I yap. You listen.
The cupids.
I think i gave enough hints here already
They're cupids who are done w life and just wanna get paid
That's the whole deal
They're cupids who are done w life and just wanna get paid
That's the whole deal
I yap. You listen.
Drew the cupid
Ppl say she looks like hyuna, i mean i get it but not w bright pink hair😭😭😭
I yap. You listen.
The cupids.
The mc cupid is one of these
Like, they're both one of the same. Just different disguises. Take it as a genderbent if you will.
They're a cynical grumpy snarky and sassy character who's forced into caring about two people's relationship in order to save their job.
Like, they're both one of the same. Just different disguises. Take it as a genderbent if you will.
They're a cynical grumpy snarky and sassy character who's forced into caring about two people's relationship in order to save their job.
I yap. You listen.
The cupids.
The more you know: the only reason behind why I draw the male version of cupid less is bc i can't think of a smegzy cool pose for him. Like, w the lady i got a ton in mind
Men? Idk💀i only think of jojo poses for em😭😭
Men? Idk💀i only think of jojo poses for em😭😭
My inn, safe space, whatever you may call it.
It's in farsi tho. Bc i was scared of messing it up in English. If it's not alright w you or you cringe while reading farsi, tell me, I'll translate lol
It's in farsi tho. Bc i was scared of messing it up in English. If it's not alright w you or you cringe while reading farsi, tell me, I'll translate lol
Forwarded from Behina <3
فریاد کر کننده ی قطار، سکوت ایستگاه نو ساز و خلوت برکنمارک را شکافت. سوتی که بیش از آوازه ی خوش آمد گویی، همچون نفیر خستگی راه می ماند. غیر قابل باور است که به دستور دولت، در شهری کوچک و فرسوده ای مثل برکنمارک ، راه آهن احداث شود. شهری که روستا حساب نشدنش هم معجزه است و خانه های از بین رفته ی جنگ و دود گرفته ی آن، تا به امروز بازسازی نشده اند. شاید مسئولان به حال مردم این شهر دلسوزی کرده و از این طریق، روزنه ی فراری برای جوانان ایجاد کردند. راهی که از بلیط قطاری میگذرد که هیچ یک توانایی پرداخت هزینه اش را هم ندارند.
مار فولادین، بدن درخشان قرمزش را بر کنار ایستگاه خزید و باری دیگر زوزه ای از خستگی به سر داد. اخرین اخطار برای تخلیه کردن واگن هایی که از قبل هم تهی بودند. بین چند تن نفری که پیاده شدند، لئون غرغر کنان ساک سنگین خود را از قطار بیرون کرد و شال کلفت خود را به روی چهره ی اخم گرفته ی خود کشید. ابتدا به اطراف خود نگریست، خبری از کالسکه ای که به گفته ی آقای مورفی منتظرش است نبود. شیب ایستگاه آنقدر تیز بود که تصور بالا رفتن از آن در باران، با ساکی سنگین را غیرممکن مینمود. راه رسیدن به برکنمارک از کوهستان های لب مرز گذر میکند، با این حال لئون با خود اندیشید که تاسیس راه آهن بر چنین جایگاهی به دور از منطق و شاید حتی انسانیت است.
به ناچار، پناه بر نیمکتی خیس و چوبی برد و تن خسته از راهش را بر آن انداخت. از آخرین دیدار لئون با وایولت دو سال میگذشت؛ زمانی که راه خود را از رصدخانهٔ مرکزی کشور جدا کرده بود و برای یافتن کتابهای گرانبها، به شهرهای دور افتاده سفر میکرد. اما دلیل آمدنش به برکنمارک کمی متفاوت بود
مار فولادین، بدن درخشان قرمزش را بر کنار ایستگاه خزید و باری دیگر زوزه ای از خستگی به سر داد. اخرین اخطار برای تخلیه کردن واگن هایی که از قبل هم تهی بودند. بین چند تن نفری که پیاده شدند، لئون غرغر کنان ساک سنگین خود را از قطار بیرون کرد و شال کلفت خود را به روی چهره ی اخم گرفته ی خود کشید. ابتدا به اطراف خود نگریست، خبری از کالسکه ای که به گفته ی آقای مورفی منتظرش است نبود. شیب ایستگاه آنقدر تیز بود که تصور بالا رفتن از آن در باران، با ساکی سنگین را غیرممکن مینمود. راه رسیدن به برکنمارک از کوهستان های لب مرز گذر میکند، با این حال لئون با خود اندیشید که تاسیس راه آهن بر چنین جایگاهی به دور از منطق و شاید حتی انسانیت است.
به ناچار، پناه بر نیمکتی خیس و چوبی برد و تن خسته از راهش را بر آن انداخت. از آخرین دیدار لئون با وایولت دو سال میگذشت؛ زمانی که راه خود را از رصدخانهٔ مرکزی کشور جدا کرده بود و برای یافتن کتابهای گرانبها، به شهرهای دور افتاده سفر میکرد. اما دلیل آمدنش به برکنمارک کمی متفاوت بود
Forwarded from Behina <3
سفری تازه، در منطقهای ناآشنا.
عجیب بود که در دورهای که خودروها فراگیر هستند، هنوز کالسکه استفاده شود، اما با توجه به مسیر گلآلود و ناهموار، همین کالسکه و اسب نعمتی واقعی به شمار میرفت.
قدری انتظار کشید که مه حاصل از چرخ های داغ تیتانیم قطار فرو نشست. ساعت کوچک دستی خود را بیرون آورد؛ این دهمین بار بود که به آن خیره می شد. صدای قطرات باران بر سقف ایستگاه صبر او را در هم می شکست و سرمای هوا او را خود میپیچاند، اما غرور اجازه نمیداد خشمش را نشان دهد؛ بارانِ اینجا در برابر سرمای رصدخانه، چیزی بیش از یک گربه در کنار غرش یک شیر نبود.
«آقای استفانوتیس!»
لئون سر برگرداند. سرگرد بازنشسته، آقای کلیبورن بود؛ مردی میانسال که با قدمهای تند و نفسهای کوتاه به سویش میآمد. موهای سیاهش تنها چند رگهٔ سفید داشت که تحسین برانگیز بود، اما خطوط عمیق صورتش سن واقعی او را آشکار میکرد.
«آقای کلیبورن؟ ندوید! الان میآیم.»
«ببخشید دیر شد پسر. قطار معمولاً زود میرسد؛ انتظار نداشتم با اینقدر تأخیر اینجا باشی.»
به عنوان سرگردی قدیمی، رفتارش عجیب صمیمی بود. لئون تلاش کرد در مقابل گرمی او با کنایهای تیز پاسخ ندهد، پس مؤدبانه ترین پاسخی که به ذهنش می رسید را بیان کرد: «بله قربان… با نیم ساعت تأخیر حرکت کردیم، اما خوشبختانه تأخیر شما تنها دو ساعت و نیم بود.»
کلیبورن با خندهای سرسرانه، جوابش را نادیده گرفت و به کالسکه روی سربالایی اشاره کرد: «اسبم توان پایین آمدن از اینجا را ندارد. جوان هستی، فکر نکنم حمل ساک به بالا برایت مشکلی باشد.»
«…خیر قربان.»
پس از سوار شدن به کالسکه با زحمت فراوان، کلیبورن گرم صحبت شد. مرد از هر دری سخن میگفت؛ از لباس های نازک لئون، سرمای هوا، زیبایی های نبودهٔ شهر و گذشتهٔ خود. اما نگاه لئون، بدون توجه به او تنها به شهر فرسوده دوخته شده بود. با نزدیک شدن به ورودی شهر، خانهها فشرده و خیابانها تنگتر میشدند. باران ریز، غبار سیاه دیوارها را نمیشست و حتی با ورود به شهر، خیابانها کهنه و سنگفرشهای بینظم، عبور کالسکه را ناهموار میکردند.
لئون کیف دستی ارزشمند خود را محکم در آغوش فشرد، در حالی که کالسکه با تکانهای ناهموار مسیر، او را بالا و پایین میبرد.
عجیب بود که در دورهای که خودروها فراگیر هستند، هنوز کالسکه استفاده شود، اما با توجه به مسیر گلآلود و ناهموار، همین کالسکه و اسب نعمتی واقعی به شمار میرفت.
قدری انتظار کشید که مه حاصل از چرخ های داغ تیتانیم قطار فرو نشست. ساعت کوچک دستی خود را بیرون آورد؛ این دهمین بار بود که به آن خیره می شد. صدای قطرات باران بر سقف ایستگاه صبر او را در هم می شکست و سرمای هوا او را خود میپیچاند، اما غرور اجازه نمیداد خشمش را نشان دهد؛ بارانِ اینجا در برابر سرمای رصدخانه، چیزی بیش از یک گربه در کنار غرش یک شیر نبود.
«آقای استفانوتیس!»
لئون سر برگرداند. سرگرد بازنشسته، آقای کلیبورن بود؛ مردی میانسال که با قدمهای تند و نفسهای کوتاه به سویش میآمد. موهای سیاهش تنها چند رگهٔ سفید داشت که تحسین برانگیز بود، اما خطوط عمیق صورتش سن واقعی او را آشکار میکرد.
«آقای کلیبورن؟ ندوید! الان میآیم.»
«ببخشید دیر شد پسر. قطار معمولاً زود میرسد؛ انتظار نداشتم با اینقدر تأخیر اینجا باشی.»
به عنوان سرگردی قدیمی، رفتارش عجیب صمیمی بود. لئون تلاش کرد در مقابل گرمی او با کنایهای تیز پاسخ ندهد، پس مؤدبانه ترین پاسخی که به ذهنش می رسید را بیان کرد: «بله قربان… با نیم ساعت تأخیر حرکت کردیم، اما خوشبختانه تأخیر شما تنها دو ساعت و نیم بود.»
کلیبورن با خندهای سرسرانه، جوابش را نادیده گرفت و به کالسکه روی سربالایی اشاره کرد: «اسبم توان پایین آمدن از اینجا را ندارد. جوان هستی، فکر نکنم حمل ساک به بالا برایت مشکلی باشد.»
«…خیر قربان.»
پس از سوار شدن به کالسکه با زحمت فراوان، کلیبورن گرم صحبت شد. مرد از هر دری سخن میگفت؛ از لباس های نازک لئون، سرمای هوا، زیبایی های نبودهٔ شهر و گذشتهٔ خود. اما نگاه لئون، بدون توجه به او تنها به شهر فرسوده دوخته شده بود. با نزدیک شدن به ورودی شهر، خانهها فشرده و خیابانها تنگتر میشدند. باران ریز، غبار سیاه دیوارها را نمیشست و حتی با ورود به شهر، خیابانها کهنه و سنگفرشهای بینظم، عبور کالسکه را ناهموار میکردند.
لئون کیف دستی ارزشمند خود را محکم در آغوش فشرد، در حالی که کالسکه با تکانهای ناهموار مسیر، او را بالا و پایین میبرد.
Forwarded from Behina <3
منظره ی مهیب اطراف شهر، لئون را به فکر فرو برد: تقریباً سه سال از جنگ گذشته، چطور آثار آن هنوز در کرانههای دورافتادهٔ کشور باقی ماندهاند؟: شاید بتوان صدای گریهٔ خانوادهها را در موسیقی سرور کشت، اما گوشههایی همیشه باقی میمانند که در سکوت خود آتش میگیرند. جدایی، تنهایی، سکوت. لئون از همان اول میدانست که از اینجا متنفر است.
خاطرات گذشته در ذهنش چرخیدند، تا اینکه صدای آقای کلیبورن او را به خود آورد:
«با تو هستم، پسر! اصلاً به حرفهایم گوش میکردی؟»
«بله… قربان. میفرمودید.»
«امان از دست جوانان. فراموش کن. میگفتم چه شده که یک اندیشمند جوان با پیشینهای معتبر مثل تو، راضی به قبول چنین مسئولیتی شود؟»
«منظورتان را نمیفهمم.»
«خودت میدانی… دانشمندان رصدخانهٔ مرکزی، در عین فرزانگی، معمولاً نازپروده و دلشکنندهاند. تعلیم در مناطق جنگزده کاری است که اکثریت قبول نمیکنند.»
لئون کمی مکث کرد، نفسی عمیق کشید و شالش را محکمتر کرد:
«قربان، من فراتر از اینها را گذراندهام. دو سالی میشود که با رصدخانهٔ ملی خداحافظی کردم و دنبال کتابهای گرانقدر میگردم. ثانیاً، قانون را من وضع نکردم: تا آخر دسامبر بچههای اینجا باید تعلیم داده شوند. و در آخر، چارهای نبود. آقای مورفی گفتند کتابهایی دارید که—»
مرد میانسال زیر خنده زد. نفسهایی بریده بریده کشید و گفت:
«میدانم، میدانم. کتابها را میخواهی. انتظار نداشتم چنین تند و تیز جواب بدهی. اقتدار مردان آکادمیک قابل ستایش است.»
لئون حس کرد مسخره گرفته شده. میدانست معمولاً آرامش خود را حفظ میکند، اما حالا شرایط مناسب نبود. تصمیم گرفت بقیهٔ مسیر را در سکوت بگذراند و تنها به منظره نگاه کند.
با پیچیدن به کوچهای باریک و تاریک، صدای تقتق سمهای اسب در گذرگاه طنین انداخت. ساختمانها سرکش و لجوج، برای رسیدن به آسمان رقابت میکردند و اجازه ی عبور حتی باریکهای نور به داخل را نمی دادند.
در انتهای بنبست، موستانگ سرمهای زیبایی پارک شده بود؛ رنگش با پسزمینهٔ تیره و خیس کوچه چنان تضاد ایجاد میکرد که گویی به دنیایی متفاوت تعلق دارد.
خاطرات گذشته در ذهنش چرخیدند، تا اینکه صدای آقای کلیبورن او را به خود آورد:
«با تو هستم، پسر! اصلاً به حرفهایم گوش میکردی؟»
«بله… قربان. میفرمودید.»
«امان از دست جوانان. فراموش کن. میگفتم چه شده که یک اندیشمند جوان با پیشینهای معتبر مثل تو، راضی به قبول چنین مسئولیتی شود؟»
«منظورتان را نمیفهمم.»
«خودت میدانی… دانشمندان رصدخانهٔ مرکزی، در عین فرزانگی، معمولاً نازپروده و دلشکنندهاند. تعلیم در مناطق جنگزده کاری است که اکثریت قبول نمیکنند.»
لئون کمی مکث کرد، نفسی عمیق کشید و شالش را محکمتر کرد:
«قربان، من فراتر از اینها را گذراندهام. دو سالی میشود که با رصدخانهٔ ملی خداحافظی کردم و دنبال کتابهای گرانقدر میگردم. ثانیاً، قانون را من وضع نکردم: تا آخر دسامبر بچههای اینجا باید تعلیم داده شوند. و در آخر، چارهای نبود. آقای مورفی گفتند کتابهایی دارید که—»
مرد میانسال زیر خنده زد. نفسهایی بریده بریده کشید و گفت:
«میدانم، میدانم. کتابها را میخواهی. انتظار نداشتم چنین تند و تیز جواب بدهی. اقتدار مردان آکادمیک قابل ستایش است.»
لئون حس کرد مسخره گرفته شده. میدانست معمولاً آرامش خود را حفظ میکند، اما حالا شرایط مناسب نبود. تصمیم گرفت بقیهٔ مسیر را در سکوت بگذراند و تنها به منظره نگاه کند.
با پیچیدن به کوچهای باریک و تاریک، صدای تقتق سمهای اسب در گذرگاه طنین انداخت. ساختمانها سرکش و لجوج، برای رسیدن به آسمان رقابت میکردند و اجازه ی عبور حتی باریکهای نور به داخل را نمی دادند.
در انتهای بنبست، موستانگ سرمهای زیبایی پارک شده بود؛ رنگش با پسزمینهٔ تیره و خیس کوچه چنان تضاد ایجاد میکرد که گویی به دنیایی متفاوت تعلق دارد.
Forwarded from Behina <3
با یورتمه ی اسب، کنار موستانگ ایستادند. «به اقامتگاه جدیدت خوش آمدی، آقای استفانوتیس. از همراهی با شما برای شش ماه آینده خوشبختم»
مرد از کالسکه پیاده شد و درب فلزی بزرگ را باز کرد. «ماشین؟» کلیبورن با حرف لئون از جای خود جنبید. دقیق می دانست که منظور پسر چیست. قبل از گفته شدن جمله ی : 'مرا در این سرما با کالسکه آوردی در حالی که ماشین داشتی؟' گفت: « اینجا پیدا کردن سوخت دشوار است. هر چند وقت یک بار به شهر پایین دامنه کوه سر می زنم تا باک را پر کنم. باور کن مجبوری با کالسکه آوردمت» «قربان؟» «بله پسر؟» «باور کنید من به چیزی که گفتید فکر نمیکردم...»
مرد از کالسکه پیاده شد و درب فلزی بزرگ را باز کرد. «ماشین؟» کلیبورن با حرف لئون از جای خود جنبید. دقیق می دانست که منظور پسر چیست. قبل از گفته شدن جمله ی : 'مرا در این سرما با کالسکه آوردی در حالی که ماشین داشتی؟' گفت: « اینجا پیدا کردن سوخت دشوار است. هر چند وقت یک بار به شهر پایین دامنه کوه سر می زنم تا باک را پر کنم. باور کن مجبوری با کالسکه آوردمت» «قربان؟» «بله پسر؟» «باور کنید من به چیزی که گفتید فکر نمیکردم...»