من نه صبح خیلی زود پا میشم نه خیلی دیر؛ من با خورشید هماهنگم اون بیدار شه منم بیدار میشم. پسر خورشید صدام کنین.
😭48❤5
بعضی روزها درک کردن خودم برای خودم هم عجیب میشه. مثلاً از روی تخت مثل یه کرم پایین میام و از پاهام استفاده نمیکنم. از پلههای خونه پایین میرم، اگه پشمک توی پاگرد خواب باشه کنارش دراز میکشم و نوک انگشتهامون رو بهم وصل میکنم چون اعتقاد دارم احساساتمون اینجوری تبادل میشه. در همین حین به پنکه سقفی نگاه میکنم و سر جام میشینم تا اداش رو در بیارم و بفهمم چه حسی داره وقتی اینجوری میچرخه. وقتی حوصلم سر میره جلوی آیینه شکلک درمیارم و اگه خواهرم رد بشه شروع میکنم رقصیدن. گرسنم که بشه وقتی میرم توی آشپزخونه حتماً باید مثل مرد عنکبوتی وارد بشم تا مامانم جیغ بزنه، اون موقع دزدیدن سیب زمینیهای سرخ شده واقعاً مزه داره. این عجیب بودنه رو دوست دارم.
❤56😭14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچکس به اندازهی تو نمیتونه با احساساتش یک نفر رو بغل کنه. تو برای عاشقبودن بهدنیا اومدی و حدس بزن چی؟ تو تنها دلیلی هستی که جهان هنوز میدرخشه. اگر تو نبودی تا ابد با احساساتم سردرگم بودم. پس... خوشحالم که یازدهسال رو باهات بزرگ شدم. تو خفنترینی، احترام نظامی-
😭71❤7
بذارین توضیح بدم-
😭48
سگهای آزمایشگاهی طی تصادف زنجیرهای و سنگین روی پل از کابین فرار میکنن و همهچیز از کنترل خارج میشه. بازماندهها برای ادامهی زندگی مجبورن روی پلی که درحال ریزشه با سگهای شکاری وحشی بجنگن.
😭26❤3
حالت نرمال احساساتم روی صد درصده. مثلاً امروز برای مرغی که بقیه نوکش میزدن و مجبوری از بقیه جداش کرده بودن، عمیقاً ناراحت شدم. دو ساعت بعد یه بچه گربه رو از دست سگها نجات دادم.
😭41❤6