#نیاز_دارم:
ساعت سه صبح، موتور رو روشن کنم
تو تاریکی هوا بزنم به دل جاده
باد خنک بزنه تو صورتم
گاز بدم گاز بدم گاز بدم
تا جایی که چشمهام
جز یه تصویر تار هیچی نبینه
تا جایی که دیگه
چیزی حس نکنم، نکنم، نکنم.
ساعت سه صبح، موتور رو روشن کنم
تو تاریکی هوا بزنم به دل جاده
باد خنک بزنه تو صورتم
گاز بدم گاز بدم گاز بدم
تا جایی که چشمهام
جز یه تصویر تار هیچی نبینه
تا جایی که دیگه
چیزی حس نکنم، نکنم، نکنم.
❤7😭1
[MV] (미스터미스터) _ Do you feel me
@moozikestan_bot
•🖤✨•
I want the girl that’s you
You’re the last piece of the puzzle
I’m not your typical guy
you know what?
I can make youtop top top girl !!
I want the girl that’s you
You’re the last piece of the puzzle
I’m not your typical guy
you know what?
I can make you
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فکت:
از مومنتهای تهکوک سیر نمیشم، حتی اگر برای بار هزارم ببینمشون.
از مومنتهای تهکوک سیر نمیشم، حتی اگر برای بار هزارم ببینمشون.
❤15😭2
یه قطعهای ساخته شده، که برای من حکم زندگی داره، و این روزها به شدت منو دچار خودش کرده، فقط وقتهایی به این قطعه گوش میدم که انگار روحم تسلیم شده.
در سراسر این قطعه عواطف، به شکل موسیقی نواخته شدند.
"غم" اولین حسی هست که در ابتدا بهش پرداخته شده، شروعی حماسه انگیز که در عرض چندثانیه به خاک میشینه و درد تنهایی و بیپناهی یک نفر رو به تصویر میکشه.
"عشق" دومین حسی هست که نواخته میشه، شروعی آروم اما با اوجی که به تدریج اتفاق میافته که از گله و شکایت یک فرد از زندگیش، برای تنها پناهگاه امنش روایت میکنه. حس آغوش گرمی که بهت یادآوری میکنه حداقل یک نفر در این جهان، قلبش برای تو میتپه، حس دستهای گرمی که لابهلای موهات حرکت میکنه و برای آرامشِ هر چه بیشترِ تو، بوسههای شفابخشی به روش مینشونه و در آخر با چشمهایی که برای تو بارونی شدن بهت میگه «چیزی نیست، من اینجام... برای تو.»
"آمیختگی" آخرین حسی هست که قطعه با نواختنش به پایان میرسه. این لحظه بیشتر شبیه به آرامش، بعد از پیدا کردن یک گمشدهست. انگار بعد از سالهای طولانی جنگ، حالا به خونه برگشته. حس آمیختگی دو روح، و در نهایت یکی شدنشون و پایانی که تا ابد موندگاره...
در سراسر این قطعه عواطف، به شکل موسیقی نواخته شدند.
"غم" اولین حسی هست که در ابتدا بهش پرداخته شده، شروعی حماسه انگیز که در عرض چندثانیه به خاک میشینه و درد تنهایی و بیپناهی یک نفر رو به تصویر میکشه.
"عشق" دومین حسی هست که نواخته میشه، شروعی آروم اما با اوجی که به تدریج اتفاق میافته که از گله و شکایت یک فرد از زندگیش، برای تنها پناهگاه امنش روایت میکنه. حس آغوش گرمی که بهت یادآوری میکنه حداقل یک نفر در این جهان، قلبش برای تو میتپه، حس دستهای گرمی که لابهلای موهات حرکت میکنه و برای آرامشِ هر چه بیشترِ تو، بوسههای شفابخشی به روش مینشونه و در آخر با چشمهایی که برای تو بارونی شدن بهت میگه «چیزی نیست، من اینجام... برای تو.»
"آمیختگی" آخرین حسی هست که قطعه با نواختنش به پایان میرسه. این لحظه بیشتر شبیه به آرامش، بعد از پیدا کردن یک گمشدهست. انگار بعد از سالهای طولانی جنگ، حالا به خونه برگشته. حس آمیختگی دو روح، و در نهایت یکی شدنشون و پایانی که تا ابد موندگاره...
❤5😭1
#فکت:
عادت مثل یه پاسخ خودکار به موقعیتهای خاصیه که در اثر تکرار و یادگیری ایجاد میشه. وقتی رفتارهامون کاملاً خودکار و بدون آگاهی انجام بشن، اون موقع میتونیم بگیم که عادته. چون عادت نیاز به توجه آگاهانه ما نداره.
وقتی به بودن یک نفر عادت میکنیم، دیگه نمیتونیم به نبودنش فکر کنیم. آزارمون میده و ناخواسته مغزمون جوری رفتار میکنه که انگار چیزیو از دست داده و نیاز داره که برگردوندش. مثل یه معتاد که همیشه به مخدرش نیاز داره، بهش وابسته میشیم طوری که ترک کردنش به قدری سخت میشه که انگار روحمون میخواد از جسممون جدا شه، و این بخش دردناکی از زندگیِ بشرِ.
عادت مثل یه پاسخ خودکار به موقعیتهای خاصیه که در اثر تکرار و یادگیری ایجاد میشه. وقتی رفتارهامون کاملاً خودکار و بدون آگاهی انجام بشن، اون موقع میتونیم بگیم که عادته. چون عادت نیاز به توجه آگاهانه ما نداره.
وقتی به بودن یک نفر عادت میکنیم، دیگه نمیتونیم به نبودنش فکر کنیم. آزارمون میده و ناخواسته مغزمون جوری رفتار میکنه که انگار چیزیو از دست داده و نیاز داره که برگردوندش. مثل یه معتاد که همیشه به مخدرش نیاز داره، بهش وابسته میشیم طوری که ترک کردنش به قدری سخت میشه که انگار روحمون میخواد از جسممون جدا شه، و این بخش دردناکی از زندگیِ بشرِ.
❤11😭1