سفید ترین قسمت زندگی من.
مرا ترسو نامیدند، چون هیچگاه نتوانستم این نامهها را برایت بفرستم. شکی در این نیست، زیرا اگر یک بزدل و ترسو نبودم هیچگاه مسیرمان جدا نمیشد.
ولی میدانم، میدانم که در انتهای این مسیر هیچگاه نوری به روشنی تو نخواهم دید.
من در ابتدای راه دستت را رها کردم تا ز تاریکی رهایت سازم. اما خودم به آرامی در تاریکی غوطهور شدم، غرق شدم و اکنون در تاریکی بی انتها گم شدهام.
روشن ترین تکهی خورشیدِ من، هیچگاه دست از تابیدن برندار. زیرا تا آخرین نفسی که فرو میرود، من با پاهای ناتوان، به دنبال گرمای روشنی لبخندت هستم.
مرا ترسو نامیدند، چون هیچگاه نتوانستم این نامهها را برایت بفرستم. شکی در این نیست، زیرا اگر یک بزدل و ترسو نبودم هیچگاه مسیرمان جدا نمیشد.
ولی میدانم، میدانم که در انتهای این مسیر هیچگاه نوری به روشنی تو نخواهم دید.
من در ابتدای راه دستت را رها کردم تا ز تاریکی رهایت سازم. اما خودم به آرامی در تاریکی غوطهور شدم، غرق شدم و اکنون در تاریکی بی انتها گم شدهام.
روشن ترین تکهی خورشیدِ من، هیچگاه دست از تابیدن برندار. زیرا تا آخرین نفسی که فرو میرود، من با پاهای ناتوان، به دنبال گرمای روشنی لبخندت هستم.
شاید که من و تو دو خط متمایز باشیم، شاید که هربار حرفی از آینده تو در کنار من میشد روحم جسمم را همچون قاصدک به منظور بذر افشانی رها میکرد، اما هیچگاه نتوانستم قلبم را راضی نگه دارم که از تو دور شوم، اما جهان ما آدمکها آنقدر بی رحم هست که دست نیازمند من به انتظار لمس مهربان تو، به سمت آسمان خشک شود.
آدمک سادهای مثل من، بی درنگ و به سادگی مجنون روشنترین تکهای از خورشید میشود، زیرا در تاریکی جهان من، پیدا کردن آن گرمای بی منت خیالی پوچ بود.
درست است، من ترسو بودم.
ترسیدم که به گلبرگهای شکستنی و لطیف و خوشتراش تو لطمهای بزنم و پشیمان نیستم که در اولین فرصت به تاریکی خود بازگشتم تا از دور تابیدنت را ببینم.
آدمک سادهای مثل من، بی درنگ و به سادگی مجنون روشنترین تکهای از خورشید میشود، زیرا در تاریکی جهان من، پیدا کردن آن گرمای بی منت خیالی پوچ بود.
درست است، من ترسو بودم.
ترسیدم که به گلبرگهای شکستنی و لطیف و خوشتراش تو لطمهای بزنم و پشیمان نیستم که در اولین فرصت به تاریکی خود بازگشتم تا از دور تابیدنت را ببینم.
- آری، میدانی؟ من هم نخستین باری است که زندگی میکنم. هنوز راهی طولانی دارم برای آن که آن دانا و عالمی که تو میخواهی شوم. من هم آن چنان سنی ندارم، این که در اولین زندگیام اشتباهاتی کنم عادی است، درست است، نادان عمل میکنم.
اما آیا این که مرا در آن متروکه خلوت در حالی که روی زانوی خودم افتاده و از درد ملتمسانه خواستار این بودم که یک دستت را هدیه دهی تا فقط یکبار به تو تکیه کنم و برخیزم تنها گذاشتی خارج از چارچوب قوانین انسانیت نبود؟ آیا این که به زخمی که بر بدنم زدی خندیدی خارج از چارچوب قوانین عشق نبود؟ تو هم نخستین زندگیات است، مگر نه؟ شاید نه، شاید تو چندین پیراهن پاره کردی و استادی. شاید تو میدانی چطور به یک آدمک ضعیف و دلخوش درس دهی که دیگر هیچگاه تکیه بر دیگری نزند، تا دیگر به آسانی لبخند نزند. شاید که مرهم نباشی، اما به راستی درسی گرانبها بودی.
اما آیا این که مرا در آن متروکه خلوت در حالی که روی زانوی خودم افتاده و از درد ملتمسانه خواستار این بودم که یک دستت را هدیه دهی تا فقط یکبار به تو تکیه کنم و برخیزم تنها گذاشتی خارج از چارچوب قوانین انسانیت نبود؟ آیا این که به زخمی که بر بدنم زدی خندیدی خارج از چارچوب قوانین عشق نبود؟ تو هم نخستین زندگیات است، مگر نه؟ شاید نه، شاید تو چندین پیراهن پاره کردی و استادی. شاید تو میدانی چطور به یک آدمک ضعیف و دلخوش درس دهی که دیگر هیچگاه تکیه بر دیگری نزند، تا دیگر به آسانی لبخند نزند. شاید که مرهم نباشی، اما به راستی درسی گرانبها بودی.
گاه تاریکی چنان تورا در آغوش میکشد گویی چشمانت هرگز نور را به خود ندیده.
در جهانی که روز ثابت نمیماند و به تلخی و کدورت تاریکی پس از روشنایی خودنمایی میکند، چشمان تارِ من یک قطره نور در دور دست ها، درخشان و زیبا میدید.
شاید تاریکی به آرامی از پا درم میآورد، اما من لنگان لنگان به سوی او قدم نهادم و هر چه نزدیک تر میشدم سردی و خاموشی از بین میرفت.
سردیِ شب، سردیِ غم و سردیِ تیرگی.
اکنون در روبروی تکهای از خورشید ایستادم، تکه ای که ممکن بود هر آدمک دیگری به آن دست یابد و آن را از من بدزدد.
اکنون خورشید کوچک من، تنها امید و گرمابخش من است و هرگاه با آن جرعتِ پوچ به درون تاریکی قامهایی لرزان برمیدارم، دوباره به خانهی امن خودم برمیگردم.
تصمیم میگیرم نور چشمانم را ذره ای از خودم دور نکنم تا در تاریکی سرد بی رحم گمراه نشوم.
زیرا به دنبال چه هستم؟ به راستی تمام وجودم در نور نهادینه است.
در جهانی که روز ثابت نمیماند و به تلخی و کدورت تاریکی پس از روشنایی خودنمایی میکند، چشمان تارِ من یک قطره نور در دور دست ها، درخشان و زیبا میدید.
شاید تاریکی به آرامی از پا درم میآورد، اما من لنگان لنگان به سوی او قدم نهادم و هر چه نزدیک تر میشدم سردی و خاموشی از بین میرفت.
سردیِ شب، سردیِ غم و سردیِ تیرگی.
اکنون در روبروی تکهای از خورشید ایستادم، تکه ای که ممکن بود هر آدمک دیگری به آن دست یابد و آن را از من بدزدد.
اکنون خورشید کوچک من، تنها امید و گرمابخش من است و هرگاه با آن جرعتِ پوچ به درون تاریکی قامهایی لرزان برمیدارم، دوباره به خانهی امن خودم برمیگردم.
تصمیم میگیرم نور چشمانم را ذره ای از خودم دور نکنم تا در تاریکی سرد بی رحم گمراه نشوم.
زیرا به دنبال چه هستم؟ به راستی تمام وجودم در نور نهادینه است.
این جهان همیشه بی رحم نیست.
زیرا، من هنوز از خواب برمیخیزم بی آن که بدانم ممکن است آن روز، بدترین روز زندگی من باشد. من از خواب برمیخیزم زیرا عاشقانه عاشق بوی خوش قهوه اول صبح هستم.
زیرا عاشقانه عاشق آن تکه نوری که از پنجره بر روی گلبرگهای بابونهی سرزندهی من میتابد هستم. زیرا هنوز ابرها را لمس نکردم. هنوز زیر آخرین سطح دریا رو نگشته ام. هنوز قلب من با کوچکترین چیزها با ذوق میتپد. زیرا روح من، دوست داشتنی ترین قسمت زندگی من است و اگر این روح دوست داشتنی آغوش تنم را رها سازد و به این سادگی زندگی با تمام عطر و بوی زنده بودنش را رها سازد، بسیاری از کارها نیمه تمام خواهند ماند. بسیاری از حرفا نگفته خواهد ماند و آن آغوش، تنم را در بر نخواهد گرفت.
پس من زندهام. حتی اگر این زندگی بی رحم بماند و بر تنم زخم بزند، با زخمهایم زنده میمانم و عقب نمیروم.
زیرا، من هنوز از خواب برمیخیزم بی آن که بدانم ممکن است آن روز، بدترین روز زندگی من باشد. من از خواب برمیخیزم زیرا عاشقانه عاشق بوی خوش قهوه اول صبح هستم.
زیرا عاشقانه عاشق آن تکه نوری که از پنجره بر روی گلبرگهای بابونهی سرزندهی من میتابد هستم. زیرا هنوز ابرها را لمس نکردم. هنوز زیر آخرین سطح دریا رو نگشته ام. هنوز قلب من با کوچکترین چیزها با ذوق میتپد. زیرا روح من، دوست داشتنی ترین قسمت زندگی من است و اگر این روح دوست داشتنی آغوش تنم را رها سازد و به این سادگی زندگی با تمام عطر و بوی زنده بودنش را رها سازد، بسیاری از کارها نیمه تمام خواهند ماند. بسیاری از حرفا نگفته خواهد ماند و آن آغوش، تنم را در بر نخواهد گرفت.
پس من زندهام. حتی اگر این زندگی بی رحم بماند و بر تنم زخم بزند، با زخمهایم زنده میمانم و عقب نمیروم.
نور، نور، نور.
روزها و ساعتها از نور مینویسم زیرا نور، این نور لعنتی را در زندگیام گم کردهام.
هربار که طنابی از امید را بر دستم میگیرم تا راه را ادامه دهم، متوجه میشم سر دیگر آن طناب بر دور گردن لعنتی خود من است.
اما انتظار داشتم که تو روشنی حقیقی من باشی، نوری که متعلق به من است، متعلق به تاریکی نحض درون من است.
اما خیر، گویی انعکاسی روشن از ماه در مردابی پر از لجن دیدم و دست بر آن کشیدهام.
تاریکی. تاریکی. تاریکی محض.
چرا فقط نتوانستی در آسمان سیاهِ پوچِ خالی و سوت و کور من مثل یک ماه، مثل یک ماه لعنتی روشنیت را به من هدیه دهی، همانطور که من تمام تک ستارههای کوچک، تمام تکههای کوچک از نور درونم را به تو هدیه دادم؟
تاریکی..تاریکی..تاریکی..
روزها و ساعتها از نور مینویسم زیرا نور، این نور لعنتی را در زندگیام گم کردهام.
هربار که طنابی از امید را بر دستم میگیرم تا راه را ادامه دهم، متوجه میشم سر دیگر آن طناب بر دور گردن لعنتی خود من است.
اما انتظار داشتم که تو روشنی حقیقی من باشی، نوری که متعلق به من است، متعلق به تاریکی نحض درون من است.
اما خیر، گویی انعکاسی روشن از ماه در مردابی پر از لجن دیدم و دست بر آن کشیدهام.
تاریکی. تاریکی. تاریکی محض.
چرا فقط نتوانستی در آسمان سیاهِ پوچِ خالی و سوت و کور من مثل یک ماه، مثل یک ماه لعنتی روشنیت را به من هدیه دهی، همانطور که من تمام تک ستارههای کوچک، تمام تکههای کوچک از نور درونم را به تو هدیه دادم؟
تاریکی..تاریکی..تاریکی..
عزیز ترینم.
امروز عازم سفری شدم، عازم شهری که در آن برای نخستین بار از تمام قلبم دلباختهی تو شدم.
تو آنجا نبودی اما به راستی که خیالت از هر حضور دیگری گرمابخش تر و پررنگ تر بود.
هنوز هم همان گونه فکر میکنم. به تو فکر میکنم و تنها فکر کردن من به تو است که اکنون مرا بر روی پاهایم نگه داشته است.
من از این آدمها بیزارم، خستهام و توانی برای کنترل کردن احساساتم ندارم.
اما هربار به یاد میآورم که تو چقدر روشن، گرم و امن هستی، متوجه میشوم هنوز دلایلی برای این که احمقانه پس از ساعتی تفکر در تنهاییام لبخند بزنم وجود دارد.
عزیزترین روشنی زندگی ام.. اکنون که پا در این شهر گذاشتهام، حتی حرکت ابرها هم تو را به من یاد آوری میکنند.
روشن ترینم، دلتنگ تو هستم.
امروز عازم سفری شدم، عازم شهری که در آن برای نخستین بار از تمام قلبم دلباختهی تو شدم.
تو آنجا نبودی اما به راستی که خیالت از هر حضور دیگری گرمابخش تر و پررنگ تر بود.
هنوز هم همان گونه فکر میکنم. به تو فکر میکنم و تنها فکر کردن من به تو است که اکنون مرا بر روی پاهایم نگه داشته است.
من از این آدمها بیزارم، خستهام و توانی برای کنترل کردن احساساتم ندارم.
اما هربار به یاد میآورم که تو چقدر روشن، گرم و امن هستی، متوجه میشوم هنوز دلایلی برای این که احمقانه پس از ساعتی تفکر در تنهاییام لبخند بزنم وجود دارد.
عزیزترین روشنی زندگی ام.. اکنون که پا در این شهر گذاشتهام، حتی حرکت ابرها هم تو را به من یاد آوری میکنند.
روشن ترینم، دلتنگ تو هستم.
چشمهای من به سختی میتواند در مقابل نور دوام بیاورد، زیرا چشمان من به تاریکی عادت دارد و نور، نمیدانم..گاهگاهی به من سردرد میدهد.
اما هربار تو را میبینم، تمام نورهای جهان به من حمله میکنند، تمام روشنیها دور حلقهی چشمان من میچرخند، و من هربار تورا میبینم..احتمالا به علت روشنایی زیاد اشک در چشمانم حلقه میزند.
روشن ترین سفید من، اکنون که دستهای من را رها کردی میتوانی چشمهایت را نیز از من بدزدی؟ زیرا هربار برق چشمانت به چشمان من برخورد میکند، دوباره، دوباره، و دوباره هوایی میشوم که به گرم ترین قسمت جهانم برگردم، وسوسه ام میکند تا خورشید را بغل کنم و به آغوش تو برگردانم.
روشن ترین سفیدم..نگذار که چشمانم تنها با یک برق، هوای تورا بر سرم بزند، زیرا هر نفس در آن هوایی که متعلق به من نیست، برای من و برای دردسری دارد به بزرگی همان عشقی که مجنون آن بودیم.
اما هربار تو را میبینم، تمام نورهای جهان به من حمله میکنند، تمام روشنیها دور حلقهی چشمان من میچرخند، و من هربار تورا میبینم..احتمالا به علت روشنایی زیاد اشک در چشمانم حلقه میزند.
روشن ترین سفید من، اکنون که دستهای من را رها کردی میتوانی چشمهایت را نیز از من بدزدی؟ زیرا هربار برق چشمانت به چشمان من برخورد میکند، دوباره، دوباره، و دوباره هوایی میشوم که به گرم ترین قسمت جهانم برگردم، وسوسه ام میکند تا خورشید را بغل کنم و به آغوش تو برگردانم.
روشن ترین سفیدم..نگذار که چشمانم تنها با یک برق، هوای تورا بر سرم بزند، زیرا هر نفس در آن هوایی که متعلق به من نیست، برای من و برای دردسری دارد به بزرگی همان عشقی که مجنون آن بودیم.
خاکستری،
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.
خاکستری رنگیست که هرگز انتخاب کسی نمیباشد، صد البته وقتی که سیاه و سفید به هم تعلق دارند و اصلی ترین رنگها هستند، خاکستری به آرامی فراموش میشود.
شاید خاکستری هرگز انتخاب کسی نباشد، اما خاکستری میتواند خودش را نجات دهد، مگر نه؟ خاکستری به دستی روشن، یا دستی تاریک نیازی ندارد که او را به سیاه تر و یا سفید تر از خالصیت خودش تبدیل کند.
خاکستری به تنهایی خود خوش است.
خاکستری خودش را بهترین رنگ در تمام دنیا میبیند، چون اگر خودش اینکار را انجام ندهد، کس دیگری اینکار را نخواهد کرد و کس دیگری دوستش نخواد داشت.
حتی اگر هرگز انتخاب کسی نشد، حتی اگر هیچگاه به درستی از او یاد نشد، حتی اگر خاکستری هیچگاه شخصیت اصلی نامیده نشد، خاکستری خودش را دوست دارد.
چون فرعی ترین شخصیتها نیز میتوانند روحی زیبا که هیچگاه کشف نشده است داشته باشند.
- نامه از خاکستری، به خودِ عزیزش، خاکستری.