دوستِ دوست داشتنی من..
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
سلام عزیزِ من.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
در نقطه ای از ذهنم قرار گرفته ام که نمیدانم تنهایی بهترین راه حل است یا قرار دادن خودم در شرایطی که از آن فرار میکنم.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
همانطور که قبلا در نامههایم ذکر کرده بودم، مدتهاست زندگی بی رنگ شده و حسی به وجودیت خویش ندارم.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
خاکستری.
در انتهای این مسیر هیچگاه نوری به روشنی تو نخواهم دید
جادهای که روزی مرا در تاریکیاش رها ساخت، همچنان تاریک است.
جاده ای که روزی دست در دست خودش هم قدم آن بودیم برای رسیدن به کُنجی از آرامش، اکنون سرد و بی رنگ است، و جاده هیچ گونه نوری را به چشم نمیبیند.
حرف من بی شک درست بود، تکهی خورشیدی که متعلق به من بود دگر هیچگاه برای من نخواهد شد..
جاده ای که روزی دست در دست خودش هم قدم آن بودیم برای رسیدن به کُنجی از آرامش، اکنون سرد و بی رنگ است، و جاده هیچ گونه نوری را به چشم نمیبیند.
حرف من بی شک درست بود، تکهی خورشیدی که متعلق به من بود دگر هیچگاه برای من نخواهد شد..
نمیدانم..
فکر میکنم فراموش شده ام.
نه از یاد کسی، نه..از یاد خودم. فراموش کرده ام چگونه بی پرده لبخند بزنم، فراموش کردهام که چگونه خوشحال باشم و یا حتی غمم را به خود بروز دهم.
نمیدانم که تو میتوانی مرا پیدا کنی یا نه اما من بعد از خودم، به تو امید دارم.
و آه که خدا میداند. چقدر دلتنگ خودم هستم.. بدون حس خودِ من بودن، حس زنده بودن را ندارم...دلتنگ زندگی کردن هستم.
فکر میکنم فراموش شده ام.
نه از یاد کسی، نه..از یاد خودم. فراموش کرده ام چگونه بی پرده لبخند بزنم، فراموش کردهام که چگونه خوشحال باشم و یا حتی غمم را به خود بروز دهم.
نمیدانم که تو میتوانی مرا پیدا کنی یا نه اما من بعد از خودم، به تو امید دارم.
و آه که خدا میداند. چقدر دلتنگ خودم هستم.. بدون حس خودِ من بودن، حس زنده بودن را ندارم...دلتنگ زندگی کردن هستم.
فکر میکنم که تاریکی بر سفیدی غالب شده و اکنون زندگی خاکستریام یک رنگ شده.
ولی نه به آن صورت که به خود وعده داده بودم..شاید این دلیلیست که خودِ من رهایم کرده.
چه کسی از اقیانوس تاریکی های من میترسد به جز خودم؟.. پس آری.. بی جا نبود که ناگهان گم شدهام. وقتی که به هیچ رسیدم، پوج شدم.
آرزو میکنم هرچه سریعتر به خانه باز گردی. مرا در آغوش بگیری و من را به خودم بازگردانی.
ولی نه به آن صورت که به خود وعده داده بودم..شاید این دلیلیست که خودِ من رهایم کرده.
چه کسی از اقیانوس تاریکی های من میترسد به جز خودم؟.. پس آری.. بی جا نبود که ناگهان گم شدهام. وقتی که به هیچ رسیدم، پوج شدم.
آرزو میکنم هرچه سریعتر به خانه باز گردی. مرا در آغوش بگیری و من را به خودم بازگردانی.
دوباره خودم را گم کردهام.
و اینبار حتی دلیلش را نمیدانم، حتی اگر بدانم هم راه حلش را نمیدانم.
گاهی این اشرف مخلوقات بودن شدیدا کلافهام میکند و همکلام شدن با اشرف مخلوقات، کلافه ترم.
فایدهای در مکالماتم نمیبینم از آنجایی که حتی دیگر باعث نمیشوند چیزی را عمیقا حس کنم. و حتی اگر هم هر گونه حسی را عمیقا حس کنم علیرغم میل باطنیام، از آن فرار میکنم.
تنها آرزویم این است که فردی که قدرتش را دارد هر دو پاهایم را بگیرد و من را زیر وزن احساساتم نگه دارد.
مجبورم کند که احساساتم را قبول کنم و راه فراری برایم نگذارد.
و اینبار حتی دلیلش را نمیدانم، حتی اگر بدانم هم راه حلش را نمیدانم.
گاهی این اشرف مخلوقات بودن شدیدا کلافهام میکند و همکلام شدن با اشرف مخلوقات، کلافه ترم.
فایدهای در مکالماتم نمیبینم از آنجایی که حتی دیگر باعث نمیشوند چیزی را عمیقا حس کنم. و حتی اگر هم هر گونه حسی را عمیقا حس کنم علیرغم میل باطنیام، از آن فرار میکنم.
تنها آرزویم این است که فردی که قدرتش را دارد هر دو پاهایم را بگیرد و من را زیر وزن احساساتم نگه دارد.
مجبورم کند که احساساتم را قبول کنم و راه فراری برایم نگذارد.
کاش میتوانستم پوستهای که اکنون در آن هستم را بشکافم و پاره کنم، زیرا از ضعف خود تنفر دارم.
اگر انسان مداوم تغییر میکند، من میخواهم زودتر از موعد تغییر کنم، میخواهم فورا این پوستهی ضعیف و شکننده را بشکافم و دوباره همان شخصی شوم که ضعفی نداشت و حتی احساسات خویش نیز از او میترسیدند.
دیگر بازیگر خوبی در صحنه نیستم. گویی بازیگری بودم که بعد از بازی در چندین پرده، جایگزین شده با بازیگری که حتی سواد خواندن نمایشنامه را ندارد.
اگر انسان مداوم تغییر میکند، من میخواهم زودتر از موعد تغییر کنم، میخواهم فورا این پوستهی ضعیف و شکننده را بشکافم و دوباره همان شخصی شوم که ضعفی نداشت و حتی احساسات خویش نیز از او میترسیدند.
دیگر بازیگر خوبی در صحنه نیستم. گویی بازیگری بودم که بعد از بازی در چندین پرده، جایگزین شده با بازیگری که حتی سواد خواندن نمایشنامه را ندارد.
ابراز کردن به این که من نیز انسانم گاهی مسألهای پیچیده و معضل میشود.
زیرا از زمانی که جامعه من را پذیرفت، منِ پذیرفته شده پوستهای پوچ و خالی بود که حتی هویتش را به خاطر ندارم.
هرگز نفهمیدم منی که بتوانم با آن راحت باشم دقیقا چه کسی است، هرچهقدر در تاریکی به دنبال حقیقتی دربارهی خودم گشتم بیش از پیش در تاریکی گم شدم.
کاش میتوانستم از یادگیری ضعفهایم شروع کنم. از این حقیقت که حق انسان بر شکستن شامل من نیز میشود شروع کنم. از این که من نیز، میتوانم کسی را دوست بدارم شروع کنم.
اما هرگز موعدی برای شروع نیامد. و اکنون مطمئن شدم که شاید هرگز نخواهد آمد.
زیرا از زمانی که جامعه من را پذیرفت، منِ پذیرفته شده پوستهای پوچ و خالی بود که حتی هویتش را به خاطر ندارم.
هرگز نفهمیدم منی که بتوانم با آن راحت باشم دقیقا چه کسی است، هرچهقدر در تاریکی به دنبال حقیقتی دربارهی خودم گشتم بیش از پیش در تاریکی گم شدم.
کاش میتوانستم از یادگیری ضعفهایم شروع کنم. از این حقیقت که حق انسان بر شکستن شامل من نیز میشود شروع کنم. از این که من نیز، میتوانم کسی را دوست بدارم شروع کنم.
اما هرگز موعدی برای شروع نیامد. و اکنون مطمئن شدم که شاید هرگز نخواهد آمد.
و ناگهان، شب زیباییاش را از دست داد.
شب از تمام جهات زیبا بود، در تاریکیاش میدرخشید، تا زمانی که جهان رنگش را از دست داد، شامگاه با تمام شیرینی، طعمش را ز دست داد.
ستارگان همان نقطه و ماه پر تجمل تر از همیشه بود، اما نشد کز سنگینی بار غم که بر سرم هموار بود سر بالا بگیرم تا روشنی چهرهی مردهام را نوازش کند.
و سپس، گیتی ز پیش چشمِ من، خاموش و بینگار شد.
شب از تمام جهات زیبا بود، در تاریکیاش میدرخشید، تا زمانی که جهان رنگش را از دست داد، شامگاه با تمام شیرینی، طعمش را ز دست داد.
ستارگان همان نقطه و ماه پر تجمل تر از همیشه بود، اما نشد کز سنگینی بار غم که بر سرم هموار بود سر بالا بگیرم تا روشنی چهرهی مردهام را نوازش کند.
و سپس، گیتی ز پیش چشمِ من، خاموش و بینگار شد.
گاهاً دستی دور گلویم پیچیده میشود و با تمام توان من را به جدایی روحِ از خدا خواستهام از این بدنِ خسته نزدیک میکند، دستی که آرزو میکردم کاش متعلق به هرکسی بود به جز " احساسِ گناه ".
احساسی که چون بنده، یا بردهای خوب برای خدایان و مدعیان روحم نبودم، نه.
احساسی که مدام فریاد میزند، بلند تر، بلند تر، بلند تر و بلند تر، میشود.
به طوری که مغزم فضایی کافی برای لغزیدن، و انعکاس صدای فریادش ندارد.
به طوری که صدایش لرزه بر تمام اجزای بدنم میاندازد. رگهایم را همانند تار گیتاری که بهخاطر این که هرگز نتوانستم داشته باشمش او را حس میکنم، میلرزاند.
دستانم را میلرزاند، دقیقا مانند زمانی که از شدت لرزش دستانم هربار طرحی از شکل گناه را روی بومی بزرگ خراب میکردم.
جهان را بر سرم میچرخاند، دقیقا مانند سرگیجههایی که پس از احساس گناه برای حس تلخیِ روی لبانم دارم.
اما مشکل آنجایی امتداد پیدا کردهاست که زندگی ساخته شده از دیوارهای پوچ و پر از گناه هست. پر از حس تقصیر. تقصیر. تقصیر. و تقصیر. مقصرِ پر از خالی بودن قلب، مغز و زندگیام کیست به جز انعکاس خودم در چشم ناامید دیگران؟
مقصر این احساسات خودم هستم. مقصر حس کردنِ احساسات، خودم هستم. خودی که کاش خودم نبود. و در آخر، این تراشههای مغزی بیهوده نوشتهای از حس گناه بود.
احساسی که چون بنده، یا بردهای خوب برای خدایان و مدعیان روحم نبودم، نه.
احساسی که مدام فریاد میزند، بلند تر، بلند تر، بلند تر و بلند تر، میشود.
به طوری که مغزم فضایی کافی برای لغزیدن، و انعکاس صدای فریادش ندارد.
به طوری که صدایش لرزه بر تمام اجزای بدنم میاندازد. رگهایم را همانند تار گیتاری که بهخاطر این که هرگز نتوانستم داشته باشمش او را حس میکنم، میلرزاند.
دستانم را میلرزاند، دقیقا مانند زمانی که از شدت لرزش دستانم هربار طرحی از شکل گناه را روی بومی بزرگ خراب میکردم.
جهان را بر سرم میچرخاند، دقیقا مانند سرگیجههایی که پس از احساس گناه برای حس تلخیِ روی لبانم دارم.
اما مشکل آنجایی امتداد پیدا کردهاست که زندگی ساخته شده از دیوارهای پوچ و پر از گناه هست. پر از حس تقصیر. تقصیر. تقصیر. و تقصیر. مقصرِ پر از خالی بودن قلب، مغز و زندگیام کیست به جز انعکاس خودم در چشم ناامید دیگران؟
مقصر این احساسات خودم هستم. مقصر حس کردنِ احساسات، خودم هستم. خودی که کاش خودم نبود. و در آخر، این تراشههای مغزی بیهوده نوشتهای از حس گناه بود.
نشد، نتوانستم یا به راحتی بگویید، نمیخواستم.
توجیهاتی که به کار میرود بی معنی هستند وقتی که میدانیم واقعیت این است که نخواستید.
همهچیز ممکن است اگر فقط متوجه شوید که دوستداشتنِ کسی محدود به دیوارهای کوتاه نیست که احساساتتان از آن محدوده گذر نکند. قلبی که بتپد، واقعا بتپد، هر دیوار و مانعای را از بین میبرد.
قلبی که واقعا، واقعا بتپد، هر غیر ممکنی را ممکن میسازد.
و احساس گناه ممکن است این را انکار کند، چون کسی که واقعا عشقی پوچ در دل دارد، نمیتواند کوچک ترین گامی در مسیرِ دوست داشتن بردارد.
زیرا مگر ما آدمکها کمتر از الهههای نور هستیم که بر روی تاج و تختشان بالای آسمان هفتم نشسته اند؟
الههی ماه بیمنت، و بیاهمیت به سکوت و خاموشیِ زمینی که عزیز میشماردش، روبروی زمین ایستاد تا فقط به خورشید بنگرد، ما آدمکها که کمترین موانع را داریم.
توجیهاتی که به کار میرود بی معنی هستند وقتی که میدانیم واقعیت این است که نخواستید.
همهچیز ممکن است اگر فقط متوجه شوید که دوستداشتنِ کسی محدود به دیوارهای کوتاه نیست که احساساتتان از آن محدوده گذر نکند. قلبی که بتپد، واقعا بتپد، هر دیوار و مانعای را از بین میبرد.
قلبی که واقعا، واقعا بتپد، هر غیر ممکنی را ممکن میسازد.
و احساس گناه ممکن است این را انکار کند، چون کسی که واقعا عشقی پوچ در دل دارد، نمیتواند کوچک ترین گامی در مسیرِ دوست داشتن بردارد.
زیرا مگر ما آدمکها کمتر از الهههای نور هستیم که بر روی تاج و تختشان بالای آسمان هفتم نشسته اند؟
الههی ماه بیمنت، و بیاهمیت به سکوت و خاموشیِ زمینی که عزیز میشماردش، روبروی زمین ایستاد تا فقط به خورشید بنگرد، ما آدمکها که کمترین موانع را داریم.
Forwarded from 𝒞𝖺𝖙𝗁𝖺𝗋𝗌𝔦𝗌
روانکاو را وظیفه آن باشد که در ناخودآگاه بنده دست ببرد و من را کشف کند و در این کشف خویش "من" را بیابد و از مشتی رواننژندی تطهیر کند. اما مشکل این است که بنده خود، "من" را یافتهام. من احمقی هستم که میداند و این آگاهی من را میسوزاند. این مسئله با یک خاصیت شاعرانه تفاوت میکند، خاص تلقی نمیشود. کارل گوستاو یونگ، اروین یالوم، ویکتور فرانکل، هایدگر، نیچه، تولستوی، هرمان هسه، جوزف کمبل و داستایفسکی، اینها من را خوب میشناسند. مشکل من ندانستن نباشد، بنده با خود مسئلهی این دانستن است که مشکل دارم. من گاهی میدانم و همین دانستن میتواند من را مریض کند. به نیاز مریض میشوم، نیاز برای سوال کردن، نیاز برای آسیب دیدن، نیاز برای توانستن، نیاز برای ندانستن. بنده اگر در آینده به بخارا سفر کنم و در خیابانهایش شرقیای غمگین شوم، اگر درحال گوش سپردن به پیانو نوازی موریس راول، به کوچهپسکوچههای فرانسه شبانه ویران شوم، اگر سی روز در جادهی "کامینو د سانتیاگو" پیاده با ذهن و روحم عشقبازی کنم، اگر مست و مدهوش در شیراز به جلوی آرامگاه سعدی سجده بروم و صبح در آن نقطه با سردرد بیدار شوم، اگر در نهایت تمام اینها، مکانی یا کسانی به نام خانه داشته باشم تا نزدشان پناه ببرم.
🎶 باز هم خواهم دانست، که تا به آن روز، آگاهانه دیوانگی میکردم و احمقانه در عشق و تنفر از این آگاهی میزیستم.
احساس پوچیای تمام نفسهایم را در بر گرفته است.
احساسی که پس از هربار نوشتن، هربار خواندن، هربار دور ریختن صفحهای از کتابِ دروس زندگیام دارم، بیشک پوچی نامیده میشود.
زیرا بیش از پیش در مسیری که به خوبی آنرا میشناسم گم شده ام.
بیش از پیش خودم که پوچ، اما همصحبتان متوجه خستگی روح و پوچیِ وجودم میشوند.
محوطهای خالی در وجودم وجود دارد که هیچ رنگ و شکلی مشکلسازش نیست.
احساسی که پس از هربار نوشتن، هربار خواندن، هربار دور ریختن صفحهای از کتابِ دروس زندگیام دارم، بیشک پوچی نامیده میشود.
زیرا بیش از پیش در مسیری که به خوبی آنرا میشناسم گم شده ام.
بیش از پیش خودم که پوچ، اما همصحبتان متوجه خستگی روح و پوچیِ وجودم میشوند.
محوطهای خالی در وجودم وجود دارد که هیچ رنگ و شکلی مشکلسازش نیست.
خاموشی، خفقان، سکوت و بعد روشنایی..
تجربهای که در پی غرق شدنی کوتاه داشتم.
کم سن بودم، و امیدوار، البت بیشک تا قبل از آنکه استغراقی طولانی مدت را تجربه کنم.
خاموشی، خاموشی، خاموشی و گلوگیری.
خفگیای که ناشی از غرقِ آب شدن نبود، خفگیای که سکوتی ملالآور یاورش بود، و هرگز به نور نرسید.
غرق شدنی که در پی باز شدنِ دری به روی صدقها و آنچه که کاش هرگز نمیدانستم رخ داد. خفقانی که هرگز رهایم نکرده، و سکوتی که دیوارهایش هرگز نشکسته.
تنها صدای در شنیده میشود، اما در انتها وهمِ پوچ ناشی از بیداریهایی از انتظار.
در این کرانهها، من هستم و من، و خاکستری.
زیرا همیشه من بودم و غوطهور شدن در خاکستری.
تجربهای که در پی غرق شدنی کوتاه داشتم.
کم سن بودم، و امیدوار، البت بیشک تا قبل از آنکه استغراقی طولانی مدت را تجربه کنم.
خاموشی، خاموشی، خاموشی و گلوگیری.
خفگیای که ناشی از غرقِ آب شدن نبود، خفگیای که سکوتی ملالآور یاورش بود، و هرگز به نور نرسید.
غرق شدنی که در پی باز شدنِ دری به روی صدقها و آنچه که کاش هرگز نمیدانستم رخ داد. خفقانی که هرگز رهایم نکرده، و سکوتی که دیوارهایش هرگز نشکسته.
تنها صدای در شنیده میشود، اما در انتها وهمِ پوچ ناشی از بیداریهایی از انتظار.
در این کرانهها، من هستم و من، و خاکستری.
زیرا همیشه من بودم و غوطهور شدن در خاکستری.
واژهی شکستن همواره بارِ منفی و ناخوشایندی به همراه دارد.
این در حالیست که شکستن، گاه سبب رویتِ نور میشود، شکستن گاهی موجب رهاییست و شکستن، احساساتی ژرفتر از آن دارد که بتوان با کنار هم قرار دادن حروف وصفش کرد.
گاه انسان لایهای و یا چهرهای را در هم میشکند، برای آنکه لایهی زیرین را استوارتر و حقیقیتر سازد، یا چهرهای را محفوظ دارد که خودِ درونش را بازتاب میدهد، و گاه انسان زنجیری را میشکند که به خواست خویش گرفتار آن بوده و اکنون قصد رهایی از آن را برمیگزیند تا مسیری را بپیماید که از گام نهادن در آن هراس داشته.
شکستنِ دیواری که دیده را از دیدن نور، روشنایی و گرمیای که با لمس نور بر روی چهره احساس میشد بازداشته بود، تا برای نخستینبار نوری را به نظاره بنشیند که پیش، تنها تجسمی بیحس و بیرنگ ز آن داشته.
شکستن، هرگز آنقدر که منفی انگاشته شد، بیرحم نبود. اما زوایای دید در هر نقطه، آن را بیرحم ملحوظ داشت.
این در حالیست که شکستن، گاه سبب رویتِ نور میشود، شکستن گاهی موجب رهاییست و شکستن، احساساتی ژرفتر از آن دارد که بتوان با کنار هم قرار دادن حروف وصفش کرد.
گاه انسان لایهای و یا چهرهای را در هم میشکند، برای آنکه لایهی زیرین را استوارتر و حقیقیتر سازد، یا چهرهای را محفوظ دارد که خودِ درونش را بازتاب میدهد، و گاه انسان زنجیری را میشکند که به خواست خویش گرفتار آن بوده و اکنون قصد رهایی از آن را برمیگزیند تا مسیری را بپیماید که از گام نهادن در آن هراس داشته.
شکستنِ دیواری که دیده را از دیدن نور، روشنایی و گرمیای که با لمس نور بر روی چهره احساس میشد بازداشته بود، تا برای نخستینبار نوری را به نظاره بنشیند که پیش، تنها تجسمی بیحس و بیرنگ ز آن داشته.
شکستن، هرگز آنقدر که منفی انگاشته شد، بیرحم نبود. اما زوایای دید در هر نقطه، آن را بیرحم ملحوظ داشت.