یاران همدل کانال شعر و ترانه
788 subscribers
16.2K photos
7.77K videos
77 files
2.02K links
ارتباط با ادمین

@seyedimorteza
Download Telegram
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من می‌دانی؟

در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی

#خیام
ای آن‌که نتیجه ی چهار و هفتی،
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،

می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی

#خیام
از تن چو برفت جان پاک من و تو،
خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛

و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران،
در کالبدی کشند خاکِ من و تو

#خیام
ای‌کاش که جای آرمیدن بودی،
یا این رَهِ دور را رسیدن بودی

کاش از پیِ صد هزار سال از دل خاک،
چون سبزه ، امید بر دمیدن بودی

#خیام
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن، روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بِزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردَمَد از خاکت

#خیام
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من می‌دانی؟

در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی

#خیام
ای آن‌که نتیجه ی چهار و هفتی،
وز هفت و چهار، دایم اندر تَفْتی،

می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی

#خیام
از تن چو برفت جان پاک من و تو،
خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛

و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران،
در کالبدی کشند خاکِ من و تو

#خیام
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 #خیام
 

وصل تو کجا و منِ مهجور کجا
دردانه کجا حوصله ی مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا

#خیام
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قَدَر است

با چرخ مکن حواله، کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است


#خیام
هان کوزه‌گرا، بِپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟

انگشتِ فریدون و کَفِ کیخسرو،
برچرخ نهاده‌ای، چه می‌پنداری؟

#خیام
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 #خیام
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قَدَر است

با چرخ مکن حواله، کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است


#خیام

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

#خیام
هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خَم گیرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آید
کو دامن خویشتن فراهم گیرد

#خیام
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت

می نوش، ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

#خیام
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی‌ست که واماندۀ صد جمشید است
قصری‌ست که تکیه‌گاه صد بهرام است

#خیام_نیشابوری
خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
فارغ شده‌اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی

#خیام
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل، طربناک شده

در سایه ی گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

#خیام