-بعضی وقتها به یکی نیاز داریم تا ما رو از دست خودمون نجات بده.
+میای همدیگه رو نجات بدیم؟
+میای همدیگه رو نجات بدیم؟
😭5❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تموم زیباییهای زندگیم توی این یک دقیقه و هشت ثانیه خلاصه شده.
😭21❤2
نمیخوام بمیرم
ولی درد خیلی زیاده، گریهها زیاده
پس شمشیرهامون رو تیز کردیم
ما فقط هفتنفر بودیم
ولی حالا، ما شما رو داریم
بعد از هفت زمستون و بهار
درحالی که دستهامون بهم گره خورده
ما به بهشت رسیدیم
به طرفم سنگ پرتاب کن
ما دیگه نمیترسیم
ما باهم ضد گلولهایم
آره ما شما رو داریم
حتی اگه دوباره زمستون بیاد
حتی اگه کسی جلوم رو بگیره
به راهرفتن ادامه میدم
ما برای همیشه ضدگلولهایم.
ولی درد خیلی زیاده، گریهها زیاده
پس شمشیرهامون رو تیز کردیم
ما فقط هفتنفر بودیم
ولی حالا، ما شما رو داریم
بعد از هفت زمستون و بهار
درحالی که دستهامون بهم گره خورده
ما به بهشت رسیدیم
به طرفم سنگ پرتاب کن
ما دیگه نمیترسیم
ما باهم ضد گلولهایم
آره ما شما رو داریم
حتی اگه دوباره زمستون بیاد
حتی اگه کسی جلوم رو بگیره
به راهرفتن ادامه میدم
ما برای همیشه ضدگلولهایم.
❤14😭1
یادمه یه بار از یکنفر پرسیدم"تو وقتی کتابی/فیکشنی میخونی، شده با بعضی اتفاقهاش گریهات بگیره؟"
حالا خودم میخوام جواب این سوال رو بدم.
این روزا که بیشتر به چیستی خودم فکر میکنم، متوجه شدم احساساتی که توی وجودم هست خیلی زیاده.
قبلاً با این ساید از خودم خیلی غریبه بودم اما حالا میفهمم همیشه وجود داشته و من ازش فراری بودم.
برای مثال من با صحنههای غمانگیز فیلمها، میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
کافیه برام یک کلیپ از بغض و ناراحتی یک سگ/گربه یا هر حیوونی بفرستی و من میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
برام یک قصه از عشق دوتا عاشق تعریف کن که مرگ نذاشت بهم برسن و من میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
یک آهنگ برام پخش کن که ریتم غمگینی داشته باشه و من تا ساعتها میتونم در غمگینترین حالت خودم خیره به دیوار بمونم.
من حتی موقع نوشتن دیالوگهای غمگین فیکهای خودمم، اشک میریزم.
از طرفی میتونم شبها، برای ناهار فردا با خوشحالی بخوابم.
موتور بهم نشون بده و میتونی ببینی عین بچهها دست میزنم و میگم وای!
حتی من رو کنسرت خوانندههای مورد علاقهام ببر و اونوقت میتونی ببینی که من تنها کسیام که با گریهی شوق دارم آهنگ رو میخونم.
ذرت مکزیکی برام بخر و اونوقت میتونی ببینی در حالی که چشمهام رو بستم و لبخند روی لبمه دارم ازت تشکر میکنم.
این احساسات شاید هرازگاهی بروز داده بشن اما همیشه هستن.
بعضیاوقات که فکر میکنم، میبینم انگار من همهچیز رو چندبرابر عمیقتر حس میکنم.
و این موضوع باعثشده که هرچی بیشتر میگذره، کمتر درک بشم.
چون کیه که حوصلهی یه آدم به شدت احساسی، عمیق و در عینحال ساکت رو داشته باشه؟
حالا خودم میخوام جواب این سوال رو بدم.
این روزا که بیشتر به چیستی خودم فکر میکنم، متوجه شدم احساساتی که توی وجودم هست خیلی زیاده.
قبلاً با این ساید از خودم خیلی غریبه بودم اما حالا میفهمم همیشه وجود داشته و من ازش فراری بودم.
برای مثال من با صحنههای غمانگیز فیلمها، میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
کافیه برام یک کلیپ از بغض و ناراحتی یک سگ/گربه یا هر حیوونی بفرستی و من میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
برام یک قصه از عشق دوتا عاشق تعریف کن که مرگ نذاشت بهم برسن و من میتونم تا ساعتها اشک بریزم.
یک آهنگ برام پخش کن که ریتم غمگینی داشته باشه و من تا ساعتها میتونم در غمگینترین حالت خودم خیره به دیوار بمونم.
من حتی موقع نوشتن دیالوگهای غمگین فیکهای خودمم، اشک میریزم.
از طرفی میتونم شبها، برای ناهار فردا با خوشحالی بخوابم.
موتور بهم نشون بده و میتونی ببینی عین بچهها دست میزنم و میگم وای!
حتی من رو کنسرت خوانندههای مورد علاقهام ببر و اونوقت میتونی ببینی که من تنها کسیام که با گریهی شوق دارم آهنگ رو میخونم.
ذرت مکزیکی برام بخر و اونوقت میتونی ببینی در حالی که چشمهام رو بستم و لبخند روی لبمه دارم ازت تشکر میکنم.
این احساسات شاید هرازگاهی بروز داده بشن اما همیشه هستن.
بعضیاوقات که فکر میکنم، میبینم انگار من همهچیز رو چندبرابر عمیقتر حس میکنم.
و این موضوع باعثشده که هرچی بیشتر میگذره، کمتر درک بشم.
چون کیه که حوصلهی یه آدم به شدت احساسی، عمیق و در عینحال ساکت رو داشته باشه؟
❤30😭2
امشب چشمم رو روی اون 92% درونگرایی بستم و همچین چیزی رو شر کردم.
خدایا کمکم کن پاکش نکنم.
خدایا کمکم کن پاکش نکنم.
❤19😭1
با اینکه گلهمندم، غمگینم و بیقرارم اما میرم چایی بخورم. میدونم نمیشوره ببره ولی طعمش با شکلاتتلخ خوشمزهست.
😭7❤1
من عاشق زرشکپلو با مرغهای مادرمم، هروقت میفهمم ناهار اون رو داریم خوشحال میشم. امروز طی بحث شدیدی که با خانوادهام داشتم، داد زدم گفتم"من حالم خوب نیست، ولم کنید!" و برای اولین بار خودم رو جلوشون خالی کردم. الان توی هال نشسته بودم که شنیدم مادرم از خواهرم پرسید"فردا چی بذارم، مرغ بذارم؟" با شنیدنش لبخند زدم ولی دلم میخواد بهش بگم: مامان ایندفعه با زرشکپلو با مرغ هم حالم خوب نمیشه.
❤18😭4
من و تو برای این زمان نبودیم. دست کم باید چهار قرن پیش بهدنیا میاومدیم. یه جایی وسط دشت و دمن، دور از شهر و آدمهاش. یه جایی که من باشم و تو و چهارتا همسایه. من و تو باید اون زمانی بهدنیا میاومدیم که صبح خروسخون، وقتی هوا رو مه گرفته از خواب بیدار میشدیم. من پیرهن ساده و یقه هفتام رو میپوشیدم و تو یه تیکه نون میذاشتی لای پارچه و با خنده روی لبت میومدی بدرقهام و میگفتی مبادا گرسنه بمونی؛ منم خندت رو میبوسیدم و دم گوشت میگفتم خیلی مخلصتم. ازت خداحافظی میکردم و سوار اسب مشکیم میشدم و میرفتم. تو درحالی که زیر لب آواز میخوندی و میرقصیدی میرفتی سبزی تازه از باغچهی خونمون میچیدی و میذاشتی توی دامنت و میرفتی سمت آشپزخونه تا غذا رو بار کنی. بعد از درستکردن غذا، با قلم و کاغذت میرفتی توی حیاط، زیر سایهی درخت مینشستی و کتابت رو کامل میکردی. نزدیک غروب، میرفتی سمت باغ گلمون و تکتک گلها رو بو میکردی و از عطرشون لبخند میزدی. انقدر سرگرم گلها میشدی که متوجه نمیشدی کی از پشت بغلت کردم. همین که برمیگشتی سمتم و دستت رو مینداختی دور گردنم یه شاخه گل سفید میذاشتم لای موهات و یه چشمک بهت میزدم میگفتم حالا خوشگلتر شدی! بیهوا توی بغلم میگرفتمت و بلندت میکردم و میگفتم بریم که دلم داره میره برای عطر غذات؛ تو میزدی رو سینهام و میگفتی فردا نوبت توئه سرآشپز! نزنی زیرش. کنار گوشت بلند میخندیدم و میگفتم به روی چشم سرورم. میدونی فقط کمی دیر بهدنیا اومدیم.
❤21😭4
من انقدری کار میکنم و پول درمیارم تا برای کارهای اداری وکیلم رو بفرستم و خودم رو از این فلاکت نجات بدم.
-امضا
-امضا
🕊21❤1