Forwarded from ما هیچ، ما نگاه :]
برای سومین بار دارم «قلعه حیوانات» را میخوانم؛ اولین رمان زندگیام. اولین کتابی که کتابخوانم کرد، اولین کتابی که هدیه گرفتم و اولین مواجههام با کتاب خوب. سالها پیش برای نخستین بار خواندمش، یک سال پیش بازخوانیاش کردم و حالا دوباره به سراغش آمدهام.
Forwarded from ما هیچ، ما نگاه :]
گندمین
روشنای خاکستر؛ روایت آشنا | گندمین
شب گذشته تا ناوقت نشستم و در نور اندک تلفن، «روشنای خاکستر» را آنقدر خواندم تا تمام شد. در گروه «ادبیات جهانی»، قرار بود این کتاب را در طول دو هفته بخوانیم؛ اما من نمیتوانستم مطالعهاش را چهارده روز کش بدهم و هر روز، آرامآرام، با این حجم از تلخی و واقعیت…
سرگردانی او روزا .pdf
375.1 KB
هشت گفتگو هزار زندگی
گفتگوهایی که از این به بعد اینجا نشر خواهد شد، ستون اول ویژهنامهی است و تصویر زندهای از زن و زندگی در جنگ به دست میدهد. این گفتگوها گرچه در عدد، هشت استند ولی در عمل، شمایل زندگی هزاران زنی اند که طعمهی توحش جنگ شدند ولی سرگذشتشان نه در تاریخ مذکر افغانستان و نه در ادبیات جنگ جایی نیافتند. این گفتگوها در واقع حکم صدای نحیف ولی ماندگار آن زن از میدان وردک و امثال او را دارد که باری گفتهبود میخواهد صلح را تجربه کند تا ببیند که صلح اصلاً چه چیزیست، چرا که «او بیستویک سال عمر داشت و همهی این بیستویک سال در جنگ سپری شدهبود» که «ما تمام زندگیمان را در غم میگذرانیم» که «جنگ تمام هستی ما را نابود کرده است».
گفتگوهایی که از این به بعد اینجا نشر خواهد شد، ستون اول ویژهنامهی است و تصویر زندهای از زن و زندگی در جنگ به دست میدهد. این گفتگوها گرچه در عدد، هشت استند ولی در عمل، شمایل زندگی هزاران زنی اند که طعمهی توحش جنگ شدند ولی سرگذشتشان نه در تاریخ مذکر افغانستان و نه در ادبیات جنگ جایی نیافتند. این گفتگوها در واقع حکم صدای نحیف ولی ماندگار آن زن از میدان وردک و امثال او را دارد که باری گفتهبود میخواهد صلح را تجربه کند تا ببیند که صلح اصلاً چه چیزیست، چرا که «او بیستویک سال عمر داشت و همهی این بیستویک سال در جنگ سپری شدهبود» که «ما تمام زندگیمان را در غم میگذرانیم» که «جنگ تمام هستی ما را نابود کرده است».
Forwarded from دیدمَه (آرزو)
دارم «روشنای خاکستر» را میخوانم و مدام دلم میخواهد زهرا یگانه اینجا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسیام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایه شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم و بیش همان اندیشههایی را داشت که در بسیاری از خانههای ما جریان دارد. هیچوقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم.
اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوتهایمان، شباهتهایمان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است را من هم شنیدهام. همان توصیهها، همان ترسها، همان واژههای آشنایی که نسل به نسل میان زنان ما میچرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شدهام. همان حرفهایی را از زبان نزدیکانم شنیدهام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچگاه به آن اندیشهها کاملا تن ندادم و نفرت داشتهام. هر بار که اشتباه کردهام، در نهایت از خودم پرسیدهام:« مگر زن انسان نیست که اشتباه کند؟» برای همین هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمیآید. بخشی از آن از زنانی میآید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شدهاند. زنانی که قربانی بودهاند اما ناخواسته همان زخمها را به دخترانشان منتقل کردهاند. گاهی محدودیتها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خالهها، معلمان و زنانی اعمال میشود که خودشان سالها زیر فشار همان سنتها زندگی کردهاند. شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بیاعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار میکند. همان آبرویی که به زنی میگوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. آری زهرا جان، ما هم این جملهها را شنیدهایم. ما هم در مکتب از زبان معلمانمان شنیدهایم که «دختر مثل تکهای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیوفتد هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.»
و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آنکه برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است. برای مردانی که بسیاری از این تجربهها را هرگز زندگی نکردهاند. مردانی که گاه بیآنکه متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنانشان تبدیل شدهاند. شاید به همین دلیل بود که برادر کوچکترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند. برای آنکه بداند جهان زنانهای که در کنار او زندگی میکند، چه خاطرات و چه زخمهایی را با خود حمل میکند.
کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ به چاپ هشتم رسیده بود، که هر چاپش هزار نسخه داشت. او بیتردید سهم خود را در روایت این تجربههای زنانه داشته است. و شاید راه نجات نیز از همینجا آغاز شود؛ از روایت کردن. از لمس کردن خاطرات زنانه خودمان و بخشیدن معنا به آنها. از ثبت کردنشان پیش از آنکه فراموش شوند و از خاطره جمعیمان پاک. مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایه خودت نگاه میکنی. دلم میخواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خونآلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زندگی را انتخاب میکند.
اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوتهایمان، شباهتهایمان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است را من هم شنیدهام. همان توصیهها، همان ترسها، همان واژههای آشنایی که نسل به نسل میان زنان ما میچرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شدهام. همان حرفهایی را از زبان نزدیکانم شنیدهام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچگاه به آن اندیشهها کاملا تن ندادم و نفرت داشتهام. هر بار که اشتباه کردهام، در نهایت از خودم پرسیدهام:« مگر زن انسان نیست که اشتباه کند؟» برای همین هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمیآید. بخشی از آن از زنانی میآید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شدهاند. زنانی که قربانی بودهاند اما ناخواسته همان زخمها را به دخترانشان منتقل کردهاند. گاهی محدودیتها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خالهها، معلمان و زنانی اعمال میشود که خودشان سالها زیر فشار همان سنتها زندگی کردهاند. شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بیاعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار میکند. همان آبرویی که به زنی میگوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. آری زهرا جان، ما هم این جملهها را شنیدهایم. ما هم در مکتب از زبان معلمانمان شنیدهایم که «دختر مثل تکهای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیوفتد هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.»
و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آنکه برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است. برای مردانی که بسیاری از این تجربهها را هرگز زندگی نکردهاند. مردانی که گاه بیآنکه متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنانشان تبدیل شدهاند. شاید به همین دلیل بود که برادر کوچکترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند. برای آنکه بداند جهان زنانهای که در کنار او زندگی میکند، چه خاطرات و چه زخمهایی را با خود حمل میکند.
کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ به چاپ هشتم رسیده بود، که هر چاپش هزار نسخه داشت. او بیتردید سهم خود را در روایت این تجربههای زنانه داشته است. و شاید راه نجات نیز از همینجا آغاز شود؛ از روایت کردن. از لمس کردن خاطرات زنانه خودمان و بخشیدن معنا به آنها. از ثبت کردنشان پیش از آنکه فراموش شوند و از خاطره جمعیمان پاک. مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایه خودت نگاه میکنی. دلم میخواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خونآلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زندگی را انتخاب میکند.
Forwarded from Aasoo - آسو
بسیاری از زنانی که گروه گروه در خیابانهای هرات بازداشت شدند، برخلاف روال معمولِ بازداشتهای طالبان، نه فعال سیاسی و مدنی بودند و نه کارکنان دولت قبلی، آنها زنانی بودند که مثل هر روز در حال زندگی روزمرهی خودشان بودند و در راه خرید و دکتر و رفتن به خانهی خویشان و در مسیر محل کار، به بهانهی «بیحجابی» بازداشت شده بودند. به گفتهی شهرزاد اکبر، بخشی از مردانی هم که در اعتراض به خیابان آمدند، مردان خانوادهی همین زنان بودند. «مردانی که میگفتند زنان ما حتی برای اعتراض هم بیرون نیامده بودند و چرا باید بازداشت شوند. یعنی اینجا دیگر میزان ظلم بسیار واضح شد. طالبان هم نمیتوانستند مثل همیشه قصه درست کنند که این زنها غربی هستند و پروژه دارند و میخواهند پناهنده شوند. در واقع این بار خطر به مردم عادی هم خیلی نزدیک شد و یک قسمت از آگاهی از همین احساس خطر میآید.»
aasoo.org/index.php/fa/articles/5399
@NashrAasoo 🔻
aasoo.org/index.php/fa/articles/5399
@NashrAasoo 🔻
Forwarded from سیمرغ
ما در صنف ویژهٔ «ادبیات زنان»، دوازده کتاب از زنان حوزهٔ فارسی خواندیم. بهجز یک کتاب از سپوژمی زریاب، «در کشور دیگری»، تمام کتابها مربوط به زنان ایران میشد. چون زنان نویسندهٔ ایران در ادبیات معاصر فارسی، نسبت به زنان افغانستان، کارنامهای درخشان و کیفیتی چشمگیر دارند.
هر وقت به این موضوع فکر میکنم، احساس اندوه و شرمندگی میکنم. اینکه ما در حوزهٔ ادبیات زنان تا این اندازه فقیر هستیم، تقصیر نسل جوان نیست؛ این نتیجهٔ سالها جنگ، محدودیت و محرومیت است. اما؛ اگر ما برای تغییر این وضعیت کاری نکنیم، نهتنها مقصر خواهیم بود، بلکه در برابر نسلهای بعد نیز پاسخگو خواهیم بود.
ما مسئولیم که روی کیفیت ادبیات خود کار کنیم؛ بیشتر بخوانیم، بهتر بنویسیم و راه را برای حضور پررنگتر زنان در کشورمان هموار سازیم.
هر وقت به این موضوع فکر میکنم، احساس اندوه و شرمندگی میکنم. اینکه ما در حوزهٔ ادبیات زنان تا این اندازه فقیر هستیم، تقصیر نسل جوان نیست؛ این نتیجهٔ سالها جنگ، محدودیت و محرومیت است. اما؛ اگر ما برای تغییر این وضعیت کاری نکنیم، نهتنها مقصر خواهیم بود، بلکه در برابر نسلهای بعد نیز پاسخگو خواهیم بود.
ما مسئولیم که روی کیفیت ادبیات خود کار کنیم؛ بیشتر بخوانیم، بهتر بنویسیم و راه را برای حضور پررنگتر زنان در کشورمان هموار سازیم.
قاب عکسی از سالها دور .pdf
513.5 KB
بخش دوم ویژه نامه «مادران و دختران»
قاب عکسی از سالهای دور نوشتهای از گ. سیر
فکرم نرم به سالها قبل از وجود خودم، به جوانیهای پدر و مادر رفت، پرسیدم: «مردم قدیم هم عاشق میشدند؟»
پدر سکوت معناداری کرد، مثل اینکه زخمی در قلبش سر باز کرده باشد. معنای سکوتش روشنتر از کلمات بود. چیزی مشابه حسرت روزگاران سپری شده دو دلداده. پس از آن سکوت معنادار گفت: «عشق سر آدمه به بلا میدهد.» مادر لبخند ملیحی روی لبش بست، بعد گفت: «یک خوشه اُشتُک از عاشقی چه میفهمه؟»
قاب عکسی از سالهای دور نوشتهای از گ. سیر
فکرم نرم به سالها قبل از وجود خودم، به جوانیهای پدر و مادر رفت، پرسیدم: «مردم قدیم هم عاشق میشدند؟»
پدر سکوت معناداری کرد، مثل اینکه زخمی در قلبش سر باز کرده باشد. معنای سکوتش روشنتر از کلمات بود. چیزی مشابه حسرت روزگاران سپری شده دو دلداده. پس از آن سکوت معنادار گفت: «عشق سر آدمه به بلا میدهد.» مادر لبخند ملیحی روی لبش بست، بعد گفت: «یک خوشه اُشتُک از عاشقی چه میفهمه؟»
Forwarded from راهک، راهنمای کتاب
پارسی پور نویسنده بود. هر جا که بود. در زندان هم نویسنده بود. در تلویزیون ملی هم نویسنده بود. در خانه اش هم نویسنده بود. و برای رادیو زمانه هم نوشت و نوشت و بسیار نوشت. تولیدکننده بود. آفرینشگر بود. حرفه اش خواندن و نوشتن بود. کاری جز این بلد نبود. ولی درآمدی از «کار»ش نداشت.
https://raahak.com/?p=19406
https://raahak.com/?p=19406
راهک
شهرنوش پارسی پور؛ شمایل نویسنده در غربت
مهدی جامی نویسنده باید در وطن خود بمیرد. ولی وطن نویسنده ایرانی گم شده است. نویسنده ایرانی در وطن اش جایی ندارد. مردن در غربت چه فایده دارد؟ مثل زندگی در غربت است. دل نگران و پریشان و افسرده.
دریغا که دنیا جفا میکند/ که یاری ز یاری جدا میکند
در صنف ویژه ادبیات زنان حوزه زبان فارسی، دو رمانش، «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان»، را خواندیم؛ جمعی بزرگی از دختران ما در کلاسهایش حضور داشت و میخواستیم امسال مهمان ویژه ما باشد و سال دیگر هم وقتی دختران کتابهای بیشتری از او خواندند، پرونده ویژهای برایش در مجله نیلوفر اختصاص بدهیم. اما دریغا!
امسال اما یادبودی برایش در مجله نیلوفر اختصاص میدهیم و دختران ما خاطرات، تجربهها و روزنگاریهایشان از صنفهای او را خواهند نوشت تا اندکی از دینی را که به عنوان یک نویسنده، زن و فارسیزبان بر ما دارد، مگر ادا کنیم.
آرام بخواب ای تا ابد نویسنده!
در صنف ویژه ادبیات زنان حوزه زبان فارسی، دو رمانش، «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان»، را خواندیم؛ جمعی بزرگی از دختران ما در کلاسهایش حضور داشت و میخواستیم امسال مهمان ویژه ما باشد و سال دیگر هم وقتی دختران کتابهای بیشتری از او خواندند، پرونده ویژهای برایش در مجله نیلوفر اختصاص بدهیم. اما دریغا!
امسال اما یادبودی برایش در مجله نیلوفر اختصاص میدهیم و دختران ما خاطرات، تجربهها و روزنگاریهایشان از صنفهای او را خواهند نوشت تا اندکی از دینی را که به عنوان یک نویسنده، زن و فارسیزبان بر ما دارد، مگر ادا کنیم.
آرام بخواب ای تا ابد نویسنده!
Forwarded from Baangnews
داستان «در خود نشستن» را میتوان نمونهای فشرده و تمامعیار از جهانِ داستانیِ شهرنوش پارسیپور دانست؛ زیرا تقریباً تمامیِ مضامینِ بنیادینِ آثار او، از سرکوبِ سیاسی و جنسیِ زنان، شکافِ میانِ بدن و میل، نقدِ گفتمانِ ایدئولوژیکِ چپ و مذهبی، تجربهی تنهاییِ مهاجرت، و حسرتِ عشقی که نه در شرق میگنجد و نه در غرب در این روایتِ واحد گرد آمدهاند. یک تکخال ادبی. این داستان در سال ۱۳۹۹ با اجازه خانم پارسیپور در بانگ در دوسیه «ادبیات داستانی زنان» منتشر شده بود. اکنون یک بار دیگر با گرامیداشت یاد و خاطره او بازنشر میشود. [متن در کامنتها]
Forwarded from در سایه سَرو
مدتی قبل کتاب «زن در ریگ روان» را صوتی گوش دادم و تا روزها و هفتهها بعد، همچنان به آن فکر میکردم.
امروز نشستم و یک دَم فیلمش را دیدم. راستش را بخواهید فیلمش را به اندازهی کتاب دوست نداشتم اما نمیتوانم از سکوت و افکار عمیقم بعد از دیدن فیلم چشمپوشی کنم.
به آزادی فکر میکنم. به اینکه چطور اسارت باعث کمرنگ و کمرنگتر شدنِ اندیشه و رویای آزادی میشود.
دیشب دو ساعت تمام با مامایم حرف زدم و در میان حرفهایم به او، اضافه کردم که اسارت پدیدهای بسیار زشتی است و من فکر میکنم که اسارت صرفاً به معنای به بند کشیدنِ جسممان نیست، شاید اسارت در اصل همان کمرنگ کردن آزادی در ذهنمان باشد.
چهار روز است که هر روز بدون وقفه یک فیلم میبینم و به خواهرم میگویم که: من یک دوران شکوفایی دارم. چند هفتهی که بدون وقفه فیلم میبینم و زندگی میکنم.
این اندیشههای پراکنده باعث میشوند فقط به یک چیز فکر کنم. و آن اینکه چقدر برای تار نشدن اندیشه آزادی جنگیدهام. چقدر برای کمرنگ نشدن باورهایم کتاب خواندهام، شعر خواندهام، فیلم دیدهام و چقدر در پس کوچهی که در آن میتوانم ماسک نزنم قدم زدهام.
امروز نشستم و یک دَم فیلمش را دیدم. راستش را بخواهید فیلمش را به اندازهی کتاب دوست نداشتم اما نمیتوانم از سکوت و افکار عمیقم بعد از دیدن فیلم چشمپوشی کنم.
به آزادی فکر میکنم. به اینکه چطور اسارت باعث کمرنگ و کمرنگتر شدنِ اندیشه و رویای آزادی میشود.
دیشب دو ساعت تمام با مامایم حرف زدم و در میان حرفهایم به او، اضافه کردم که اسارت پدیدهای بسیار زشتی است و من فکر میکنم که اسارت صرفاً به معنای به بند کشیدنِ جسممان نیست، شاید اسارت در اصل همان کمرنگ کردن آزادی در ذهنمان باشد.
چهار روز است که هر روز بدون وقفه یک فیلم میبینم و به خواهرم میگویم که: من یک دوران شکوفایی دارم. چند هفتهی که بدون وقفه فیلم میبینم و زندگی میکنم.
این اندیشههای پراکنده باعث میشوند فقط به یک چیز فکر کنم. و آن اینکه چقدر برای تار نشدن اندیشه آزادی جنگیدهام. چقدر برای کمرنگ نشدن باورهایم کتاب خواندهام، شعر خواندهام، فیلم دیدهام و چقدر در پس کوچهی که در آن میتوانم ماسک نزنم قدم زدهام.
Forwarded from در سایه سَرو
کتابهایم را گَردگیری میکنم.
میگوید: تو تمامِ این کتاب را خواندی؟
با سر جواب مثبت میدهم.
میگوید: آفرین به کلهت.
این کارِ مورد علاقهی کلهم (مغزم) است.
میگوید: تو تمامِ این کتاب را خواندی؟
با سر جواب مثبت میدهم.
میگوید: آفرین به کلهت.
این کارِ مورد علاقهی کلهم (مغزم) است.
تا رسم نابجا را بجا کنیم.pdf
225.6 KB
سومین گفتگو از هشت گفتگوی ویژنامه روایتی زیبا و خواندنی از ش. رستگار
نگاهش را از من دزدید، به نقطهای نامعلوم خیره شد، گویی که دوباره همان لحظهی تلخ را زندگی میکرد. با لحنی که خالی از هر احساسی بود، گفت: «من وقتی خبر شدم که گفتند بیا، چادر میاندازند سرت… دیگر چیزی نمانده بود. پای آبروی پدر و مادرم وسط بود. وقتی فهمیدم که مرا به مرد زندار دادهاند، همان شب عادت ماهوار شدم…» مکثی کرد، نفسی گرفت، اما نگاهش همچنان در گذشته سرگردان بود. «اولین بارم بود… حتی نمیفهمیدم این چه مشکلی است، این چه دردی است. گریه میکردم، از هر دو درد. از زن دوم شدن، و از اینکه ترسیده بودم… از خودم.»
بیشتر بخوانید....
نگاهش را از من دزدید، به نقطهای نامعلوم خیره شد، گویی که دوباره همان لحظهی تلخ را زندگی میکرد. با لحنی که خالی از هر احساسی بود، گفت: «من وقتی خبر شدم که گفتند بیا، چادر میاندازند سرت… دیگر چیزی نمانده بود. پای آبروی پدر و مادرم وسط بود. وقتی فهمیدم که مرا به مرد زندار دادهاند، همان شب عادت ماهوار شدم…» مکثی کرد، نفسی گرفت، اما نگاهش همچنان در گذشته سرگردان بود. «اولین بارم بود… حتی نمیفهمیدم این چه مشکلی است، این چه دردی است. گریه میکردم، از هر دو درد. از زن دوم شدن، و از اینکه ترسیده بودم… از خودم.»
بیشتر بخوانید....
سه سال پیش، دقیقاً همین روز، اولین جلسهی اولین صنف برنامه ادبیات جهان برای قربانیان حمله کاج برگزار شد. این سه سال چه زود گذشت! درباره کموکیف و بالاوپست برنامه در جشن سهسالگی بیشتر میگوییم اما فعلاً خاطرهی که اسباب انبساط نسبی خاطر دوستان را فراهم کند.
اول کمی مقدمه بچینم. در آلمان، هر قوطی نوشیدنی که دور انداخته میشود، چیزی دارد به نام pfand که تقریباً میشود معادل «گرو» ما. یعنی هر قوطی نوشیدنی به صورت خودکار ۲۵ سنت اضافه فروخته میشود تا مشتری قوطی را بعداً به فروشگاه برگرداند و ۲۵ سنت را پس بگیرد. دلیل عمده آن حمایت از محیط زیست است اما بسیاریها این کار را نمیکنند چون به زحمتش نمیارزد. به همین خاطر، قوطیها را جاهای مشخصی میگذارند تا بعداً دیگران جمع کنند.
پارسال تابستان من تمام روز در کتابخانه شهر بودم و کتاب میخواندم و برای درس دکترایم آمادهگی میگرفتم. به همین خاطر فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم که ضمن این درسخوانی، پولکی هم برای دختران برنامه جمع کنم و چند کتابی جایزه بخرم. با خود گفتم اگر روز حداقل یک یورو پول گرو جمع کنم، میتوانم در آخر هر ماه چند کتاب جایزه بخرم.
به همین خاطر، خریطهای خریدم و به آلمانی روی آن نوشتم: «قوطیهایتان را داخل این خریطه بگذارید. پول گرو آن برای آموزش دختران در افغانستان استفاده میشود» و خریطه را دهن خروجی کتابخانه گذاشتم. چندبار هم بیرون رفتم و از دور دورها دید میزدم که چند قوطی جمع شده و ۲۵ سنتها را جمع و ضرب میکردم و به قول معروف، در دلم قند میده میکردم که امروز چند و چندین قوطی جمع شدهاست. پایان روز که بساط درس و دانشگاه را جمع کردم تا خانه بروم، با دل پر از شعف به خروجی رفتم تا خریطه را بگیرم و چند قران را که جمع شده، نقد کنم. چشم شما روز بد نبیند، دیدم که جای است و جولا نه. ناجوانی- احتمالاً معتادی- آمده بود قوطیها را ضمیمه خریطه بردهبود. من ماندم و یک دل پر و یک «اخ» محکم. با خود گفتم چه فکری بدی. عکس از خریطه همان روز.
اول کمی مقدمه بچینم. در آلمان، هر قوطی نوشیدنی که دور انداخته میشود، چیزی دارد به نام pfand که تقریباً میشود معادل «گرو» ما. یعنی هر قوطی نوشیدنی به صورت خودکار ۲۵ سنت اضافه فروخته میشود تا مشتری قوطی را بعداً به فروشگاه برگرداند و ۲۵ سنت را پس بگیرد. دلیل عمده آن حمایت از محیط زیست است اما بسیاریها این کار را نمیکنند چون به زحمتش نمیارزد. به همین خاطر، قوطیها را جاهای مشخصی میگذارند تا بعداً دیگران جمع کنند.
پارسال تابستان من تمام روز در کتابخانه شهر بودم و کتاب میخواندم و برای درس دکترایم آمادهگی میگرفتم. به همین خاطر فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم که ضمن این درسخوانی، پولکی هم برای دختران برنامه جمع کنم و چند کتابی جایزه بخرم. با خود گفتم اگر روز حداقل یک یورو پول گرو جمع کنم، میتوانم در آخر هر ماه چند کتاب جایزه بخرم.
به همین خاطر، خریطهای خریدم و به آلمانی روی آن نوشتم: «قوطیهایتان را داخل این خریطه بگذارید. پول گرو آن برای آموزش دختران در افغانستان استفاده میشود» و خریطه را دهن خروجی کتابخانه گذاشتم. چندبار هم بیرون رفتم و از دور دورها دید میزدم که چند قوطی جمع شده و ۲۵ سنتها را جمع و ضرب میکردم و به قول معروف، در دلم قند میده میکردم که امروز چند و چندین قوطی جمع شدهاست. پایان روز که بساط درس و دانشگاه را جمع کردم تا خانه بروم، با دل پر از شعف به خروجی رفتم تا خریطه را بگیرم و چند قران را که جمع شده، نقد کنم. چشم شما روز بد نبیند، دیدم که جای است و جولا نه. ناجوانی- احتمالاً معتادی- آمده بود قوطیها را ضمیمه خریطه بردهبود. من ماندم و یک دل پر و یک «اخ» محکم. با خود گفتم چه فکری بدی. عکس از خریطه همان روز.
📣📣📣
دو دور جدید برنامه ادبیات جهان به زودی در کابل و مزار شریف آغاز میشود. درخواستنامههای ما تا ۱۵ اسد برای هر دو ولایت باز است. لطفاً درخواستنامهها را با دختران ۱۷-۲۲ سالی که علاقمند ادبیات و کتابخوانی استند، به اشتراک بگذارید.
درخواستنامه دور ششم کابل
درخواستنامه دور چهارم مزار شریف
دو دور جدید برنامه ادبیات جهان به زودی در کابل و مزار شریف آغاز میشود. درخواستنامههای ما تا ۱۵ اسد برای هر دو ولایت باز است. لطفاً درخواستنامهها را با دختران ۱۷-۲۲ سالی که علاقمند ادبیات و کتابخوانی استند، به اشتراک بگذارید.
درخواستنامه دور ششم کابل
درخواستنامه دور چهارم مزار شریف
Forwarded from ما هیچ، ما نگاه :]
بعد از اینکه ایمیل تأیید برنامه ادبیات جهان را دریافت کردم و روز مصاحبه مشخص شد، در دفترچه خاطراتم نوشتم: «استرس مصاحبه را دارم. تا وقتی هنوز چیزی قطعی نشده بود، راحت با نا بودم؛ چون فکر میکردم پذیرفته نشدهام و مسئولیتی هم در کار نیست. اما حالا که زمانش مشخص شد و پنجشنبه به یک قرار واقعی تبدیل شده، ترسیدهام. من از این روزها در زندگیام زیاد نداشتهام؛ برای همین نابلدم، مضطربم و میترسم. چند بار با خودم گفتم: «اصلا چرا خودت را در این موقعیت قرار دادی؟» و برای چند لحظه حتی قانع شدم که اشتباه کردهام. اما بعد، همان میل تجربه کردن چیزی تازه، همان کشش مبهم، باعث شد برگردم و زمان مصاحبه را انتخاب کنم. با این حال، مدام از خودم میپرسیدم در آن پنج دقیقه قرار است چه بلایی سر خودم بیاورم؟ لعنتی… فردا پنجشنبه است.» حقیقت این است که پر کردن فرم و نوشتن درباره «آبلوموف» بیشتر یک تصمیم لحظهای بود و برای گرفتن کتاب و روبهرو شدن با ترس حرف زدن در این برنامه ثبتنام کردم و هیچ شناختی از «ادبیات جهان» نداشتم. بعد از مصاحبه هم این چند خط را نوشتم: «خیلی آدم بدبینی هستم. همهچیز خوب پیش رفت و دقیقا چون خوب پیش رفت، باورم نمیشود که اتفاق خوبی در انتظارم باشد.» اما بعد از اولین جلسه، آنقدر فضای صنف و دخترهای همصنفیام را دوست داشتم که از احساسات اولی خودم خندهام میگرفت. مدام با خودم میگفتم: «وای به حالت اگر رهایش کرده بودی!» من پیش از این هیچ تجربهای از کتابخوانی گروهی نداشتم؛ در حقیقت، این اولین برنامهای بود که با علاقه در آن شرکت میکردم. امروز میتوانم بگویم سالمترین فضای آموزشی عمرم را در همین صنف تجربه کردهام. بعد از هر جلسه، بیش از قبل به نادانی خودم پی میبرم و دریچهای تازه به رویم باز میشود. در جلسههای نخست، تقریبا از سنگ صدا درمیآمد، اما از من نه. اگر هم بالاخره دل را به دریا میزدم و چیزی میگفتم، لرزش صدایم حالم را خراب میکرد. اما کمکم همهچیز تغییر کرد؛ یا شاید بهتر است بگویم «ادبیات جهان» کمکم کرد بخشی از این ترس را پشت سر بگذارم. حالا در هر جلسه چند بار دستم را بالا میبرم، با وجود اضطراب حرف میزنم و دیگر آن ترس فلجکننده را ندارم. مهمتر از همه اینکه دیگر نگران قضاوت شدن نیستم؛ چون در صنف ما چیزی بهنام قضاوت وجود ندارد. با هم مخالفت میکنیم، گاهی درباره یک موضوع به نتیجه نمیرسیم، اما هیچکس دیگری را از بالا نگاه نمیکند. این امنیت و فضای خوب، تا حد زیادی، مدیون دو استادی است که تمام تلاششان را میکنند تا همه ما در بحثها مشارکت داشته باشیم و آزادانه فکر کنیم. حالا اگر از من بپرسند یکی از بهترین تصمیمهای زندگیات چه بوده، بیتردید میگویم همراه شدن با «ادبیات جهان». بزرگترین دستاورد من هم تا امروز فقط خواندن کتابهای خوب نبوده، بلکه یاد گرفتن درست خواندن است. من پیش از این هم کتاب میخواندم؛ اما حالا تلاش میکنم بهتر بخوانم. منابع زیادی که در اختیارمان قرار میگیرد، گفتوگوهایی که در صنف میداشته باشیم و نگاههای متفاوتی که با آنها آشنا میشوم، باعث شده احساس کنم امروز نسبت به گذشته، هم آگاهترم و هم مجهزتر در مسیر ادبیات قدم برمیدارم.