امروز کلمهی معجزه خیلی برام بولد بود.
دیدم چقدر اینجای زندگیم بهش نیاز دارم؛ پس لطفاً اتفاق بیفت.
دیدم چقدر اینجای زندگیم بهش نیاز دارم؛ پس لطفاً اتفاق بیفت.
❤10😭2
یه روزهایی انقدر دوستت داشتم که همهچیز جز تو رو فراموش میکردم. یه شبهایی انقدر دوستت داشتم که قلبم به مرز انفجار میرسید. تو انگیزهام بودی. با تو رویاهام رو شریک شده بودم تا بهشون برسم. میخواستیم خونهی خودمون رو آجر به آجر با دستهای خودمون بسازیم. قرار بود آخر شب برات پیانو بزنم و تو با صدای خوشگلت دم گوشم آروم بخونی. میخواستیم قدم به قدم همهی شهر رو بگردیم. تو شوق توی چشمهام بودی. با تو قدرتی داشتم که میتونستم بیوقفه بجنگم. میخواستیم باهم جوونی کنیم. قرار بود وقتی سیگار میکشم با اخم بهم زل بزنی و بگی باید کمترش کنی. بیخیال. میشه یه بار دیگه برام بخندی؟
🕊8❤2
Derinlerde
Mark Eliyahu, Cem Adrian
Bana düşlerimi geri ver
Gerisi hep sende kalsın
Bana son kez öyle gülüver
Yüreğim de sende kalsın
Bana hatıradır ateşin
Yanarım, yanarım
Seni başka kimse bulamaz Kayıbım Derinlerde
Gerisi hep sende kalsın
Bana son kez öyle gülüver
Yüreğim de sende kalsın
Bana hatıradır ateşin
Yanarım, yanarım
Seni başka kimse bulamaz Kayıbım Derinlerde
❤2
امروز برای کمک به خالم باهاش رفتم فروشگاه، توی صف صندوق وایساده بودیم که دیدم یکی زد رو شونهام. دیدم یه خانومیه، نگاش کردم. با خنده گفت پسرم، ببخشید شما چون قدت بلنده میشه به من اون بستهی تنماهی که طبقهی بالاست رو بدی؟ هرکاری میکنم دستم نمیرسه، شوهرمم اینجا نیست. خندیدم و رفتم براش تنماهی رو آوردم و دادم بهش. آخرش برای تشکر دوباره با لبخند بهم گفت قربونت برم، دستت درد نکنه. سرم رو انداختم پایین و با دیدن لبخندش لبخند زدم؛ نمیدونم چرا ولی اون لحظه حس کردم یه بتمن توی فروشگاهم.
😭34❤3
عادت دارم بعدظهرها میرم توی بالکن، یه چهارپایه میذارم و میشینم. اکثرا آهنگ گوش میدم و مینویسم. وقتی از نوشتن خسته میشم زل میزنم به آسمون. هیچوقت ندیدم که آسمون یه شکل تکراری داشته باشه و هر روز یه تصویر جدید از خودش بهم نشون میده. از بافت شهری خوشم نمیاد ولی کرج رو دوست دارم. امروز هم آسمون خوشگلتره هم کرج رو بیشتر دوست دارم. به قول مادرم، امروز شنگولم.
❤20😭2
قسمت آخر صداتو تمام احساساتم رو بیدار کرد، لعنتی چرا همچین قسمتی رو باید با خانواده دید که نشه راحت خودت رو بروز بدی؟ وای.
❤10😭2
Zincir
Cem Adrian
Dayanabilir Mi Sence Sonlara?
Yenebilir Mi Onları?
Bozabilir Mi Kahpe Yazgıyı?
Kalbim, Kalbim
Yenebilir Mi Onları?
Bozabilir Mi Kahpe Yazgıyı?
Kalbim, Kalbim
❤4
به نظرت قلبم میتونه پایانها رو تحمل کنه؟
میتونه شکستشون بده؟
میتونه سرنوشت نابکار رو خورد کنه؟
به نظرت قلبم میتونه به خدا متوسل شه؟
میتونه از این درد عبور کنه؟
میتونه زنجیر قهر رو بشکنه؟
میتونه شکستشون بده؟
میتونه سرنوشت نابکار رو خورد کنه؟
به نظرت قلبم میتونه به خدا متوسل شه؟
میتونه از این درد عبور کنه؟
میتونه زنجیر قهر رو بشکنه؟
🕊10❤1
اگر روزهای سختی رو میگذرونی، اگر خستهای و حال ادامهدادن نداری، اگر گریههات بیشتر از خندههاته، اگر همهچیز از کنترلت خارج شده و ترسیدی، اگر دلت گرفته و شوقی برای آیندهات نداری، اگر قلبت شکسته و از همه بیزاری؛ میخوام بدونی که تنها نیستی. من، تو، ما، هممون، مثل همیم. ناامید نشو و ادامه بده. خیلی چیزها مونده که هنوز تجربهاش نکردی، خیلی خندهها به خودت بدهکاری، خیلی کارهای نکرده داری، خیلی دیوونگیها مونده که هنوز انجامش ندادی؛ پس فقط صبوری کن. زمان میگذره و بعد از سیاهی نوبت نوره که توی زندگیت بتابه. در نهایت یادت بمونه که من اینجام و هواتو دارم.
❤17😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو کار خاصی نکردی، فقط با چندتا جمله اشک من رو در آوردی. خوشقلبترین پسر، قلبم براته.
😭25❤2
یه روزی که قرار داریم، با کلی استرس برای دیدنت آماده می شم و بهترین لباسم رو که خواهرم برام انتخاب میکنه رو میپوشم. بدو بدو میرم گلفروشی یه شاخه گل میگیرم برات. مثل همیشه من زودتر میرسم و تا لحظهی رسیدنت از استرس همش راه میرم. وقتی میبینمت ناخواسته لبخند میزنم و سرم رو میندازم پایین. برای یک لحظه توی چشمهات نگاه میکنم و گلت رو بهت میدم. ازم میپرسی دوست داری بریم کافه یا میخوای قدم بزنیم؟ بهت میگم شلوغی و جمعیت رو دوست ندارم اما دلم میخواد کنار تو همهجای شهر رو بگردم. از روزت برام تعریف میکنی و با شوق بهت گوش میکنم. شونه به شونهی هم قدم میزنیم، من یهدفعه سرجام وامیستم و گوشیم رو در میارم و صدات میکنم؛ وقتی برمیگردی ازت عکس میگیرم و لبخند میزنم میگم این هم از اولیش. به تذکرهای خواهرم برای جنتلمن بودنم گوش میکنم و بهت میگم فکر کنم روزمون با یه هات چاکلت توی این هوای سرد خوشگلتر شه، موافقی؟ با لبخندت موافقتت رو اعلام میکنی. وقتی لیوان بین دستهامه بهش خیره میشی. به قرمزی و جای چنگهایی که روشه دقت میکنی و ازم میپرسی جای چنگهای پشمکه؟ با عشق به دستم نگاه میکنم و با یه لبخند روی لبم تاییدت میکنم. تو این صحنه رو توی ذهنت ثبت میکنی و وقتی برگشتیم خونه برام توی چت تعریفش میکنی. پیامت رو میخونم و بهت میگم کاش پشمک از این به بعد بیشتر چنگم بگیره.
❤27😭2