بیش از چندماه هست که ایدهی نوشتن توی یک کانال در ذهنم میچرخه و حدوداً سه هفته هست که اینجا ساخته شده. اما با وجود همهی چیزهایی که میخواستم بنویسم، چون فرصت کافی برای نوشتن یه مقدمهی خوب رو نداشتم، همهچیز متوقف شد. تا امروز که ارادهام رو جمع کردم و برنامههای دیگه رو جابهجا کردم تا بتونم اینجا رو شروع کنم.
چرا «بِهتَر»؟ چون پذیرش اینکه منِ نوعی بد نیستم و این کارها رو برای به«تر»شدن دارم انجام میدم، فکر میکنم از اصول اولیهای هست که باید بهش توجه بشه. و از طرفی اگر تلاش برای بهترشدن بخواد با القای حس ناکافیبودن شروع بشه و ادامه پیدا کنه، احتمالاً فرد وارد سیکل معیوبی میشه که انتها نداره و برعکس، روز به روز اون حس مذکور شدیدتر میشه و تلاش برای بهبود زندگی به وسواس و obsession تبدیل میشه؛ به طوری که حتی روی جنبههای دیگهی زندگی هم سایه میندازه.
پذیرش موضوع قبلی برای من دوتا پیام مهم داره:
۱. ما خطاهایی داریم و برای بهبودشون نیاز داریم که دائم تلاش کنیم. این باعث میشه که من هیچوقت نخوام راکد و ساکن بمونم و تعهد و اشتیاق مادامالعمری برای یادگیری و آموختن در زمینههای مختلف [که کاربردی هم هستن] داشته باشم.
آیا فکر میکنم همهی چیزهایی که یاد میگیرم باید کاربردی باشن؟ پاسخ کوتاه این هست که نه، اما پاسخ بلندتر رو در فرصتی مناسب خواهم نوشت.
۲. پذیرش وجود اِشکالهای مختلف در منِ نوعی همراه با پذیرش وجود اشکال در دیگران خواهد بود و این خودش کمک میکنه که سعی کنم مهارت پذیرفتن خطا [مادامی که خارج از خطوط قرمز نباشه] و نحوهی مواجهه با خطا رو یاد بگیرم. اینگونه، راه بسته میشه برای توقع غیرواقعی و غیرمنطقیای که آدمها رو تنها در صورت بدون خطابودن قبول میکنه، خطاهای بقیه رو بزرگ میبینه و خطاهای خودش رو نمیبینه یا کوچک میبینه.
مدیریت تعارض یه مهارت اکتسابیه که با تلاش و تمرین در اون زمینه، آدم بهتر میتونه تعارضهای رابطهی کاری، اجتماعی، دوستانه یا عاطفیش رو مدیریت کنه.
چرا «بِهتَر»؟ چون پذیرش اینکه منِ نوعی بد نیستم و این کارها رو برای به«تر»شدن دارم انجام میدم، فکر میکنم از اصول اولیهای هست که باید بهش توجه بشه. و از طرفی اگر تلاش برای بهترشدن بخواد با القای حس ناکافیبودن شروع بشه و ادامه پیدا کنه، احتمالاً فرد وارد سیکل معیوبی میشه که انتها نداره و برعکس، روز به روز اون حس مذکور شدیدتر میشه و تلاش برای بهبود زندگی به وسواس و obsession تبدیل میشه؛ به طوری که حتی روی جنبههای دیگهی زندگی هم سایه میندازه.
پذیرش موضوع قبلی برای من دوتا پیام مهم داره:
۱. ما خطاهایی داریم و برای بهبودشون نیاز داریم که دائم تلاش کنیم. این باعث میشه که من هیچوقت نخوام راکد و ساکن بمونم و تعهد و اشتیاق مادامالعمری برای یادگیری و آموختن در زمینههای مختلف [که کاربردی هم هستن] داشته باشم.
آیا فکر میکنم همهی چیزهایی که یاد میگیرم باید کاربردی باشن؟ پاسخ کوتاه این هست که نه، اما پاسخ بلندتر رو در فرصتی مناسب خواهم نوشت.
۲. پذیرش وجود اِشکالهای مختلف در منِ نوعی همراه با پذیرش وجود اشکال در دیگران خواهد بود و این خودش کمک میکنه که سعی کنم مهارت پذیرفتن خطا [مادامی که خارج از خطوط قرمز نباشه] و نحوهی مواجهه با خطا رو یاد بگیرم. اینگونه، راه بسته میشه برای توقع غیرواقعی و غیرمنطقیای که آدمها رو تنها در صورت بدون خطابودن قبول میکنه، خطاهای بقیه رو بزرگ میبینه و خطاهای خودش رو نمیبینه یا کوچک میبینه.
مدیریت تعارض یه مهارت اکتسابیه که با تلاش و تمرین در اون زمینه، آدم بهتر میتونه تعارضهای رابطهی کاری، اجتماعی، دوستانه یا عاطفیش رو مدیریت کنه.
رشد یه فرایند خطی نیست و ابعاد زندگی هم اونقدر محدود نیستن که بشه رشد رو صرفاً در چند قسمت خاص دید.
حتی در برهههای مختلف، ممکنه آدمها تصمیم بگیرن در جنبههای مختلفی بیشتر یا کمتر نیاز به رشد دارن. رشد مهارتهای کاری، رشد در روابط عاطفی، رشد در زمینهی فردی و موارد دیگه هرکدوم به تنهایی بسیار بزرگ هستن و زمان محدود آدم اجازهی این رو نمیده که در لحظه بخواد همه رو به شکل کامل پیش ببره. به علاوه، زندگی ابعاد دیگهای به جز رشد کردن هم داره و هدفِ «زندگیکردن» نباید لابهلای تلاش برای بهترشدن گم باشه. فکر میکنم ما تلاش میکنیم که با بهترشدن، زندگی بهتری رو تجربه کنیم و اگر یادمون میره زندگی کنیم و در ابعاد مختلف زندگیمون پیش بریم، احتمالاً داریم مسیر رو اشتباهی میریم. نتیجهی صحبتهای بالا برای من اینه که تمام تلاشم «فقط» در مسیر رشد نباشه و سعی کنم به جنبههای دیگهی زندگی هم رنگ بدم.
و در نهایت، رشد نیازمند زمان هست. در لوگویی که برای کانال انتخاب کردم، دوست داشتم طرحی از یک گیاه باشه چون رشد گیاه برای من تداعیگر زمانبَر بودن مسیر رشد هست. یک گیاه در صورتی که به پنجسال آب و کود و نور خورشید برای به ثمر رسیدن نیاز داشته باشه، باید اون پنجسال رو طی کنه. اگر آب دریافتیش یا نورش چندبرابر بشه، نه فقط دورهی رشد کوتاهتر نمیشه که امکان داره گیاه به سمت نابودی بره.
دنیای امروز به سمت سریعتر شدن میره و این باعث میشه موجِ «درآمدزایی در یک ماه»، «لاغری در دو هفته»، «چهطور با چند نکته آدم بهتری شویم» و مواردی از این قبیل زیاد بشن. در چنین شرایطی، یادآوریِ مفهوم (concept) رشد گیاهان برای نیافتادن در دام «سریع بهتر شدن»، به من کمک میکنه.
حتی در برهههای مختلف، ممکنه آدمها تصمیم بگیرن در جنبههای مختلفی بیشتر یا کمتر نیاز به رشد دارن. رشد مهارتهای کاری، رشد در روابط عاطفی، رشد در زمینهی فردی و موارد دیگه هرکدوم به تنهایی بسیار بزرگ هستن و زمان محدود آدم اجازهی این رو نمیده که در لحظه بخواد همه رو به شکل کامل پیش ببره. به علاوه، زندگی ابعاد دیگهای به جز رشد کردن هم داره و هدفِ «زندگیکردن» نباید لابهلای تلاش برای بهترشدن گم باشه. فکر میکنم ما تلاش میکنیم که با بهترشدن، زندگی بهتری رو تجربه کنیم و اگر یادمون میره زندگی کنیم و در ابعاد مختلف زندگیمون پیش بریم، احتمالاً داریم مسیر رو اشتباهی میریم. نتیجهی صحبتهای بالا برای من اینه که تمام تلاشم «فقط» در مسیر رشد نباشه و سعی کنم به جنبههای دیگهی زندگی هم رنگ بدم.
و در نهایت، رشد نیازمند زمان هست. در لوگویی که برای کانال انتخاب کردم، دوست داشتم طرحی از یک گیاه باشه چون رشد گیاه برای من تداعیگر زمانبَر بودن مسیر رشد هست. یک گیاه در صورتی که به پنجسال آب و کود و نور خورشید برای به ثمر رسیدن نیاز داشته باشه، باید اون پنجسال رو طی کنه. اگر آب دریافتیش یا نورش چندبرابر بشه، نه فقط دورهی رشد کوتاهتر نمیشه که امکان داره گیاه به سمت نابودی بره.
دنیای امروز به سمت سریعتر شدن میره و این باعث میشه موجِ «درآمدزایی در یک ماه»، «لاغری در دو هفته»، «چهطور با چند نکته آدم بهتری شویم» و مواردی از این قبیل زیاد بشن. در چنین شرایطی، یادآوریِ مفهوم (concept) رشد گیاهان برای نیافتادن در دام «سریع بهتر شدن»، به من کمک میکنه.
مدتها پیش دربارهی تفاوت توقع با واقعیت چیزی رو خونده بودم و اخیراً هم به تفاوت condition و option فکر میکردم.
ما تحت تأثیر صحبتهای دیگران، تجربیاتمون، شبکههای اجتماعی، سینما و … به توقعی از پدیدههای مختلف میرسیم. اما واقعیتِ موجود در دنیا الزاماً با توقعات ما یکسان نیست و هرچهقدر که این فاصله (gap) بیشتر باشه، امکان ناراحتی و ناامیدی بالاتر میره.
از کودکی شرایطی رو برای عشق و کسی که قراره عاشقش بشیم بهمون توضیح میدن، در سینما چیزهایی میبینیم، شعر میخونیم، به موسیقی گوش میدیم و چیزهای متعددی باعث میشن «توقع» داشته باشیم دنیای رابطهی عاطفیمون شکلی خاص داشته باشه. اما وقتی واردش میشیم و «واقعیت» رو میبینیم، ممکنه ناراحت بشیم؛ یا حتی انکار کنیم و نپذیریم و اونقدر در مسیر جستوجوی «توقع»مون غرق رؤیا بشیم که واقعیت رو فراموش کنیم.
شرایطی(conditions) که من برای زندگیم و در رابطهی عاطفی تعیین میکنم، الزاماً با انتخابهایی(options) که دارم یکسان نیست. من همهی شرایط مورد انتظار ِ فرد مقابل رو ندارم و متقابلاً اون نیز هم.
اینجاست که compromiseکردن خودش رو وارد بحث میکنه. متعادلسازی توقع و واقعیت، یا ایجاد تعادل (balance) بین condition و option از مواردی هست که میتونه درجهی رضایت و نارضایتی آدمها رو تغییر بده.
ما یا فردی رو با optionهایی که داره میپذیریم و در کنارش قبول میکنیم ممکنه همهی conditionهای مورد نظرمون وجود نداشته باشه، یا منطقیه که ارتباطمون رو ادامه ندیم. در اینجا باید به همخوانیِ سطح و وضعیت خودمون با توقع و شرایط مد نظرمون هم توجه کنیم.
توقعِ داشتنِ وسیلهی 10n دلاری در حالی که فقط n دلار پول داریم، همون نارضایتی رو بیشتر میکنه. و از طرفی هم نمیشه بخوایم موبایل، ماشین یا لباسی رو بخریم که n دلار قیمت داره، ولی ازش توقع داشته باشیم که اندازه 10n دلار امکانات داشته باشه و بابت نداشتنش بخوایم مدام غر بزنیم.
ما تحت تأثیر صحبتهای دیگران، تجربیاتمون، شبکههای اجتماعی، سینما و … به توقعی از پدیدههای مختلف میرسیم. اما واقعیتِ موجود در دنیا الزاماً با توقعات ما یکسان نیست و هرچهقدر که این فاصله (gap) بیشتر باشه، امکان ناراحتی و ناامیدی بالاتر میره.
از کودکی شرایطی رو برای عشق و کسی که قراره عاشقش بشیم بهمون توضیح میدن، در سینما چیزهایی میبینیم، شعر میخونیم، به موسیقی گوش میدیم و چیزهای متعددی باعث میشن «توقع» داشته باشیم دنیای رابطهی عاطفیمون شکلی خاص داشته باشه. اما وقتی واردش میشیم و «واقعیت» رو میبینیم، ممکنه ناراحت بشیم؛ یا حتی انکار کنیم و نپذیریم و اونقدر در مسیر جستوجوی «توقع»مون غرق رؤیا بشیم که واقعیت رو فراموش کنیم.
شرایطی(conditions) که من برای زندگیم و در رابطهی عاطفی تعیین میکنم، الزاماً با انتخابهایی(options) که دارم یکسان نیست. من همهی شرایط مورد انتظار ِ فرد مقابل رو ندارم و متقابلاً اون نیز هم.
اینجاست که compromiseکردن خودش رو وارد بحث میکنه. متعادلسازی توقع و واقعیت، یا ایجاد تعادل (balance) بین condition و option از مواردی هست که میتونه درجهی رضایت و نارضایتی آدمها رو تغییر بده.
ما یا فردی رو با optionهایی که داره میپذیریم و در کنارش قبول میکنیم ممکنه همهی conditionهای مورد نظرمون وجود نداشته باشه، یا منطقیه که ارتباطمون رو ادامه ندیم. در اینجا باید به همخوانیِ سطح و وضعیت خودمون با توقع و شرایط مد نظرمون هم توجه کنیم.
توقعِ داشتنِ وسیلهی 10n دلاری در حالی که فقط n دلار پول داریم، همون نارضایتی رو بیشتر میکنه. و از طرفی هم نمیشه بخوایم موبایل، ماشین یا لباسی رو بخریم که n دلار قیمت داره، ولی ازش توقع داشته باشیم که اندازه 10n دلار امکانات داشته باشه و بابت نداشتنش بخوایم مدام غر بزنیم.
وقتی که ما از عضلات بدنمون کمتر استفاده کنیم، قدرتشون تحلیل میره. این مورد رو خصوصاً وقتی متوجه میشیم که ورزشمون رو مدتی کنار گذاشتیم و دوباره داریم شروعش میکنیم؛ توانمون دیگه مثل گذشته نیست.
بعد از مدتی دوری، دیگه نمیشه مسافت همیشگی رو در مدت زمان قبلی و با سرعت سابق دوید. پرتابهای سهامتیازیمون مثل گذشته نیستن و وزنههایی که استفاده میکردیم هم سبکتر شدهان.
عضلاتمون رو میبینیم و تبلیغات بدنهای عضلانی رو به عنوان معیار زیبایی توی مغزمون میکنه. پس بهش توجه بیشتری میکنیم، به حدی که هزینههای زیادی [از نظر مالی، زمانی، ذهنی و …] صرف این موضوع میشه.
اما من فکر میکنم در دنیای فعلیمون که مثل اجداد خیلی دور نیازمند توان فیزیکی سابق نیستیم، باید بیشتر از عضلاتمون روی مغزمون کار کنیم.
از یک جهاتی، مغز مثل عضلات بدن عمل میکنه. اون هم اگر فعالیت و چالش کافی نداشته باشه، مثل عضلات توانش تحلیل خواهد رفت. اگر تفکر نقادانه رو یاد نگیره و ازش استفاده نکنه، قوهی نقدکردنش کمتر میشه و اگر مدام توجهش رو از یک چیز سطحی به چیز دیگهای معطوف کنه، توان تمرکز و attention spanش افت میکنه.
آمار رشد باشگاههای ورزشی یا واردات مکملها رو که بررسی میکنی، میبینی که میزان توجه به بدن افزایش پیدا کرده و همچنان در حال رشده. سؤالی که من همیشه از خودم میپرسم، اینه که چهقدر برای ذهنم هزینه کردم و چهقدر اون رو به چالش کشیدهام.
بعد از مدتی دوری، دیگه نمیشه مسافت همیشگی رو در مدت زمان قبلی و با سرعت سابق دوید. پرتابهای سهامتیازیمون مثل گذشته نیستن و وزنههایی که استفاده میکردیم هم سبکتر شدهان.
عضلاتمون رو میبینیم و تبلیغات بدنهای عضلانی رو به عنوان معیار زیبایی توی مغزمون میکنه. پس بهش توجه بیشتری میکنیم، به حدی که هزینههای زیادی [از نظر مالی، زمانی، ذهنی و …] صرف این موضوع میشه.
اما من فکر میکنم در دنیای فعلیمون که مثل اجداد خیلی دور نیازمند توان فیزیکی سابق نیستیم، باید بیشتر از عضلاتمون روی مغزمون کار کنیم.
از یک جهاتی، مغز مثل عضلات بدن عمل میکنه. اون هم اگر فعالیت و چالش کافی نداشته باشه، مثل عضلات توانش تحلیل خواهد رفت. اگر تفکر نقادانه رو یاد نگیره و ازش استفاده نکنه، قوهی نقدکردنش کمتر میشه و اگر مدام توجهش رو از یک چیز سطحی به چیز دیگهای معطوف کنه، توان تمرکز و attention spanش افت میکنه.
آمار رشد باشگاههای ورزشی یا واردات مکملها رو که بررسی میکنی، میبینی که میزان توجه به بدن افزایش پیدا کرده و همچنان در حال رشده. سؤالی که من همیشه از خودم میپرسم، اینه که چهقدر برای ذهنم هزینه کردم و چهقدر اون رو به چالش کشیدهام.
وقتی دربارهی تئوری چهار شعله میخوندم، بسیار از نحوهی تقسیمبندی و توضیحاتش لذت بردم.
به بهانه این ویدئو، خواستم دربارهاش بیشتر بگم.
این تئوری زندگی رو به چهار دسته کلی تقسیم میکنه: دوستان، خانواده، سلامتی، کار
برای موفقیت در زندگی لازمه که در یک حیطه انرژی بیشتری صرف بشه و این خودبهخود باعث میشه شعلهی بقیهی قسمتها کم بشه.
مهمه که آدم اولویتهاش رو مشخص کنه، تصمیم بگیره که چی براش مهمتره و بپذیره که زندگی یک trade-off هست و عمر آدم هم محدود. بنابراین نمیشه در همهی قسمتها ایدهآل باشیم و طبیعتاً وقتی به کار و سلامتی بیشتر توجه کنیم، وقت کمتری برای دوستان و خانواده خواهیم داشت.
این اولویتبندی کمک دیگهای هم میکنه و باعث میشه اگر تصمیم گرفتیم در یک حیطه فعالیت کمتری کنیم، در دام مقایسه نیافتیم و نخوایم وضعیتی مشابه با افرادی که خیلی در اون حیطه انرژی میذارن داشته باشیم؛ چون غیرممکنه.
نکتهی مهم اینه که اولویتهای زندگی الزاماً در برهههای مختلف یکسان نیست. اگر تصمیم گرفتیم در دوره جوانی روی سلامت و کارمون بیشتر فعالیت کنیم، طبیعتاً مجبور نیستیم تا آخر عمر همین اولویتها رو داشته باشیم. ممکنه چندسال بعد بخوایم درگیر خانواده بشیم یا با دوستان قدیمی ارتباط بگیریم.
به بهانه این ویدئو، خواستم دربارهاش بیشتر بگم.
این تئوری زندگی رو به چهار دسته کلی تقسیم میکنه: دوستان، خانواده، سلامتی، کار
برای موفقیت در زندگی لازمه که در یک حیطه انرژی بیشتری صرف بشه و این خودبهخود باعث میشه شعلهی بقیهی قسمتها کم بشه.
مهمه که آدم اولویتهاش رو مشخص کنه، تصمیم بگیره که چی براش مهمتره و بپذیره که زندگی یک trade-off هست و عمر آدم هم محدود. بنابراین نمیشه در همهی قسمتها ایدهآل باشیم و طبیعتاً وقتی به کار و سلامتی بیشتر توجه کنیم، وقت کمتری برای دوستان و خانواده خواهیم داشت.
این اولویتبندی کمک دیگهای هم میکنه و باعث میشه اگر تصمیم گرفتیم در یک حیطه فعالیت کمتری کنیم، در دام مقایسه نیافتیم و نخوایم وضعیتی مشابه با افرادی که خیلی در اون حیطه انرژی میذارن داشته باشیم؛ چون غیرممکنه.
نکتهی مهم اینه که اولویتهای زندگی الزاماً در برهههای مختلف یکسان نیست. اگر تصمیم گرفتیم در دوره جوانی روی سلامت و کارمون بیشتر فعالیت کنیم، طبیعتاً مجبور نیستیم تا آخر عمر همین اولویتها رو داشته باشیم. ممکنه چندسال بعد بخوایم درگیر خانواده بشیم یا با دوستان قدیمی ارتباط بگیریم.
James Clear
The Downside of Work-Life Balance
What burners have you cut off?
سپاسگزاری و تشکرکردن رفتار بسیار پسندیدهای هست. اما وقتی از این کلمات صحبت میکنیم، ذهن عمدهی آدمها ناخودآگاه این رفتار رو برای دیگران تصور میکنه.
تشکر کردن از خودمون کاری نیست که عادی تلقی بشه، این در حالیه که بارها متشکرم، مرسی، ممنونم و … رو در قبال بقیه تکرار میکنیم. ما نه فقط به اندازهی کافی از خودمون تشکر نمیکنیم، بلکه هر زمان کسی بابت چیزی ازمون تشکر کنه یا مورد مثبتی دربارهمون بگه، ممکنه self-deprecation داشته باشیم و به جای قبول کردن شروع به مخالفتکردن کنیم.
بهتره هر از گاهی از خودمون بپرسیم که آخرین باری که از خودم تشکر کردم چه زمانی بوده.
#Tips no.1
تشکر کردن از خودمون کاری نیست که عادی تلقی بشه، این در حالیه که بارها متشکرم، مرسی، ممنونم و … رو در قبال بقیه تکرار میکنیم. ما نه فقط به اندازهی کافی از خودمون تشکر نمیکنیم، بلکه هر زمان کسی بابت چیزی ازمون تشکر کنه یا مورد مثبتی دربارهمون بگه، ممکنه self-deprecation داشته باشیم و به جای قبول کردن شروع به مخالفتکردن کنیم.
بهتره هر از گاهی از خودمون بپرسیم که آخرین باری که از خودم تشکر کردم چه زمانی بوده.
#Tips no.1
«اعلامِ باور به مهمبودنِ یک موضوع با اینکه به اون موضوع در زندگیمون جایگاه بدیم تفاوت داره. نباید خیال کنیم که چون اهمیت یک موضوع برای ما بدیهی هست یا باهاش موافقایم، حتماً در زندگی ما جایگاه داره.»
در دورهای که هجمهی زیاد اطلاعات همهروزه به سمتمون سرازیر میشه، مهارتِ تمرکز روی یک موضوع و جایگاهدادن بهش(در صورتی که برای ما اهمیت داره) مهارت مهمیه؛ اگرچه که علاقه به پریدن از این مطلب به مطلبی جدید باعث میشه کمتر به این مهارت توجه بشه.
خوندنِ یک کتاب و تحلیل و بررسیش و implementکردن اطلاعاتش در زندگی کاری به مراتب سختتر از اینه که بعد از اتمام کتاب اول به سراغ دومی و بعد سومی بریم و از dopamine rush لذت ببریم.
این ویدئو بیشتر هم توضیح میده.
در دورهای که هجمهی زیاد اطلاعات همهروزه به سمتمون سرازیر میشه، مهارتِ تمرکز روی یک موضوع و جایگاهدادن بهش(در صورتی که برای ما اهمیت داره) مهارت مهمیه؛ اگرچه که علاقه به پریدن از این مطلب به مطلبی جدید باعث میشه کمتر به این مهارت توجه بشه.
خوندنِ یک کتاب و تحلیل و بررسیش و implementکردن اطلاعاتش در زندگی کاری به مراتب سختتر از اینه که بعد از اتمام کتاب اول به سراغ دومی و بعد سومی بریم و از dopamine rush لذت ببریم.
این ویدئو بیشتر هم توضیح میده.
اگر آدمهای نزدیک بهت دغدغهی x رو دارن یا کارِ y رو مرتباً انجام میدن، شانسِ اینکه تو هم درگیر اونها بشی بیشتره. و برعکس، اگر افرادی که بهت نزدیک هستن اهمیتی به موضوع z نمیدن(با وجودی که تو اهمیت میدی)، میزان اهمیت به اون موضوع برای آدم کم میشه.
در حقیقت، آدم میانگینی از آدمهایی هست که بیشتر باهاشون وقت میگذرونه. اگر این صحبت رو با صحبت قبلیِ کانال ترکیب کنیم، نتیجهاش اینه:
- باور به این که محیط و اطرافیان روی شما خیلی موثرن کافی نیست، تلاش در جهت فیلترکردن محیط و تغییرش هست که در نتیجه نهایی تغییر ایجاد میکنه.
در حقیقت، آدم میانگینی از آدمهایی هست که بیشتر باهاشون وقت میگذرونه. اگر این صحبت رو با صحبت قبلیِ کانال ترکیب کنیم، نتیجهاش اینه:
- باور به این که محیط و اطرافیان روی شما خیلی موثرن کافی نیست، تلاش در جهت فیلترکردن محیط و تغییرش هست که در نتیجه نهایی تغییر ایجاد میکنه.
«برای خود بودن، نه برای تصویری که در ذهن بقیه وجود دارد»
گوش دادن اون مهارتیه که باید یاد گرفت. رهاکردنِ این عطشِ بیانتهایِ نصیحتکردن و مشکلگشای یکدقیقهایبودن، فقط گوشدادن. نیازی نیست آدم به خودش تلقین کنه که من خیرشون رو میخوام و صلاحشون رو بهتر از خودشون میدونم و سرم رو توی زندگیشون کنم. باید گذاشت تا حرفشون رو بزنن؛ اگر خودشون بخوان، به موقعش، نظر ما رو میپرسن.
حرفزدن راحتتر از انجامدادنه، خصوصاً در صورتی که برای بقیه باشه. شاید برای همینه که نصیحتکردن به بقیه راحتتر از اینه که آدم برای خودش کاری کنه.
گوش دادن اون مهارتیه که باید یاد گرفت. رهاکردنِ این عطشِ بیانتهایِ نصیحتکردن و مشکلگشای یکدقیقهایبودن، فقط گوشدادن. نیازی نیست آدم به خودش تلقین کنه که من خیرشون رو میخوام و صلاحشون رو بهتر از خودشون میدونم و سرم رو توی زندگیشون کنم. باید گذاشت تا حرفشون رو بزنن؛ اگر خودشون بخوان، به موقعش، نظر ما رو میپرسن.
حرفزدن راحتتر از انجامدادنه، خصوصاً در صورتی که برای بقیه باشه. شاید برای همینه که نصیحتکردن به بقیه راحتتر از اینه که آدم برای خودش کاری کنه.
