دکتر گفته نباید بهت فکر کنم
گفته اگه عادت کنم به فکر نکردن یادم میری
منم به حرفش گوش دادم
یارو دکتره، درس خونده، سواد داره اصلا باس به حرفاش گوش داد
الان صبحا که چشم وا میکنم دیگه بتو فکر نمی کنم
اول نگاه میکنم به ساعت ببینم چه موقع از روز
اونوقت همین جور که عقربه ها دنبال هم می دوئن صدا قلبت میاد مثل وقت هایی که سر رو سینت میزاشتم
تا چشام میاد بسته شه بره پی خیال و خاطره بازی، زیر لب استغفرالله میگم پا میشم از جام با خودم میگم: دلبر کجا بود؟! ساعته بابا..
دست و رو می شورم میشینم پا میز صبحونه نگام میفته به قهوه، چشمات یادم میاد.. وقتی خوشحال بودی انگاری تو قهوه چشات عسل حل کرده باشن شیرین بود نگاهت... وقتی دلخور میشدی چشات تلخ میشد عینهو همین قهوه تو فنجون...
قهوه ی یخ شده رو لاجرعه سرمیکشم با خودم میگم: بی خیال، دلبر کجا بود...؟! قهوست بابا...
نشستم رو به روی پنجره باد میاد باز یاد موهات تو خاطرم زنده میشه، وقتی مثل ابشار رو شونه هات می ریختن... وقتی عین یه شلاق بالای سرت محکم می بستیشون... وقتی دم موشی می بافتیشون... وقتی.. ای بابا!!! پامیشم پرده رو میکشم پشت میکنم به پنجره چشم میبندم که دیگه یادم نیای، صدا بارون میاد...
چشام بستست
اتاق تاریکه
بارون میاد
عطر تنت پیچیده تو لایه لایه تنم
میخندم به حال خودمو میگم: بی خیال دکتر
فراموشی کجا بود
دلبر که نرفته
رفتن که اینجوری نیست اصلا
بزار خوش باشیم این دو روز مونده از عمرو با خواب و خیالش
میگم: دکتر ما نامردی تو ذاتمون نیست، من به خیالشم وفادارم...!!!!
گفته اگه عادت کنم به فکر نکردن یادم میری
منم به حرفش گوش دادم
یارو دکتره، درس خونده، سواد داره اصلا باس به حرفاش گوش داد
الان صبحا که چشم وا میکنم دیگه بتو فکر نمی کنم
اول نگاه میکنم به ساعت ببینم چه موقع از روز
اونوقت همین جور که عقربه ها دنبال هم می دوئن صدا قلبت میاد مثل وقت هایی که سر رو سینت میزاشتم
تا چشام میاد بسته شه بره پی خیال و خاطره بازی، زیر لب استغفرالله میگم پا میشم از جام با خودم میگم: دلبر کجا بود؟! ساعته بابا..
دست و رو می شورم میشینم پا میز صبحونه نگام میفته به قهوه، چشمات یادم میاد.. وقتی خوشحال بودی انگاری تو قهوه چشات عسل حل کرده باشن شیرین بود نگاهت... وقتی دلخور میشدی چشات تلخ میشد عینهو همین قهوه تو فنجون...
قهوه ی یخ شده رو لاجرعه سرمیکشم با خودم میگم: بی خیال، دلبر کجا بود...؟! قهوست بابا...
نشستم رو به روی پنجره باد میاد باز یاد موهات تو خاطرم زنده میشه، وقتی مثل ابشار رو شونه هات می ریختن... وقتی عین یه شلاق بالای سرت محکم می بستیشون... وقتی دم موشی می بافتیشون... وقتی.. ای بابا!!! پامیشم پرده رو میکشم پشت میکنم به پنجره چشم میبندم که دیگه یادم نیای، صدا بارون میاد...
چشام بستست
اتاق تاریکه
بارون میاد
عطر تنت پیچیده تو لایه لایه تنم
میخندم به حال خودمو میگم: بی خیال دکتر
فراموشی کجا بود
دلبر که نرفته
رفتن که اینجوری نیست اصلا
بزار خوش باشیم این دو روز مونده از عمرو با خواب و خیالش
میگم: دکتر ما نامردی تو ذاتمون نیست، من به خیالشم وفادارم...!!!!
👍4
احساس میکرد برای اینکه به خانه برود و در آغوش مادرش هقهق کند زیادی بزرگ شده است.
سرگذشت تنهایی
سرگذشت تنهایی
یه جمله توی کـتاب ملت عشـق بود که میگفت :
« نمیدانـم چرا آدمـیزاد تمایل دارد ,وقـتی چیزی را درک نمیکـنند بدیاش را بگـوید! »
« نمیدانـم چرا آدمـیزاد تمایل دارد ,وقـتی چیزی را درک نمیکـنند بدیاش را بگـوید! »
صبور باشید دوستان پاییز میاد بارون میاد هوا خنک میشه مردم خوش تیپ و خوش اخلاق میشن هات چاکلت پیاده روی ، هودی درست میشه این وضع اینجوری نمیمونه:)))))))
با کوچکترین بیمهری در خود فرو میریزم و به غمی تسکینناپذیر دچار میشوم؛ چیزی در من شکسته که تعمیر نخواهد شد...
وسط کوچه ی
هشتم
یه جایی اون وسطا دم در قرمزه
یه نایلون کشیدم زیرم
با همون آلستارای قرمز و پیراهن سبزه
نشستم و زل زدم ب ته این کوچه
چی میشع تش؟
چیه اونور این دیوارا و خونه ها؟
قراره چی ب سر این آدم بیاد؟
کوچه تاریکه
تنگه
خفه اس
ولی باید پاشم.
پاشم و تا تهشو برم ک اگه همینطوری بشینم یه روز یه جا تو یه ساعت
دوباره قراره با اون چشا روبهرو شم
تو همون کوچه ای ک یه روز باهاشون خدافظی کرده بودم::)
و این واسه آدمی ک همیشه از همه چی فرار میکنع مث یه روبه رویی میمونه
واسه ی پسر بچه ک وابسته مامانشِ مث فوت مامانبزرگ میمونه ک حالا باید چند روز و پیش باباش تنها بگذرونه ک مامان بره مراسم مامانبزرگ..
واسه یه دختر بچه بابایی مث فوت بابا تو روز شنبه بعد از برگشتن از مدرسه.
واسه یه مادر مث مریض شدن بچه اش.
واسه یه دوست، مث داشتن یه دوست دیگه برا دوستش.
واسه یه عاشق مث دوراهی عقل و دل...
و واسه من مث حس عاشق شدن ک هیچوقت نمیخواستم گردنش بگیرم.")
هشتم
یه جایی اون وسطا دم در قرمزه
یه نایلون کشیدم زیرم
با همون آلستارای قرمز و پیراهن سبزه
نشستم و زل زدم ب ته این کوچه
چی میشع تش؟
چیه اونور این دیوارا و خونه ها؟
قراره چی ب سر این آدم بیاد؟
کوچه تاریکه
تنگه
خفه اس
ولی باید پاشم.
پاشم و تا تهشو برم ک اگه همینطوری بشینم یه روز یه جا تو یه ساعت
دوباره قراره با اون چشا روبهرو شم
تو همون کوچه ای ک یه روز باهاشون خدافظی کرده بودم::)
و این واسه آدمی ک همیشه از همه چی فرار میکنع مث یه روبه رویی میمونه
واسه ی پسر بچه ک وابسته مامانشِ مث فوت مامانبزرگ میمونه ک حالا باید چند روز و پیش باباش تنها بگذرونه ک مامان بره مراسم مامانبزرگ..
واسه یه دختر بچه بابایی مث فوت بابا تو روز شنبه بعد از برگشتن از مدرسه.
واسه یه مادر مث مریض شدن بچه اش.
واسه یه دوست، مث داشتن یه دوست دیگه برا دوستش.
واسه یه عاشق مث دوراهی عقل و دل...
و واسه من مث حس عاشق شدن ک هیچوقت نمیخواستم گردنش بگیرم.")
💔3
از کسایی که برای خودشون و روابطشون حد و مرز قائلن و تو اضافه کردن آدمای جدید به زندگیشون خساست به خرج میدن خوشم میاد.
اینا متوجه شدن که
ادم کمتر=کیفیت بیشتر=زندگی بهتر
اینا متوجه شدن که
ادم کمتر=کیفیت بیشتر=زندگی بهتر
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📽Don’t Worry Darling
وقتی نابینا درمان میشه، اولین چیزی که میشکنه عصاشه…
بله واقعیت اینه دنیا پر از آدمای کم حافظهایه که یادشون میره تو روزهای سخت کی کنارشون بوده؛
محبتِ زیادی همیشه آدمارو خراب میکنه…
وقتی نابینا درمان میشه، اولین چیزی که میشکنه عصاشه…
بله واقعیت اینه دنیا پر از آدمای کم حافظهایه که یادشون میره تو روزهای سخت کی کنارشون بوده؛
محبتِ زیادی همیشه آدمارو خراب میکنه…
💔3
اونجا که حافظ میگه:
«دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت...»
بخش غمگینش جور و ستم یار نیست، اینه که داره با خودش حرف میزنه، یعنی کسی رو نداره که حرفش رو بگه بهش :)
«دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت...»
بخش غمگینش جور و ستم یار نیست، اینه که داره با خودش حرف میزنه، یعنی کسی رو نداره که حرفش رو بگه بهش :)
💔3
عزیزم، یک روزی باید مسئولیت این زندگی کوفتی رو به عهده بگیری. بابام فلان بوده، مامانم فلان بوده، جامعه فلان بوده، به هیچجای هیچکس نیست، چندسال هستی توی این دنیای کوفتی، پس مسئولیت رو بپذیر، دنبال مقصر نباش و از این لعنتی یک چیزی بساز که کسی باورش نشه از کجا اومدی و به کجا رسیدی.
💔4
تو گوشی قدیمیم دنبال یه شماره میگشتم دیدم آخرین پیامی که بهش دادم این بود که : «انقدر حالم بده دلم که میخواد بمیرم»
جالب اینجا بود هرچی فکر کردم یادم نیومد بابت چی انقد ناراحت بودم.
روزای سخت رو انقد جدی نگیرید.
یه روزی میاد اصلا حتی دلیلشم یادتون نیست…
جالب اینجا بود هرچی فکر کردم یادم نیومد بابت چی انقد ناراحت بودم.
روزای سخت رو انقد جدی نگیرید.
یه روزی میاد اصلا حتی دلیلشم یادتون نیست…
❤3