گاه تاریکی چنان تورا در آغوش میکشد گویی چشمانت هرگز نور را به خود ندیده.
در جهانی که روز ثابت نمیماند و به تلخی و کدورت تاریکی پس از روشنایی خودنمایی میکند، چشمان تارِ من یک قطره نور در دور دست ها، درخشان و زیبا میدید.
شاید تاریکی به آرامی از پا درم میآورد، اما من لنگان لنگان به سوی او قدم نهادم و هر چه نزدیک تر میشدم سردی و خاموشی از بین میرفت.
سردیِ شب، سردیِ غم و سردیِ تیرگی.
اکنون در روبروی تکهای از خورشید ایستادم، تکه ای که ممکن بود هر آدمک دیگری به آن دست یابد و آن را از من بدزدد.
اکنون خورشید کوچک من، تنها امید و گرمابخش من است و هرگاه با آن جرعتِ پوچ به درون تاریکی قامهایی لرزان برمیدارم، دوباره به خانهی امن خودم برمیگردم.
تصمیم میگیرم نور چشمانم را ذره ای از خودم دور نکنم تا در تاریکی سرد بی رحم گمراه نشوم.
زیرا به دنبال چه هستم؟ به راستی تمام وجودم در نور نهادینه است.
در جهانی که روز ثابت نمیماند و به تلخی و کدورت تاریکی پس از روشنایی خودنمایی میکند، چشمان تارِ من یک قطره نور در دور دست ها، درخشان و زیبا میدید.
شاید تاریکی به آرامی از پا درم میآورد، اما من لنگان لنگان به سوی او قدم نهادم و هر چه نزدیک تر میشدم سردی و خاموشی از بین میرفت.
سردیِ شب، سردیِ غم و سردیِ تیرگی.
اکنون در روبروی تکهای از خورشید ایستادم، تکه ای که ممکن بود هر آدمک دیگری به آن دست یابد و آن را از من بدزدد.
اکنون خورشید کوچک من، تنها امید و گرمابخش من است و هرگاه با آن جرعتِ پوچ به درون تاریکی قامهایی لرزان برمیدارم، دوباره به خانهی امن خودم برمیگردم.
تصمیم میگیرم نور چشمانم را ذره ای از خودم دور نکنم تا در تاریکی سرد بی رحم گمراه نشوم.
زیرا به دنبال چه هستم؟ به راستی تمام وجودم در نور نهادینه است.
این جهان همیشه بی رحم نیست.
زیرا، من هنوز از خواب برمیخیزم بی آن که بدانم ممکن است آن روز، بدترین روز زندگی من باشد. من از خواب برمیخیزم زیرا عاشقانه عاشق بوی خوش قهوه اول صبح هستم.
زیرا عاشقانه عاشق آن تکه نوری که از پنجره بر روی گلبرگهای بابونهی سرزندهی من میتابد هستم. زیرا هنوز ابرها را لمس نکردم. هنوز زیر آخرین سطح دریا رو نگشته ام. هنوز قلب من با کوچکترین چیزها با ذوق میتپد. زیرا روح من، دوست داشتنی ترین قسمت زندگی من است و اگر این روح دوست داشتنی آغوش تنم را رها سازد و به این سادگی زندگی با تمام عطر و بوی زنده بودنش را رها سازد، بسیاری از کارها نیمه تمام خواهند ماند. بسیاری از حرفا نگفته خواهد ماند و آن آغوش، تنم را در بر نخواهد گرفت.
پس من زندهام. حتی اگر این زندگی بی رحم بماند و بر تنم زخم بزند، با زخمهایم زنده میمانم و عقب نمیروم.
زیرا، من هنوز از خواب برمیخیزم بی آن که بدانم ممکن است آن روز، بدترین روز زندگی من باشد. من از خواب برمیخیزم زیرا عاشقانه عاشق بوی خوش قهوه اول صبح هستم.
زیرا عاشقانه عاشق آن تکه نوری که از پنجره بر روی گلبرگهای بابونهی سرزندهی من میتابد هستم. زیرا هنوز ابرها را لمس نکردم. هنوز زیر آخرین سطح دریا رو نگشته ام. هنوز قلب من با کوچکترین چیزها با ذوق میتپد. زیرا روح من، دوست داشتنی ترین قسمت زندگی من است و اگر این روح دوست داشتنی آغوش تنم را رها سازد و به این سادگی زندگی با تمام عطر و بوی زنده بودنش را رها سازد، بسیاری از کارها نیمه تمام خواهند ماند. بسیاری از حرفا نگفته خواهد ماند و آن آغوش، تنم را در بر نخواهد گرفت.
پس من زندهام. حتی اگر این زندگی بی رحم بماند و بر تنم زخم بزند، با زخمهایم زنده میمانم و عقب نمیروم.
نور، نور، نور.
روزها و ساعتها از نور مینویسم زیرا نور، این نور لعنتی را در زندگیام گم کردهام.
هربار که طنابی از امید را بر دستم میگیرم تا راه را ادامه دهم، متوجه میشم سر دیگر آن طناب بر دور گردن لعنتی خود من است.
اما انتظار داشتم که تو روشنی حقیقی من باشی، نوری که متعلق به من است، متعلق به تاریکی نحض درون من است.
اما خیر، گویی انعکاسی روشن از ماه در مردابی پر از لجن دیدم و دست بر آن کشیدهام.
تاریکی. تاریکی. تاریکی محض.
چرا فقط نتوانستی در آسمان سیاهِ پوچِ خالی و سوت و کور من مثل یک ماه، مثل یک ماه لعنتی روشنیت را به من هدیه دهی، همانطور که من تمام تک ستارههای کوچک، تمام تکههای کوچک از نور درونم را به تو هدیه دادم؟
تاریکی..تاریکی..تاریکی..
روزها و ساعتها از نور مینویسم زیرا نور، این نور لعنتی را در زندگیام گم کردهام.
هربار که طنابی از امید را بر دستم میگیرم تا راه را ادامه دهم، متوجه میشم سر دیگر آن طناب بر دور گردن لعنتی خود من است.
اما انتظار داشتم که تو روشنی حقیقی من باشی، نوری که متعلق به من است، متعلق به تاریکی نحض درون من است.
اما خیر، گویی انعکاسی روشن از ماه در مردابی پر از لجن دیدم و دست بر آن کشیدهام.
تاریکی. تاریکی. تاریکی محض.
چرا فقط نتوانستی در آسمان سیاهِ پوچِ خالی و سوت و کور من مثل یک ماه، مثل یک ماه لعنتی روشنیت را به من هدیه دهی، همانطور که من تمام تک ستارههای کوچک، تمام تکههای کوچک از نور درونم را به تو هدیه دادم؟
تاریکی..تاریکی..تاریکی..
عزیز ترینم.
امروز عازم سفری شدم، عازم شهری که در آن برای نخستین بار از تمام قلبم دلباختهی تو شدم.
تو آنجا نبودی اما به راستی که خیالت از هر حضور دیگری گرمابخش تر و پررنگ تر بود.
هنوز هم همان گونه فکر میکنم. به تو فکر میکنم و تنها فکر کردن من به تو است که اکنون مرا بر روی پاهایم نگه داشته است.
من از این آدمها بیزارم، خستهام و توانی برای کنترل کردن احساساتم ندارم.
اما هربار به یاد میآورم که تو چقدر روشن، گرم و امن هستی، متوجه میشوم هنوز دلایلی برای این که احمقانه پس از ساعتی تفکر در تنهاییام لبخند بزنم وجود دارد.
عزیزترین روشنی زندگی ام.. اکنون که پا در این شهر گذاشتهام، حتی حرکت ابرها هم تو را به من یاد آوری میکنند.
روشن ترینم، دلتنگ تو هستم.
امروز عازم سفری شدم، عازم شهری که در آن برای نخستین بار از تمام قلبم دلباختهی تو شدم.
تو آنجا نبودی اما به راستی که خیالت از هر حضور دیگری گرمابخش تر و پررنگ تر بود.
هنوز هم همان گونه فکر میکنم. به تو فکر میکنم و تنها فکر کردن من به تو است که اکنون مرا بر روی پاهایم نگه داشته است.
من از این آدمها بیزارم، خستهام و توانی برای کنترل کردن احساساتم ندارم.
اما هربار به یاد میآورم که تو چقدر روشن، گرم و امن هستی، متوجه میشوم هنوز دلایلی برای این که احمقانه پس از ساعتی تفکر در تنهاییام لبخند بزنم وجود دارد.
عزیزترین روشنی زندگی ام.. اکنون که پا در این شهر گذاشتهام، حتی حرکت ابرها هم تو را به من یاد آوری میکنند.
روشن ترینم، دلتنگ تو هستم.
چشمهای من به سختی میتواند در مقابل نور دوام بیاورد، زیرا چشمان من به تاریکی عادت دارد و نور، نمیدانم..گاهگاهی به من سردرد میدهد.
اما هربار تو را میبینم، تمام نورهای جهان به من حمله میکنند، تمام روشنیها دور حلقهی چشمان من میچرخند، و من هربار تورا میبینم..احتمالا به علت روشنایی زیاد اشک در چشمانم حلقه میزند.
روشن ترین سفید من، اکنون که دستهای من را رها کردی میتوانی چشمهایت را نیز از من بدزدی؟ زیرا هربار برق چشمانت به چشمان من برخورد میکند، دوباره، دوباره، و دوباره هوایی میشوم که به گرم ترین قسمت جهانم برگردم، وسوسه ام میکند تا خورشید را بغل کنم و به آغوش تو برگردانم.
روشن ترین سفیدم..نگذار که چشمانم تنها با یک برق، هوای تورا بر سرم بزند، زیرا هر نفس در آن هوایی که متعلق به من نیست، برای من و برای دردسری دارد به بزرگی همان عشقی که مجنون آن بودیم.
اما هربار تو را میبینم، تمام نورهای جهان به من حمله میکنند، تمام روشنیها دور حلقهی چشمان من میچرخند، و من هربار تورا میبینم..احتمالا به علت روشنایی زیاد اشک در چشمانم حلقه میزند.
روشن ترین سفید من، اکنون که دستهای من را رها کردی میتوانی چشمهایت را نیز از من بدزدی؟ زیرا هربار برق چشمانت به چشمان من برخورد میکند، دوباره، دوباره، و دوباره هوایی میشوم که به گرم ترین قسمت جهانم برگردم، وسوسه ام میکند تا خورشید را بغل کنم و به آغوش تو برگردانم.
روشن ترین سفیدم..نگذار که چشمانم تنها با یک برق، هوای تورا بر سرم بزند، زیرا هر نفس در آن هوایی که متعلق به من نیست، برای من و برای دردسری دارد به بزرگی همان عشقی که مجنون آن بودیم.
خاکستری،
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.
هرچقدر فکر میکنم، تنفر در من وجود ندارد.
ممکن است به سردی یخ باشم، ممکن است بی رحم باشم، اما تنفر معنای متفاوتی دارد.
تنفر یعنی با تمام وجودت از دیدن شخصی هراس داشته باشی، یعنی تمام سلول های بدنت فریاد بزنند که آن فرد را نابود کنی.
اما من هرگز این دید را نداشتم، این دید را نداشتم، انتظار داشتم این دید را نسبت به تو داشته باشم، اما نداشتم.
نداشتم چون نمیتوانم کسی را نفرین کنم که روزی نور من بود، نمیتوانم به کسی که روزی سفید ترین رنگ در سیاه ترین نقطه زندگیام بود، تهمت رو سیاهی بزنم.
درست است، گاهی کور کورانه و بچگانه عمل میکنی و میکنم، اما در حقیقت هر دو از جنس یک پوست و استخوان، و دو روحیم.
اما قلبهایمان به کلی فرق دارند، شاید تو مرا منفور ترین آدم دنیا ببینی، و تنفر بورزی، برعکس من.
شاید تو هیچگاه نتوانی به آیینه خیره شوی، تا شاید ذره ذره نقصهای خودت را ببینی، برعکس من.
ما به کلی متفاوت هستیم، برعکس هم.
ممکن است به سردی یخ باشم، ممکن است بی رحم باشم، اما تنفر معنای متفاوتی دارد.
تنفر یعنی با تمام وجودت از دیدن شخصی هراس داشته باشی، یعنی تمام سلول های بدنت فریاد بزنند که آن فرد را نابود کنی.
اما من هرگز این دید را نداشتم، این دید را نداشتم، انتظار داشتم این دید را نسبت به تو داشته باشم، اما نداشتم.
نداشتم چون نمیتوانم کسی را نفرین کنم که روزی نور من بود، نمیتوانم به کسی که روزی سفید ترین رنگ در سیاه ترین نقطه زندگیام بود، تهمت رو سیاهی بزنم.
درست است، گاهی کور کورانه و بچگانه عمل میکنی و میکنم، اما در حقیقت هر دو از جنس یک پوست و استخوان، و دو روحیم.
اما قلبهایمان به کلی فرق دارند، شاید تو مرا منفور ترین آدم دنیا ببینی، و تنفر بورزی، برعکس من.
شاید تو هیچگاه نتوانی به آیینه خیره شوی، تا شاید ذره ذره نقصهای خودت را ببینی، برعکس من.
ما به کلی متفاوت هستیم، برعکس هم.
یک حرف، یک لحظه، حتی یک ثانیه.
یک ثانیهای که در ذهن من بدون توقف، بر روی تکرار بی وقفه در حال تکرار است.
گاهی حسرت لحظات به کوتاهی یک ثانیه آنقدر بزرگ میشود و دیو خوی به آدمکها حمله میکند، که شخص را تماما در بر میگیرد.
برای آدمک خیلی سخت است که قبول کند که در یک لحظه، در یک ثانیه، حرفی را نزده که باعث تغییر مسیرش شود.
حسرت، گاها از شکستِ آدمک بیشتر شکننده است.
حسرت به راستی سایهای بلعنده است، که خروج از آن گذشت میخواهد.
و گذشت، قلبی میخواهد که مجرب است و حداقل یک ترک در وجودش است.
و این حسرت.. اکنون تنها آغوش سرد در بر گیرنده من است.
یک ثانیهای که در ذهن من بدون توقف، بر روی تکرار بی وقفه در حال تکرار است.
گاهی حسرت لحظات به کوتاهی یک ثانیه آنقدر بزرگ میشود و دیو خوی به آدمکها حمله میکند، که شخص را تماما در بر میگیرد.
برای آدمک خیلی سخت است که قبول کند که در یک لحظه، در یک ثانیه، حرفی را نزده که باعث تغییر مسیرش شود.
حسرت، گاها از شکستِ آدمک بیشتر شکننده است.
حسرت به راستی سایهای بلعنده است، که خروج از آن گذشت میخواهد.
و گذشت، قلبی میخواهد که مجرب است و حداقل یک ترک در وجودش است.
و این حسرت.. اکنون تنها آغوش سرد در بر گیرنده من است.
همیشه در این جهانِ کوچکِ مجازی و دروغین، روزنه بزرگی از امید وجود دارد که برای یافتن آن، باید هر دو دستت را محکم به روی قلبت بگذاری، تا در مسیر یافتن آن با برخورد تیرهای تیز و بی رحم بر پیکرت که به لطافت برگ گلی است آسیب کمتری ببینی.
آری، پیمودن مسیر سخت است.
مسیری که در آن خورده شیشهها به جای گلهای بابونه در زمین روئیده شدند، تا تو را از رسیدن به روزنهی امید نا امید کنند.
مسیر ناهموار برای رسیدن به هموار ترین نقطه دنیا تناقضی دوست داشتنی و تلخ است.
تو حریصِ نوری هستی که از ابتدا متعلق به تو بوده، پس دو دستت را به نرمی روی قلبت بگذار و با پاهای لنگان و زخمیات از این بوتههای خارِ نامرد بگذر.
آری، پیمودن مسیر سخت است.
مسیری که در آن خورده شیشهها به جای گلهای بابونه در زمین روئیده شدند، تا تو را از رسیدن به روزنهی امید نا امید کنند.
مسیر ناهموار برای رسیدن به هموار ترین نقطه دنیا تناقضی دوست داشتنی و تلخ است.
تو حریصِ نوری هستی که از ابتدا متعلق به تو بوده، پس دو دستت را به نرمی روی قلبت بگذار و با پاهای لنگان و زخمیات از این بوتههای خارِ نامرد بگذر.
دوستِ دوست داشتنی من..
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شبتابی هیچگاه توی پیلهش نمیماند...
یک روز بالهای رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچگاه بین بوتهها گیر نمیکند و هیچگاه توی یک شیشهی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزهی جهانیست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
سلام عزیزِ من.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
در نقطه ای از ذهنم قرار گرفته ام که نمیدانم تنهایی بهترین راه حل است یا قرار دادن خودم در شرایطی که از آن فرار میکنم.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
تنهایی سالهاست راه حل من بوده ولی هیچگاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوارهای این انفرادی که فشار آن را میتوان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفتهها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطهی تاریکی.
همانطور که قبلا در نامههایم ذکر کرده بودم، مدتهاست زندگی بی رنگ شده و حسی به وجودیت خویش ندارم.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.