐣
😢1
پروفایل سونگ هو که توسط منیجرش نوشته شده:
🦩اسم مستعار: یومیونگ ول (اسم یکی از گربه های سونگ
هو)
🦩شخصیت: شیطون (دوست داره شوخی کنه)، متشخص
🦩سرگرمی: رانندگی، دریفت
🦩عادات: ناخنشو میخوره ، با پوست لبش بازی میکنه
🦩نقاط قوت: صداش
🦩جمله ای که خیلی میگه:میخوام برم خونه
🦩علاقه مندی: گربه،ماشین،موتور
🦩نقشی که دوست دارم بازی کنه: یه فرد خیلی بد و شرور
🦩ممنونم از اینکه: تو زمان هایی که استرس داشتم و سخت میگذشت بهم دلداری میداد
🦩عادتی که دوست دارم ترک کنه: کندن پوست لبش
🧚🏻سونگ هو بهترین شریک کاریه ، همچنین مثل یه برادر بهم نزدیک ایم
🧚🏻میزان صمیمیت من و سونگ هو 89% است
🧚🏻من به توانایی سونگهو تو حفظ کردن متن ها حسودی میکنم
🧚🏻 جذابیت او اینه که گاهی اوقات دست و پا چلفتی میشه (کیوت*-*)
🧚🏻هشتگ مناسب برای سونگ هو: #لبخندفرشته
#News
🐣@yooxyoo 🐣
🦩اسم مستعار: یومیونگ ول (اسم یکی از گربه های سونگ
هو)
🦩شخصیت: شیطون (دوست داره شوخی کنه)، متشخص
🦩سرگرمی: رانندگی، دریفت
🦩عادات: ناخنشو میخوره ، با پوست لبش بازی میکنه
🦩نقاط قوت: صداش
🦩جمله ای که خیلی میگه:میخوام برم خونه
🦩علاقه مندی: گربه،ماشین،موتور
🦩نقشی که دوست دارم بازی کنه: یه فرد خیلی بد و شرور
🦩ممنونم از اینکه: تو زمان هایی که استرس داشتم و سخت میگذشت بهم دلداری میداد
🦩عادتی که دوست دارم ترک کنه: کندن پوست لبش
🧚🏻سونگ هو بهترین شریک کاریه ، همچنین مثل یه برادر بهم نزدیک ایم
🧚🏻میزان صمیمیت من و سونگ هو 89% است
🧚🏻من به توانایی سونگهو تو حفظ کردن متن ها حسودی میکنم
🧚🏻 جذابیت او اینه که گاهی اوقات دست و پا چلفتی میشه (کیوت*-*)
🧚🏻هشتگ مناسب برای سونگ هو: #لبخندفرشته
#News
🐣@yooxyoo 🐣
اون جمله مثل تیر خلاصی برای من بود باید میفهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه شه از بین نور فلشرهای دوربینای خبرنگارا به سختی تونستم چهره گریون سوهیون رو ببینم حالا چیکار میتونستم بکنم چطوری میتونستم ثابت کنم که هیچ اشتباهی مرتکب نشدم. چطوری میتونستم توی چشمای سوهیون نگاه کنم وقتی خبرنگارا دست از سرمون برداشتن با تنها فرصتی که گیر آوردم تونستم خودم و برسونم به خونم مین سو هم با من اومد داخل خونه
من:این مزخرفات چی بود گفتی
مین سو:سر یه زن حامله که بچهات تو شکمشه داد نزن
من:بچه!!کدوم بچه!مگه من و تو اصلا با هم خوابیدیم که بچه داشته باشیم
مین سو:اینکه من و تو با هم نخوابیدیم رو هیچ کس به غیر از ما دوتا نمیدونه
من:هه بعد از چند وقت مردم میفهمن که بچه ای در کار نبوده بعد آبروت میره
مین سو:نگران آبروی من نباش من انقدر سند سازی کردم که فعلا هیچ کس نمیفهمه توام نمیتونی اثبات کنی که بچه ای درکار نیست
من:می خواستی دیوونه شدن من رو ببینی که همچین حرف زدی
مین سو:این آخرین تلاشم برای بدست آوردنت بود
من:الان مثلاً من رو بدست آوردی😏ببینم مثل اینکه تورویا زندگی میکنی نه؟
مین سو:امشب چند تا گانگستر میان خونم و من و میگیرن زیربار مشت و لگد بعدش فردا من توی بیمارستان میگم که تو من رو به خاطر اینکه خبر بچه دار شدنمون رو رسانه ای کردم و آبروت رو بردم کتک زدی و بچمون افتاده،بعدش فکر میکنی چه اتفاقی برات میوفته!نه تنها آبروت بیشتر میره بلکه چند وقت میوفتی زندان بعدش از یه شبه از یه بازیگر محبوب تبدیل میشی به یه آدم خلافکار کثیف فکر میکنی از این به بعد مردم چجوری نگات میکنن؟؟همه ی اون محبت ها یه شبه تبدیل میشه به نفرت و کینه
من:چرا با من این کارو میکنی؟؟😩چند ساله دیوونم کردی چرا دست از سرم بر نمیداری خسته شدم
مین سو:فقط یه راهی هست که میتونه از این مخمصه ای که توش گیر افتادی خلاصت کنه
من:چی؟چیکتر میتونم بکنم که ولم کنی😫😫
مین سو:ببین الان من و تو اینجا تنهاییم و در قفله
من:منظورت چیه؟
مین سو:هیچکس نمیفهمه
من:چیو؟؟
مین سو:من و تو امشب با هم تو این اتاق میخوابیم فردا هم اعلام میکنیم که میخواهیم عروسی کنیم در این صورت هم تو چهره ات حفظ میشه هم دیگه هیچ کس نیست که ازت بدش بیاد.هوم؟
من:با کاری که امشب کردی ازت متنفر شدم حالا میگی بیا ازدواج کنیم.هه مسخرس😏
مین سو:همه ی ازدواج ها که با عشق شروع نمیشه
من:تو واقعا میتونی با مردی زندگی کنی که ازت بدش میاد؟
مین سو:پس یعنی تبدیل شدن به یه آدم خلافکار رو ترجیح میدی؟
من:معلومه.ترجیح میدم یه عوضی باشم تا اینکه چشمام رو روی کاری که باهام کردی ببندم و باهات تختم رو شریک بشم
مین سو:باشه پس خودت خواستی منتظر فردا باش
من:باشه برو و اعلام کن من زدمت اما مطمئن باش بعد از اینکه اون حرفا رو پشت دوربین زدی دیگه من و نخواهی دید
مین سو:منظورت چیه
من:من امشب به خاطر ادعای تو سوهیون رو به معنای واقعی از دست دادم هیچوقت چهره ی اشکیش یادم نمیره
مین سو:گفتم میخوای چیکار کنی؟
من:می خوام از دستت خودکشی کنم
مین سو:هه عرضش رو نداری
من:بهت ثابت میکنم حالام برو خونت و تا فردا فکر کن ببین واقعا می خوای اون حرفارو بزنی یا نه
مین سو:اگه میخواستی ثابت کنی همین الان ثابت میکردی منم نمیخوام فکر کنم گفتم که آخرین تلاشم بود
من:واقعا میخوای بهت اثبات کنم
مین سو:البته می خوام ببینم عرضه اش داری یا نه
من:پس باشه
دست مین سو رو گرفتم ،در خونه رو باز کردم و از بین سیل خبرنگارا خودم رو انداختم تو آسانسور و رفتم بالا پشتبوم در و از پشت قفل کردم و رفتم لبه ی بوم وایسادم
مین سو:بیا پایین تورو خدا
من:مگه نمی خواستی بهت ثابت کنم
مین سو:نه غلط کردم بیا پایین
من:اشتباه کردی مین سو اون حرفی که زدی تصمیمی که گرفتی اشتباه بود.همین تصمیم اشتباهت من رو به سمت مرگ کشوند😭
مین سو:بیا پایین
من:ولی من تصمیمم رو گرفتم می خوام امشب خودم رو راحت کنم خیلی اذیتم کردی😭خیلی زیاد
مین سو:اشتباه کردم😭ببخشید😭تو بیا پایین دیگه کاری باهات ندارم
من:متاسفم که نمیتونم خواستت رو برآورده کنم
چشمام رو بستم و سعی کردم حداقل تو اون لحظات پایانی آروم باشم و به چیزای خوب فکر کنم اما اشکام و بلاهایی که مین سو سرم آورده بود مانعم میشد کم کم داشتم خم میشدم که یه دستی دور بازوم حلقه شد و من و انداخت اون طرف،صدای اطرافیانم رو میشنیدم اما نمیتونستم حرکت کنم بعد از چند لحظه همون صدا ها هم از بین رفت و جاش رو داد به خاموشی مطلق
💙سو هیون💙
داخل ماشین جین گو نشسته بودم و غرق در فکر بودم چطور میتونست هرروز با من گرم بگیره و ... بی اختیار و بدون اینکه خودم متوجه بشم اشک چشمام جاری شده بود خبر حاملگی مین سو توی همون چند دقیقه به شدت پیچیده بود سرم درد میکرد سرم رو توی دستام گرفته بودم داشتم دیوونه میشدم سرم رو بلند کردم که تی وی داخل ماشین رو خاموش کنم.چیزی
من:این مزخرفات چی بود گفتی
مین سو:سر یه زن حامله که بچهات تو شکمشه داد نزن
من:بچه!!کدوم بچه!مگه من و تو اصلا با هم خوابیدیم که بچه داشته باشیم
مین سو:اینکه من و تو با هم نخوابیدیم رو هیچ کس به غیر از ما دوتا نمیدونه
من:هه بعد از چند وقت مردم میفهمن که بچه ای در کار نبوده بعد آبروت میره
مین سو:نگران آبروی من نباش من انقدر سند سازی کردم که فعلا هیچ کس نمیفهمه توام نمیتونی اثبات کنی که بچه ای درکار نیست
من:می خواستی دیوونه شدن من رو ببینی که همچین حرف زدی
مین سو:این آخرین تلاشم برای بدست آوردنت بود
من:الان مثلاً من رو بدست آوردی😏ببینم مثل اینکه تورویا زندگی میکنی نه؟
مین سو:امشب چند تا گانگستر میان خونم و من و میگیرن زیربار مشت و لگد بعدش فردا من توی بیمارستان میگم که تو من رو به خاطر اینکه خبر بچه دار شدنمون رو رسانه ای کردم و آبروت رو بردم کتک زدی و بچمون افتاده،بعدش فکر میکنی چه اتفاقی برات میوفته!نه تنها آبروت بیشتر میره بلکه چند وقت میوفتی زندان بعدش از یه شبه از یه بازیگر محبوب تبدیل میشی به یه آدم خلافکار کثیف فکر میکنی از این به بعد مردم چجوری نگات میکنن؟؟همه ی اون محبت ها یه شبه تبدیل میشه به نفرت و کینه
من:چرا با من این کارو میکنی؟؟😩چند ساله دیوونم کردی چرا دست از سرم بر نمیداری خسته شدم
مین سو:فقط یه راهی هست که میتونه از این مخمصه ای که توش گیر افتادی خلاصت کنه
من:چی؟چیکتر میتونم بکنم که ولم کنی😫😫
مین سو:ببین الان من و تو اینجا تنهاییم و در قفله
من:منظورت چیه؟
مین سو:هیچکس نمیفهمه
من:چیو؟؟
مین سو:من و تو امشب با هم تو این اتاق میخوابیم فردا هم اعلام میکنیم که میخواهیم عروسی کنیم در این صورت هم تو چهره ات حفظ میشه هم دیگه هیچ کس نیست که ازت بدش بیاد.هوم؟
من:با کاری که امشب کردی ازت متنفر شدم حالا میگی بیا ازدواج کنیم.هه مسخرس😏
مین سو:همه ی ازدواج ها که با عشق شروع نمیشه
من:تو واقعا میتونی با مردی زندگی کنی که ازت بدش میاد؟
مین سو:پس یعنی تبدیل شدن به یه آدم خلافکار رو ترجیح میدی؟
من:معلومه.ترجیح میدم یه عوضی باشم تا اینکه چشمام رو روی کاری که باهام کردی ببندم و باهات تختم رو شریک بشم
مین سو:باشه پس خودت خواستی منتظر فردا باش
من:باشه برو و اعلام کن من زدمت اما مطمئن باش بعد از اینکه اون حرفا رو پشت دوربین زدی دیگه من و نخواهی دید
مین سو:منظورت چیه
من:من امشب به خاطر ادعای تو سوهیون رو به معنای واقعی از دست دادم هیچوقت چهره ی اشکیش یادم نمیره
مین سو:گفتم میخوای چیکار کنی؟
من:می خوام از دستت خودکشی کنم
مین سو:هه عرضش رو نداری
من:بهت ثابت میکنم حالام برو خونت و تا فردا فکر کن ببین واقعا می خوای اون حرفارو بزنی یا نه
مین سو:اگه میخواستی ثابت کنی همین الان ثابت میکردی منم نمیخوام فکر کنم گفتم که آخرین تلاشم بود
من:واقعا میخوای بهت اثبات کنم
مین سو:البته می خوام ببینم عرضه اش داری یا نه
من:پس باشه
دست مین سو رو گرفتم ،در خونه رو باز کردم و از بین سیل خبرنگارا خودم رو انداختم تو آسانسور و رفتم بالا پشتبوم در و از پشت قفل کردم و رفتم لبه ی بوم وایسادم
مین سو:بیا پایین تورو خدا
من:مگه نمی خواستی بهت ثابت کنم
مین سو:نه غلط کردم بیا پایین
من:اشتباه کردی مین سو اون حرفی که زدی تصمیمی که گرفتی اشتباه بود.همین تصمیم اشتباهت من رو به سمت مرگ کشوند😭
مین سو:بیا پایین
من:ولی من تصمیمم رو گرفتم می خوام امشب خودم رو راحت کنم خیلی اذیتم کردی😭خیلی زیاد
مین سو:اشتباه کردم😭ببخشید😭تو بیا پایین دیگه کاری باهات ندارم
من:متاسفم که نمیتونم خواستت رو برآورده کنم
چشمام رو بستم و سعی کردم حداقل تو اون لحظات پایانی آروم باشم و به چیزای خوب فکر کنم اما اشکام و بلاهایی که مین سو سرم آورده بود مانعم میشد کم کم داشتم خم میشدم که یه دستی دور بازوم حلقه شد و من و انداخت اون طرف،صدای اطرافیانم رو میشنیدم اما نمیتونستم حرکت کنم بعد از چند لحظه همون صدا ها هم از بین رفت و جاش رو داد به خاموشی مطلق
💙سو هیون💙
داخل ماشین جین گو نشسته بودم و غرق در فکر بودم چطور میتونست هرروز با من گرم بگیره و ... بی اختیار و بدون اینکه خودم متوجه بشم اشک چشمام جاری شده بود خبر حاملگی مین سو توی همون چند دقیقه به شدت پیچیده بود سرم درد میکرد سرم رو توی دستام گرفته بودم داشتم دیوونه میشدم سرم رو بلند کردم که تی وی داخل ماشین رو خاموش کنم.چیزی
که میدیدم باورم نمیشد چشمام داشت از حلقه میزد بیرون حس میکردم قلبم دیگه تو سینه نمیکوپه خبرنگارای اطراف خونه ی سئونگ هو داشتن سئونگ هو رو لبه ی پشت بوم نشون میدادن خبر زنده بود دستام میلرزیدن و گوشام صدای هیچ کسی رو نمیشنیدن فقط تونستم خودم رو از ماشین پرت کنم پایین(پشت چراغ قرمز بودن) و به سمت خونه سئونگ هو بدوام وقتی رسیدم وقتی رسیدم پشت در پشتیوم،در قفل بود اما صدای جر و بحثشون رو میشنیدم با تمام توانی که داشتم درو میکوبیدم بعد از چند دقیقه کوبیدن مین سو اومد دروباز کرد دستام دیگه سرش شده بودن و هیچ احساسی نداشتن به سئونگ هو نگاه کردم خم شده بود و هر لحظه امکان داشت بیوفته پایین رفتم سمتم و به جهت مخالف پرتش کردم روی پشتبوم،چند بار زدم تو گوشش و صداش کردم اما انگار صدام رو نمیشنید کاملا بیهوش بود
من:زنگ بزن آمبولانس حالش خوب نیست
Part15
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
من:زنگ بزن آمبولانس حالش خوب نیست
Part15
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙