1.06K subscribers
83 photos
6 videos
18 files
93 links
کانال برنامه ادبیات جهان

ما با دختران افغانستان رمان و داستان می‌خوانیم و نویسندگی آموزش می‌دهیم. تا به حال بیش‌ از ۲۲۰ دختر در چهار ولایت به طور اوسط ۱۵ اثر ادبی را خوانده‌اند و نوشته‌های‌شان را این‌جا و آن‌جا نشر کرده‌اند.

تماس: @adel_beheshta
Download Telegram
Forwarded from Aasoo - آسو
وقتی زنانِ ادبیات بازمی‌گردند
آندرئا آگوئیلار

«اما امروز شاهد نوعی بازگشت‌ایم. نام‌هایی فراموش‌شده دوباره مطرح شده‌اند و نوشته‌هایشام بازنشر می‌شود. اقبال زیادی به آثارشان می‌بینیم که نوعی بازآراییِ حافظه‌ی ادبی و بازخوانیِ یک قرن ادبیات آمریکای لاتین با نگاهی تازه است. 
اما نویسندگان حذف‌شده چه کسانی بودند؟ چرا روایت‌ها و تجربه‌های ادبیِ آن‌ها را نادیده می‌گرفتند؟ ادبیات زنان آمریکای لاتین چگونه، در سکوت یا تبعید، زبان‌ و روایتی دیگر برای ثبت تاریخ، حافظه، خشونت و جهان فردی و خصوصی خلق کرده است؟ »

@NashrAasoo 💭
نیلوفر
Photo
یادآوری: این برنامه امشب برگزار می‌شود.
این کتاب را به عنوان یک رسالت زنانه بخوانید.
برای سومین بار دارم «قلعه حیوانات» را می‌خوانم؛ اولین رمان زندگی‌ام. اولین کتابی که کتاب‌خوانم کرد، اولین کتابی که هدیه گرفتم و اولین مواجهه‌ام با کتاب خوب. سال‌ها پیش برای نخستین بار خواندمش، یک سال پیش بازخوانی‌اش کردم و حالا دوباره به سراغش آمده‌ام.
سرگردانی او روزا .pdf
375.1 KB
هشت گفتگو هزار زندگی

گفتگوهایی که از این به بعد اینجا نشر خواهد شد، ستون اول ویژه‌نامه‌ی است و تصویر زنده‌ای از زن و زندگی در جنگ به دست می‌دهد. این گفتگو‌ها گرچه در عدد، هشت استند ولی در عمل، شمایل زندگی هزاران زنی اند که طعمه‌ی توحش جنگ شدند ولی سرگذشت‌شان نه در تاریخ مذکر افغانستان و نه در ادبیات جنگ جایی نیافتند. این گفتگوها در واقع حکم صدای نحیف ولی ماندگار آن زن از میدان وردک و امثال او را دارد که باری گفته‌بود می‌خواهد صلح را تجربه کند تا ببیند که صلح اصلاً چه چیزیست، چرا که «او بیست‌ویک سال عمر داشت و همه‌ی این بیست‌ویک سال در جنگ سپری شده‌بود» که «ما تمام زندگی‌مان را در غم می‌گذرانیم» که «جنگ تمام هستی ما را نابود کرده‌ است».
Forwarded from دیدمَه (آرزو)
دارم «روشنای خاکستر» را می‌خوانم و مدام دلم می‌خواهد زهرا یگانه اینجا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسی‌ام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایه شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم و بیش همان اندیشه‌هایی را داشت که در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد. هیچ‌وقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم.

اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوت‌هایمان، شباهت‌هایمان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است را من هم شنیده‌ام. همان توصیه‌ها، همان ترس‌ها، همان واژه‌های آشنایی که نسل به نسل میان زنان ما می‌چرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شده‌ام. همان حرف‌هایی را از زبان نزدیکانم شنیده‌ام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچ‌گاه به آن اندیشه‌ها کاملا تن ندادم و نفرت داشته‌ام. هر بار که اشتباه کرده‌ام، در نهایت از خودم پرسیده‌ام:« مگر زن انسان نیست که اشتباه کند؟» برای همین هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمی‌آید. بخشی از آن از زنانی می‌آید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شده‌اند. زنانی که قربانی بوده‌اند اما ناخواسته همان زخم‌ها را به دخترانشان منتقل کرده‌اند. گاهی محدودیت‌ها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خاله‌ها، معلمان و زنانی اعمال می‌شود که خودشان سال‌ها زیر فشار همان سنت‌ها زندگی کرده‌اند. شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بی‌اعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار می‌کند. همان آبرویی که به زنی می‌گوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. آری زهرا جان، ما هم این جمله‌ها را شنیده‌ایم. ما هم در مکتب از زبان معلمانمان شنیده‌ایم که «دختر مثل تکه‌ای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیوفتد هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.»

و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آنکه برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است. برای مردانی که بسیاری از این تجربه‌ها را هرگز زندگی نکرده‌اند. مردانی که گاه بی‌آنکه متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنان‌شان تبدیل شده‌‌اند. شاید به همین دلیل بود که برادر کوچک‌ترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند. برای آنکه بداند جهان زنانه‌ای که در کنار او زندگی می‌کند، چه خاطرات و چه زخم‌هایی را با خود حمل می‌کند.

کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ به چاپ هشتم رسیده بود، که هر چاپش هزار نسخه داشت. او بی‌تردید سهم خود را در روایت این تجربه‌های زنانه داشته است. و شاید راه نجات نیز از همین‌جا آغاز شود؛ از روایت کردن. از لمس کردن خاطرات زنانه خودمان و بخشیدن معنا به آن‌ها. از ثبت کردنشان پیش از آنکه فراموش شوند و از خاطره جمعی‌مان پاک. مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایه خودت نگاه می‌کنی. دلم می‌خواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خون‌آلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زندگی را انتخاب می‌کند.