سلاح من خیلی وقته که نوشتنه؛ همیشه قصههای توی سرم رو نوشتم و این بار نوبت واقعیته. این روزها رو خوب تماشا کردم تا بتونم بنویسم چی به ما گذشت. اوایل شور و شوق همسنهام رو دیدم؛ همبستگی دیدم. باریکهای از امید که راهش رو به سمت ما پیدا کرده بود. اما اون شب، من فقط شجاعت دیدم. شکل گرفتن یک حماسه رو دیدم، جنگیدن برای خواستهها، درست مثل سکانس هیجانی یک فیلم که تقابل خوب و بد رو نشون میده. اون شب گذشت؛ صفحهی فیلم یکمرتبه سیاه شد. تصویری نبود و صداها قطع شد. منتظر بودم چون این سناریو تکراری بود، میدونستم وصل میشه. شب دوم رسید و فقط چند تکه سکانس نصف و نیمه پخش شد. هنوز دارن میجنگن؛ پس اگه صداشون رو قطع کردن، ما بلندتر داد میزنیم. از خلیج فارس تا گوشه گوشهی دنیا، ما و هرکسی که یک رگی از ایران داشت فریاد زدیم. صداها هر روز بلندتر شد، خیلیها شنیدن و همراه ما داد زدن. خیلیها هم خودشون رو زدن به نشنیدن؛ اما همچنان صفحهی تاریک برقرار بود. هفتهی بعد از راه رسید. هر کسی به نوبهی خودش در تلاش بود که یه راهی پیدا کنه با عزیزش تماس بگیره. خب مادره. مادر نباید نگران بشه؛ اما شد. بچهست، سنی نداره که بیخبری رو تاب بیاره؛ اما آورد تا همون موقعی که خبرهایی که ازش میترسیدن پخش شد. اون سکانس پاز شده، دوباره پلی شد. درست شبیه فیلمهای آخرالزمانی که یک شب با خانواده دیدی. بازماندههایی که کفشهاشون خونی بود بین انبوهی از جنازه که تا همین هفتهی پیش پسر/دختر/پدر/مادر یک خانواده بودن، راه میرفتن. میگشتن تا عزیزشون رو پیدا کنن. من آغوش خداحافظی اون خواهر روی بدن یخ و خونی برادرش رو دیدم؛ فریاد خواهری که توی یه کشور دیگه از روی عکس کشتهشدهها فهمید برادرش رو دیگه نمیبینه هم دیدم. حالا دیگه هیچ شوقی نبود، برق نگاه همه از بین رفت و پر شد از نگرانی. نمیدونم چطور تحمل کردیم؛ اما میدونم بهای سنگینی دادیم. یکنفر با قطعشدن اینترنت شغلش رو از دست داد و اون یکی نتونست خبر شاغل شدنش رو به خانوادهاش برسونه. به همین سادگی گریه رو بهمون یاد دادن و خنده رو ازمون دزدیدن. کمکم تصویرها برگشت، صداهای پر از نویز و تماسهای یک دقیقهای شد تسکین. من بغض دختری که بعد از چندین روز تونست صدای دوست پسرش رو بشنوه دیدم؛ ذوق کشتهشده و فروخورده شدن شخصیت اون دختر هفده ساله که تا قبل از این، با همهی سختیها صداش پر از انرژی بود رو هم دیدم. فیلم دوباره ایستاد، پردهی مشکی دوباره برگشت. این بار یک فرق بزرگ داشت، و اون تیتری بود که آروم نمایان شد "و ما دیگه مثل قبل نخواهیم شد." آره، شاید یک روزی دوباره خوب بشیم؛ اما اون صحنهها دیگه از یاد نمیره. درست مثل سربازی که به جنگ نرفته؛ اما خاطرات دردناکش رو به یاد میاره و شرمندهست از اینکه زنده مونده وقتی همرزمهاش جونشون رو از دست دادن. حالا دوباره به هر راهی بود انگشتهامون رو بههم قلاب کردیم. میدونم، این بار طولانیتر بههم نگاه میکنیم. این بار بیشتر پای حرفهای هم میشینیم. این بار بیشتر از قبل قدر لحظهها رو میدونیم. میدونم و دلم میخواست که مثل بقیهی آدمهای این دنیا، ما هم جز نادونها بودیم. نمیدونم پایان این فیلم چطوریه؛ اما بیا تا آخر تماشاش کنیم. اگه ترسیدی به من نگاه کن؛ ولی بیخیالش نشو. شاید یه پلات توییست داشت، شاید.
😭116
همکلاسیم اهل تونسه، راجب جنگ باهام حرف میزنه. از ترحم توی صداش خوشم نمیاد. سوار آسانسور میشیم، تکونهای کوچیکش باعث میشه بترسه که داره چه اتفاقی میفته؟ به این فکر میکنم چرا آدمهای ایرانی توی اون آسانسور نترسیدن؟ چرا اصلاً متوجهش نشدن؟ و بعد خودم جواب سوالم رو میدم؛ چون ایرانیایم.
😭129❤2
Forwarded from Hidden chat
"ما گر ز سر بریده میترسیدیم، در محفل ایران که نمیرقصیدیم!"
❤102
«ستمگران میتوانند بدنها را اعدام کنند؛ اما اشتیاق به آزادی را نمیتوان کشت.»
❤96😭18
باور بکنی یا نه؛ این مملکت ارث بابامونه. شما که بیسوادید و نمیفهمید؛ اما ما دیدیم، فهمیدیم و بیدار شدیم. شما فکر کردید مردم نفهمن، فکر کردید صدا رو میشه خفه کرد، فکر کردید تاریخ یادش نمیمونه؛ اما فراموش کردید این نسل سوال پرسیدن رو یاد گرفته، گرفتن حقش رو بلد شده و ایستادن روبروی گلولهها رو بهتر از همه. شما از دانایی میترسید، هر کتاب یه ترک روی دیوار ترسهاتونه. هر فریاد آگاه، یه قدم شما رو به فروپاشی نزدیک میکنه. ما این ارث رو پس میگیریم، چون خیلی وقته دیگه جای ما عوض شده. خیلی وقته کسی که میترسه شمایید، نه ما.
😭116❤17
میدونی چرا بهش میگن عاشق؟ چون از زخمش نمیترسه. چون پشت منطقش قایم نمیشه. چون دنبال تضمین نمیگرده. چون از رنجش فرار نمیکنه. عاشق با دست خالی میجنگه؛ واسه همینه که کم پیدا میشه. اگه حاضر نیستی هزینهاش رو بدی، اسم خودت رو نذار عاشق.
❤75😭14