پس برای الان، اونهایی که از امتحان برگشتن یا دارن برای امتحان میخونن، اونهایی که سرکار میرن و صبح زود بیدار میشن، اونهایی که هیچکاری نمیکنن، اونهایی که اورثینک میکنن و شب قبل نخوابیدن، اونهایی که خستهن و حس میکنن برای کسی مهم نیستن، اونهایی که امروز لبخند زدن، اونهایی که امروز بیحوصله بودن و فحش دادن، لطفاً توی صف وایسید و نفری یه دونه قلبِ "دمت گرم، خسته نباشی" از بقچهم بردارید.
❤39😭6
جالبه وقتی شنا میرم پشمک میاد زیرم دراز میکشه، شاید میخواد جای دوستدخترم باشه و جالبتر اینه که باهاش مشکلی ندارم و هربار که میرم پایین میبوسمش.
❤19😭4
یکی از تغییراتی که وقتی وارد فندوم شدم داشتم، ابراز کردن احساسات و خود واقعیم بود. توی کشور ما، انگار پسرها محکومن به این که سفت و سخت باشن، احساسات نداشته باشن، جوری رفتار کنن که لوس نباشه، گریه نکنن و خیلی چیزهای دیگه. اما هر آدمی فارغ از جنسیت، میتونه مهربون باشه، میتونه کیوت باشه، میتونه حامی باشه، میتونه قوی و تکیهگاه باشه.
❤36😭4
به عنوان یه پسر، ترسیدم از این که سر سکانسهای احساسی فیلم گریه کنم. وقتی کنار یه دختر بودم خودم رو قوی نشون میدادم چون فکر میکردم مرد که نباید تکیه کنه، مرد فقط تکیه گاهه. به عنوان یه پسر آستینهای لباسم که میومد روی کف دستم رو تا میکردم، چون فکر میکردم این کار مردونه نیست. خجالت میکشیدم مادر و خواهرم رو بغل کنم و ببوسم چون اکثر مردها اینطوری نیستن. از قدم خجالت میکشیدم چون اینجا اگر بلندتر از صد و هشتاد نباشی، پسر به حساب نمیای. خجالت میکشیدم وقتی میخواستم جوراب قرمز بپوشم که روش کاکتوس داره. خجالت میکشیدم از خودکارهای رنگی برای جزوههام استفاده کنم چون پسرها دنیای رنگی ندارن. من خوش شانس بودم که شماها رو شناختم. من خوش شانس بودم که با کسی آشنا شدم که بهم جرأت تغییر کردن رو داد. من عوض شدم و از این تغییر راضیام.
❤45😭3
تلاش کنید مکان امنِ آدمهای زندگیتون باشید. بهشون جرأت پریدن بدین و اجازه بدین کنار شما شکوفا بشن و رشد کنن. بین آدمهای امروزی که همه به سختگیری و شماتت عادت کردن، شما کسی باشین که عشق رو رواج میدین. زندگی بدون عشق هیچی نیست.
❤33😭2
من هنوز با دشمنمم کاری نکردم که اون نتونه تاوانش رو بده. اگر قرار باشه به دشمنم زخمی بزنم، زخمی میزنم که زود خوب شه. من هنوز احساسات کسی رو نکشتم. من هنوز نون کسی رو نبریدم. من هنوز به کسی توهین نکردم. خیلی حواسم جمعه کسی از دستم ناراحت نشه، این خوب نیستا. -ایمان صفا
❤23😭2
ازم پرسید بزرگترین آرزوت چیه؟ جوابی نداشتم، فکر کردم. دیدم هیچوقت به چشم آرزو ندیدمشون فقط کارهایی بوده که دوست داشتم انجام بدم. مثلاً هنوز مزرعهی گل کنار خونهم نداشتم. هنوز گل فروشی نداشتم که بالاش کافه باشه. هنوز تو مکان عمومی پیانو نزدم. هنوز با پارتنرم کنار نوازندههای خیابونی نرقصیدم. هنوز با پارتنرم روی دیوارها با اسپری رنگی نقاشی نکشیدم. هنوز کارگاه چوب پایین خونهم نداشتم. هنوز درمانی برای سرطان پیدا نکردم. هنوز ربات کمک رسان برای افراد معلولیت جسمی نساختم. هنوز توی یه روستای دور شاگردِ اوستای مکانیکی نشدم. هنوز پناهگاه برای گربه و سگهای خیابونی نساختم. هنوز به بچههای کار ریاضی یاد ندادم و گیتارم رو نبردم که باهاش ساز بزنن. هنوز بچه به سرپرستی نگرفتم. هنوز مناطق محروم نرفتم و آرزوهاشون رو برآورده نکردم. به اینجا که رسیدم، دست از فکر کردن برداشتم. بزرگترین آرزوم رو پیدا کردم، برآورده کردن آرزوهای بقیه.
❤20😭2