اگر که از آدمها بپرسی بین موفقیت و داشتن well-being کدوم رو انتخاب میکنن، به نظرم درصدی که مورد دوم رو انتخاب میکنن بیشتر از درصدی هست که موفقیت رو انتخاب میکنن(نوشتهی پایین با همین فرض نوشته شده).
به عنوان پیشنوشت، باید بگم که برندهشدن با موفقشدن متفاوته.
سؤالی که پیش میآد، این هست که آیا موفقیت با شادی تناقض و منافات داره؟ پاسخش وابسته به تعریف شما از موفقیت داره. در دیکشنری کمبریج، موفقیت(success) اینطور تعریف شده:
the achieving of the results wanted or hoped for
پس اگر اون چیزی که ما میخوایم و امیدواریم بهش برسیم با شادیمون منافات داشته باشه، بعد از موفقیت تبدیل به آدمی ناراحت اما موفق خواهیم شد.
حالا اینکه ما چه چیزی رو میخوایم و موفقیت رو در چه چیزی تعریف میکنیم، به واسطه تأثیر جامعه میتونه تغییر کنه. یک دانشآموز کنکوری موفقیت رو در قبولی در رشتهی پزشکی میبینه چون تقریباً همهی اطرافیانش و جامعهاش همین موضوع رو ترویج میکنن. همین فرد چندسال بعد از موفقیت، انتخاب پزشکی به عنوان رشتهی تحصیلی رو موفقیت حساب نمیکنه و حتی ممکنه عامل موفقنشدن بدونه.
شناخت فردی هم موضوع مهمیه. چرا که لازمه تا ما موفقیت رو برای شخص خودمون و بر اساس شرایط خودمون و نقطهی شروعمون تعریف کنیم. موفقیت نسخهی از پیش نوشتهشده نیست.
در عین حال، باید متوجه باشیم چه چیزی باعث شادیمون میشه تا دچار پارادوکس بین شادی و موفقیت نشیم. و تعیین این موارد باید با جزئیات باشن و در غیر این صورت، باعث سردرگمی میشن. اما مشخصکردن چارچوب خواستهها و مسیر میتونه به شفافیت ذهنی و اولویتبندی ما کمک کنه؛ در این صورت هم از well-being برخوردار هستیم و هم موفق میشیم.
مثال: من میدونم که پول فاکتور مهمی برای همهی ماست، اما این که چهقدر پول میخوایم، از چه راهی میخوایم، در قبال چه مقدار انرژی اون رو میخوایم و … این موضوع رو برای ما روشن میکنه.
مثال: اگر من بدونم که داشتن زمان آزاد برای انجام فعالیتهای ورزشی یا مطالعه کتابها باعث شادی من میشه، احتمالاً رشتهی تحصیلی و شغلی که بیش از اندازه وقتگیر باشه و توجه زیادی بخواد رو(حتی با وجود داشتنِ پول در انتها) انتخاب نمیکنم.
اگر دربارهی این موضوع مشتاق هستین، گذروندن این کورس و مطالعهی بیشتر دربارهی اون رو توصیه میکنم.
پینوشت: خوشحالی و شادبودن(happiness) با داشتن well-being متفاوته و تعریفش رو از وبسایت Psychologytoday آوردهام:
Well-being is the experience of health, happiness, and prosperity. It includes having good mental health, high life satisfaction, a sense of meaning or purpose, and the ability to manage stress.
خوندن این مطلب رو هم توصیه میکنم.
به عنوان پیشنوشت، باید بگم که برندهشدن با موفقشدن متفاوته.
سؤالی که پیش میآد، این هست که آیا موفقیت با شادی تناقض و منافات داره؟ پاسخش وابسته به تعریف شما از موفقیت داره. در دیکشنری کمبریج، موفقیت(success) اینطور تعریف شده:
the achieving of the results wanted or hoped for
پس اگر اون چیزی که ما میخوایم و امیدواریم بهش برسیم با شادیمون منافات داشته باشه، بعد از موفقیت تبدیل به آدمی ناراحت اما موفق خواهیم شد.
حالا اینکه ما چه چیزی رو میخوایم و موفقیت رو در چه چیزی تعریف میکنیم، به واسطه تأثیر جامعه میتونه تغییر کنه. یک دانشآموز کنکوری موفقیت رو در قبولی در رشتهی پزشکی میبینه چون تقریباً همهی اطرافیانش و جامعهاش همین موضوع رو ترویج میکنن. همین فرد چندسال بعد از موفقیت، انتخاب پزشکی به عنوان رشتهی تحصیلی رو موفقیت حساب نمیکنه و حتی ممکنه عامل موفقنشدن بدونه.
شناخت فردی هم موضوع مهمیه. چرا که لازمه تا ما موفقیت رو برای شخص خودمون و بر اساس شرایط خودمون و نقطهی شروعمون تعریف کنیم. موفقیت نسخهی از پیش نوشتهشده نیست.
در عین حال، باید متوجه باشیم چه چیزی باعث شادیمون میشه تا دچار پارادوکس بین شادی و موفقیت نشیم. و تعیین این موارد باید با جزئیات باشن و در غیر این صورت، باعث سردرگمی میشن. اما مشخصکردن چارچوب خواستهها و مسیر میتونه به شفافیت ذهنی و اولویتبندی ما کمک کنه؛ در این صورت هم از well-being برخوردار هستیم و هم موفق میشیم.
مثال: من میدونم که پول فاکتور مهمی برای همهی ماست، اما این که چهقدر پول میخوایم، از چه راهی میخوایم، در قبال چه مقدار انرژی اون رو میخوایم و … این موضوع رو برای ما روشن میکنه.
مثال: اگر من بدونم که داشتن زمان آزاد برای انجام فعالیتهای ورزشی یا مطالعه کتابها باعث شادی من میشه، احتمالاً رشتهی تحصیلی و شغلی که بیش از اندازه وقتگیر باشه و توجه زیادی بخواد رو(حتی با وجود داشتنِ پول در انتها) انتخاب نمیکنم.
اگر دربارهی این موضوع مشتاق هستین، گذروندن این کورس و مطالعهی بیشتر دربارهی اون رو توصیه میکنم.
پینوشت: خوشحالی و شادبودن(happiness) با داشتن well-being متفاوته و تعریفش رو از وبسایت Psychologytoday آوردهام:
Well-being is the experience of health, happiness, and prosperity. It includes having good mental health, high life satisfaction, a sense of meaning or purpose, and the ability to manage stress.
خوندن این مطلب رو هم توصیه میکنم.
Coursera
The Science of Success: What Researchers Know that You Should Know
Offered by University of Michigan. This engaging course ... Enroll for free.
شروعِ تماشای سریال تنتن(39 قسمت، 1991) با کمی احساسات عجیب آمیخته بود. وقتی که برای مدتها صدای این شخصیتها رو تصور کردی و اون هم فقط در ذهنت، شنیدنش از بلندگو میتونه کاراکتری که سالها در فکرت به شکلی خاص بوده رو به فرمت دیگهای تبدیل کنه. صدای جنرال آلکازار و نستور اصلا شبیه به تصوری که داشتم نبود و صدای پرفسور کلکولوس مثل انتظارم بامزه بود. از کاستافیوره کماکان خوشم نمیاومد و مثل همیشه خودخواه و مغرور و خودپسند و پر از ادا بود(مثل اغلب سلبریتیها). تماشای مرگ آقای ولف در فضا کماکان دردناک بود و عصبانیت کاپیتان حین بازی با کلمات(ten thousand thundering typhoons وbillions of bilious blue blistering barbecued barnacles) هنوز هم خندهدار بود.
با اینکه من خودم سریال رو به ترتیب کتابها مرتب کردم، اما به اون ترتیب پخش نشده بود. این خودش برای کسی که با داستان آشنا نیست، مشکلساز میشد. چرا که ترتیب بعضی اتفاقها به هم ریخته بود. از کتاب اول(به خاطر تصویری که از روسها نشون میداد)، کتاب دوم(به خاطر نژادپرستی و خشونت با حیوانات) و کتاب آخر(به خاطر ناقصموندن) چیزی ساخته نشده بود. با اینکه این مجموعه نسبت به سریهای قبلی که ساخته شده بودن تغییرات کمتری داشتن و خط اصلی داستان رعایت شده بود، اما اگر بخوایم سختگیرانه بهش نگاه کنیم خیلی از جزئیات به تصویر کشیده نشده بود که برخی از اونها برای من کلیدی بودن و قبل از شروع منتظر دیدنشون بودم. به شکل عمده خشونتها حذف شده بود(افزایش مخاطبین و قابلیت پخش برای کودکان)، اعتیاد به الکل درکاپیتان هادوک زیاد به نمایش در نیومده بود(حساسبودن این موضوع در کشورها و مشکل در پخش برای کودکان)، صحنههای نژادپرستانه تغییر کرده بود و مهمتر از همه، اسنویی صدایی نداشت. جزئیات بیشتر رو اینجا به شکل دقیقی آوردهان.
موسیقی سریال در برخی قسمتها شبیه(و حتی شاید عینا خودش) یکی از موسیقیهای بازی IQ Dungeon بود که اگر از بازیهای معمایی خوشتون میآد، میتونین امتحان کنین.
با اینکه من خودم سریال رو به ترتیب کتابها مرتب کردم، اما به اون ترتیب پخش نشده بود. این خودش برای کسی که با داستان آشنا نیست، مشکلساز میشد. چرا که ترتیب بعضی اتفاقها به هم ریخته بود. از کتاب اول(به خاطر تصویری که از روسها نشون میداد)، کتاب دوم(به خاطر نژادپرستی و خشونت با حیوانات) و کتاب آخر(به خاطر ناقصموندن) چیزی ساخته نشده بود. با اینکه این مجموعه نسبت به سریهای قبلی که ساخته شده بودن تغییرات کمتری داشتن و خط اصلی داستان رعایت شده بود، اما اگر بخوایم سختگیرانه بهش نگاه کنیم خیلی از جزئیات به تصویر کشیده نشده بود که برخی از اونها برای من کلیدی بودن و قبل از شروع منتظر دیدنشون بودم. به شکل عمده خشونتها حذف شده بود(افزایش مخاطبین و قابلیت پخش برای کودکان)، اعتیاد به الکل درکاپیتان هادوک زیاد به نمایش در نیومده بود(حساسبودن این موضوع در کشورها و مشکل در پخش برای کودکان)، صحنههای نژادپرستانه تغییر کرده بود و مهمتر از همه، اسنویی صدایی نداشت. جزئیات بیشتر رو اینجا به شکل دقیقی آوردهان.
موسیقی سریال در برخی قسمتها شبیه(و حتی شاید عینا خودش) یکی از موسیقیهای بازی IQ Dungeon بود که اگر از بازیهای معمایی خوشتون میآد، میتونین امتحان کنین.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو رو دوستی فرستاد، دنبال منبع اصلیش گشتم و به این پیج رسیدم و دیدم که نزدیک به ۳۰ میلیون بار تا الان دیده شده و خواستم اینجا هم بمونه.
ART: A Real Talent
ART: A Real Talent
در حین بحثها، گاهی خودم رو در حالی مشاهده میکنم که دارم عبارت «متوجه منظورم نشدی.» یا «نفهمیدی چی گفتم.» رو استفاده میکنم. مشکل استفاده از این عبارتها اینه که تقصیرِ نفهمیدن رو تماماً روی دوش طرف مقابل میندازن، در حالی که مکالمه و مباحثه دونفره هستن. عبارت «درست منظورم رو نرسوندم.» و «درست توضیح ندادم.» میتونه جایگزین مناسبی باشه.
و البته، اضافهکردن یک «شاید» به همهی این عبارتها میتونه قطعیت رو کنار بذاره و احتمال چیزهایی که نمیبینیم رو هم لحاظ کنه.
و البته، اضافهکردن یک «شاید» به همهی این عبارتها میتونه قطعیت رو کنار بذاره و احتمال چیزهایی که نمیبینیم رو هم لحاظ کنه.
فصل سوم Love, Death + Robots (❤️💀🤖) فضای عجیبی داشت و بیشباهت به فصل اول نبود.
اپیزود Three Robots از فصل یک به نظرم بامزه بود و الان هم همینطور به نظر میرسید.
اپیزود The Very Pulse of the Machine بیشباهت به realisationهایی که از دراگها توصیف میکنن نبود.
توی In Vaulted Halls Entombed کاملاً وایب Cthulhu نمایان بود و فضای داستانهای H.P. Lovecraft رو در Bad Traveling هم میشد به وضوح دید.
اپیزود Three Robots از فصل یک به نظرم بامزه بود و الان هم همینطور به نظر میرسید.
اپیزود The Very Pulse of the Machine بیشباهت به realisationهایی که از دراگها توصیف میکنن نبود.
توی In Vaulted Halls Entombed کاملاً وایب Cthulhu نمایان بود و فضای داستانهای H.P. Lovecraft رو در Bad Traveling هم میشد به وضوح دید.
فصل سوم از سریال Solar Opposites هم اومده و اگر از علاقهمندان به Rick and Morty هستین، احتمالاً این اثرِ Justin Roiland گزینهی مناسبی هست که تا سپتامبر کمی سرگرم بشین.
داستان این سریال دقیقاً برعکس ریکنمورتی هست و به جای اینکه کاراکترها از کرهی زمین به سیارهها و ابعاد دیگه برن تا ماجراجویی کنن، Korvo و دیگر کاراکترها از سیارهشون(Planet Shlorp) به زمین اومدهان و در هر قسمت شاهد ماجراجویی چند فضایی در کرهی زمین هستیم. تماشای کشفکردن انسانها توسط موجودات فضایی و البته داستانِ موازیای که در The Wall پیش میره سرگرمکنندهاس و در عین حال از زوایای مختلفی به انسانها نگاه میکنه که برای من قابلتأمله.
داستان این سریال دقیقاً برعکس ریکنمورتی هست و به جای اینکه کاراکترها از کرهی زمین به سیارهها و ابعاد دیگه برن تا ماجراجویی کنن، Korvo و دیگر کاراکترها از سیارهشون(Planet Shlorp) به زمین اومدهان و در هر قسمت شاهد ماجراجویی چند فضایی در کرهی زمین هستیم. تماشای کشفکردن انسانها توسط موجودات فضایی و البته داستانِ موازیای که در The Wall پیش میره سرگرمکنندهاس و در عین حال از زوایای مختلفی به انسانها نگاه میکنه که برای من قابلتأمله.
Did you know music could help you find your way out of feelings you can’t seem to shake?
Music can be an effective tool for stress relief and mood regulation. In fact, when you hear music, your brain triggers a release of dopamine, a neurotransmitter that makes you feel happy.
Music has the power to transport us to another time and place.
#Tips no. 3
Music can be an effective tool for stress relief and mood regulation. In fact, when you hear music, your brain triggers a release of dopamine, a neurotransmitter that makes you feel happy.
Music has the power to transport us to another time and place.
#Tips no. 3
زمانی که داشتم متن بالا رو میخوندم، یادم افتاد به یکی از لینکهایی که دوستی ازش صحبت کرده بود و من هم جایی نگه داشتم تا بهش سر بزنم(میتونید از اینجا بخونیدش). متصلکردنِ اطلاعات قبلی و جدید و ایجاد یک شبکهی اطلاعاتی که مطالب قبلی و جدید رو با هم مخلوط میکنه و ازش اطلاعات جدید میسازه، برای من دلنشین و در عین حال کاربردیه.
خلاصهی اون سایت به این مضمون هست:
Music can help us reconcile our conflicted emotions when making choices and can assist in overcoming cognitive dissonance.
نویسندهی اون پست، با نقلقولهایی از فلاسفه دربارهی موسیقی متنش رو شروع میکنه، دربارهی cognitive dissonance حرف میزنه و در ادامه از چند آزمایش بر روی تأثیر موسیقی مثال میزنه و در نهایت اشاره میکنه که
While language splits the world into detailed, distinct pieces, music unifies the world into a whole.
حین خوندنش به این فکر میکردم که چهقدر تأثیر نوع موسیقی میتونه مهم باشه. اگر موسیقیای که میتونه تا این حد بر روی ما تأثیر بذاره با ابتذال آمیخته شده باشه و محتوای زرد و آسیبزننده داشته باشه، احتمالاً به همونقدر به ذهن و روحیه و تصمیمهای ما آسیب میزنه.
خلاصهی اون سایت به این مضمون هست:
Music can help us reconcile our conflicted emotions when making choices and can assist in overcoming cognitive dissonance.
نویسندهی اون پست، با نقلقولهایی از فلاسفه دربارهی موسیقی متنش رو شروع میکنه، دربارهی cognitive dissonance حرف میزنه و در ادامه از چند آزمایش بر روی تأثیر موسیقی مثال میزنه و در نهایت اشاره میکنه که
While language splits the world into detailed, distinct pieces, music unifies the world into a whole.
حین خوندنش به این فکر میکردم که چهقدر تأثیر نوع موسیقی میتونه مهم باشه. اگر موسیقیای که میتونه تا این حد بر روی ما تأثیر بذاره با ابتذال آمیخته شده باشه و محتوای زرد و آسیبزننده داشته باشه، احتمالاً به همونقدر به ذهن و روحیه و تصمیمهای ما آسیب میزنه.
Neuroscience News
How Music Helps Resolve Our Deepest Inner Conflicts
Music can help us reconcile our conflicted emotions when making choices and can assist in overcoming cognitive dissonance.
بِهتَر.
زمانی که داشتم متن بالا رو میخوندم، یادم افتاد به یکی از لینکهایی که دوستی ازش صحبت کرده بود و من هم جایی نگه داشتم تا بهش سر بزنم(میتونید از اینجا بخونیدش). متصلکردنِ اطلاعات قبلی و جدید و ایجاد یک شبکهی اطلاعاتی که مطالب قبلی و جدید رو با هم مخلوط…
And the more diverse, differentiated emotions we possess, the more well-founded our decisions become.