𝟷%
2.08K subscribers
1.07K photos
350 videos
4 files
50 links
- There was a fun, silent but observant boy since 2001.

- دو کلوم اختلاط؟
https://t.me/Withalphabot
Download Telegram
"حتی دشمن با شکوهی هم نیستید."
😭729
Gole Goldoone Man
Simin Ghanam
1:58
آسمون آبی می‌شه؛ اما گل خورشید
رو شاخه های بید دلش می‌گیره
دره مهتابی میشه؛ اما گل مهتاب
از برکه های آب بالا نمی‌ره
😭443
بابا؛ بشین می‌خوام باهات حرف بزنم.‌ تو خودت جوان بودی، بیست ساله بودی، آرزو داشتی؛ منم داشتم. می‌شنوی چی می‌گم؟ "داشتم." در حالی که من هنوز پنجاه سالم نشده بابا. اینا وعده‌ی پوچ دادن، شما رو فریب دادن، از شما نردبون ساختن و رفتن بالا. به همین راضی نشدن، شما رو یک عمر ساکت نگه داشتن؛ اما زورشون به بچه‌های شما نرسید؛ پس کشتنشون. حالا کنار اون نردبون رد خون بچه‌هاست. اینا حتی نذاشتن بعد چهل سال زندگی تو یه شب با خیال راحت سر روی بالش بذاری و بدون نگرانی درمورد اینکه فردا چی می‌شه به خواب بری؛ ولی خودشون با خیال تخت خوابیدن و صبح با صدای اذان، خون داغ ریختن و رختخوابشون رو گرم‌تر کردن. بابا اینا از هیولاهای توی داستان‌هایی که برام گفتی بدترن، نه؟ یادته از دوران سربازیت بهم می‌گفتی؟ می‌گفتی فرمانده حرف ناحق زد؛ توام خوابوندی زیر گوشش؟ اینا خیلی وقته حرف ناحق می‌زنن، بی سروپان، اوباشن و بی‌رحم و من... من بچه‌ی خودتم بابا. تو خوب بزرگم کردی، بهم جنگیدن یاد دادی؛ اما نمی‌دونستی دشمن واقعی همینجاست. حالا که همه‌چیز رو شنیدی، ماسکم رو بیار. فقط بابا... به مامان چیزی نگو.
😭1196
😭1023
هیچی نیستم جز نگرانی و انتظار.
46
11
کی این جنایت رو از یاد می‌بره؟
52😭26
هی می‌نویسم و پاک می‌کنم؛ می‌دونی چی می‌گم؟
😭685
😭719
سلاح من خیلی وقته که نوشتنه؛ همیشه قصه‌های توی سرم رو نوشتم و این بار نوبت واقعیته. این روزها رو خوب تماشا کردم تا بتونم بنویسم چی به ما گذشت. اوایل شور و شوق هم‌سن‌هام رو دیدم؛ همبستگی دیدم. باریکه‌ای از امید که راهش رو به سمت ما پیدا کرده بود. اما اون شب، من فقط شجاعت دیدم. شکل گرفتن یک حماسه رو دیدم، جنگیدن برای خواسته‌ها، درست مثل سکانس هیجانی یک فیلم که تقابل خوب و بد رو نشون می‌ده. اون شب گذشت؛ صفحه‌ی فیلم یک‌مرتبه سیاه شد. تصویری نبود و صداها قطع شد. منتظر بودم چون این سناریو تکراری بود، می‌دونستم وصل می‌شه. شب دوم رسید و فقط چند تکه سکانس نصف و نیمه پخش شد. هنوز دارن می‌جنگن؛ پس اگه صداشون رو قطع کردن، ما بلندتر داد می‌زنیم. از خلیج فارس تا گوشه گوشه‌ی دنیا، ما و هرکسی که یک رگی از ایران داشت فریاد زدیم. صداها هر روز بلندتر شد، خیلی‌ها شنیدن و همراه ما داد زدن. خیلی‌ها هم خودشون رو زدن به نشنیدن؛ اما همچنان صفحه‌ی تاریک برقرار بود. هفته‌ی بعد از راه رسید. هر کسی به نوبه‌ی خودش در تلاش بود که یه راهی پیدا کنه با عزیزش تماس بگیره. خب مادره. مادر نباید نگران بشه؛ اما شد. بچه‌ست، سنی نداره که بی‌خبری رو تاب بیاره؛ اما آورد تا همون موقعی که خبرهایی که ازش می‌ترسیدن پخش شد. اون سکانس پاز شده، دوباره پلی شد. درست شبیه فیلم‌های آخرالزمانی که یک شب با خانواده دیدی. بازمانده‌هایی که کفش‌هاشون خونی بود بین انبوهی از جنازه که تا همین هفته‌ی پیش پسر/دختر/پدر/مادر یک خانواده بودن، راه می‌رفتن. می‌گشتن تا عزیزشون رو پیدا کنن.‌ من آغوش خداحافظی اون خواهر روی بدن یخ و خونی برادرش رو دیدم؛ فریاد خواهری که توی یه کشور دیگه از روی عکس کشته‌شده‌ها فهمید برادرش رو دیگه نمی‌بینه هم دیدم. حالا دیگه هیچ شوقی نبود، برق نگاه همه از بین رفت و پر شد از نگرانی. نمی‌دونم چطور تحمل کردیم؛ اما می‌دونم بهای سنگینی دادیم. یک‌نفر با قطع‌شدن اینترنت شغلش رو از دست داد و اون یکی نتونست خبر شاغل شدنش رو به خانواده‌اش برسونه. به همین سادگی گریه رو بهمون یاد دادن و خنده رو ازمون دزدیدن. کم‌کم تصویر‌ها برگشت، صداهای پر از نویز و تماس‌های یک دقیقه‌ای شد تسکین. من بغض دختری که بعد از چندین روز تونست صدای دوست پسرش رو بشنوه دیدم؛ ذوق کشته‌شده‌ و فرو‌خورده شدن شخصیت اون دختر هفده ساله که تا قبل از این، با همه‌ی سختی‌ها صداش پر از انرژی بود رو هم دیدم. فیلم دوباره ایستاد، پرده‌ی مشکی دوباره برگشت. این بار یک فرق بزرگ داشت، و اون تیتری بود که آروم نمایان شد "و ما دیگه مثل قبل نخواهیم شد." آره، شاید یک روزی دوباره خوب بشیم؛ اما اون صحنه‌ها دیگه از یاد نمی‌ره. درست مثل سربازی که به جنگ نرفته؛ اما خاطرات دردناکش رو به یاد میاره و شرمنده‌‌ست از اینکه زنده مونده وقتی هم‌رزم‌هاش جونشون رو از دست دادن. حالا دوباره به هر راهی بود انگشت‌هامون رو به‌هم قلاب کردیم. می‌دونم، این بار طولانی‌تر به‌هم‌ نگاه می‌کنیم. این بار بیشتر پای حرف‌های هم می‌شینیم. این بار بیشتر از قبل قدر لحظه‌ها رو می‌دونیم. می‌دونم و دلم می‌خواست که مثل بقیه‌ی آدم‌های این دنیا، ما هم جز نادون‌ها بودیم. نمی‌دونم پایان این فیلم چطوریه؛ اما بیا تا آخر تماشاش کنیم. اگه ترسیدی به من نگاه کن؛ ولی بیخیالش نشو. شاید یه پلات توییست داشت، شاید.
😭116
😭781
همکلاسیم‌ اهل تونسه، راجب جنگ باهام حرف می‌زنه. از ترحم توی صداش خوشم نمیاد. سوار آسانسور می‌شیم، تکون‌های کوچیکش باعث می‌شه بترسه که داره چه اتفاقی میفته؟ به این فکر می‌کنم چرا آدم‌های ایرانی توی اون آسانسور نترسیدن؟ چرا اصلاً متوجهش نشدن؟ و بعد خودم جواب سوالم رو می‌دم؛ چون ایرانی‌ایم.
😭1292
چه روانی از ما گاییدید شما حرومی‌ها.
😭1152
😭941
می‌خواستم بگم انگار گرد مرده پاشیدن رومون؛ دیدم واقعاً پاشیدن.
😭112
Forwarded from Hidden chat
"ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم، در محفل ایران که نمی‌رقصیدیم!"
102
«ستمگران می‌توانند بدن‌ها را اعدام کنند؛ اما اشتیاق به آزادی را نمی‌توان کشت.»
96😭18
😭871
باور بکنی یا نه؛ این مملکت ارث بابامونه. شما که بی‌سوادید و نمی‌فهمید؛ اما ما دیدیم، فهمیدیم و بیدار شدیم. شما فکر کردید مردم نفهمن، فکر کردید صدا رو می‌شه خفه کرد، فکر کردید تاریخ یادش نمی‌مونه؛ اما فراموش کردید این نسل سوال پرسیدن رو یاد گرفته، گرفتن حقش رو بلد شده و ایستادن روبروی گلوله‌ها رو بهتر از همه. شما از دانایی می‌ترسید، هر کتاب یه ترک روی دیوار ترس‌هاتونه. هر فریاد آگاه، یه قدم شما رو به فروپاشی نزدیک می‌کنه. ما این ارث رو پس می‌گیریم، چون خیلی وقته دیگه جای ما عوض شده. خیلی وقته کسی که می‌ترسه شمایید، نه ما.
😭11617