کدام یک از سریال های سئونگ هو در نیمه ی اول سال 2017 بیشترین طرفدار را داشت؟
Anonymous Quiz
16%
1.مردی که رودخانه را میفروشد
31%
2.قهرمان عجیب من
52%
3.پادشاه ماسک
عکس مربوط به کدام جشنواره است؟
Anonymous Quiz
52%
1.sbs drama awards
36%
2.Mbc drama wards
12%
3.tvn drama awards
این عکس مربوط به گریم کدام فیلم یا سریال است؟
Anonymous Quiz
21%
1.پادشاه ماسک
25%
2.جادوگر چوسان
54%
3.مردی که رودخانه را میفروشد
Yoo Seung Ho
عکس مربوط به کدام جشنواره است؟
سئول تغییر چندانی نکرده بود هنوز هم همونطور بود دلتنگ و عذاب آور.شیشه ماشین رو کشیدم پایین،هوا خیلی خنک ولذت بخش بود چشمام رو بستم و تو رویاهام سفر کردم چند تا ایده تازه به ذهنم رسیده بود که باید مینوشتمش چشمام رو دوباره باز کردم دلم می خواست برگردم خونه تا زود تر بتونم بنویسمشون؛ولی خب تو راه برگشت به خونه موندیم تو ترافیک و همین باعث شد ۲ساعت دیر تر خودمو برسونم خونه.بدون هیچ حرفی از پله ها رفتم بالا و خودمو انداختم تو اتاقم،بدون اینکه لباسام رو در بیارم دفترم رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به نوشتن جوری غرق نوشتن بودم که حضور جین گو رو تو اتاق حس نمیکردم وقتی از تو خیالاتم اومدم بیرون تازه متوجهش شدم
من:ترسیدم؛کی اومدی؟؟
جین گو:خیلی وقته اینجام
من:کارا خوب پیش میره
جین گو:بد نیست؛چی مینوشتی
من:یه ایده تازه
جین گو:میشه یه نگا بهش بندازم
من:آره بیا ببین
جین گو دفترم رو برداشت و شروع کرد به خوندن منم رفتم پایین تو آشپزخونه تا براش آبمیوه ببرم ولی وقتی که می خواستم از پله ها برم بالا پاک لیز رفت و باعث شد با مخ برگردم پایین🤕مامانم که مشغول حرف زدن با گوشی بود گوشی رو ول کرد و با داد و هوار اومد سمتم؛می خواستم بلند شم اما همه جای بدنم درد میکرد😖جین گو اومد بالای سرم
جین گو:چی شده؟؟😳😨
مامانم:بلندش کن باید ببریمش بیمارستان😭
جین گو اومد سمتم و زیر پهلوم رو گرفت و بلندم کرد
جین گو:من میبرمش شمام با عمو بیاین.
درد بدنم کلافم کرده بود واقعا خیلی حس مزخرفی بود😣دکتر میگفت پام شکسته و یه مدت باید توی گچ بمونه و تو این مدت باید یکی ازم مراقبت کنه؛(مثل اینکه اینجا موندگار شدم😒)
Part11
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
من:ترسیدم؛کی اومدی؟؟
جین گو:خیلی وقته اینجام
من:کارا خوب پیش میره
جین گو:بد نیست؛چی مینوشتی
من:یه ایده تازه
جین گو:میشه یه نگا بهش بندازم
من:آره بیا ببین
جین گو دفترم رو برداشت و شروع کرد به خوندن منم رفتم پایین تو آشپزخونه تا براش آبمیوه ببرم ولی وقتی که می خواستم از پله ها برم بالا پاک لیز رفت و باعث شد با مخ برگردم پایین🤕مامانم که مشغول حرف زدن با گوشی بود گوشی رو ول کرد و با داد و هوار اومد سمتم؛می خواستم بلند شم اما همه جای بدنم درد میکرد😖جین گو اومد بالای سرم
جین گو:چی شده؟؟😳😨
مامانم:بلندش کن باید ببریمش بیمارستان😭
جین گو اومد سمتم و زیر پهلوم رو گرفت و بلندم کرد
جین گو:من میبرمش شمام با عمو بیاین.
درد بدنم کلافم کرده بود واقعا خیلی حس مزخرفی بود😣دکتر میگفت پام شکسته و یه مدت باید توی گچ بمونه و تو این مدت باید یکی ازم مراقبت کنه؛(مثل اینکه اینجا موندگار شدم😒)
Part11
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
جین گو بعد از اینکه من و رسوند خونه خودش رفت؛به خاطر پام زیاد نمیتونستم حرکت کنم بعد از اینکه شام رو خوردم رفتم تو اتاقم ولی هر چقدر دنبال دفترم گشتم پیداش نکردم واقعا کلافه شده بودم روی تختم دراز کشیدم و تلویزیون رو روشن کردم همینجوری کانال هارو اینور و اونور میکردم که چیزی توجهم رو جلب کرد؛باورم نمیشد😳یعنی چیزی که میدیدم واقعا درست بود.سئونگ هو بازیگر شده بود!! همونطور که به تلویزیون خیره شده بودم به این فکی میکردم که چقدر دلم براش تنگ شده.بی اختیار اشک چشمام جاری شده و تا جایی که میتونستم گریه کردم مامانم وارد اتاق شد
من:چرا بهم نگفتی
مامانم:چیو؟؟
من:سئونگ هو بازیگر شده..
مامانم:فقط نمی خواستم تو آسیب ببینی
من:این خبر که سئونگ هو بازیگر شده مگه مشکلی داره که بهم نگفتی؟چرا باید بهم آسیب بزنه؟😭
مامانم:شاید این خبر بهت آسیب نزنه ولی خبر اینکه با مین سو قرار میزارن و الان جفتشون بازیگرن و همیشه نقش مقابل همن باهم سریالای عاشقانه بازی میکنن بهت لطمه میزد
دیگه صدای مادرم رو نمیشنیدم واقعا حالم خراب بود فقط به تلویزیون خیره شده بودم به سکانس بوسه ای مین سو و سئونگ هو باهم داشتن حس میکردم دیگه قلبم نمیتپه
من:مامان برو بیرون.فقط برو😭😡
تلویزیون رو خاموش کردم و لحافم رو کشیدم رو خودم خیلی گیج شده بودم دنیارو برای خودم تموم شده میدیدم.
صبح که از خواب پاشدم انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و به زور باز میشدم توان حرکت کردن نداشتم فقط دوست داشتم بخوابم.
تق تق تق
من:مامانم حالم خوب نیست بعداً حرف میزنیم
جین گو:میتونم بیام تو
من:سلام
جین گو:سلام حالت خوبه؟
من:مگه نمیبینی چقدر داغونم
جین گو:من دفترچه تو برداشته بودم تا بتونم داستانتو بخونم
من:پس دست تو بود😒
جین گو:این ایده واقعا حرف نداره من خیلی خوشم اومد واسه همینم یه پیشنهادی برات دارم
من:بگو
جین گو:حالا که برای یه مدت تو سئول موندگار شدی چطوره با هم کار کنیم
من:من پام یکی دوماه بیشتر تو گچ نیست بعدشم می خوام برگردم ایتالیا.فکر کنم همکاری من و تو یه سالی طول بکشه پس بیخیال شو
جینگو:چهحیف من واقعا دوست داشتم این سریال رو باهم بسازیم و از اونجایی که تو آدمی نیستی که بیکار بمونی دلم می خواست تو این مدت..
من:گفتم که نه
جینگو:باشه ولی بهش فکر کن
من:دلیل این همه اصرارت رو نمیفهمم
جینگو:دنبال بهونم که نگهت دارم..
راستش حرفش ته دلم رو لرزوند داشت میرفت سمت در اتاق که
من:وایسا
جین گو:چیزی می خوای بگی
من:نمی خوای باهام قرارداد ببندی
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙
من:چرا بهم نگفتی
مامانم:چیو؟؟
من:سئونگ هو بازیگر شده..
مامانم:فقط نمی خواستم تو آسیب ببینی
من:این خبر که سئونگ هو بازیگر شده مگه مشکلی داره که بهم نگفتی؟چرا باید بهم آسیب بزنه؟😭
مامانم:شاید این خبر بهت آسیب نزنه ولی خبر اینکه با مین سو قرار میزارن و الان جفتشون بازیگرن و همیشه نقش مقابل همن باهم سریالای عاشقانه بازی میکنن بهت لطمه میزد
دیگه صدای مادرم رو نمیشنیدم واقعا حالم خراب بود فقط به تلویزیون خیره شده بودم به سکانس بوسه ای مین سو و سئونگ هو باهم داشتن حس میکردم دیگه قلبم نمیتپه
من:مامان برو بیرون.فقط برو😭😡
تلویزیون رو خاموش کردم و لحافم رو کشیدم رو خودم خیلی گیج شده بودم دنیارو برای خودم تموم شده میدیدم.
صبح که از خواب پاشدم انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و به زور باز میشدم توان حرکت کردن نداشتم فقط دوست داشتم بخوابم.
تق تق تق
من:مامانم حالم خوب نیست بعداً حرف میزنیم
جین گو:میتونم بیام تو
من:سلام
جین گو:سلام حالت خوبه؟
من:مگه نمیبینی چقدر داغونم
جین گو:من دفترچه تو برداشته بودم تا بتونم داستانتو بخونم
من:پس دست تو بود😒
جین گو:این ایده واقعا حرف نداره من خیلی خوشم اومد واسه همینم یه پیشنهادی برات دارم
من:بگو
جین گو:حالا که برای یه مدت تو سئول موندگار شدی چطوره با هم کار کنیم
من:من پام یکی دوماه بیشتر تو گچ نیست بعدشم می خوام برگردم ایتالیا.فکر کنم همکاری من و تو یه سالی طول بکشه پس بیخیال شو
جینگو:چهحیف من واقعا دوست داشتم این سریال رو باهم بسازیم و از اونجایی که تو آدمی نیستی که بیکار بمونی دلم می خواست تو این مدت..
من:گفتم که نه
جینگو:باشه ولی بهش فکر کن
من:دلیل این همه اصرارت رو نمیفهمم
جینگو:دنبال بهونم که نگهت دارم..
راستش حرفش ته دلم رو لرزوند داشت میرفت سمت در اتاق که
من:وایسا
جین گو:چیزی می خوای بگی
من:نمی خوای باهام قرارداد ببندی
Part12
🖤#رمان_آوارگی♥️
🎆#ادمین_هانیه🎇
🌒@yooxyoo🌙