من و تو برای این زمان نبودیم. دست کم باید چهار قرن پیش بهدنیا میاومدیم. یه جایی وسط دشت و دمن، دور از شهر و آدمهاش. یه جایی که من باشم و تو و چهارتا همسایه. من و تو باید اون زمانی بهدنیا میاومدیم که صبح خروسخون، وقتی هوا رو مه گرفته از خواب بیدار میشدیم. من پیرهن ساده و یقه هفتام رو میپوشیدم و تو یه تیکه نون میذاشتی لای پارچه و با خنده روی لبت میومدی بدرقهام و میگفتی مبادا گرسنه بمونی؛ منم خندت رو میبوسیدم و دم گوشت میگفتم خیلی مخلصتم. ازت خداحافظی میکردم و سوار اسب مشکیم میشدم و میرفتم. تو درحالی که زیر لب آواز میخوندی و میرقصیدی میرفتی سبزی تازه از باغچهی خونمون میچیدی و میذاشتی توی دامنت و میرفتی سمت آشپزخونه تا غذا رو بار کنی. بعد از درستکردن غذا، با قلم و کاغذت میرفتی توی حیاط، زیر سایهی درخت مینشستی و کتابت رو کامل میکردی. نزدیک غروب، میرفتی سمت باغ گلمون و تکتک گلها رو بو میکردی و از عطرشون لبخند میزدی. انقدر سرگرم گلها میشدی که متوجه نمیشدی کی از پشت بغلت کردم. همین که برمیگشتی سمتم و دستت رو مینداختی دور گردنم یه شاخه گل سفید میذاشتم لای موهات و یه چشمک بهت میزدم میگفتم حالا خوشگلتر شدی! بیهوا توی بغلم میگرفتمت و بلندت میکردم و میگفتم بریم که دلم داره میره برای عطر غذات؛ تو میزدی رو سینهام و میگفتی فردا نوبت توئه سرآشپز! نزنی زیرش. کنار گوشت بلند میخندیدم و میگفتم به روی چشم سرورم. میدونی فقط کمی دیر بهدنیا اومدیم.
❤21😭4
من انقدری کار میکنم و پول درمیارم تا برای کارهای اداری وکیلم رو بفرستم و خودم رو از این فلاکت نجات بدم.
-امضا
-امضا
🕊21❤1
امروز کلمهی معجزه خیلی برام بولد بود.
دیدم چقدر اینجای زندگیم بهش نیاز دارم؛ پس لطفاً اتفاق بیفت.
دیدم چقدر اینجای زندگیم بهش نیاز دارم؛ پس لطفاً اتفاق بیفت.
❤10😭2
یه روزهایی انقدر دوستت داشتم که همهچیز جز تو رو فراموش میکردم. یه شبهایی انقدر دوستت داشتم که قلبم به مرز انفجار میرسید. تو انگیزهام بودی. با تو رویاهام رو شریک شده بودم تا بهشون برسم. میخواستیم خونهی خودمون رو آجر به آجر با دستهای خودمون بسازیم. قرار بود آخر شب برات پیانو بزنم و تو با صدای خوشگلت دم گوشم آروم بخونی. میخواستیم قدم به قدم همهی شهر رو بگردیم. تو شوق توی چشمهام بودی. با تو قدرتی داشتم که میتونستم بیوقفه بجنگم. میخواستیم باهم جوونی کنیم. قرار بود وقتی سیگار میکشم با اخم بهم زل بزنی و بگی باید کمترش کنی. بیخیال. میشه یه بار دیگه برام بخندی؟
🕊8❤2
Derinlerde
Mark Eliyahu, Cem Adrian
Bana düşlerimi geri ver
Gerisi hep sende kalsın
Bana son kez öyle gülüver
Yüreğim de sende kalsın
Bana hatıradır ateşin
Yanarım, yanarım
Seni başka kimse bulamaz Kayıbım Derinlerde
Gerisi hep sende kalsın
Bana son kez öyle gülüver
Yüreğim de sende kalsın
Bana hatıradır ateşin
Yanarım, yanarım
Seni başka kimse bulamaz Kayıbım Derinlerde
❤2
امروز برای کمک به خالم باهاش رفتم فروشگاه، توی صف صندوق وایساده بودیم که دیدم یکی زد رو شونهام. دیدم یه خانومیه، نگاش کردم. با خنده گفت پسرم، ببخشید شما چون قدت بلنده میشه به من اون بستهی تنماهی که طبقهی بالاست رو بدی؟ هرکاری میکنم دستم نمیرسه، شوهرمم اینجا نیست. خندیدم و رفتم براش تنماهی رو آوردم و دادم بهش. آخرش برای تشکر دوباره با لبخند بهم گفت قربونت برم، دستت درد نکنه. سرم رو انداختم پایین و با دیدن لبخندش لبخند زدم؛ نمیدونم چرا ولی اون لحظه حس کردم یه بتمن توی فروشگاهم.
😭34❤3
عادت دارم بعدظهرها میرم توی بالکن، یه چهارپایه میذارم و میشینم. اکثرا آهنگ گوش میدم و مینویسم. وقتی از نوشتن خسته میشم زل میزنم به آسمون. هیچوقت ندیدم که آسمون یه شکل تکراری داشته باشه و هر روز یه تصویر جدید از خودش بهم نشون میده. از بافت شهری خوشم نمیاد ولی کرج رو دوست دارم. امروز هم آسمون خوشگلتره هم کرج رو بیشتر دوست دارم. به قول مادرم، امروز شنگولم.
❤20😭2
قسمت آخر صداتو تمام احساساتم رو بیدار کرد، لعنتی چرا همچین قسمتی رو باید با خانواده دید که نشه راحت خودت رو بروز بدی؟ وای.
❤10😭2
Zincir
Cem Adrian
Dayanabilir Mi Sence Sonlara?
Yenebilir Mi Onları?
Bozabilir Mi Kahpe Yazgıyı?
Kalbim, Kalbim
Yenebilir Mi Onları?
Bozabilir Mi Kahpe Yazgıyı?
Kalbim, Kalbim
❤4