دیدن استوری تهیونگ انقدری ناراحتم کرد که نتونستم سکوت کنم، نیاز داشتم بهشون یه چیزی بگم.
😭26❤1
سنگینی نگاهت رو احساس میکنم، متوجه ساکت بودنم شدی. سرم رو با شامی که نوبت منه بپزم، گرم میکنم. صدای پات رو میشنوم که داری بهم نزدیک میشی. سکوتم رو دوست نداری چون میدونی کنار تو، فقط وقتی حالم خوب نیست و فکرم درگیره، ساکت میشم. بغلم میکنی، سرت رو میذاری روی شونهم و بهم نگاه میکنی."خوبی؟" سرم رو تکون میدم. "سوال مسخرهای بود. چی ناراحتت کرده؟" چندثانیه نگاهت میکنم و دوباره سرم میندازم پایین."خودت میدونی." از گوشهی چشمم میبینم که لبخندت رو پنهون میکنی. "اصلاً هم خندهدار نیست." با شنیدن لحن حرصیم، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری و بلند میخندی. لعنتی. صدای خندههات داره تمام تلاشم رو برای جدی موندنم، زیر سوال میبره. نفس عمیق میکشی تا بتونی حرف بزنی. "عزیزم، اون واقعاً چیز مهمی برای حسودی کردن نیست. اون فقط باهام وقت گذروند، همین." چشمهام رو ریز میکنم، زیر گاز رو کم میکنم. " تو خیلی خوشگلی. تو فقط اونقدر کاملی که همه دوست دارن باهات وقت بگذرونن و باهات دوست باشن. دست خودم نیست، متأسفم که اینطوریم." برق شیطنت رو توی نگاهت میبینم. "چطوریای؟" نیشخند میزنم. مثل همیشه، دوست داری ازم حرف بکشی وقتی حسودی میکنم. برمیگردم سمت گاز و غذا رو هم میزنم. دوباره میپرسی، شنیدنش برات شیرینه. "حسودم، شاید خیلی زیاد. متأسفم ولی تو رو تمام و کمال برای خودم میخوام. نمیتونم منطقی باشم." میخندی و محکم بغلم میکنی. "نیازی به تأسف نیست، خودم انتخابت کردم و دقیقاً همینطوری بودنت رو دوست دارم." سرم رو تکون میدم. میخوام یه چیزی بگم، برام سخته. کلنجار میرم اما طاقت نمیارم و میگم. "اگه میخوای امشب شام بخوری، یه عکسمون رو همین الان پست کن."
❤13😭6
اگر تو کلبههای پک موهبت زندگی میکردم، دانشگاه فال درس میخوندم، مثل سانی تلاش میکردم که رو پای خودم بایستم و تهیونگ هاستلرز پارتنرم بود میتونستم بگم زندگی رو بردم.
😭10❤1
تو، خودتی و من عاشق همینم. تولدت مبارک♡
🕊19❤7😭1
میخوام خود واقعیم رو پیدا کنم اما جراحتهای قلبم خیلی زیادن. در بخش وحشتناک زندگیم تو رو ملاقات کردم. تو حتی احساسات از دست رفتهمم درک کردی. کمکم کردی که تکههای شکستهی قلبم رو جمع کنم. سعی کردم که دستهات رو رها نکنم. سعی کردم که کابوسهای شبانهم رو از بین ببرم. تمام تلاشم رو کردم. اینجا بود که تو تلهی خودم افتادم. چیزی که منو نجات میده داروهای قوی نیست، قدرت عشقه.
❤6😭2
چقدر مجازی جای عجیبیه. چقدر آدمهای متفاوتی توش هست، خوب و بد رو باهم داره. چقدر ریسکیه که گیر کدومشون بیفتی. چقدر شیرینه وقتی با کسی آشنات میکنه که بهت حس خوبی میده. چقدر دردناکه وقتی باید از همون چت ساده هم دل بکنی و دیلیت کنی. چقدر چت میکنیم ولی بازم پر حرفهای ناگفتهایم. چقدر خودمون رو بیخیال نشون میدیم ولی شدیداً دلمون برای بعضی از نوتیفیکشنها روی لاک اسکرینمون تنگه. چقدر حس پشت کلمات تایپ شدهمون خوابیده. چقدر پشیمونیم از وقتی که برای یه سری آدمها گذاشتیم. چقدر از خوابمون زدیم تا باهاشون حرف بزنیم. چقدر خندههای واقعی پشت گوشی روی لبهامون نشست. چقدر گفتیم خوبیم وقتی داشتیم گریه میکردیم. چقدر عجیبی، مجازی. خیلی عجیبی.
❤24😭2
Oh simple thing where have you gone?
😭15❤3