پیشنوشت اول: توانایی تحلیلکردن مغز انسان یک مقدار محدود هست. وارد کردن اطلاعات زیاد به مغز هم باعث burn out شدنش میشه. اطلاعات زیاد به تنهایی هم ارزش زیادی ندارن. زمانی این اطلاعات ارزشمند میشن که بشه تحلیل و هضمشون کرد.
پیشنوشت دوم: تنها بودن (being alone) با حس تنهایی داشتن (feeling lonely) فرق داره. اگرچه اولی مفیده، اما دومی بسیار مضر هست و البته که ربطی به تعداد آدمهای اطراف شما نداره. شما ممکنه در یک رابطه عاطفی باشین یا در جمع دوستانتون، اما کماکان حس تنهایی داشته باشین. ممکن هم هست که تنها باشید اما اون حس تنهایی رو نداشته باشید.
تنها شدن (به معنای واقعی کلمه، نه تنهایی فیزیکی و در ارتباط بودن با دنیا به وسیلهی تلفن، کامپیوتر، تلویزیون و …) این اجازه رو به مغز میده که افکارش رو نشخوار کنه، تحلیل و بررسیشون کنه و اطلاعاتی که دریافت کرده رو به نتایجی برسونه.
نداشتن مهارت استفاده از اوقات تنهایی و عدم یادگیری اون باعث میشه در دام کارهایی گیر کنیم که در حالت عادی انجام نمیدیم و صرفاً برای فرار از اون شرایط به سراغشون رفتیم؛ scrollکردن مداوم شبکههای اجتماعی، روابط و اطرافیان toxic و …
و البته که واژهی مورد استفاده «مهارت»ه، چرا که یک مهارت قابل کسب هست و در گذر زمان و با تمرین بهتر میشه.
تنهاشدن برای همه ضروریه؛ چه در یک رابطه باشه و یا تنها، چه خانواده شلوغی داشته باشه یا خلوت، چه برونگرا یا درونگرا، چه کسی که اطرافیان کمی داره و یا زیاد. کسی که فرصت تنهایی به خودش نده، فرصت پردازش افکارش و اطلاعات ذهنش رو به خودش نداده و در گذر زمان به محصول دیگران و افکار اونها تبدیل میشه.
پیشنوشت دوم: تنها بودن (being alone) با حس تنهایی داشتن (feeling lonely) فرق داره. اگرچه اولی مفیده، اما دومی بسیار مضر هست و البته که ربطی به تعداد آدمهای اطراف شما نداره. شما ممکنه در یک رابطه عاطفی باشین یا در جمع دوستانتون، اما کماکان حس تنهایی داشته باشین. ممکن هم هست که تنها باشید اما اون حس تنهایی رو نداشته باشید.
تنها شدن (به معنای واقعی کلمه، نه تنهایی فیزیکی و در ارتباط بودن با دنیا به وسیلهی تلفن، کامپیوتر، تلویزیون و …) این اجازه رو به مغز میده که افکارش رو نشخوار کنه، تحلیل و بررسیشون کنه و اطلاعاتی که دریافت کرده رو به نتایجی برسونه.
نداشتن مهارت استفاده از اوقات تنهایی و عدم یادگیری اون باعث میشه در دام کارهایی گیر کنیم که در حالت عادی انجام نمیدیم و صرفاً برای فرار از اون شرایط به سراغشون رفتیم؛ scrollکردن مداوم شبکههای اجتماعی، روابط و اطرافیان toxic و …
و البته که واژهی مورد استفاده «مهارت»ه، چرا که یک مهارت قابل کسب هست و در گذر زمان و با تمرین بهتر میشه.
تنهاشدن برای همه ضروریه؛ چه در یک رابطه باشه و یا تنها، چه خانواده شلوغی داشته باشه یا خلوت، چه برونگرا یا درونگرا، چه کسی که اطرافیان کمی داره و یا زیاد. کسی که فرصت تنهایی به خودش نده، فرصت پردازش افکارش و اطلاعات ذهنش رو به خودش نداده و در گذر زمان به محصول دیگران و افکار اونها تبدیل میشه.
وقتی زندگی رو به شکل نقطهای تعریف میکردم، بخش عمدهای ازش در تلاش زیاد برای رسیدن به مقصدهای از قبل تعریفشده از بین رفت.
چندسالی رو با مقصد کنکور از دست میدی، بعدش هم با دویدن به دنبال فارغالتحصیلی، در ادامه میبینی پنج روز از هفته رو فولتایم کار میکنی تا آخر هفته برسه و نهایتاً انتهای هفتهات در استرسِ «اه! حالا شنبه دوباره باید برم سر کار.» میگذره.
چندسالی رو با مقصد کنکور از دست میدی، بعدش هم با دویدن به دنبال فارغالتحصیلی، در ادامه میبینی پنج روز از هفته رو فولتایم کار میکنی تا آخر هفته برسه و نهایتاً انتهای هفتهات در استرسِ «اه! حالا شنبه دوباره باید برم سر کار.» میگذره.
البته یه چیز پنهان هم وجود داره. از دور به نظر تقصیر ماست که یاد نگرفتیم، اما بخش زیادی از اینها تقصیر ما نیست. ما فقط چندتا بازیکن توی زمینی بودیم که مربی بهمون آموزشی نداده بود و حالا باید خودمون از صفر یاد بگیریم؛ چون در نهایت مسئولیت ادامهی زندگی روی دوش ماست.
و نکتهی ظریف ماجرا:
باید بین «تقصیر»داشتن و «مسئولیت»داشتن تفاوت قائل شد. مواردی در زندگی هستن که رخدادنشون تقصیر ما نیست، اما مسئولیتشون با ماست. تقصیر من نیست که در کودکی به من کار تیمی رو آموزش ندادهان، اما بخشی از مسئولیت یادگیری کار تیمی در شرکتی که الان هستم با منه. مثالهای متعددی در قالب (تقصیر من نیست که «موضوع x» رو در نوجوانی نیاموختهام چون درگیر کنکور و درس بودهام، اما بخشی از مسئولیت یادگیری اونها با من هست.) رو میشه زد.
پینوشت: مسئولیت و تقصیر ۰ یا ۱۰۰ نیستن. به شکل طیف هستن و ممکنه در عین اینکه من فقط ۱۰٪ مقصر باشم، ۶۰٪ مسئولیت رو داشته باشم.
و نکتهی ظریف ماجرا:
باید بین «تقصیر»داشتن و «مسئولیت»داشتن تفاوت قائل شد. مواردی در زندگی هستن که رخدادنشون تقصیر ما نیست، اما مسئولیتشون با ماست. تقصیر من نیست که در کودکی به من کار تیمی رو آموزش ندادهان، اما بخشی از مسئولیت یادگیری کار تیمی در شرکتی که الان هستم با منه. مثالهای متعددی در قالب (تقصیر من نیست که «موضوع x» رو در نوجوانی نیاموختهام چون درگیر کنکور و درس بودهام، اما بخشی از مسئولیت یادگیری اونها با من هست.) رو میشه زد.
پینوشت: مسئولیت و تقصیر ۰ یا ۱۰۰ نیستن. به شکل طیف هستن و ممکنه در عین اینکه من فقط ۱۰٪ مقصر باشم، ۶۰٪ مسئولیت رو داشته باشم.
Disruption.
توجه و تمرکز آدم به همین شکل تکهتکه میشه و attention span کمتر و کمتر.
#visualizevalue no. 2
توجه و تمرکز آدم به همین شکل تکهتکه میشه و attention span کمتر و کمتر.
#visualizevalue no. 2
Don't apologize for prioritizing your mental health.
When it comes to self-care and boundaries, many of us feel like we need to say sorry for not living up to others' expectations—real or imagined.
But you shouldn't feel guilty or apologetic for setting a healthy boundary. And the people who love and support you don't want an apology for that anyway. They want what's best for you.
#Tips no.2
When it comes to self-care and boundaries, many of us feel like we need to say sorry for not living up to others' expectations—real or imagined.
But you shouldn't feel guilty or apologetic for setting a healthy boundary. And the people who love and support you don't want an apology for that anyway. They want what's best for you.
#Tips no.2
Are you protecting your mental health?
In the same way that a fence safeguards a home, a mental health boundary can protect you.
For example, if you have a family member who makes hurtful comments, you might set a boundary to only call them once a month. Or if you run out of energy on the weekends, you might reserve time just for yourself.
A good place to start setting boundaries is around the relationships and responsibilities that take up the majority of your time and energy. Explore what supports your mental health and what challenges it.
In the same way that a fence safeguards a home, a mental health boundary can protect you.
For example, if you have a family member who makes hurtful comments, you might set a boundary to only call them once a month. Or if you run out of energy on the weekends, you might reserve time just for yourself.
A good place to start setting boundaries is around the relationships and responsibilities that take up the majority of your time and energy. Explore what supports your mental health and what challenges it.
قبل از یادگیری یک موضوع، مغز تلاش زیادی برای آموختنش میکنه و این باعث میشه که جریان خون اطراف اون زیاد بشه و برای فهمیدنش متمرکز باشیم.
ایمیل زده و برام توضیح داده که وقتی مغز به یک چیزی عادت کنه و یادش بگیره، خونرسانیش به قسمتهایی که حین یادگیری اون موضوع فعال بودن کمتر میشه و باعث کاهش تمرکز، خیالبافی(daydreaming) و بیتفاوتی(general apathy) خواهد شد.
همه و همه دلایلی برای یادگیری مادامالعمر(lifelong learning).
ایمیل زده و برام توضیح داده که وقتی مغز به یک چیزی عادت کنه و یادش بگیره، خونرسانیش به قسمتهایی که حین یادگیری اون موضوع فعال بودن کمتر میشه و باعث کاهش تمرکز، خیالبافی(daydreaming) و بیتفاوتی(general apathy) خواهد شد.
همه و همه دلایلی برای یادگیری مادامالعمر(lifelong learning).
بعد از این حدوداً ۹ ماهی که روتین پوستی پیدا کردم، مدت زیادی نیست که مفهوم «مراقبت از پوست» برام پررنگتر از صرفاً استفاده از محصولات بهداشت پوست شده. چندتا نکتهای که بعد از این مدت متوجه شدم رو اینجا مینویسم:
۱. مراقبت از پوست یک مجموعه هست و روتین پوستی فقط یک جزء از اون رو شامل میشه.
۲. یکی از یوتوبرهایی که دربارهی مراقبت از پوست حرف میزد، میگفت که اهمیت روبالشیای که روزانه بیشترین تماس رو با پوستتون داره و یا حوله صورتتون کمتر از اهمیت محصولات مراقبت از پوستتون نیست.
۳. البته که اهمیت تغذیه، مصرف آب کافی و یا ورزش رو هم نباید دست کم گرفت. نمیشه که مدام محصولات قندی و مواد افزودنی و … خورد و انتظار معجزه از محصولات پوستی داشت.
۴. واژه «روتین» در روتین پوستی یکی از چیزهایی هست که زیاد فراموش میشه. استفاده منظم از محصولات پوستی اهمیت زیادی داره. یک روتین ساده ولی همیشگی به مراتب بهتر از یک روتین پیچیدهاس که زیاد استفاده نمیشه.
۵. اگر بخوام فلسفهبافی کنم، باید بگم کسی که بخواد از پوستش مراقبت کنه و پوستش رو جزئی از خودش بدونه، self-care رو هم به مرور پیش میبره و جالب اینه که جنبههای مختلفی از مراقبت فردی با مراقبت پوستی اشتراک زیاد دارن.
۱. مراقبت از پوست یک مجموعه هست و روتین پوستی فقط یک جزء از اون رو شامل میشه.
۲. یکی از یوتوبرهایی که دربارهی مراقبت از پوست حرف میزد، میگفت که اهمیت روبالشیای که روزانه بیشترین تماس رو با پوستتون داره و یا حوله صورتتون کمتر از اهمیت محصولات مراقبت از پوستتون نیست.
۳. البته که اهمیت تغذیه، مصرف آب کافی و یا ورزش رو هم نباید دست کم گرفت. نمیشه که مدام محصولات قندی و مواد افزودنی و … خورد و انتظار معجزه از محصولات پوستی داشت.
۴. واژه «روتین» در روتین پوستی یکی از چیزهایی هست که زیاد فراموش میشه. استفاده منظم از محصولات پوستی اهمیت زیادی داره. یک روتین ساده ولی همیشگی به مراتب بهتر از یک روتین پیچیدهاس که زیاد استفاده نمیشه.
۵. اگر بخوام فلسفهبافی کنم، باید بگم کسی که بخواد از پوستش مراقبت کنه و پوستش رو جزئی از خودش بدونه، self-care رو هم به مرور پیش میبره و جالب اینه که جنبههای مختلفی از مراقبت فردی با مراقبت پوستی اشتراک زیاد دارن.
توی این مدتی که مونده تا The Ring of Power منتشر بشه، شبهایی که سرم خلوتتره و برنامهی فردام فشرده نیست، توی Middle Earth غرق میشم و از هنر تالکین در خلق زیبایی اشک میریزم. انگار که با چوب جادو روی حرفها زده و جوری کنار هم مرتب شدهان که با دیدنش مسحور(enchanted) میشی.
چندینبار به Last Homely House نگاه میکنم و برمیگردم و نمیتونم چشم از زیباییش بردارم.
Farewell, and may the blessing of Elves and Men and all Free Folk go with you.
چندینبار به Last Homely House نگاه میکنم و برمیگردم و نمیتونم چشم از زیباییش بردارم.
Farewell, and may the blessing of Elves and Men and all Free Folk go with you.
در کودکی و نوجوانی، آدمها با رفتار و گفتار و شیوهی زندگی شخصیشون، زندگی رو برای من دوی سرعت تعریف کرده بودن: برای موفقیت باید خیلی سریع بدویی و اگر لحظهای توقف کنی و یا دیر شروع کنی، دیگه باختی و تلاشهات اونقدرها ارزشمند نیست.
کمی که بزرگتر شدم، اهمیت پیوستگی و ادامهدادن پررنگ شد. دیگه «کی بیشتر کار کرده؟» و «کی از همه زرنگتره؟» و «من زودتر شروع کردم.» و …ها کنار رفتن.
وقتی ماشینی در مسیر خاصی رانندگی میکنه، کمتر به مسیرهای دیگه فکر میکنه و تمرکزش روی مسیر خودش هست. اگر هم از ماشینی سبقت میگیره یا کسی ازش سبقت میگیره، اونقدرها توجهش رو معطوف به این موضوع نمیکنه که مسیر و رانندگیش رو فراموش کنه.
کمی که بزرگتر شدم، اهمیت پیوستگی و ادامهدادن پررنگ شد. دیگه «کی بیشتر کار کرده؟» و «کی از همه زرنگتره؟» و «من زودتر شروع کردم.» و …ها کنار رفتن.
وقتی ماشینی در مسیر خاصی رانندگی میکنه، کمتر به مسیرهای دیگه فکر میکنه و تمرکزش روی مسیر خودش هست. اگر هم از ماشینی سبقت میگیره یا کسی ازش سبقت میگیره، اونقدرها توجهش رو معطوف به این موضوع نمیکنه که مسیر و رانندگیش رو فراموش کنه.
It ain't about who got here first, it's about who stays.
#visualizevalue no. 4
#visualizevalue no. 4
اگر که از آدمها بپرسی بین موفقیت و داشتن well-being کدوم رو انتخاب میکنن، به نظرم درصدی که مورد دوم رو انتخاب میکنن بیشتر از درصدی هست که موفقیت رو انتخاب میکنن(نوشتهی پایین با همین فرض نوشته شده).
به عنوان پیشنوشت، باید بگم که برندهشدن با موفقشدن متفاوته.
سؤالی که پیش میآد، این هست که آیا موفقیت با شادی تناقض و منافات داره؟ پاسخش وابسته به تعریف شما از موفقیت داره. در دیکشنری کمبریج، موفقیت(success) اینطور تعریف شده:
the achieving of the results wanted or hoped for
پس اگر اون چیزی که ما میخوایم و امیدواریم بهش برسیم با شادیمون منافات داشته باشه، بعد از موفقیت تبدیل به آدمی ناراحت اما موفق خواهیم شد.
حالا اینکه ما چه چیزی رو میخوایم و موفقیت رو در چه چیزی تعریف میکنیم، به واسطه تأثیر جامعه میتونه تغییر کنه. یک دانشآموز کنکوری موفقیت رو در قبولی در رشتهی پزشکی میبینه چون تقریباً همهی اطرافیانش و جامعهاش همین موضوع رو ترویج میکنن. همین فرد چندسال بعد از موفقیت، انتخاب پزشکی به عنوان رشتهی تحصیلی رو موفقیت حساب نمیکنه و حتی ممکنه عامل موفقنشدن بدونه.
شناخت فردی هم موضوع مهمیه. چرا که لازمه تا ما موفقیت رو برای شخص خودمون و بر اساس شرایط خودمون و نقطهی شروعمون تعریف کنیم. موفقیت نسخهی از پیش نوشتهشده نیست.
در عین حال، باید متوجه باشیم چه چیزی باعث شادیمون میشه تا دچار پارادوکس بین شادی و موفقیت نشیم. و تعیین این موارد باید با جزئیات باشن و در غیر این صورت، باعث سردرگمی میشن. اما مشخصکردن چارچوب خواستهها و مسیر میتونه به شفافیت ذهنی و اولویتبندی ما کمک کنه؛ در این صورت هم از well-being برخوردار هستیم و هم موفق میشیم.
مثال: من میدونم که پول فاکتور مهمی برای همهی ماست، اما این که چهقدر پول میخوایم، از چه راهی میخوایم، در قبال چه مقدار انرژی اون رو میخوایم و … این موضوع رو برای ما روشن میکنه.
مثال: اگر من بدونم که داشتن زمان آزاد برای انجام فعالیتهای ورزشی یا مطالعه کتابها باعث شادی من میشه، احتمالاً رشتهی تحصیلی و شغلی که بیش از اندازه وقتگیر باشه و توجه زیادی بخواد رو(حتی با وجود داشتنِ پول در انتها) انتخاب نمیکنم.
اگر دربارهی این موضوع مشتاق هستین، گذروندن این کورس و مطالعهی بیشتر دربارهی اون رو توصیه میکنم.
پینوشت: خوشحالی و شادبودن(happiness) با داشتن well-being متفاوته و تعریفش رو از وبسایت Psychologytoday آوردهام:
Well-being is the experience of health, happiness, and prosperity. It includes having good mental health, high life satisfaction, a sense of meaning or purpose, and the ability to manage stress.
خوندن این مطلب رو هم توصیه میکنم.
به عنوان پیشنوشت، باید بگم که برندهشدن با موفقشدن متفاوته.
سؤالی که پیش میآد، این هست که آیا موفقیت با شادی تناقض و منافات داره؟ پاسخش وابسته به تعریف شما از موفقیت داره. در دیکشنری کمبریج، موفقیت(success) اینطور تعریف شده:
the achieving of the results wanted or hoped for
پس اگر اون چیزی که ما میخوایم و امیدواریم بهش برسیم با شادیمون منافات داشته باشه، بعد از موفقیت تبدیل به آدمی ناراحت اما موفق خواهیم شد.
حالا اینکه ما چه چیزی رو میخوایم و موفقیت رو در چه چیزی تعریف میکنیم، به واسطه تأثیر جامعه میتونه تغییر کنه. یک دانشآموز کنکوری موفقیت رو در قبولی در رشتهی پزشکی میبینه چون تقریباً همهی اطرافیانش و جامعهاش همین موضوع رو ترویج میکنن. همین فرد چندسال بعد از موفقیت، انتخاب پزشکی به عنوان رشتهی تحصیلی رو موفقیت حساب نمیکنه و حتی ممکنه عامل موفقنشدن بدونه.
شناخت فردی هم موضوع مهمیه. چرا که لازمه تا ما موفقیت رو برای شخص خودمون و بر اساس شرایط خودمون و نقطهی شروعمون تعریف کنیم. موفقیت نسخهی از پیش نوشتهشده نیست.
در عین حال، باید متوجه باشیم چه چیزی باعث شادیمون میشه تا دچار پارادوکس بین شادی و موفقیت نشیم. و تعیین این موارد باید با جزئیات باشن و در غیر این صورت، باعث سردرگمی میشن. اما مشخصکردن چارچوب خواستهها و مسیر میتونه به شفافیت ذهنی و اولویتبندی ما کمک کنه؛ در این صورت هم از well-being برخوردار هستیم و هم موفق میشیم.
مثال: من میدونم که پول فاکتور مهمی برای همهی ماست، اما این که چهقدر پول میخوایم، از چه راهی میخوایم، در قبال چه مقدار انرژی اون رو میخوایم و … این موضوع رو برای ما روشن میکنه.
مثال: اگر من بدونم که داشتن زمان آزاد برای انجام فعالیتهای ورزشی یا مطالعه کتابها باعث شادی من میشه، احتمالاً رشتهی تحصیلی و شغلی که بیش از اندازه وقتگیر باشه و توجه زیادی بخواد رو(حتی با وجود داشتنِ پول در انتها) انتخاب نمیکنم.
اگر دربارهی این موضوع مشتاق هستین، گذروندن این کورس و مطالعهی بیشتر دربارهی اون رو توصیه میکنم.
پینوشت: خوشحالی و شادبودن(happiness) با داشتن well-being متفاوته و تعریفش رو از وبسایت Psychologytoday آوردهام:
Well-being is the experience of health, happiness, and prosperity. It includes having good mental health, high life satisfaction, a sense of meaning or purpose, and the ability to manage stress.
خوندن این مطلب رو هم توصیه میکنم.
Coursera
The Science of Success: What Researchers Know that You Should Know
Offered by University of Michigan. This engaging course ... Enroll for free.
شروعِ تماشای سریال تنتن(39 قسمت، 1991) با کمی احساسات عجیب آمیخته بود. وقتی که برای مدتها صدای این شخصیتها رو تصور کردی و اون هم فقط در ذهنت، شنیدنش از بلندگو میتونه کاراکتری که سالها در فکرت به شکلی خاص بوده رو به فرمت دیگهای تبدیل کنه. صدای جنرال آلکازار و نستور اصلا شبیه به تصوری که داشتم نبود و صدای پرفسور کلکولوس مثل انتظارم بامزه بود. از کاستافیوره کماکان خوشم نمیاومد و مثل همیشه خودخواه و مغرور و خودپسند و پر از ادا بود(مثل اغلب سلبریتیها). تماشای مرگ آقای ولف در فضا کماکان دردناک بود و عصبانیت کاپیتان حین بازی با کلمات(ten thousand thundering typhoons وbillions of bilious blue blistering barbecued barnacles) هنوز هم خندهدار بود.
با اینکه من خودم سریال رو به ترتیب کتابها مرتب کردم، اما به اون ترتیب پخش نشده بود. این خودش برای کسی که با داستان آشنا نیست، مشکلساز میشد. چرا که ترتیب بعضی اتفاقها به هم ریخته بود. از کتاب اول(به خاطر تصویری که از روسها نشون میداد)، کتاب دوم(به خاطر نژادپرستی و خشونت با حیوانات) و کتاب آخر(به خاطر ناقصموندن) چیزی ساخته نشده بود. با اینکه این مجموعه نسبت به سریهای قبلی که ساخته شده بودن تغییرات کمتری داشتن و خط اصلی داستان رعایت شده بود، اما اگر بخوایم سختگیرانه بهش نگاه کنیم خیلی از جزئیات به تصویر کشیده نشده بود که برخی از اونها برای من کلیدی بودن و قبل از شروع منتظر دیدنشون بودم. به شکل عمده خشونتها حذف شده بود(افزایش مخاطبین و قابلیت پخش برای کودکان)، اعتیاد به الکل درکاپیتان هادوک زیاد به نمایش در نیومده بود(حساسبودن این موضوع در کشورها و مشکل در پخش برای کودکان)، صحنههای نژادپرستانه تغییر کرده بود و مهمتر از همه، اسنویی صدایی نداشت. جزئیات بیشتر رو اینجا به شکل دقیقی آوردهان.
موسیقی سریال در برخی قسمتها شبیه(و حتی شاید عینا خودش) یکی از موسیقیهای بازی IQ Dungeon بود که اگر از بازیهای معمایی خوشتون میآد، میتونین امتحان کنین.
با اینکه من خودم سریال رو به ترتیب کتابها مرتب کردم، اما به اون ترتیب پخش نشده بود. این خودش برای کسی که با داستان آشنا نیست، مشکلساز میشد. چرا که ترتیب بعضی اتفاقها به هم ریخته بود. از کتاب اول(به خاطر تصویری که از روسها نشون میداد)، کتاب دوم(به خاطر نژادپرستی و خشونت با حیوانات) و کتاب آخر(به خاطر ناقصموندن) چیزی ساخته نشده بود. با اینکه این مجموعه نسبت به سریهای قبلی که ساخته شده بودن تغییرات کمتری داشتن و خط اصلی داستان رعایت شده بود، اما اگر بخوایم سختگیرانه بهش نگاه کنیم خیلی از جزئیات به تصویر کشیده نشده بود که برخی از اونها برای من کلیدی بودن و قبل از شروع منتظر دیدنشون بودم. به شکل عمده خشونتها حذف شده بود(افزایش مخاطبین و قابلیت پخش برای کودکان)، اعتیاد به الکل درکاپیتان هادوک زیاد به نمایش در نیومده بود(حساسبودن این موضوع در کشورها و مشکل در پخش برای کودکان)، صحنههای نژادپرستانه تغییر کرده بود و مهمتر از همه، اسنویی صدایی نداشت. جزئیات بیشتر رو اینجا به شکل دقیقی آوردهان.
موسیقی سریال در برخی قسمتها شبیه(و حتی شاید عینا خودش) یکی از موسیقیهای بازی IQ Dungeon بود که اگر از بازیهای معمایی خوشتون میآد، میتونین امتحان کنین.