خاکستری،
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.
هرچقدر فکر میکنم، تنفر در من وجود ندارد.
ممکن است به سردی یخ باشم، ممکن است بی رحم باشم، اما تنفر معنای متفاوتی دارد.
تنفر یعنی با تمام وجودت از دیدن شخصی هراس داشته باشی، یعنی تمام سلول های بدنت فریاد بزنند که آن فرد را نابود کنی.
اما من هرگز این دید را نداشتم، این دید را نداشتم، انتظار داشتم این دید را نسبت به تو داشته باشم، اما نداشتم.
نداشتم چون نمیتوانم کسی را نفرین کنم که روزی نور من بود، نمیتوانم به کسی که روزی سفید ترین رنگ در سیاه ترین نقطه زندگیام بود، تهمت رو سیاهی بزنم.
درست است، گاهی کور کورانه و بچگانه عمل میکنی و میکنم، اما در حقیقت هر دو از جنس یک پوست و استخوان، و دو روحیم.
اما قلبهایمان به کلی فرق دارند، شاید تو مرا منفور ترین آدم دنیا ببینی، و تنفر بورزی، برعکس من.
شاید تو هیچگاه نتوانی به آیینه خیره شوی، تا شاید ذره ذره نقصهای خودت را ببینی، برعکس من.
ما به کلی متفاوت هستیم، برعکس هم.
ممکن است به سردی یخ باشم، ممکن است بی رحم باشم، اما تنفر معنای متفاوتی دارد.
تنفر یعنی با تمام وجودت از دیدن شخصی هراس داشته باشی، یعنی تمام سلول های بدنت فریاد بزنند که آن فرد را نابود کنی.
اما من هرگز این دید را نداشتم، این دید را نداشتم، انتظار داشتم این دید را نسبت به تو داشته باشم، اما نداشتم.
نداشتم چون نمیتوانم کسی را نفرین کنم که روزی نور من بود، نمیتوانم به کسی که روزی سفید ترین رنگ در سیاه ترین نقطه زندگیام بود، تهمت رو سیاهی بزنم.
درست است، گاهی کور کورانه و بچگانه عمل میکنی و میکنم، اما در حقیقت هر دو از جنس یک پوست و استخوان، و دو روحیم.
اما قلبهایمان به کلی فرق دارند، شاید تو مرا منفور ترین آدم دنیا ببینی، و تنفر بورزی، برعکس من.
شاید تو هیچگاه نتوانی به آیینه خیره شوی، تا شاید ذره ذره نقصهای خودت را ببینی، برعکس من.
ما به کلی متفاوت هستیم، برعکس هم.
یک حرف، یک لحظه، حتی یک ثانیه.
یک ثانیهای که در ذهن من بدون توقف، بر روی تکرار بی وقفه در حال تکرار است.
گاهی حسرت لحظات به کوتاهی یک ثانیه آنقدر بزرگ میشود و دیو خوی به آدمکها حمله میکند، که شخص را تماما در بر میگیرد.
برای آدمک خیلی سخت است که قبول کند که در یک لحظه، در یک ثانیه، حرفی را نزده که باعث تغییر مسیرش شود.
حسرت، گاها از شکستِ آدمک بیشتر شکننده است.
حسرت به راستی سایهای بلعنده است، که خروج از آن گذشت میخواهد.
و گذشت، قلبی میخواهد که مجرب است و حداقل یک ترک در وجودش است.
و این حسرت.. اکنون تنها آغوش سرد در بر گیرنده من است.
یک ثانیهای که در ذهن من بدون توقف، بر روی تکرار بی وقفه در حال تکرار است.
گاهی حسرت لحظات به کوتاهی یک ثانیه آنقدر بزرگ میشود و دیو خوی به آدمکها حمله میکند، که شخص را تماما در بر میگیرد.
برای آدمک خیلی سخت است که قبول کند که در یک لحظه، در یک ثانیه، حرفی را نزده که باعث تغییر مسیرش شود.
حسرت، گاها از شکستِ آدمک بیشتر شکننده است.
حسرت به راستی سایهای بلعنده است، که خروج از آن گذشت میخواهد.
و گذشت، قلبی میخواهد که مجرب است و حداقل یک ترک در وجودش است.
و این حسرت.. اکنون تنها آغوش سرد در بر گیرنده من است.
همیشه در این جهانِ کوچکِ مجازی و دروغین، روزنه بزرگی از امید وجود دارد که برای یافتن آن، باید هر دو دستت را محکم به روی قلبت بگذاری، تا در مسیر یافتن آن با برخورد تیرهای تیز و بی رحم بر پیکرت که به لطافت برگ گلی است آسیب کمتری ببینی.
آری، پیمودن مسیر سخت است.
مسیری که در آن خورده شیشهها به جای گلهای بابونه در زمین روئیده شدند، تا تو را از رسیدن به روزنهی امید نا امید کنند.
مسیر ناهموار برای رسیدن به هموار ترین نقطه دنیا تناقضی دوست داشتنی و تلخ است.
تو حریصِ نوری هستی که از ابتدا متعلق به تو بوده، پس دو دستت را به نرمی روی قلبت بگذار و با پاهای لنگان و زخمیات از این بوتههای خارِ نامرد بگذر.
آری، پیمودن مسیر سخت است.
مسیری که در آن خورده شیشهها به جای گلهای بابونه در زمین روئیده شدند، تا تو را از رسیدن به روزنهی امید نا امید کنند.
مسیر ناهموار برای رسیدن به هموار ترین نقطه دنیا تناقضی دوست داشتنی و تلخ است.
تو حریصِ نوری هستی که از ابتدا متعلق به تو بوده، پس دو دستت را به نرمی روی قلبت بگذار و با پاهای لنگان و زخمیات از این بوتههای خارِ نامرد بگذر.
دوستِ دوست داشتنی من..
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
سلام عزیزِ من.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
در نقطه ای از ذهنم قرار گرفته ام که نمیدانم تنهایی بهترین راه حل است یا قرار دادن خودم در شرایطی که از آن فرار میکنم.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
همانطور که قبلا در نامههایم ذکر کرده بودم، مدتهاست زندگی بی رنگ شده و حسی به وجودیت خویش ندارم.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
خاکستری.
در انتهای این مسیر هیچگاه نوری به روشنی تو نخواهم دید
جادهای که روزی مرا در تاریکیاش رها ساخت، همچنان تاریک است.
جاده ای که روزی دست در دست خودش هم قدم آن بودیم برای رسیدن به کُنجی از آرامش، اکنون سرد و بی رنگ است، و جاده هیچ گونه نوری را به چشم نمیبیند.
حرف من بی شک درست بود، تکهی خورشیدی که متعلق به من بود دگر هیچگاه برای من نخواهد شد..
جاده ای که روزی دست در دست خودش هم قدم آن بودیم برای رسیدن به کُنجی از آرامش، اکنون سرد و بی رنگ است، و جاده هیچ گونه نوری را به چشم نمیبیند.
حرف من بی شک درست بود، تکهی خورشیدی که متعلق به من بود دگر هیچگاه برای من نخواهد شد..
نمیدانم..
فکر میکنم فراموش شده ام.
نه از یاد کسی، نه..از یاد خودم. فراموش کرده ام چگونه بی پرده لبخند بزنم، فراموش کردهام که چگونه خوشحال باشم و یا حتی غمم را به خود بروز دهم.
نمیدانم که تو میتوانی مرا پیدا کنی یا نه اما من بعد از خودم، به تو امید دارم.
و آه که خدا میداند. چقدر دلتنگ خودم هستم.. بدون حس خودِ من بودن، حس زنده بودن را ندارم...دلتنگ زندگی کردن هستم.
فکر میکنم فراموش شده ام.
نه از یاد کسی، نه..از یاد خودم. فراموش کرده ام چگونه بی پرده لبخند بزنم، فراموش کردهام که چگونه خوشحال باشم و یا حتی غمم را به خود بروز دهم.
نمیدانم که تو میتوانی مرا پیدا کنی یا نه اما من بعد از خودم، به تو امید دارم.
و آه که خدا میداند. چقدر دلتنگ خودم هستم.. بدون حس خودِ من بودن، حس زنده بودن را ندارم...دلتنگ زندگی کردن هستم.
فکر میکنم که تاریکی بر سفیدی غالب شده و اکنون زندگی خاکستریام یک رنگ شده.
ولی نه به آن صورت که به خود وعده داده بودم..شاید این دلیلیست که خودِ من رهایم کرده.
چه کسی از اقیانوس تاریکی های من میترسد به جز خودم؟.. پس آری.. بی جا نبود که ناگهان گم شدهام. وقتی که به هیچ رسیدم، پوج شدم.
آرزو میکنم هرچه سریعتر به خانه باز گردی. مرا در آغوش بگیری و من را به خودم بازگردانی.
ولی نه به آن صورت که به خود وعده داده بودم..شاید این دلیلیست که خودِ من رهایم کرده.
چه کسی از اقیانوس تاریکی های من میترسد به جز خودم؟.. پس آری.. بی جا نبود که ناگهان گم شدهام. وقتی که به هیچ رسیدم، پوج شدم.
آرزو میکنم هرچه سریعتر به خانه باز گردی. مرا در آغوش بگیری و من را به خودم بازگردانی.
دوباره خودم را گم کردهام.
و اینبار حتی دلیلش را نمیدانم، حتی اگر بدانم هم راه حلش را نمیدانم.
گاهی این اشرف مخلوقات بودن شدیدا کلافهام میکند و همکلام شدن با اشرف مخلوقات، کلافه ترم.
فایدهای در مکالماتم نمیبینم از آنجایی که حتی دیگر باعث نمیشوند چیزی را عمیقا حس کنم. و حتی اگر هم هر گونه حسی را عمیقا حس کنم علیرغم میل باطنیام، از آن فرار میکنم.
تنها آرزویم این است که فردی که قدرتش را دارد هر دو پاهایم را بگیرد و من را زیر وزن احساساتم نگه دارد.
مجبورم کند که احساساتم را قبول کنم و راه فراری برایم نگذارد.
و اینبار حتی دلیلش را نمیدانم، حتی اگر بدانم هم راه حلش را نمیدانم.
گاهی این اشرف مخلوقات بودن شدیدا کلافهام میکند و همکلام شدن با اشرف مخلوقات، کلافه ترم.
فایدهای در مکالماتم نمیبینم از آنجایی که حتی دیگر باعث نمیشوند چیزی را عمیقا حس کنم. و حتی اگر هم هر گونه حسی را عمیقا حس کنم علیرغم میل باطنیام، از آن فرار میکنم.
تنها آرزویم این است که فردی که قدرتش را دارد هر دو پاهایم را بگیرد و من را زیر وزن احساساتم نگه دارد.
مجبورم کند که احساساتم را قبول کنم و راه فراری برایم نگذارد.
کاش میتوانستم پوستهای که اکنون در آن هستم را بشکافم و پاره کنم، زیرا از ضعف خود تنفر دارم.
اگر انسان مداوم تغییر میکند، من میخواهم زودتر از موعد تغییر کنم، میخواهم فورا این پوستهی ضعیف و شکننده را بشکافم و دوباره همان شخصی شوم که ضعفی نداشت و حتی احساسات خویش نیز از او میترسیدند.
دیگر بازیگر خوبی در صحنه نیستم. گویی بازیگری بودم که بعد از بازی در چندین پرده، جایگزین شده با بازیگری که حتی سواد خواندن نمایشنامه را ندارد.
اگر انسان مداوم تغییر میکند، من میخواهم زودتر از موعد تغییر کنم، میخواهم فورا این پوستهی ضعیف و شکننده را بشکافم و دوباره همان شخصی شوم که ضعفی نداشت و حتی احساسات خویش نیز از او میترسیدند.
دیگر بازیگر خوبی در صحنه نیستم. گویی بازیگری بودم که بعد از بازی در چندین پرده، جایگزین شده با بازیگری که حتی سواد خواندن نمایشنامه را ندارد.
ابراز کردن به این که من نیز انسانم گاهی مسألهای پیچیده و معضل میشود.
زیرا از زمانی که جامعه من را پذیرفت، منِ پذیرفته شده پوستهای پوچ و خالی بود که حتی هویتش را به خاطر ندارم.
هرگز نفهمیدم منی که بتوانم با آن راحت باشم دقیقا چه کسی است، هرچهقدر در تاریکی به دنبال حقیقتی دربارهی خودم گشتم بیش از پیش در تاریکی گم شدم.
کاش میتوانستم از یادگیری ضعفهایم شروع کنم. از این حقیقت که حق انسان بر شکستن شامل من نیز میشود شروع کنم. از این که من نیز، میتوانم کسی را دوست بدارم شروع کنم.
اما هرگز موعدی برای شروع نیامد. و اکنون مطمئن شدم که شاید هرگز نخواهد آمد.
زیرا از زمانی که جامعه من را پذیرفت، منِ پذیرفته شده پوستهای پوچ و خالی بود که حتی هویتش را به خاطر ندارم.
هرگز نفهمیدم منی که بتوانم با آن راحت باشم دقیقا چه کسی است، هرچهقدر در تاریکی به دنبال حقیقتی دربارهی خودم گشتم بیش از پیش در تاریکی گم شدم.
کاش میتوانستم از یادگیری ضعفهایم شروع کنم. از این حقیقت که حق انسان بر شکستن شامل من نیز میشود شروع کنم. از این که من نیز، میتوانم کسی را دوست بدارم شروع کنم.
اما هرگز موعدی برای شروع نیامد. و اکنون مطمئن شدم که شاید هرگز نخواهد آمد.
و ناگهان، شب زیباییاش را از دست داد.
شب از تمام جهات زیبا بود، در تاریکیاش میدرخشید، تا زمانی که جهان رنگش را از دست داد، شامگاه با تمام شیرینی، طعمش را ز دست داد.
ستارگان همان نقطه و ماه پر تجمل تر از همیشه بود، اما نشد کز سنگینی بار غم که بر سرم هموار بود سر بالا بگیرم تا روشنی چهرهی مردهام را نوازش کند.
و سپس، گیتی ز پیش چشمِ من، خاموش و بینگار شد.
شب از تمام جهات زیبا بود، در تاریکیاش میدرخشید، تا زمانی که جهان رنگش را از دست داد، شامگاه با تمام شیرینی، طعمش را ز دست داد.
ستارگان همان نقطه و ماه پر تجمل تر از همیشه بود، اما نشد کز سنگینی بار غم که بر سرم هموار بود سر بالا بگیرم تا روشنی چهرهی مردهام را نوازش کند.
و سپس، گیتی ز پیش چشمِ من، خاموش و بینگار شد.
گاهاً دستی دور گلویم پیچیده میشود و با تمام توان من را به جدایی روحِ از خدا خواستهام از این بدنِ خسته نزدیک میکند، دستی که آرزو میکردم کاش متعلق به هرکسی بود به جز " احساسِ گناه ".
احساسی که چون بنده، یا بردهای خوب برای خدایان و مدعیان روحم نبودم، نه.
احساسی که مدام فریاد میزند، بلند تر، بلند تر، بلند تر و بلند تر، میشود.
به طوری که مغزم فضایی کافی برای لغزیدن، و انعکاس صدای فریادش ندارد.
به طوری که صدایش لرزه بر تمام اجزای بدنم میاندازد. رگهایم را همانند تار گیتاری که بهخاطر این که هرگز نتوانستم داشته باشمش او را حس میکنم، میلرزاند.
دستانم را میلرزاند، دقیقا مانند زمانی که از شدت لرزش دستانم هربار طرحی از شکل گناه را روی بومی بزرگ خراب میکردم.
جهان را بر سرم میچرخاند، دقیقا مانند سرگیجههایی که پس از احساس گناه برای حس تلخیِ روی لبانم دارم.
اما مشکل آنجایی امتداد پیدا کردهاست که زندگی ساخته شده از دیوارهای پوچ و پر از گناه هست. پر از حس تقصیر. تقصیر. تقصیر. و تقصیر. مقصرِ پر از خالی بودن قلب، مغز و زندگیام کیست به جز انعکاس خودم در چشم ناامید دیگران؟
مقصر این احساسات خودم هستم. مقصر حس کردنِ احساسات، خودم هستم. خودی که کاش خودم نبود. و در آخر، این تراشههای مغزی بیهوده نوشتهای از حس گناه بود.
احساسی که چون بنده، یا بردهای خوب برای خدایان و مدعیان روحم نبودم، نه.
احساسی که مدام فریاد میزند، بلند تر، بلند تر، بلند تر و بلند تر، میشود.
به طوری که مغزم فضایی کافی برای لغزیدن، و انعکاس صدای فریادش ندارد.
به طوری که صدایش لرزه بر تمام اجزای بدنم میاندازد. رگهایم را همانند تار گیتاری که بهخاطر این که هرگز نتوانستم داشته باشمش او را حس میکنم، میلرزاند.
دستانم را میلرزاند، دقیقا مانند زمانی که از شدت لرزش دستانم هربار طرحی از شکل گناه را روی بومی بزرگ خراب میکردم.
جهان را بر سرم میچرخاند، دقیقا مانند سرگیجههایی که پس از احساس گناه برای حس تلخیِ روی لبانم دارم.
اما مشکل آنجایی امتداد پیدا کردهاست که زندگی ساخته شده از دیوارهای پوچ و پر از گناه هست. پر از حس تقصیر. تقصیر. تقصیر. و تقصیر. مقصرِ پر از خالی بودن قلب، مغز و زندگیام کیست به جز انعکاس خودم در چشم ناامید دیگران؟
مقصر این احساسات خودم هستم. مقصر حس کردنِ احساسات، خودم هستم. خودی که کاش خودم نبود. و در آخر، این تراشههای مغزی بیهوده نوشتهای از حس گناه بود.