𝟷%
گربههایی که عاشقشونی:
من عاشقش نیستم، من براش روانیام. اشاره کنه براش آدم میکشم، خون میریزم، قیامت به پا میکنم.
😭97
انقدر رندومم که خیلی ناگهانی میرم توی چنلهاتون میچرخم و از روی پلیلیستتون شخصیتتون رو حدس میزنم.
😭71❤7
Speak English, kiss French, drive German, dress Italian, spend Arab, party Caribbean, be Persian.
😭71❤7
بپوش میام دنبالت. قهوهای که برات گرفتم رو بردار. نیاز نیست حرف بزنی، پلیلیستت رو پخش کن من بهت گوش میدم. با ترکهای مورد علاقهات بخون، با لبخند بهت نگاه میکنم و صداش رو بالاتر میبرم. تا هر وقت که بخوای از مسئولیتهامون فرار میکنیم، بیخیال دغدغههای بزرگسال بودن. موقعش که رسید و از هم خداحافظی کردیم؛ عکسهای یهویی که ازم گرفتی رو برام بفرست، منم لیوان کاغذی که رنگ رژت روش مونده رو میذارم توی جعبهی "فوق محرمانه"ام.
😭80❤11
صبح زود رو کی اختراع کرد؟ صبح تا قبل 9 اصلاً نباید به رسمیت شناخته بشه هنوز شبه.
😭97❤11
مغز ما طوری طراحی شده که ناخودآگاه آدمهایی رو جذب میکنه که با بخشهای درونی و حتی زخمهای روانیمون همفرکانس هستن. توی روانشناسی بهش میگن "mirror attraction" یا جذب آینهای. یعنی آدمهایی رو سمت خودمون میکشیم که مثل آینه، بخشی از خودمون رو بهمون نشون میدن؛ چه خوب، چه بد. مثلاً اگه همیشه سمت آدمهای خونسرد جذب میشی، شاید یه بخشی از خودت از صمیمیت میترسه و با اون آدم راحتی چون حسش آشناست. یا مثلاً اگه آدمهای آسیبدیده میان سمت، ممکنه بخشی از تو یه زخمی داره که هنوز مرحم میخواد. مغز ناخودآگاه دنبال چیزهای «آشنا» میگرده، نه الزاماً چیزهای «درست». واسه همینه که بعضی رابطهها تکراری به نظر میان، چون داری با نسخههای مختلف یه الگوی درونی روبهرو میشی. آینهها میتونن اذیتکننده باشن؛ ولی اگه دقت کنی، باهاشون میتونی خودت رو خیلی بهتر بشناسی.
😭73❤12
The more perfect a person is on the outside, the more demons they have on the inside.
- Sigmund Freud
- Sigmund Freud
😭60❤1
now you're just a memory.
😭46❤3
نمیدونم این نامه رو کجا باید بفرستم، شاید فقط میخوام چند خط باهات حرف بزنم. چون هنوز نبودنت واقعی بهنظر نمیرسه. هنوز استوریت هست؛ عینک و دفترت هست، نوشتهات با امضای خودت هست؛ ولی خودت دیگه نه. توی مسیر برگشت به این فکر میکردم باید اون کار رو باهم راه بندازیم پس باید زودتر همدیگه رو ببینیم اینطوری آیندهمون تکمیله، وقتی رسیدم خونه فهمیدم آینده برای تو تموم شده. حالا دارم به گذشته فکر میکنم، به اینکه اون روزها فکر نمیکردم تو اونی باشی که زودتر از همهی ما میره، تو کوچیکهی جمع ما بودی. آخرین بار که همدیگه رو دیدیم جوری از روزهات حرف میزدی و میخندیدی که فکر نمیکردم اون قراره آخرین خاطرهی من از تو باشه، که اگه میدونستم بیشتر کنارت میموندم، بیشتر بهت گوش میدادم؛ اما انگار زمان همیشه آدمها رو از هم میدزده و به جایی میبره که دست هیچکس بهش نرسه. از اون قاب عکس و اون خونه، حالا سه نفر فقط باقی موندن. خودت میگفتی درد برای کسی که میمونه بیشتره؛ این اولین بارم نیست که میمونم؛ اما این بار فرق داره، راست میگفتن اگه جوون بره دردش بیشتره. همیشه تلاش کردم که برای آدمها باشم تا شنیده بشن تا فهمیده بشن؛ ولی زندگی همیشه یه چیزی برای غافلگیری داره. ای کاش فرصت بیشتری بود، هنوز خیلی چیزها داشتم که بهت نشون بدم، خیلی سیگار برای سوزوندن روی زمین بود. ولی همیشه آخرش همینه، نه؟ "کاش، هیچ ایکاشی نبود." نمیدونم نفر بعدی کیه، نمیدونم کی دوباره کنار هم جمع میشیم؛ ولی میدونم میبینمت یه روزه دوباره، توی دنیایی که آدمک نداره.
😭91❤9