زیر ماه صورتی
صورتش را در دستانم گرفتم. اشکهایش را آرام پاک کردم. سرش را بالا آوردم. پیشانیام را به پیشانیاش چسباندم. آرام زمزمه کردم: «شششش، چیزی نیست، چیزی نیست، نگران نباش» گونههایم خیس شد. اشکهای خودم بودند؟ سرش را عقب کشید. با آستینش صورتش را پاک کرد. با چشمانی…
یادم است میگفت که کلیدیترین سوال را همیشه از خودت بپرس.
گفتم: «کلیدیترین کلمه؟!»
گفت: «نه، کلیدیترین سوال در زندگی. همیشه بپرس: که چی؟ این راهگشا ترین سوال است.»
این روزها او کجای این سیرک بینالمللی است؟ روزهایی که لحظه به لحظه از من میپرسند: که چی؟ و منی که حتی یک کلمه هم برایشان ندارم. قبلتر خودم این سوال را میپرسیدم. شاید بحران ربع سالگی بوده باشد. یک جور بحران هویت. الان مثل سگِ کتک خوردهام: زیر لب عو عو میکنم و با چشمانی معصومانه برای شلاق سوالپیچی ثانیهها منتظرم. منتظر یک ناجی که بیاید و بلکه نجاتی پیدا کنم.
این سوال مگر قرار نبود راهگشا باشد؟! سر هر نفس، مرگ حلقومم را میگیرد و میگوید که چی؟! من تنهام؟ کس دیگری نیست که با این سوال دست و پنجه نرم کند؟! کس دیگری نیست در این رینگ بوکس، لااقل مرا تشویق کند؟ باید داد بزنم. میخواهم داد بزنم: هل من ناصر؟!
در عرض همین اتاق مدام میروم و میآیم. شاید سه متر هم نشود. من خسته و نوری خستهتر که همین دو قدم را هم سایه انداخته. خوب است که باز چیزی این وسط نیست.
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
گفتم: «کلیدیترین کلمه؟!»
گفت: «نه، کلیدیترین سوال در زندگی. همیشه بپرس: که چی؟ این راهگشا ترین سوال است.»
این روزها او کجای این سیرک بینالمللی است؟ روزهایی که لحظه به لحظه از من میپرسند: که چی؟ و منی که حتی یک کلمه هم برایشان ندارم. قبلتر خودم این سوال را میپرسیدم. شاید بحران ربع سالگی بوده باشد. یک جور بحران هویت. الان مثل سگِ کتک خوردهام: زیر لب عو عو میکنم و با چشمانی معصومانه برای شلاق سوالپیچی ثانیهها منتظرم. منتظر یک ناجی که بیاید و بلکه نجاتی پیدا کنم.
این سوال مگر قرار نبود راهگشا باشد؟! سر هر نفس، مرگ حلقومم را میگیرد و میگوید که چی؟! من تنهام؟ کس دیگری نیست که با این سوال دست و پنجه نرم کند؟! کس دیگری نیست در این رینگ بوکس، لااقل مرا تشویق کند؟ باید داد بزنم. میخواهم داد بزنم: هل من ناصر؟!
در عرض همین اتاق مدام میروم و میآیم. شاید سه متر هم نشود. من خسته و نوری خستهتر که همین دو قدم را هم سایه انداخته. خوب است که باز چیزی این وسط نیست.
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
زیر ماه صورتی
یادم است میگفت که کلیدیترین سوال را همیشه از خودت بپرس. گفتم: «کلیدیترین کلمه؟!» گفت: «نه، کلیدیترین سوال در زندگی. همیشه بپرس: که چی؟ این راهگشا ترین سوال است.» این روزها او کجای این سیرک بینالمللی است؟ روزهایی که لحظه به لحظه از من میپرسند: که چی؟…
نه. باد نمیزد. بارانی هم نمیبارید. اصلا پاییز یا بهار نبود. همین قدر غیر عاشقانه. هیاهوی اواسط مرداد هم نبود. نه شب نشینی نه بچههایی که توی کوچه بازی کنند.
هوای زمستان سرد بود در میان شهریور، روی یک نیمکت درب و داغان، مثل همه نیمکتها، در انتهای عریان پارک انتهای خیابان. همان نیمکتی که مثل انجیلی از خاطرات، برگهای بودنمان را در خود ضبط کرده بود. عهدهایی که مثل همیشه با چشمان، بسته میشدند. میدانست. بله بله میدانست. مطمئنم.
- کنارم میمانی؟
- همیشه وقتی این را میگویی، یاد این بخش از سمفونی مردگان میافتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود!»
- عجب!
- چیزی نگو لطفا
- چه اهمیتی دارد؟ شفاف میگویم.
- چه چیزی را؟
- آنچه تو نمیتوانی بگویی
- نه! ساکت باش! نباید آن جمله را بگویی.
- چرا میترسی؟ طلسمی چیزی است؟!
- تو نمیفهمی! مدام از تنهایی فرار میکنی؛ از خود خودت.
- تو این کار را نمیکنی؟
- ولی مهم نیست. باز هم در نهایت کاری نمیتوان کرد. لعنت به همه چیز. دارم حقیقت را کتمان میکنم.
- خب نکن.
و فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و لبخند زد.
حالا رو به روی دیوار خالی نشستهام. آن سمت نیمکت شکسته و چوبهایش به خرابهای متروک میمانند. خرابهای که شک میکنی آیا اصلا زمانی بوده که سالم باشد؟!
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
هوای زمستان سرد بود در میان شهریور، روی یک نیمکت درب و داغان، مثل همه نیمکتها، در انتهای عریان پارک انتهای خیابان. همان نیمکتی که مثل انجیلی از خاطرات، برگهای بودنمان را در خود ضبط کرده بود. عهدهایی که مثل همیشه با چشمان، بسته میشدند. میدانست. بله بله میدانست. مطمئنم.
- کنارم میمانی؟
- همیشه وقتی این را میگویی، یاد این بخش از سمفونی مردگان میافتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود!»
- عجب!
- چیزی نگو لطفا
- چه اهمیتی دارد؟ شفاف میگویم.
- چه چیزی را؟
- آنچه تو نمیتوانی بگویی
- نه! ساکت باش! نباید آن جمله را بگویی.
- چرا میترسی؟ طلسمی چیزی است؟!
- تو نمیفهمی! مدام از تنهایی فرار میکنی؛ از خود خودت.
- تو این کار را نمیکنی؟
- ولی مهم نیست. باز هم در نهایت کاری نمیتوان کرد. لعنت به همه چیز. دارم حقیقت را کتمان میکنم.
- خب نکن.
و فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و لبخند زد.
حالا رو به روی دیوار خالی نشستهام. آن سمت نیمکت شکسته و چوبهایش به خرابهای متروک میمانند. خرابهای که شک میکنی آیا اصلا زمانی بوده که سالم باشد؟!
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
زیر ماه صورتی
نه. باد نمیزد. بارانی هم نمیبارید. اصلا پاییز یا بهار نبود. همین قدر غیر عاشقانه. هیاهوی اواسط مرداد هم نبود. نه شب نشینی نه بچههایی که توی کوچه بازی کنند. هوای زمستان سرد بود در میان شهریور، روی یک نیمکت درب و داغان، مثل همه نیمکتها، در انتهای عریان…
خسته شدم. حتی از نشستن هم خسته شدم. از این صدای بوق بوق خسته شدم.
با این حال چه اهمیتی دارد؟ همه چی، چه اهمیتی دارند؟ هیچ چیز اهمیت ندارد. مطلقا هیچ چیز.
انرژی ام رفته. آلنوش من کجاست؟ اصلا آلنوش چه اهمیتی دارد؟ من تنهایم و همین هم اهمیتی ندارد. خودم هم اهمیت ندارم. آیا هر کس برای بودن نیاز به دیگری دارد که با دوست داشتنش، وجود خود را اثبات کند؟ مثل مرکبی که تا کلمهای را ننویسد وجود ندارد. یا همین بودن من، فقط در ذهن آلنوش بود؟ شاید. شاید هیچ وقت واقعا زندگی نکردهام.
باتری ساعت مچیام انگار ضعیف شده. ساعتهاست که نمیتوانم بفهمم چند است. یا نه، نکند چشم من درست نمیبیند؟!
بابا همیشه یک ساعت جیبی داشت. از این قدیمیها. کوکی بود و دورش نگینهای بنفش زیبایی داشت. باید هر از چند گاهی درمیآوردی و کوکش میکردی تا باز هم برایت ساعت را نشان میداد. بعدش نمیدانم چه شد. لای آن خرت و پرتها گم شد. روز آخرش بود فکر کنم. صدایم کرد. ساعتش را یادگار به من سپرد و گفت: «ساعت همیشه دروغگوست. ساعت واقعی را خودت باید بچرخانی.»
ساعت مچیام را باز میکنم. پیچش را به بیرون میکشم و خودم میچرخانمش. میگذارمش روی ساعت ۷. خب الان باید دیگر دکتر پیدایش شود.
آن شب افکار شدید خودکشی و امروز خستگی شدید و کرختی. همه چیز مه آلود است. مردم واقعا چطور زندگی را تحمل میکنند؟ نه اینجا نه اگر آن دنیایی وجود داشته باشد. تازه اگر.
چرا باید بتوانم به چنین چیزهایی فکر کنم؟
چرا آلنوش از سرم بیرون نمیرود؟ چرا سعی دارم خوشحال و راضی باشد؟ آلنوشی که هنوز توی سرم است و منی که میخواهم همچنان چپ چپ نگاهم کند و لبخند بزند. او اینجاست. همینجا توی اتاق. چراغهای نیمسوز. او چند تا لیوان کوتاه و بلند را کنار هم چیده. با چیزی، فکر کنم قاشق باشد، روی آنها ضرب گرفته: دنگ دنگ دنگ. گاهی هم صدایش شبیه... شبیه... شبیه چیست؟ صدای زیری است. شبیه صدای بوق است: مدام میگوید بیب... بیب... بیب...
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
با این حال چه اهمیتی دارد؟ همه چی، چه اهمیتی دارند؟ هیچ چیز اهمیت ندارد. مطلقا هیچ چیز.
انرژی ام رفته. آلنوش من کجاست؟ اصلا آلنوش چه اهمیتی دارد؟ من تنهایم و همین هم اهمیتی ندارد. خودم هم اهمیت ندارم. آیا هر کس برای بودن نیاز به دیگری دارد که با دوست داشتنش، وجود خود را اثبات کند؟ مثل مرکبی که تا کلمهای را ننویسد وجود ندارد. یا همین بودن من، فقط در ذهن آلنوش بود؟ شاید. شاید هیچ وقت واقعا زندگی نکردهام.
باتری ساعت مچیام انگار ضعیف شده. ساعتهاست که نمیتوانم بفهمم چند است. یا نه، نکند چشم من درست نمیبیند؟!
بابا همیشه یک ساعت جیبی داشت. از این قدیمیها. کوکی بود و دورش نگینهای بنفش زیبایی داشت. باید هر از چند گاهی درمیآوردی و کوکش میکردی تا باز هم برایت ساعت را نشان میداد. بعدش نمیدانم چه شد. لای آن خرت و پرتها گم شد. روز آخرش بود فکر کنم. صدایم کرد. ساعتش را یادگار به من سپرد و گفت: «ساعت همیشه دروغگوست. ساعت واقعی را خودت باید بچرخانی.»
ساعت مچیام را باز میکنم. پیچش را به بیرون میکشم و خودم میچرخانمش. میگذارمش روی ساعت ۷. خب الان باید دیگر دکتر پیدایش شود.
آن شب افکار شدید خودکشی و امروز خستگی شدید و کرختی. همه چیز مه آلود است. مردم واقعا چطور زندگی را تحمل میکنند؟ نه اینجا نه اگر آن دنیایی وجود داشته باشد. تازه اگر.
چرا باید بتوانم به چنین چیزهایی فکر کنم؟
چرا آلنوش از سرم بیرون نمیرود؟ چرا سعی دارم خوشحال و راضی باشد؟ آلنوشی که هنوز توی سرم است و منی که میخواهم همچنان چپ چپ نگاهم کند و لبخند بزند. او اینجاست. همینجا توی اتاق. چراغهای نیمسوز. او چند تا لیوان کوتاه و بلند را کنار هم چیده. با چیزی، فکر کنم قاشق باشد، روی آنها ضرب گرفته: دنگ دنگ دنگ. گاهی هم صدایش شبیه... شبیه... شبیه چیست؟ صدای زیری است. شبیه صدای بوق است: مدام میگوید بیب... بیب... بیب...
#ادامه_دارد
#صدای_بوق
- خدمت شما
- ممنون. این شکلات برای چیه؟
- معمولا با اسپرسو یه شکلات کوچک هم سرو میشه
- من که نفهمیدم برای چیه ولی خب مرسی
- خواهش میکنم. فرمایش دیگهای ندارید؟
- چرا. میتونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله حتما
- خب بشین پس
- امممم... آخه باید برم... خیلی وقت ندارم
- خب پس هیچی. رشتهات چی بوده؟
- من هنوز دانشجو ام، قربان
- خیلی خب، رشتهات چیه؟
- میکروبیولوژی
- هومممم. چی هست؟
- ببخشید قربان، امکانش هست اینجا سیگار نکشید؟ طبقه بالا برای سیگار کشیدنه. اگه بخواید میتونم سفارشتون رو بیارم بالا
- اینجا که سگ ننشسته. چی میشه سیگار بکشم؟!
- چیز دیگهای میل دارید؟
- گور بابای سیگار. خب نگفتی، میکرو چی چی چه کوفتیه؟
- درباره موجودات خیلی کوچک مثل ویروسها و باکتری
- هومممم. حالا این کرونا که میگن از قصد ساختنش واقعیه؟
- من باید برم قربان باید سفارش کس دیگهای رو هم تحویل بدم
- میدونی من برای چی اینجام؟
- خیلی خوش اومدید. بفرمایید، بفرمایید اونجا بشینید الان میام خدمتتون
- هوی. با تو ام. میگم میدونی برای چی اینجام؟
- نه قربان
- برای اینکه حوصلهام سر رفته
- از من چه کمکی برمیاد
- میدونی وقتی حوصله ام سر میره دوست دارم چی کار کنم؟
- چی کار؟
- من اون ور این کوچه است خونهام
- خیلی عالیه. میتونیم هر روز ازتون پذیرایی کنیم
- از پنجره میبینمت هر روز
- من رو؟
- آره. و میدونی به چی حسودیم میشه؟
- حسودی؟
- به خوشحالیت
- نمیفهمم جناب. فکر میکنم اشتباهی گرفتید.
- بعد میدونی دوست دارم چی کارت کنم؟
- میخواید یه لیوان براتون آب بیارم؟ به نظر میرسه صورتتون خیلی قرمز شده
- میخواستم فقط چند تا سوال بپرسم
- ببخشید واقعا
- الان تصمیمم عوض شده ولی
- خب؟
- میخوام این گلوله رو توی سرت خالی کنم...
#دیالوگ
- ممنون. این شکلات برای چیه؟
- معمولا با اسپرسو یه شکلات کوچک هم سرو میشه
- من که نفهمیدم برای چیه ولی خب مرسی
- خواهش میکنم. فرمایش دیگهای ندارید؟
- چرا. میتونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله حتما
- خب بشین پس
- امممم... آخه باید برم... خیلی وقت ندارم
- خب پس هیچی. رشتهات چی بوده؟
- من هنوز دانشجو ام، قربان
- خیلی خب، رشتهات چیه؟
- میکروبیولوژی
- هومممم. چی هست؟
- ببخشید قربان، امکانش هست اینجا سیگار نکشید؟ طبقه بالا برای سیگار کشیدنه. اگه بخواید میتونم سفارشتون رو بیارم بالا
- اینجا که سگ ننشسته. چی میشه سیگار بکشم؟!
- چیز دیگهای میل دارید؟
- گور بابای سیگار. خب نگفتی، میکرو چی چی چه کوفتیه؟
- درباره موجودات خیلی کوچک مثل ویروسها و باکتری
- هومممم. حالا این کرونا که میگن از قصد ساختنش واقعیه؟
- من باید برم قربان باید سفارش کس دیگهای رو هم تحویل بدم
- میدونی من برای چی اینجام؟
- خیلی خوش اومدید. بفرمایید، بفرمایید اونجا بشینید الان میام خدمتتون
- هوی. با تو ام. میگم میدونی برای چی اینجام؟
- نه قربان
- برای اینکه حوصلهام سر رفته
- از من چه کمکی برمیاد
- میدونی وقتی حوصله ام سر میره دوست دارم چی کار کنم؟
- چی کار؟
- من اون ور این کوچه است خونهام
- خیلی عالیه. میتونیم هر روز ازتون پذیرایی کنیم
- از پنجره میبینمت هر روز
- من رو؟
- آره. و میدونی به چی حسودیم میشه؟
- حسودی؟
- به خوشحالیت
- نمیفهمم جناب. فکر میکنم اشتباهی گرفتید.
- بعد میدونی دوست دارم چی کارت کنم؟
- میخواید یه لیوان براتون آب بیارم؟ به نظر میرسه صورتتون خیلی قرمز شده
- میخواستم فقط چند تا سوال بپرسم
- ببخشید واقعا
- الان تصمیمم عوض شده ولی
- خب؟
- میخوام این گلوله رو توی سرت خالی کنم...
#دیالوگ
یک توییت قدیمی دیدم و خیلی تعجب کردم. از چند نفر راجع بهش پرسیدم ولی گفتند مسخرهبازی یک نفری بوده و باور نکنم. فکر کنم برای سی چهل سال پیش باشد:
«اگر جزو کسایی هستی که پدربزرگ و مادربزرگت برات از زمانی که آدما میتونستن رنگا رو ببینن خاطره میگفتن، بچگی خیلی قشنگی داشتی»
#داستان_خیلی_کوتاه!
«اگر جزو کسایی هستی که پدربزرگ و مادربزرگت برات از زمانی که آدما میتونستن رنگا رو ببینن خاطره میگفتن، بچگی خیلی قشنگی داشتی»
#داستان_خیلی_کوتاه!
الان این زوج جوان، هیچ کدام نمیدانند من چطور ساعتها در صندوق عقب منتظرشان هستم و این خونسردی خودم را هم میترساند.
#داستان_خیلی_کوتاه
#داستان_خیلی_کوتاه
از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم زمان نسبتا خیلی زیادی میگذره. زمانی که خیلی فشردهتر و طولانیتر از واقعیتش بود برام.
هرچند که محتوای غیر داستانیم رو توی @NeuralFictionalNet به اشتراک میگذارم، ولی در هر حال محتوای داستانی رو خیلی وقته نتونستم پیش ببرم. (البته که برید محتوای غیر داستانیم رو هم بخونید 😁)
شاید یه بخش خیلی زیادیش از این وسواسم ناشی بشه که از نظر فنی قطعههای کوتاهی که گاهی مینوشتم، «داستان» حساب نمیشدن و حرکت به سمت داستان هم نیازمند تلاش و زمانی بود که امکانش رو نداشتم.
میخوام کمی این وسواس رو کنار بگذارم و همچنان تکهتکههایی که داستان نیستند رو بنویسم. کم کم از داستان هم احتمالا سر در میارم ولی فعلا امیدوارم بتونم دست به عصا، اصولا به نوشتن برگردم.
هرچند که محتوای غیر داستانیم رو توی @NeuralFictionalNet به اشتراک میگذارم، ولی در هر حال محتوای داستانی رو خیلی وقته نتونستم پیش ببرم. (البته که برید محتوای غیر داستانیم رو هم بخونید 😁)
شاید یه بخش خیلی زیادیش از این وسواسم ناشی بشه که از نظر فنی قطعههای کوتاهی که گاهی مینوشتم، «داستان» حساب نمیشدن و حرکت به سمت داستان هم نیازمند تلاش و زمانی بود که امکانش رو نداشتم.
میخوام کمی این وسواس رو کنار بگذارم و همچنان تکهتکههایی که داستان نیستند رو بنویسم. کم کم از داستان هم احتمالا سر در میارم ولی فعلا امیدوارم بتونم دست به عصا، اصولا به نوشتن برگردم.
👍6
Forwarded from A better name
۲۱
سلامم را برسان
میدانم که نمیروی
با این حال
سیل اشکها خواهند رفت
سلامم را برسان
میدانم که نمیروی
با این حال
سیل اشکها خواهند رفت
👍2
Forwarded from A better name
۲۲
اضطراب
میبارید
از نوک انگشتان پا
آویزان میچرخید
کمرم درد میگیرد؛ بار زیادی است.
میلرزم؛ طوفانی است.
اضطراب
میبارید
از نوک انگشتان پا
آویزان میچرخید
کمرم درد میگیرد؛ بار زیادی است.
میلرزم؛ طوفانی است.
👍2
Forwarded from A better name
۲۳
ضرباهنگ را بکوب
سرت را
سرعت را میچرخی
بتکان غبار اشک را
همهمه
جملهها را دود کن
نفس بکش؛ چیزی لازم نیست؛ فقط نفس بکش
ضرباهنگ را بکوب
سرت را
سرعت را میچرخی
بتکان غبار اشک را
همهمه
جملهها را دود کن
نفس بکش؛ چیزی لازم نیست؛ فقط نفس بکش
«یک لیوان چای»
پسر جوان در حالی که سینی را روی میز میگذاشت گفت: «خدمت شما»
مشتری آن روز که از قبل میز جلوی در را رزرو کرده بود، نیم نگاهی زیر چشمی به پسرک انداخت و گفت: « ممنون. این شکلات برای چیه؟»
- معمولا با اسپرسو یه شکلات کوچک هم سرو میشه
مرد میانسال یکی از دستمالهایی را که روی میز بود، برداشت و دایرهی کوچکی روی پنجره بخار گرفته کنار میز پاک کرد. سعی کرد نگاهی به وضعیت چهار راه بیندازد. مثل تمام روزهای خیس تهران، چهارراه پر بود از ماشینهایی که انگار کتری سماور باشند. دود میکردند و هوای خلأ اندود تهران را خاکستری میکردند.
- من که نفهمیدم برای چیه ولی خب مرسی
- خواهش میکنم. فرمایش دیگهای ندارید؟
- چرا. چرا. میتونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله حتما
- خب بشین پس
- امممم... آخه باید برم... خیلی وقت ندارم
گونهی چپ مرد گاه و ناگاه میپرید. انگار که سرما، ماشین صورتش را به تته پته کردن انداخته باشد.
- خب پس هیچی. رشتهات چی بوده؟
- من هنوز دانشجو ام، قربان
- خیلی خب، رشتهات چیه؟
- میکروبیولوژی
مرد بالاخره کلاهش را از سر برداشت. جوری این کار را کرد که انگار پاپ فرانسیس دارد کلاه مخصوص آیین مقدس را از سرش برمیدارد. چند ثانیهای که طول کشید مرد، سیگار خود را از جیبش درآورد، سکوتی بود که پسرک مدام میخواست راهش را بگیرد و به سمت آشپزخانه برود. این را از اینجا میگویم که چند باری آن سمت را نگاه کرد و بعد دوباره سرش را به سمت مرد چرخاند.
- هومممم. چی هست؟
- ببخشید قربان، امکانش هست اینجا سیگار نکشید؟ طبقه بالا برای سیگار کشیدنه. اگه بخواید میتونم سفارشتون رو بیارم بالا.
- اینجا که کسی ننشسته. چی میشه سیگار بکشم؟!
- چیز دیگهای میل دارید؟
- گور بابای سیگار. خب نگفتی، میکرو چی چی چه کوفتیه؟
- درباره موجودات خیلی کوچک مثل ویروسها و باکتری
- هومممم. حالا این کرونا که میگن از قصد ساختنش واقعیه؟
صدای قهقههی چند دختر و پسر از طبقه بالا بلند شد.
- من باید برم قربان. سفارشهای مهمانهای طبقه بالا رو هم تحویل بدم.
- میدونی من برای چی اینجام؟
زنگولهی در به صدا درآمد.
- خیلی خوش اومدید. بفرمایید، بفرمایید اونجا بشینید الان میام خدمتتون
- هوی. با تو ام. میگم میدونی برای چی اینجام؟
- نه قربان
- برای اینکه حوصلهام دیگه سر رفته و کلافهام. به اینجام رسیده دیگه.
- میفهمم. از من چه کمکی برمیاد؟
گونهی مرد همراه با ابرویی که بالا برده بود، میپرید.
− چی رو میفهمی؟
− اینکه آدما این روزا در اثر این همه فشار دیگه کلافه میشن.
مرد سرش را پایین گرفت و به قهوه نگاهی انداخت.
- میدونی وقتی حوصله ام سر میره دوست دارم چی کار کنم؟
- چی کار؟
- خیلی وقته که میخواستم انجامش بدم؛ ولی الان دیگه به اینجام رسیده. من اون ور این کوچه است خونهام.
- خیلی عالیه. اگر دوست داشته باشید میتونیم سفارشتون رو دم در هم تحویل بدیم. هزینهای نخواهد داشت.
- از پنجره میبینمت هر روز
- من رو؟
مرد جوری از جای خود بلند شد که صندلیاش افتاد. وقتی به پسرک نزدیک میشد، او عقب عقب میرفت.
- آره. و میدونی به چی حسودیم میشه؟
- حسودی؟
- به خوشحالیت
- نمیفهمم جناب. فکر میکنم اشتباهی گرفتید. اگه اجازه بدید…
- خوشحالیت به جای کسی که واستادی.
مرد کلمات را از لای دندانهای بستهاش میگفت.
− بعد میدونی دوست دارم چی کارت کنم؟
- میخواید یه لیوان براتون آب بیارم؟ به نظر میرسه حالتون خوب نیست. صورتتون خیلی قرمز شده
مرد تقریبا داد میزد. مشتریان طبقه بالا از تراس آویزان شده بودند و تماشا میکردند.
- میخواستم فقط چند تا سوال بپرسم. بپرسم که چرا؟
- قربان! فکر کنم نیاز باشه به اورژانس زنگ بزنم. حالتون…
- الان تصمیمم عوض شده ولی
- میخوام این گلوله رو توی سرت خالی کنم…
پسرک فریاد زد: «مامان!»
در آشپزخانه باز شد و زنی بیرون دوید.
***
− خب، خانم روشن. بفرمایید.
− من واقعا نمیدونم چی باید بگم، جناب سروان.
− میدونم که اتفاقی که افتاده براتون خیلی شوکهکننده بوده. ولی در هر حال من باید گزارشم رو تکمیل کنم. یک جایی در جلسهی قبل، شما گفته بودید که مرد رو میشناختید.
− بله بله.
پیرزن در حالی که کیفش را محکم بغل کرده بود روی صندلی جا به جا شد.
− روز اولی که آمده بود اینجا را خوب یادم هست. سه شنبه صبح زود بود. اولین مشتریمان بود. منظورم دقیقا اولین مشتری است: در اولین روزی که کافه را باز کرده بودیم. آن موقعها کافه از اینی که هست خیلی کوچکتر بود. طبقه بالا و ساختمان بغلی را بعدا اضافه کردیم. آخر توجه کنید که آن موقع این خیابان اصلی را نکشیده بودند و در نتیجه این جای فوقالعاده که الان هست را نداشتیم. در کوچه پس کوچهها بودیم. پولمان به همین رسیده بود.
پسر جوان در حالی که سینی را روی میز میگذاشت گفت: «خدمت شما»
مشتری آن روز که از قبل میز جلوی در را رزرو کرده بود، نیم نگاهی زیر چشمی به پسرک انداخت و گفت: « ممنون. این شکلات برای چیه؟»
- معمولا با اسپرسو یه شکلات کوچک هم سرو میشه
مرد میانسال یکی از دستمالهایی را که روی میز بود، برداشت و دایرهی کوچکی روی پنجره بخار گرفته کنار میز پاک کرد. سعی کرد نگاهی به وضعیت چهار راه بیندازد. مثل تمام روزهای خیس تهران، چهارراه پر بود از ماشینهایی که انگار کتری سماور باشند. دود میکردند و هوای خلأ اندود تهران را خاکستری میکردند.
- من که نفهمیدم برای چیه ولی خب مرسی
- خواهش میکنم. فرمایش دیگهای ندارید؟
- چرا. چرا. میتونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله حتما
- خب بشین پس
- امممم... آخه باید برم... خیلی وقت ندارم
گونهی چپ مرد گاه و ناگاه میپرید. انگار که سرما، ماشین صورتش را به تته پته کردن انداخته باشد.
- خب پس هیچی. رشتهات چی بوده؟
- من هنوز دانشجو ام، قربان
- خیلی خب، رشتهات چیه؟
- میکروبیولوژی
مرد بالاخره کلاهش را از سر برداشت. جوری این کار را کرد که انگار پاپ فرانسیس دارد کلاه مخصوص آیین مقدس را از سرش برمیدارد. چند ثانیهای که طول کشید مرد، سیگار خود را از جیبش درآورد، سکوتی بود که پسرک مدام میخواست راهش را بگیرد و به سمت آشپزخانه برود. این را از اینجا میگویم که چند باری آن سمت را نگاه کرد و بعد دوباره سرش را به سمت مرد چرخاند.
- هومممم. چی هست؟
- ببخشید قربان، امکانش هست اینجا سیگار نکشید؟ طبقه بالا برای سیگار کشیدنه. اگه بخواید میتونم سفارشتون رو بیارم بالا.
- اینجا که کسی ننشسته. چی میشه سیگار بکشم؟!
- چیز دیگهای میل دارید؟
- گور بابای سیگار. خب نگفتی، میکرو چی چی چه کوفتیه؟
- درباره موجودات خیلی کوچک مثل ویروسها و باکتری
- هومممم. حالا این کرونا که میگن از قصد ساختنش واقعیه؟
صدای قهقههی چند دختر و پسر از طبقه بالا بلند شد.
- من باید برم قربان. سفارشهای مهمانهای طبقه بالا رو هم تحویل بدم.
- میدونی من برای چی اینجام؟
زنگولهی در به صدا درآمد.
- خیلی خوش اومدید. بفرمایید، بفرمایید اونجا بشینید الان میام خدمتتون
- هوی. با تو ام. میگم میدونی برای چی اینجام؟
- نه قربان
- برای اینکه حوصلهام دیگه سر رفته و کلافهام. به اینجام رسیده دیگه.
- میفهمم. از من چه کمکی برمیاد؟
گونهی مرد همراه با ابرویی که بالا برده بود، میپرید.
− چی رو میفهمی؟
− اینکه آدما این روزا در اثر این همه فشار دیگه کلافه میشن.
مرد سرش را پایین گرفت و به قهوه نگاهی انداخت.
- میدونی وقتی حوصله ام سر میره دوست دارم چی کار کنم؟
- چی کار؟
- خیلی وقته که میخواستم انجامش بدم؛ ولی الان دیگه به اینجام رسیده. من اون ور این کوچه است خونهام.
- خیلی عالیه. اگر دوست داشته باشید میتونیم سفارشتون رو دم در هم تحویل بدیم. هزینهای نخواهد داشت.
- از پنجره میبینمت هر روز
- من رو؟
مرد جوری از جای خود بلند شد که صندلیاش افتاد. وقتی به پسرک نزدیک میشد، او عقب عقب میرفت.
- آره. و میدونی به چی حسودیم میشه؟
- حسودی؟
- به خوشحالیت
- نمیفهمم جناب. فکر میکنم اشتباهی گرفتید. اگه اجازه بدید…
- خوشحالیت به جای کسی که واستادی.
مرد کلمات را از لای دندانهای بستهاش میگفت.
− بعد میدونی دوست دارم چی کارت کنم؟
- میخواید یه لیوان براتون آب بیارم؟ به نظر میرسه حالتون خوب نیست. صورتتون خیلی قرمز شده
مرد تقریبا داد میزد. مشتریان طبقه بالا از تراس آویزان شده بودند و تماشا میکردند.
- میخواستم فقط چند تا سوال بپرسم. بپرسم که چرا؟
- قربان! فکر کنم نیاز باشه به اورژانس زنگ بزنم. حالتون…
- الان تصمیمم عوض شده ولی
- میخوام این گلوله رو توی سرت خالی کنم…
پسرک فریاد زد: «مامان!»
در آشپزخانه باز شد و زنی بیرون دوید.
***
− خب، خانم روشن. بفرمایید.
− من واقعا نمیدونم چی باید بگم، جناب سروان.
− میدونم که اتفاقی که افتاده براتون خیلی شوکهکننده بوده. ولی در هر حال من باید گزارشم رو تکمیل کنم. یک جایی در جلسهی قبل، شما گفته بودید که مرد رو میشناختید.
− بله بله.
پیرزن در حالی که کیفش را محکم بغل کرده بود روی صندلی جا به جا شد.
− روز اولی که آمده بود اینجا را خوب یادم هست. سه شنبه صبح زود بود. اولین مشتریمان بود. منظورم دقیقا اولین مشتری است: در اولین روزی که کافه را باز کرده بودیم. آن موقعها کافه از اینی که هست خیلی کوچکتر بود. طبقه بالا و ساختمان بغلی را بعدا اضافه کردیم. آخر توجه کنید که آن موقع این خیابان اصلی را نکشیده بودند و در نتیجه این جای فوقالعاده که الان هست را نداشتیم. در کوچه پس کوچهها بودیم. پولمان به همین رسیده بود.
سربازی در زد و وارد شد. لیوانی چای جلوی پیرزن گذاشت و بعد با کوبیدن پا بهم به سمت سروان، از اتاق خارج شد. پیرزن به لیوان چایی خیره مانده بود. انگار در جهانی دیگر سیر کند.
− اون هر دفعه چایی سفارش میداد.
− شما گفتید که اولین باری که دیدینش رو خوب یادتون هست. درسته؟
− آره آره. بالاخره منطقیهکه اون دیدار اول رو خوب یادم باشد، مگه نه؟ گفتم که اولین مشتری بود. این خاصش میکرد. آن روز اول هنوز منو نداشتیم. پرسید که چایی داریم یا نه؟ خب معلوم بود که چایی داشتیم! قهوهخانهها هم چایی دارند؛ ما که دیگر خیر سرمان یک کافه مدرن فرنگی بودیم. راستش خیلی ذوق داشتم؛ منظورم این است که بالاخره باید ذوق میداشتم. بالاخره اولین مشتری بود. مگه نه؟ دویدم به سمت پیشخوان تا سفارش را به بابا بگویم. بله، بله. آن موقع فقط من و بابا بودیم. از هزینهی خودمان هم به زور برمیآمدیم چه برسد به اینکه یک نیروی دیگر هم بگیریم.
− بگذارید خیلی از ماجرا دور نشویم. اون رو فقط همون یک بار دیدید؟
− نه نه. اون روز چایش را که میآوردم در چنان شور و شوقی بودم که نگو. اصلا حواسم به نگاههایش نبود. البته نمیشد حواسم نباشد. بگذار راستش را بگویم. آن روز اول خیلی حواسم نبود ولی روزهای بعد نگاههایش را نمیتوانستم چشمپوشی کنم. هر روز میآمد. همیشه هم به عنوان اولین مشتری همان جا مینشست و همیشه هم همان چایی را سفارش میداد.
پیرزن انگار یهو چیزی یادش آمده باشد که نباید میگفته، سکوت کرد.
− خیلی چیز دیگری ندارم که بگویم. همین است.
− اون هر روز اونجا میومد؟
− آره. راستش وقتی یکی رو هر روز ببینی، بخوای نخوای جزو زندگیت میشه و اون جزوی از زندگیم بود.
− شما هم از اون خوشتون میومد یعنی؟
− خب واقعا همین رو میدانم. بعد از انقلاب من به جای بابا داخل آشپزخانه بودم. بابا خودش کارهای بیرون را میکرد. گفته بود که من «نباید» دیگر جلوی چشم مشتریها باشم. مدت زیادی هم تعطیل بودیم؛ ولی بابا خیلی زود مغازه را به حالتی درآورد که بتواند باز باشد. آخر با آن حالت قبلی هیچ جوره نمیتوانست باز باشد. با آن عکسها و مجسمهها و گرامافون و چیزهایی که با خودمان از فرنگ آورده بودیم و … و نوشیدنیها… میدانید که منظورم چیست؟
بعد از آن هم هیچ خبری از او نداشتهام. مدت زیادی منتظرش بودم. البته من که بیرون نبودم ولی خب حدس میزدم که یکی از سفارشهای چایی صبحها برای او بوده باشد. کم کم سعی کردم فراموشش کنم؛ ولی خب میدانید که وقتی سعی کنی یک چیز را فراموش کنی یک جوری خودش را در ذهنت ثبت میکند؛ حتی شده با اسلحه.
***
دستان پسرک میلرزیدند. اولین بارش بود که به ایستگاه پلیس میآمد.
− من واقعا نمیدانم چه بگویم. آن روز یک روز کاملا عادی بود. یک سهشنبه کاملا عادی. اون موقع صبح، معمولا چند تا دانشجو از همین دانشگاهی که نزدیکه میان فقط. سیگار و قهوه قبل از کلاسشونه.
− خب اون مرد، هیچ چیزی غیر عادی نداشت؟
− والا تیپش که خیلی رسمی بود. با کت و شلوار و کلاه قدیمی. سفارشش رو خیلی با تردید داد. یعنی اصلا سفارش نداد.
− خب پس چی؟ همینطور یهو از جاش بلند شد و شلیک کرد؟
− نه نه. خیلی طول کشید سفارش بده و چند بار سر میزش رفتم تا سفارش را بگیرم ولی هر بار هی به ساعتش نگاه میکرد؛ میپرسید چایی داریم یا نه. بعدشم میگفت چند دقیقه دیگر برگردم. در نهایت هم گفت هر چیزی که خودم فکر میکنم مناسبه برایش بیاورم.
− و تو چی آوردی؟
− همون چیزی که پر فروشه. اسپرسو.
پسرک لحظاتی سکوت کرد.
− من واقعا نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد. خیلی ناگهانی شد. حرفهای بی سر و تهی میزد که نمیتوانستم ارتباطشان را به هم و به خودم بفهمم. فکر میکردم اشتباهی گرفته باشد. من کسی نبودم که توصیف میکرد. انگار دنبال کسی باشد که تمام اشتباهات عالم را به گردنش بیاندازد.
− خب بعد عصبانی شد و شلیک کرد؟
− قرمز شده بود. اول به نظرم آمد عصبانی است؛ اما همین طور قرمزتر میشد. دیگه حس کردم باید به اورژانس زنگ بزنیم چون میلرزید. انگار فقط عصبانیت نبود. فریاد زدم: «مامان!»
− و مامانت وقتی اون شلیک کرد اومد بیرون؟
− نه نه. او اول اسلحهی کوچکی از جیب دوخته شده داخل کتش در آورد. اسلحهی واقعی بود. ترسیده بودم و قفل کرده بودم که مامان هم نگران اومد بیرون. دستها و پاهایم یخ زده بودند و حسشان نمیکردم. او گفت که میخواهد به من شلیک کند. من هنوز هم نمیدانم که چرا و چه اتفاقی افتاد.
پسرک سرش رو پایین انداخت. چند ثانیه سکوت کرد. بعد ادامه داد:
− وقتی مامان از آشپزخانه بیرون آمد و او را دید جیغ نکشید. خشکش زد. مرد هم خشکش زده بود و دیگر انگار اصلا من اونجا نباشم. انگار روح بودم و هیچ کس نمیدیدتم. همین. چند لحظهای سکوت بود و بهم خیره شدند و بعد جنازه خونی.
− اون هر دفعه چایی سفارش میداد.
− شما گفتید که اولین باری که دیدینش رو خوب یادتون هست. درسته؟
− آره آره. بالاخره منطقیهکه اون دیدار اول رو خوب یادم باشد، مگه نه؟ گفتم که اولین مشتری بود. این خاصش میکرد. آن روز اول هنوز منو نداشتیم. پرسید که چایی داریم یا نه؟ خب معلوم بود که چایی داشتیم! قهوهخانهها هم چایی دارند؛ ما که دیگر خیر سرمان یک کافه مدرن فرنگی بودیم. راستش خیلی ذوق داشتم؛ منظورم این است که بالاخره باید ذوق میداشتم. بالاخره اولین مشتری بود. مگه نه؟ دویدم به سمت پیشخوان تا سفارش را به بابا بگویم. بله، بله. آن موقع فقط من و بابا بودیم. از هزینهی خودمان هم به زور برمیآمدیم چه برسد به اینکه یک نیروی دیگر هم بگیریم.
− بگذارید خیلی از ماجرا دور نشویم. اون رو فقط همون یک بار دیدید؟
− نه نه. اون روز چایش را که میآوردم در چنان شور و شوقی بودم که نگو. اصلا حواسم به نگاههایش نبود. البته نمیشد حواسم نباشد. بگذار راستش را بگویم. آن روز اول خیلی حواسم نبود ولی روزهای بعد نگاههایش را نمیتوانستم چشمپوشی کنم. هر روز میآمد. همیشه هم به عنوان اولین مشتری همان جا مینشست و همیشه هم همان چایی را سفارش میداد.
پیرزن انگار یهو چیزی یادش آمده باشد که نباید میگفته، سکوت کرد.
− خیلی چیز دیگری ندارم که بگویم. همین است.
− اون هر روز اونجا میومد؟
− آره. راستش وقتی یکی رو هر روز ببینی، بخوای نخوای جزو زندگیت میشه و اون جزوی از زندگیم بود.
− شما هم از اون خوشتون میومد یعنی؟
− خب واقعا همین رو میدانم. بعد از انقلاب من به جای بابا داخل آشپزخانه بودم. بابا خودش کارهای بیرون را میکرد. گفته بود که من «نباید» دیگر جلوی چشم مشتریها باشم. مدت زیادی هم تعطیل بودیم؛ ولی بابا خیلی زود مغازه را به حالتی درآورد که بتواند باز باشد. آخر با آن حالت قبلی هیچ جوره نمیتوانست باز باشد. با آن عکسها و مجسمهها و گرامافون و چیزهایی که با خودمان از فرنگ آورده بودیم و … و نوشیدنیها… میدانید که منظورم چیست؟
بعد از آن هم هیچ خبری از او نداشتهام. مدت زیادی منتظرش بودم. البته من که بیرون نبودم ولی خب حدس میزدم که یکی از سفارشهای چایی صبحها برای او بوده باشد. کم کم سعی کردم فراموشش کنم؛ ولی خب میدانید که وقتی سعی کنی یک چیز را فراموش کنی یک جوری خودش را در ذهنت ثبت میکند؛ حتی شده با اسلحه.
***
دستان پسرک میلرزیدند. اولین بارش بود که به ایستگاه پلیس میآمد.
− من واقعا نمیدانم چه بگویم. آن روز یک روز کاملا عادی بود. یک سهشنبه کاملا عادی. اون موقع صبح، معمولا چند تا دانشجو از همین دانشگاهی که نزدیکه میان فقط. سیگار و قهوه قبل از کلاسشونه.
− خب اون مرد، هیچ چیزی غیر عادی نداشت؟
− والا تیپش که خیلی رسمی بود. با کت و شلوار و کلاه قدیمی. سفارشش رو خیلی با تردید داد. یعنی اصلا سفارش نداد.
− خب پس چی؟ همینطور یهو از جاش بلند شد و شلیک کرد؟
− نه نه. خیلی طول کشید سفارش بده و چند بار سر میزش رفتم تا سفارش را بگیرم ولی هر بار هی به ساعتش نگاه میکرد؛ میپرسید چایی داریم یا نه. بعدشم میگفت چند دقیقه دیگر برگردم. در نهایت هم گفت هر چیزی که خودم فکر میکنم مناسبه برایش بیاورم.
− و تو چی آوردی؟
− همون چیزی که پر فروشه. اسپرسو.
پسرک لحظاتی سکوت کرد.
− من واقعا نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد. خیلی ناگهانی شد. حرفهای بی سر و تهی میزد که نمیتوانستم ارتباطشان را به هم و به خودم بفهمم. فکر میکردم اشتباهی گرفته باشد. من کسی نبودم که توصیف میکرد. انگار دنبال کسی باشد که تمام اشتباهات عالم را به گردنش بیاندازد.
− خب بعد عصبانی شد و شلیک کرد؟
− قرمز شده بود. اول به نظرم آمد عصبانی است؛ اما همین طور قرمزتر میشد. دیگه حس کردم باید به اورژانس زنگ بزنیم چون میلرزید. انگار فقط عصبانیت نبود. فریاد زدم: «مامان!»
− و مامانت وقتی اون شلیک کرد اومد بیرون؟
− نه نه. او اول اسلحهی کوچکی از جیب دوخته شده داخل کتش در آورد. اسلحهی واقعی بود. ترسیده بودم و قفل کرده بودم که مامان هم نگران اومد بیرون. دستها و پاهایم یخ زده بودند و حسشان نمیکردم. او گفت که میخواهد به من شلیک کند. من هنوز هم نمیدانم که چرا و چه اتفاقی افتاد.
پسرک سرش رو پایین انداخت. چند ثانیه سکوت کرد. بعد ادامه داد:
− وقتی مامان از آشپزخانه بیرون آمد و او را دید جیغ نکشید. خشکش زد. مرد هم خشکش زده بود و دیگر انگار اصلا من اونجا نباشم. انگار روح بودم و هیچ کس نمیدیدتم. همین. چند لحظهای سکوت بود و بهم خیره شدند و بعد جنازه خونی.
#نامههای_گمشده
دلم میخواست برایت بنویسم. از دلتنگی هایت برایم بنویسم و از دلتنگیهایم برایت بخوانی.
دلم میخواست میتوانستم به زیبایی شاملو برایت نامه بنویسم. میدانم که میدانی هیچ چیزش را یادم نیست. برای همان زمانی است که دیگر از آن فقط رد محوی از بیمارستان و شوک و چیزهای دیگر مانده. اما نمیشود. ببین. نمیشود که مثل خون در رگهای من جریان نداشته باشد.
دلم میخواست برایت از روزمرگی بگویم. از همان نامهها که چندین و چند سال دیگر وقتی میخوانی، نه یک خاطره، نه یک اتفاق، نه یک نامه، بلکه یک روزمره را زنده میکنند. یک زندگی را زنده میکند.
دلم میخواست نامهام را با اشک امضا کنم چون میدانم که میبوسیاش.
میدانی؟ اینجا هوا سوراخ است. اتمسفرش ترک برداشته. دارد عشقم نشت میکند. میدانی؟ اینجا گیلهمردی میلرزد. اینجا گیلهمردی منتظر است تا تفنگ را بگیرد. اینجا گیلهمرد، صغری خودش را کم دارد.
میدانی؟ دلم میخواست بنویسم. نه نه. بیخوابی به سرم نزده. اتفاقا دارم از خستگی میمیرم. ولی خب. نمیدانم. یک چیزی کم است. یک چیز اساسی. دیدی وقتی مدام فکر میکنی یک چیزی را داری جا میگذاری ولی نمیدانی چه؟ بعدش که از خانه میروی و میرسی یهو یادت میآید که ای داد بیداد! فلان چیز بوده! خستهام. میدانم. چه کنم با بغضم؟ «شانهای میخواهم که گذارم سر خود رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم ولی افسوس که نیست»
دلم میخواست برایت بنویسم. از دلتنگی هایت برایم بنویسم و از دلتنگیهایم برایت بخوانی.
دلم میخواست میتوانستم به زیبایی شاملو برایت نامه بنویسم. میدانم که میدانی هیچ چیزش را یادم نیست. برای همان زمانی است که دیگر از آن فقط رد محوی از بیمارستان و شوک و چیزهای دیگر مانده. اما نمیشود. ببین. نمیشود که مثل خون در رگهای من جریان نداشته باشد.
دلم میخواست برایت از روزمرگی بگویم. از همان نامهها که چندین و چند سال دیگر وقتی میخوانی، نه یک خاطره، نه یک اتفاق، نه یک نامه، بلکه یک روزمره را زنده میکنند. یک زندگی را زنده میکند.
دلم میخواست نامهام را با اشک امضا کنم چون میدانم که میبوسیاش.
میدانی؟ اینجا هوا سوراخ است. اتمسفرش ترک برداشته. دارد عشقم نشت میکند. میدانی؟ اینجا گیلهمردی میلرزد. اینجا گیلهمردی منتظر است تا تفنگ را بگیرد. اینجا گیلهمرد، صغری خودش را کم دارد.
میدانی؟ دلم میخواست بنویسم. نه نه. بیخوابی به سرم نزده. اتفاقا دارم از خستگی میمیرم. ولی خب. نمیدانم. یک چیزی کم است. یک چیز اساسی. دیدی وقتی مدام فکر میکنی یک چیزی را داری جا میگذاری ولی نمیدانی چه؟ بعدش که از خانه میروی و میرسی یهو یادت میآید که ای داد بیداد! فلان چیز بوده! خستهام. میدانم. چه کنم با بغضم؟ «شانهای میخواهم که گذارم سر خود رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم ولی افسوس که نیست»
👍1
«ماموریت مش ممد»
مامور اول سعی دارد لا به لای کاغذهای پراکندهی داخل پوشهی سبزی که با خودش آورده، چیزی پیدا کند. کلافه شده و دستانش میلرزند. از وقتی سوار شده، هر دو ساکت نشستهاند. وقتی وارد یک خیابان فرعی خاکی میشوند، بالاخره مامور دوم سکوت زهرماری را میشکاند:
− «قتل که نبوده ایشالا؟»
خیلی بیحوصله این جمله را میگوید، مثل پدر عنقی که تازه از راه نرسیده مجبور شده باشد برود فلان چیز را هم بخرد.
مامور اول که حالا بیشتر میلرزد، صدایی از خودش درمیآورد. شبیه خندیدن کوتاه است؛ شاید.
− «نه. نه. الان پیداش میکنم. صبر کن.»
کاغذی را بیرون میکشد ولی همراهش چند تکه کاغذ کوچک میافتند کف ماشین. دستپاچه میشود و سعی میکند جمعشان کند.
- «خب خب خب، بیا ببینیم چی داریم...»
− «فقط بگو چجوری دخلش اومده؟»
− «هیچی. سکته کرده. کهولت سن»
− «خدا رو شکر»
مامور اول عینکش را کمی جا به جا میکند و کاغذ را نزدیکتر میآورد، انگار بخواهد چیز ناواضحی را بخواند. بعد کاغذ را پایین میآورد و ذوقزده میگوید: «خیلی هیجانانگیزه!»
مامور دوم را کارد بزنی خونش در نمیآید. چه توقعی که چیزی بگوید؟ مامور اول که منتظر عکسالعملی است که به دنبالش راجع به چیز هیجانانگیزی که پیدا کرده صحبت کند، سرش را به سمت مامور اول برمیگرداند و نگاهی میاندازد.
- «میدونی، من خیلی خوشحالم از اینکه توی این ماموریت با تو هستم. شنیدم که خیلی توی کارت حرفهای هستی و میدونی که …»
- «نه نمیخوام بدونم. ضمنا ممنون میشم این دو دقیقه رو خفه خون بگیری. با اون صدای نکرهات باید صور اسرافیل رو بدن تو بزنی»
مامور اول صورتش را برمیگرداند؛ چانهاش را با دستش که روی دستگیره در گذاشته، نگه میدارد و بیرون را تماشا میکند.
مامور دوم در حالی که با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگر فندک را آتش میزند، در حالی که سعی دارد لوله کاغذی از دهنش نیوفتد، میگوید:
- «باشه بابا! قهر نکن حالا! همه تون ادا بازید. بگو. فقط دو جمله بیشتر نشه. برای امروز به اندازه کافی داشتم.»
چشمان مامور اول مثل بچهها بزرگ شدهاند و کلمات با ذوق از دهانش میپرند:
- «آها. ایناهاش. اسمش مش ممد کدخدا است.»
- «مو. حم. مد. ما اجازه نداریم اونجوری صداشون کنیم. متوجهی که ایشالا؟»
مامور اول با چهرهای در هم بو میکشد.
- «این دیگه چیه؟»
- «چی؟ آها این؟ گله»
- «گل چی؟»
- «محمدی»
- «پس چرا این بو رو میده؟»
مامور دوم نگاهی زیرچشمی به او میاندازد و بعد سرش را مجدد به سمت جاده برمیگرداند.
مامور اول ادامه میدهد: «بعدشم که حدود ۶۰ ساله است ولی نکتهای که عجیبه اینه که دقیق ننوشته. نوشته حدود»
مامور دوم در حالی که دود را بیرون میدهد میگوید: «اینجا یه روستای پرتیه. لابد شناسنامه نداشته. و خب مهم نیست»
- «کل در و همسایه صداش میکنن عمو!»
- «خب؟»
- «ما هم بهش بگیم عمو؟ خیلی باحال میشه ها! فضای »
دو انگشت اشاره و میانی دستانش را بالا میآورد و در هوا باز و بسته میکند:
«خشکمون رو یه کم بهتر میکنه. تو رو خدا نگو نه!»
- «نه!»
− «چرا آخه؟!»
− «اجازه نداریم»
− «ولی توی فصل پنجم گایدلاین یه بخش داشت که گفته بود میشه در حالتی که…»
ماشین با ترمز خیلی تیزی میایستد جوری که صورت مامور اول نزدیک است به داشبورد بخورد و کمربند مانع میشود.
مامور دوم میگوید: «بفرما، اینم این قبرستون! پا شو جمع کن!»
- «آقا، قبرستون میگی چرا؟»
- «خب چی بگم؟ کلمه دیگهای داره؟»
- «هر چی. چرا اینقدر بیاعصابی امشب؟»
مامور اول در را باز میکند و خیلی فرز به بیرون از ماشین جست میزند. مامور دوم پس از آنکه مدت کوتاهی با قیافهای بیروح او را نگاه میکند، سری تکان میدهد:
«به شما یاد ندادهاند که باید در رو بست، نه؟»
مامور اول بدون اینکه بخواهد حرفش را ادامه بدهد یا چیز دیگری بگوید خودش را کش و قوس میدهد. بعد با دستانی در جیب سرش را به این سمت و آن سمت میچرخاند و محیط را برانداز می کند. مامور دوم قفل فرمان را میبندد؛ در خود و در شاگرد را هم کیپ میکند و سوییچ را میچرخاند. بدون آنکه چیزی بگوید مستقیم به سمت در باغی که جلوی آن ایستادهاند میرود. مامور اول هم سراسیمه به سمتش حرکت میکند.
باغ در حقیقت حیاط امامزادهای است که بین اهالی محلی به سیدعبدالله معروف شده؛ حیاطی وسیع که انتهای آن لا به لای درختان سروی که هر چه دورتر میشوند بر تعدادشان افزوده میشود. به نظر میرسد گویی درختان سعی داشتهاند تا جای ممکن از مسافرانی که سرزده به آنجا میآیند دوری کنند.
مامور اول سعی دارد لا به لای کاغذهای پراکندهی داخل پوشهی سبزی که با خودش آورده، چیزی پیدا کند. کلافه شده و دستانش میلرزند. از وقتی سوار شده، هر دو ساکت نشستهاند. وقتی وارد یک خیابان فرعی خاکی میشوند، بالاخره مامور دوم سکوت زهرماری را میشکاند:
− «قتل که نبوده ایشالا؟»
خیلی بیحوصله این جمله را میگوید، مثل پدر عنقی که تازه از راه نرسیده مجبور شده باشد برود فلان چیز را هم بخرد.
مامور اول که حالا بیشتر میلرزد، صدایی از خودش درمیآورد. شبیه خندیدن کوتاه است؛ شاید.
− «نه. نه. الان پیداش میکنم. صبر کن.»
کاغذی را بیرون میکشد ولی همراهش چند تکه کاغذ کوچک میافتند کف ماشین. دستپاچه میشود و سعی میکند جمعشان کند.
- «خب خب خب، بیا ببینیم چی داریم...»
− «فقط بگو چجوری دخلش اومده؟»
− «هیچی. سکته کرده. کهولت سن»
− «خدا رو شکر»
مامور اول عینکش را کمی جا به جا میکند و کاغذ را نزدیکتر میآورد، انگار بخواهد چیز ناواضحی را بخواند. بعد کاغذ را پایین میآورد و ذوقزده میگوید: «خیلی هیجانانگیزه!»
مامور دوم را کارد بزنی خونش در نمیآید. چه توقعی که چیزی بگوید؟ مامور اول که منتظر عکسالعملی است که به دنبالش راجع به چیز هیجانانگیزی که پیدا کرده صحبت کند، سرش را به سمت مامور اول برمیگرداند و نگاهی میاندازد.
- «میدونی، من خیلی خوشحالم از اینکه توی این ماموریت با تو هستم. شنیدم که خیلی توی کارت حرفهای هستی و میدونی که …»
- «نه نمیخوام بدونم. ضمنا ممنون میشم این دو دقیقه رو خفه خون بگیری. با اون صدای نکرهات باید صور اسرافیل رو بدن تو بزنی»
مامور اول صورتش را برمیگرداند؛ چانهاش را با دستش که روی دستگیره در گذاشته، نگه میدارد و بیرون را تماشا میکند.
مامور دوم در حالی که با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگر فندک را آتش میزند، در حالی که سعی دارد لوله کاغذی از دهنش نیوفتد، میگوید:
- «باشه بابا! قهر نکن حالا! همه تون ادا بازید. بگو. فقط دو جمله بیشتر نشه. برای امروز به اندازه کافی داشتم.»
چشمان مامور اول مثل بچهها بزرگ شدهاند و کلمات با ذوق از دهانش میپرند:
- «آها. ایناهاش. اسمش مش ممد کدخدا است.»
- «مو. حم. مد. ما اجازه نداریم اونجوری صداشون کنیم. متوجهی که ایشالا؟»
مامور اول با چهرهای در هم بو میکشد.
- «این دیگه چیه؟»
- «چی؟ آها این؟ گله»
- «گل چی؟»
- «محمدی»
- «پس چرا این بو رو میده؟»
مامور دوم نگاهی زیرچشمی به او میاندازد و بعد سرش را مجدد به سمت جاده برمیگرداند.
مامور اول ادامه میدهد: «بعدشم که حدود ۶۰ ساله است ولی نکتهای که عجیبه اینه که دقیق ننوشته. نوشته حدود»
مامور دوم در حالی که دود را بیرون میدهد میگوید: «اینجا یه روستای پرتیه. لابد شناسنامه نداشته. و خب مهم نیست»
- «کل در و همسایه صداش میکنن عمو!»
- «خب؟»
- «ما هم بهش بگیم عمو؟ خیلی باحال میشه ها! فضای »
دو انگشت اشاره و میانی دستانش را بالا میآورد و در هوا باز و بسته میکند:
«خشکمون رو یه کم بهتر میکنه. تو رو خدا نگو نه!»
- «نه!»
− «چرا آخه؟!»
− «اجازه نداریم»
− «ولی توی فصل پنجم گایدلاین یه بخش داشت که گفته بود میشه در حالتی که…»
ماشین با ترمز خیلی تیزی میایستد جوری که صورت مامور اول نزدیک است به داشبورد بخورد و کمربند مانع میشود.
مامور دوم میگوید: «بفرما، اینم این قبرستون! پا شو جمع کن!»
- «آقا، قبرستون میگی چرا؟»
- «خب چی بگم؟ کلمه دیگهای داره؟»
- «هر چی. چرا اینقدر بیاعصابی امشب؟»
مامور اول در را باز میکند و خیلی فرز به بیرون از ماشین جست میزند. مامور دوم پس از آنکه مدت کوتاهی با قیافهای بیروح او را نگاه میکند، سری تکان میدهد:
«به شما یاد ندادهاند که باید در رو بست، نه؟»
مامور اول بدون اینکه بخواهد حرفش را ادامه بدهد یا چیز دیگری بگوید خودش را کش و قوس میدهد. بعد با دستانی در جیب سرش را به این سمت و آن سمت میچرخاند و محیط را برانداز می کند. مامور دوم قفل فرمان را میبندد؛ در خود و در شاگرد را هم کیپ میکند و سوییچ را میچرخاند. بدون آنکه چیزی بگوید مستقیم به سمت در باغی که جلوی آن ایستادهاند میرود. مامور اول هم سراسیمه به سمتش حرکت میکند.
باغ در حقیقت حیاط امامزادهای است که بین اهالی محلی به سیدعبدالله معروف شده؛ حیاطی وسیع که انتهای آن لا به لای درختان سروی که هر چه دورتر میشوند بر تعدادشان افزوده میشود. به نظر میرسد گویی درختان سعی داشتهاند تا جای ممکن از مسافرانی که سرزده به آنجا میآیند دوری کنند.
👍2
مامور دوم با ابهتی در میان قبرهایی که در حیاط امامزاده قرار دارند حرکت میکند که وقتی با سبیلهایش ترکیب میشود تصویری همچون عکسهای قدیمی رضا خان از او درست میکند؛ ابهتی که شاید نتوان راحت بین آن و غرور تمایز دقیقی قائل شد. طوری به نظر میرسد که مقصد مشخصی را در نظر دارد. چند قدم عقبتر مامور اول مانند نوجوانهایی بیخیال پاهایش را لخ لخ کنان روی زمین میکشد.
− «هی، مگه میدونی کجا باید بریم که همینجوری سرت رو انداختی پایین؟»
− «دستشویی انتهای این باغه؛ به همین خاطر هر چه دیرتر بیایی نزدیکتر میشی. تو تا حالا اینجا نیومدی، نه؟»
− «هوم. نه راستش»
مامور دوم میایستد. برمیگردد و در حالی که ابرویی بالا انداخته میگوید:
− «بار چندمته برای سوال و جواب میایی؟»
− «اممم… چیزه… میدونی، خیلی مهم نیست… من درسها رو توی دانشکده خیلی خوب خوندم… میدونم که چی به چیه.»
مامور دوم آهی میکشد؛ سری تکان میدهد و زیر لب غر غر کنان به مسیرش ادامه میدهد.
در قسمتی از باغ، دیوار با زاویهی زیادی به سمت داخل آمده. گویی تلاش داشتهاند باغ را به دو بخش تقسیم کنند. وقتی از آن عبور میکنند از ساختمان امامزاده فقط گنبدش آن هم به زور معلوم است. حدود ده بیست قدم جلوتر پیرمردی روی تکه آجری نشسته؛ پا روی پا انداخته و به زبان محلی آوازی را زمزمه میکند.
مامور اول میدود تا خودش را برساند. مامور دوم بیتفاوت به مسیرش ادامه میدهد. صدای خش خش برگهای ریختهی اول پاییز زیر پای دو مامور، پیرمرد را متوجه میکند؛ آواز را قطع میکند و به سمت چپ نگاهی میاندازد.
مامور دوم تقریبا به او رسیده. سلام میکند و بدون هیچ مقدمهای میگوید: «جناب کدخدا؟»
− «بله جانوم. بفرمایید؟ گم رفتهاین رسیدین اینجا؟ نیگا… پرنده هم پر نمیزنه»
مامور اول جلو میآید:
− «عمو! ما برای یک چند تا سوال از شما خدمت رسیدیم.»
مامور دوم چشم غرهای به او میرود؛ بعد سرش را در حالی که ابرویی بالا انداخته و کمی دهانش را کج و کوله کرده به سمت پیرمرد برمیگرداند و ادامه میدهد:
− «شما خود مشهدی محمد کدخدا هستید؟!»
− «ها جانوم»
مامور دوم بازوی مامور اول را میگیرد و کمی او را عقب میکشد؛ زمزمهای در گوشش میکند که مامور اول بلند میگوید:
− «عه! مطمئنی؟! فکر نکنما. یعنی توی گایدلاین چنین چیزی ننوشته بود!»
مامور دوم نگاه نگرانی سمت پیرمرد میاندازد. مدتی نمیگذرد که دو مامور پیش پیرمرد برمیگردند.
− «ببخشید جناب، این اطراف قبری که تازه کنده شده باشه، ندیدهاید؟»
− «ها، اوناها. قبره خالیه. فکر کنوم فردا بیارنش»
پیشانی مامور دوم کمی عرق کرده. نگاهی به سمت قبر خالی که دو قدم آن ور تر است میاندازد؛ آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد:
− «خب، جناب کدخدا، شما این وقت شب اینجا چه میکنید؟»
− «والا، عزیز جان، با بچهها برای زیارت اومده بودیم. بچهها رو گم کردوم. منتظرم پیداشون بشه. راستی نگهبان امامزاده اسم منو بهتون گفت؟! عجب آدمِ…»
مامور اول که دقیقا نمیداند چه اتفاقی افتاده با چشمانی گرد و دهانی باز فقط صحنه را تماشا میکند.
مامور دوم نمیگذارد پیرمرد جملهاش را کامل کند: «نه جناب کدخدا، نگهبان اسم شما رو نگفته. ما فقط برای چند تا سوال اینجا هستیم و بعد هم زود میریم. یه لحظه اجازه بدید.»
مجدد بازوی مامور دوم را میگیرد و او را با خود میبرد با این تفاوت که این بار تا پشت دیوار زاویهدار میروند تا مطمئن شوند پیرمرد صدایشان را نمیشنود.
− «میشه بگی اینجا چه خبره؟!»
− «ببین، نترس، این یه مورد نسبتا نادره، خیلی پیش نمیاد. فقط باید یه کم آرومتر پیش بریم.»
− «نمیفهمم!»
− «اینجوری بهش فکر کن که این یارو کامل نمرده بوده ولی میخواستند خاکش کنند. یعنی مرده بوده ها ولی خب وقتی خاکش کردند هنوز یه بخشی از روح کامل از بدن جدا نشده بوده. احتمالا مشکل فنی چیزی اونجا به وجود اومده بوده»
− «خب الان این بالاخره عمو عه یا عمو نیست؟»
− «چرا چرا. این بنده خدا فکر نمیکنه…»
سرش را نزدیک گوش مامور اول میکند و چیزی در گوشش میگوید.
− «اووو… خب الان باید چی کار کنیم؟! این رو توی گایدلاینها ندیده بودم!»
− «هیچی. فقط خفه خون بگیر و بگذار من شروع کنم. میدونم که معمولا مامورهای اول باید شروع کننده باشن ولی خب این مورد فرق داره یه کم. تا وقتی که ازت نخواستهام فقط خفهخون بگیر.، باشه؟»
− «اوهوم. گرفتم.»
دو مامور به همان شکلی که دفعه اول آمده بودند، پیش پیرمرد برمیگردند. پیرمرد به نظر میرسد که منتظرشان بوده.
− «خب. پدرجان. یادتون نیست که قبل از اینکه بچههاتون برن چه اتفاقی افتاد؟»
− «نه جانوم»
− «اوهوم. خب ببینید، خیلی چیز نگرانکنندهای نیست. میتونید این طور فرض کنید که بچههاتون یه مدتی از ما خواستهاند ازتون مراقبت کنیم. بعدش کسای دیگهای میان و کمکتون میکنن.»
− «هی، مگه میدونی کجا باید بریم که همینجوری سرت رو انداختی پایین؟»
− «دستشویی انتهای این باغه؛ به همین خاطر هر چه دیرتر بیایی نزدیکتر میشی. تو تا حالا اینجا نیومدی، نه؟»
− «هوم. نه راستش»
مامور دوم میایستد. برمیگردد و در حالی که ابرویی بالا انداخته میگوید:
− «بار چندمته برای سوال و جواب میایی؟»
− «اممم… چیزه… میدونی، خیلی مهم نیست… من درسها رو توی دانشکده خیلی خوب خوندم… میدونم که چی به چیه.»
مامور دوم آهی میکشد؛ سری تکان میدهد و زیر لب غر غر کنان به مسیرش ادامه میدهد.
در قسمتی از باغ، دیوار با زاویهی زیادی به سمت داخل آمده. گویی تلاش داشتهاند باغ را به دو بخش تقسیم کنند. وقتی از آن عبور میکنند از ساختمان امامزاده فقط گنبدش آن هم به زور معلوم است. حدود ده بیست قدم جلوتر پیرمردی روی تکه آجری نشسته؛ پا روی پا انداخته و به زبان محلی آوازی را زمزمه میکند.
مامور اول میدود تا خودش را برساند. مامور دوم بیتفاوت به مسیرش ادامه میدهد. صدای خش خش برگهای ریختهی اول پاییز زیر پای دو مامور، پیرمرد را متوجه میکند؛ آواز را قطع میکند و به سمت چپ نگاهی میاندازد.
مامور دوم تقریبا به او رسیده. سلام میکند و بدون هیچ مقدمهای میگوید: «جناب کدخدا؟»
− «بله جانوم. بفرمایید؟ گم رفتهاین رسیدین اینجا؟ نیگا… پرنده هم پر نمیزنه»
مامور اول جلو میآید:
− «عمو! ما برای یک چند تا سوال از شما خدمت رسیدیم.»
مامور دوم چشم غرهای به او میرود؛ بعد سرش را در حالی که ابرویی بالا انداخته و کمی دهانش را کج و کوله کرده به سمت پیرمرد برمیگرداند و ادامه میدهد:
− «شما خود مشهدی محمد کدخدا هستید؟!»
− «ها جانوم»
مامور دوم بازوی مامور اول را میگیرد و کمی او را عقب میکشد؛ زمزمهای در گوشش میکند که مامور اول بلند میگوید:
− «عه! مطمئنی؟! فکر نکنما. یعنی توی گایدلاین چنین چیزی ننوشته بود!»
مامور دوم نگاه نگرانی سمت پیرمرد میاندازد. مدتی نمیگذرد که دو مامور پیش پیرمرد برمیگردند.
− «ببخشید جناب، این اطراف قبری که تازه کنده شده باشه، ندیدهاید؟»
− «ها، اوناها. قبره خالیه. فکر کنوم فردا بیارنش»
پیشانی مامور دوم کمی عرق کرده. نگاهی به سمت قبر خالی که دو قدم آن ور تر است میاندازد؛ آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد:
− «خب، جناب کدخدا، شما این وقت شب اینجا چه میکنید؟»
− «والا، عزیز جان، با بچهها برای زیارت اومده بودیم. بچهها رو گم کردوم. منتظرم پیداشون بشه. راستی نگهبان امامزاده اسم منو بهتون گفت؟! عجب آدمِ…»
مامور اول که دقیقا نمیداند چه اتفاقی افتاده با چشمانی گرد و دهانی باز فقط صحنه را تماشا میکند.
مامور دوم نمیگذارد پیرمرد جملهاش را کامل کند: «نه جناب کدخدا، نگهبان اسم شما رو نگفته. ما فقط برای چند تا سوال اینجا هستیم و بعد هم زود میریم. یه لحظه اجازه بدید.»
مجدد بازوی مامور دوم را میگیرد و او را با خود میبرد با این تفاوت که این بار تا پشت دیوار زاویهدار میروند تا مطمئن شوند پیرمرد صدایشان را نمیشنود.
− «میشه بگی اینجا چه خبره؟!»
− «ببین، نترس، این یه مورد نسبتا نادره، خیلی پیش نمیاد. فقط باید یه کم آرومتر پیش بریم.»
− «نمیفهمم!»
− «اینجوری بهش فکر کن که این یارو کامل نمرده بوده ولی میخواستند خاکش کنند. یعنی مرده بوده ها ولی خب وقتی خاکش کردند هنوز یه بخشی از روح کامل از بدن جدا نشده بوده. احتمالا مشکل فنی چیزی اونجا به وجود اومده بوده»
− «خب الان این بالاخره عمو عه یا عمو نیست؟»
− «چرا چرا. این بنده خدا فکر نمیکنه…»
سرش را نزدیک گوش مامور اول میکند و چیزی در گوشش میگوید.
− «اووو… خب الان باید چی کار کنیم؟! این رو توی گایدلاینها ندیده بودم!»
− «هیچی. فقط خفه خون بگیر و بگذار من شروع کنم. میدونم که معمولا مامورهای اول باید شروع کننده باشن ولی خب این مورد فرق داره یه کم. تا وقتی که ازت نخواستهام فقط خفهخون بگیر.، باشه؟»
− «اوهوم. گرفتم.»
دو مامور به همان شکلی که دفعه اول آمده بودند، پیش پیرمرد برمیگردند. پیرمرد به نظر میرسد که منتظرشان بوده.
− «خب. پدرجان. یادتون نیست که قبل از اینکه بچههاتون برن چه اتفاقی افتاد؟»
− «نه جانوم»
− «اوهوم. خب ببینید، خیلی چیز نگرانکنندهای نیست. میتونید این طور فرض کنید که بچههاتون یه مدتی از ما خواستهاند ازتون مراقبت کنیم. بعدش کسای دیگهای میان و کمکتون میکنن.»
👍1
− «آی لعنت به این روزگار! پس منو دست آخر سپردند به خانه سالمندان، ها؟»
− «اومممم. حدودا. خب بگذارید من سوالاتم رو زودتر بپرسم و دیگه مزاحم استراحتتون نشم.»
− «باشه جانوم. در خدمتم.»
− «شما قبلا توی زندگی، منظورم قبل از اینکه بچههاتون رو گم کنیده، چه خدایی رو میپرستیدید؟»
− «عزیز جان! شما این وقت شب با این ابهت اینجا پیداتون رفته از من اصول دین بپرسین؟»
− «چیز پیچیدهای نیست، پدرجان. خواهش میکنم کار ما رو راه بندازید. چند مورد دیگه هست که باید بریم سراغشون. لطفا هر سوال رو خیلی کوتاه جواب بدین. ممنون میشم»
− «باشه. والا ما خدای همین امامزاده رو میپرستیدیم دیگه»
در حالی که مامور دوم خیلی تند توی گوشیاش که از جیبش درآورده تایپ میکند، مامور اول بین حرف پیرمرد میدود:
− «سوالای بعدی ایناست: پیامبرتون کی بوده و امامتون کی بوده؟ امام جمعه منظورم نیستا. همون امامی که… میدونید… امامی که… امامی که میپرستیدید. نه… منظورم امامیه که به امامیت قبولش داشتید… به امامت البته»
مامور دوم با کف دست به پیشانیاش میکوبد. پیرمرد کمی معذب شده و چهرهاش در هم رفته است.
مامور دوم میگوید: «همین دو تا سوال دیگر را جواب بدهید میرویم. ممنون، آه خدای من، عجب شبی!»
− «هوممم… امامم همین امیرالمولمنینه»
مامور اول باز بین صحبت میدود، میگوید: «امیرالمومنین درسته عمو جان»
مامور دوم آنقدر کلافه است که و بقیهی جاهای خالی فرم را رد میکند و دکمهی «ارسال» را فشار میدهد. گوشی را داخل جیبش میگذارد و در حالی که میرود میگوید: «خیلی خب، پدرجان، ممنون و خدا نگهدار»
− «عه! دیگه بقیه سوالا رو نمیپرسیم ازش؟»
− «نه! خدافظظظ»
و راه میافتد. مامور اول تاملی میکند و بعد میگوید: «خعلی خب! خداحافظ عمو جون!»
− «خداحافظ جانوم! راستی اسم شوما چی بود؟ نگفتیدا»
مامور دوم فریاد میزند: «بیاااااا بریییییییم»
− «اومممم. حدودا. خب بگذارید من سوالاتم رو زودتر بپرسم و دیگه مزاحم استراحتتون نشم.»
− «باشه جانوم. در خدمتم.»
− «شما قبلا توی زندگی، منظورم قبل از اینکه بچههاتون رو گم کنیده، چه خدایی رو میپرستیدید؟»
− «عزیز جان! شما این وقت شب با این ابهت اینجا پیداتون رفته از من اصول دین بپرسین؟»
− «چیز پیچیدهای نیست، پدرجان. خواهش میکنم کار ما رو راه بندازید. چند مورد دیگه هست که باید بریم سراغشون. لطفا هر سوال رو خیلی کوتاه جواب بدین. ممنون میشم»
− «باشه. والا ما خدای همین امامزاده رو میپرستیدیم دیگه»
در حالی که مامور دوم خیلی تند توی گوشیاش که از جیبش درآورده تایپ میکند، مامور اول بین حرف پیرمرد میدود:
− «سوالای بعدی ایناست: پیامبرتون کی بوده و امامتون کی بوده؟ امام جمعه منظورم نیستا. همون امامی که… میدونید… امامی که… امامی که میپرستیدید. نه… منظورم امامیه که به امامیت قبولش داشتید… به امامت البته»
مامور دوم با کف دست به پیشانیاش میکوبد. پیرمرد کمی معذب شده و چهرهاش در هم رفته است.
مامور دوم میگوید: «همین دو تا سوال دیگر را جواب بدهید میرویم. ممنون، آه خدای من، عجب شبی!»
− «هوممم… امامم همین امیرالمولمنینه»
مامور اول باز بین صحبت میدود، میگوید: «امیرالمومنین درسته عمو جان»
مامور دوم آنقدر کلافه است که و بقیهی جاهای خالی فرم را رد میکند و دکمهی «ارسال» را فشار میدهد. گوشی را داخل جیبش میگذارد و در حالی که میرود میگوید: «خیلی خب، پدرجان، ممنون و خدا نگهدار»
− «عه! دیگه بقیه سوالا رو نمیپرسیم ازش؟»
− «نه! خدافظظظ»
و راه میافتد. مامور اول تاملی میکند و بعد میگوید: «خعلی خب! خداحافظ عمو جون!»
− «خداحافظ جانوم! راستی اسم شوما چی بود؟ نگفتیدا»
مامور دوم فریاد میزند: «بیاااااا بریییییییم»
👍1
Forwarded from A better name
۲۴
ما آنجا بودیم
لا به لای باران
زیر خاک
و میچشیدیم بوی سیگار را
در چرک آهنها
فندک را دست به دست میکردیم
تا آتشی میان سینهمان
خاکستر نشود
من نفسم را بغل کردم، دیدم
گریهام میشکند بر گونه
نور چشمم را گرفتم، خواندم
که در این تاریکی
روشنای صبح تو
به چشم میآید
ما آنجا بودیم
لا به لای باران
زیر خاک
و میچشیدیم بوی سیگار را
در چرک آهنها
فندک را دست به دست میکردیم
تا آتشی میان سینهمان
خاکستر نشود
من نفسم را بغل کردم، دیدم
گریهام میشکند بر گونه
نور چشمم را گرفتم، خواندم
که در این تاریکی
روشنای صبح تو
به چشم میآید
Forwarded from A better name
۲۶
ما بر لبه ایستاده بودیم
ما خاکسترمان را بر فراز اقیانوس پاشیدیم
کفشهایمان باقی ماندند
هوا پر از دود آبی بود
ما بر لبه بوسه زدیم
ما بر لبه ایستاده بودیم
ما خاکسترمان را بر فراز اقیانوس پاشیدیم
کفشهایمان باقی ماندند
هوا پر از دود آبی بود
ما بر لبه بوسه زدیم
Forwarded from A better name
۲۷
امشب
دلتنگی
بغضم را گرفته است
در دست، لهش میکند
و در تصاویر، اشک را میخندد
امشب
دلتنگی
بغضم را گرفته است
در دست، لهش میکند
و در تصاویر، اشک را میخندد
Forwarded from شبکه داستانی عصبی