جین گو بعد از اینکه من و رسوند خونه خودش رفت؛به خاطر پام زیاد نمیتونستم حرکت کنم بعد از اینکه شام رو خوردم رفتم تو اتاقم ولی هر چقدر دنبال دفترم گشتم پیداش نکردم واقعا کلافه شده بودم روی تختم دراز کشیدم و تلویزیون رو روشن کردم همینجوری کانال هارو اینور و اونور میکردم که چیزی توجهم رو جلب کرد؛باورم نمیشد😳یعنی چیزی که میدیدم واقعا درست بود.سئونگ هو بازیگر شده بود!! همونطور که به تلویزیون خیره شده بودم به این فکی میکردم که چقدر دلم براش تنگ شده.بی اختیار اشک چشمام جاری شده و تا جایی که میتونستم گریه کردم مامانم وارد اتاق شد
من:چرا بهم نگفتی
مامانم:چیو؟؟
من:سئونگ هو بازیگر شده..
مامانم:فقط نمی خواستم تو آسیب ببینی
من:این خبر که سئونگ هو بازیگر شده مگه مشکلی داره که بهم نگفتی؟چرا باید بهم آسیب بزنه؟😭
مامانم:شاید این خبر بهت آسیب نزنه ولی خبر اینکه با مین سو قرار میزارن و الان جفتشون بازیگرن و همیشه نقش مقابل همن باهم سریالای عاشقانه بازی میکنن بهت لطمه میزد
دیگه صدای مادرم رو نمیشنیدم واقعا حالم خراب بود فقط به تلویزیون خیره شده بودم به سکانس بوسه ای مین سو و سئونگ هو باهم داشتن حس میکردم دیگه قلبم نمیتپه
من:مامان برو بیرون.فقط برو😭😡
تلویزیون رو خاموش کردم و لحافم رو کشیدم رو خودم خیلی گیج شده بودم دنیارو برای خودم تموم شده میدیدم.
صبح که از خواب پاشدم انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و به زور باز میشدم توان حرکت کردن نداشتم فقط دوست داشتم بخوابم.
تق تق تق
من:مامانم حالم خوب نیست بعداً حرف میزنیم
جین گو:میتونم بیام تو
من:سلام
جین گو:سلام حالت خوبه؟
من:مگه نمیبینی چقدر داغونم
جین گو:من دفترچه تو برداشته بودم تا بتونم داستانتو بخونم
من:پس دست تو بود😒
جین گو:این ایده واقعا حرف نداره من خیلی خوشم اومد واسه همینم یه پیشنهادی برات دارم
من:بگو
جین گو:حالا که برای یه مدت تو سئول موندگار شدی چطوره با هم کار کنیم
من:من پام یکی دوماه بیشتر تو گچ نیست بعدشم می خوام برگردم ایتالیا.فکر کنم همکاری من و تو یه سالی طول بکشه پس بیخیال شو
جینگو:چهحیف من واقعا دوست داشتم این سریال رو باهم بسازیم و از اونجایی که تو آدمی نیستی که بیکار بمونی دلم می خواست تو این مدت..
من:گفتم که نه
جینگو:باشه ولی بهش فکر کن
من:دلیل این همه اصرارت رو نمیفهمم
جینگو:دنبال بهونم که نگهت دارم..
راستش حرفش ته دلم رو لرزوند داشت میرفت سمت در اتاق که
من:وایسا
جین گو:چیزی می خوای بگی
من:نمی خوای باهام قرارداد ببندی
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
من:چرا بهم نگفتی
مامانم:چیو؟؟
من:سئونگ هو بازیگر شده..
مامانم:فقط نمی خواستم تو آسیب ببینی
من:این خبر که سئونگ هو بازیگر شده مگه مشکلی داره که بهم نگفتی؟چرا باید بهم آسیب بزنه؟😭
مامانم:شاید این خبر بهت آسیب نزنه ولی خبر اینکه با مین سو قرار میزارن و الان جفتشون بازیگرن و همیشه نقش مقابل همن باهم سریالای عاشقانه بازی میکنن بهت لطمه میزد
دیگه صدای مادرم رو نمیشنیدم واقعا حالم خراب بود فقط به تلویزیون خیره شده بودم به سکانس بوسه ای مین سو و سئونگ هو باهم داشتن حس میکردم دیگه قلبم نمیتپه
من:مامان برو بیرون.فقط برو😭😡
تلویزیون رو خاموش کردم و لحافم رو کشیدم رو خودم خیلی گیج شده بودم دنیارو برای خودم تموم شده میدیدم.
صبح که از خواب پاشدم انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و به زور باز میشدم توان حرکت کردن نداشتم فقط دوست داشتم بخوابم.
تق تق تق
من:مامانم حالم خوب نیست بعداً حرف میزنیم
جین گو:میتونم بیام تو
من:سلام
جین گو:سلام حالت خوبه؟
من:مگه نمیبینی چقدر داغونم
جین گو:من دفترچه تو برداشته بودم تا بتونم داستانتو بخونم
من:پس دست تو بود😒
جین گو:این ایده واقعا حرف نداره من خیلی خوشم اومد واسه همینم یه پیشنهادی برات دارم
من:بگو
جین گو:حالا که برای یه مدت تو سئول موندگار شدی چطوره با هم کار کنیم
من:من پام یکی دوماه بیشتر تو گچ نیست بعدشم می خوام برگردم ایتالیا.فکر کنم همکاری من و تو یه سالی طول بکشه پس بیخیال شو
جینگو:چهحیف من واقعا دوست داشتم این سریال رو باهم بسازیم و از اونجایی که تو آدمی نیستی که بیکار بمونی دلم می خواست تو این مدت..
من:گفتم که نه
جینگو:باشه ولی بهش فکر کن
من:دلیل این همه اصرارت رو نمیفهمم
جینگو:دنبال بهونم که نگهت دارم..
راستش حرفش ته دلم رو لرزوند داشت میرفت سمت در اتاق که
من:وایسا
جین گو:چیزی می خوای بگی
من:نمی خوای باهام قرارداد ببندی
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
گروه یوپای ها🍻
https://t.me/joinchat/Gm-U7EXoiyDDyogLRjEozA
کانال پرسش و پاسخ
https://t.me/ysh_question
🐣 @yooxyoo 🐣
https://t.me/joinchat/Gm-U7EXoiyDDyogLRjEozA
کانال پرسش و پاسخ
https://t.me/ysh_question
🐣 @yooxyoo 🐣