𝐖𝐨𝐫𝐝𝐬 𝐨𝐟 𝐦𝐢𝐧𝐝
638 subscribers
89 photos
149 videos
1 file
13 links
گذر زمان همه چیو حل میکن ...
Download Telegram
نقشِ بد داستانتم چون آدم خوبای بی‌کیفیت دوست داشتی.
👍5
تا گوشیش زنگ میخورد نیشش باز میشد
یبار بهش گفتم خوب دلتو بُرده‌ها
گفت پدرمه، در طی روز زنگ میزنه و حالمو میپرسه و یکم قربون صدقم میره و خستگیمو رفع میکنه
اونجا بود که دیدم شاید اگه خانوادهامون از نظر عاطفی توی سختی‌ها پشتمون بودن شاید خیلی خاطرات تلخمون با افراد غریبه رغم نمیخورد
👌42
"صَبر قدرتِ مَنه"
🕊5
علاوه بر اینکه با هرکسی معاشرت نمی‌کنم، با کسی که با همه معاشرت می‌کنه، معاشرت نمی‌کنم.
👌5👍1
اگه به خواستن بود که، من بودن کنارت را عمری آرزو کردم..
اما چه می‌شود کرد معشوقِ بی‌ثباتِ من
باید میرفتم، آنچنان که گویی هیچگاه همچون راهی میان من و تو باز نبوده.
💔3
 
دنيا خيلي کوچک است عزيزم.
شايد يک روز، حواليِ انقلاب که خسته از روزمرگي و کار، پشت چراغ قرمز، در تاکسي نشسته‌اي و سرت را به شيشه تکيه داده‌اي و به صدايِ گوينده‌ي راديو گوش مي‌دهي!
که براي ساعات آتي هوايي ابري و باراني پراکنده پيش‌بيني مي‌کند...
درست همان لحظه، من با دست‌هايي در جيب، کوله‌اي پف کرده و بندهاي کفشي که چند گره روي هم خورده است.
نگاهم به زمين و فکرم در ناکجا!
از روي خط‌هاي عابر پياده عبور کنم...
دلت بلرزد! بي‌معطلي کرايه‌ات را بدهي و باقيش را نگرفته، از ماشين پياده شوي و با فاصله‌ي چند متر دنبالم راه بيفتي...
و ببيني که به طبقه‌ي آخر همان پاساژ قديمي مي‌روم و وارد همان کتابفروشيِ کوچک مي‌شوم... ببيني که مي‌نشينم سر همان ميزِ کنجِ ديوار....  نزديک بيايي... صندلي را عقب بکشي
بي‌حرف بنشيني رو‌برويَم....
صاحب کتابفروشي که حالا مردي ميانسال شده، به رسم همان روزها،
براي مشتري‌هايِ ثابتِ شب‌هايِ پاييزي‌اش، از قهوه‌ي کهنه ‌دَمَش دو فنجان برايمان بياورد
و موقع رفتن، در حالي که سيني چوبي‌اَش را زيرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگويد: حيف نبود؟!
بگويد و آهي بکشد و برود موسيقي آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده‌اش پخش کند...
بي‌مقدمه حرف بزنيم، پاي گذشته را وسط بکشيم، از لحظه‌ي آشناييمان تا آخرين قرار... همه را کالبد شکافي کنيم!
شايد لا‌به‌لاي حرف‌هايمان، دختر و پسري بيست ساله، وارد کتابفروشي شوند و رمانِ بربادرفته‌ي مارگارت ميچل را بگيرند و با ذوق بروند...
شايد با لبخند نگاهشان کنيم...
شايد بغض گلويمان را بگيرد و ول نکند!
با تمام شدن آخرين قطعه‌ي موسيقي، بدون خداحافظي از مردِ ميانسال، کتابفروشي را ترک کنيم و زير باراني پراکنده و بادي پريشان... لابه‌لاي شلوغيِ خيابان، در سکوت قدم بزنيم...
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جديدمان، خداحافظي کنيم و برويم دنبال دنياي بي‌ذوق خود!
فقط مي‌داني؟! دردَش اينجاست که در تمام اين ساعات، سرِ يک ميز حرف زده‌ايم، بدون اينکه در صداي هم غرق شويم!
از يک کتاب شعر خوانده‌ايم، بدون اينکه در چشم هم زل بزنيم!
زير بارانِ پاييزي قدم زده‌ايم، بدون اينکه دست هم را بگيريم...
دردَش اينجاست که دنيا خيلي کوچک است عزيزم...
خيلي...
4
درسته بازار فروش خرابه ولی شما وجدانتو نفروش.
👌6
خیلی عجیبه که فارغ از زیبایی، فیزیکال، دانش، توانایی، هممون حس ناکافی‌ بودن رو حداقل یک‌بار تجربه کردیم.
👍5💔2
اگه هنوز گم نکردید
گم نکنید
سفت بگیرید گم نشه
دیگه پیدا نمیشه ها:)
حالا از من گفتن بود.
👌6
دوستی های نزدیک، پر شور، و عمیقی را به خاطر میارم که از یکجا به بعد کمرنگ شدند، بدون هیچ بحث یا کدورتی یا دلخوری، احیای این دوستی ها به گمانم سخت ترین کار است، چون مسئله ایی وجود نداشت که بخوایم یا بتونیم حل کنیم. اصلا چیزی خراب نشد، بلکه غیب شد.
7
این که به یکی بعد تایمی پیام بدی سلام خوبی و اون سین نمیکنه نشون میده نه خوب نیس، حداقل با تویی ک تعادل روانی نداری دیگه خوب نیست👋.
👍5
تنهایی را ترجیح بده به تن‌هایی که روحشان با تو نیست.
👌5👍1