بِه‌تَر.
1.01K subscribers
537 photos
2 videos
8 files
321 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
مدت‌ها پیش درباره‌ی تفاوت توقع با واقعیت چیزی رو خونده بودم و اخیراً هم به تفاوت condition و option فکر می‌کردم.
ما تحت تأثیر صحبت‌های دیگران، تجربیات‌مون، شبکه‌های اجتماعی، سینما و … به توقعی از پدیده‌های مختلف می‌رسیم. اما واقعیتِ موجود در دنیا الزاماً با توقعات ما یکسان نیست و هرچه‌قدر که این فاصله (gap) بیش‌تر باشه، امکان ناراحتی و ناامیدی بالاتر می‌ره.
از کودکی شرایطی رو برای عشق و کسی که قراره عاشق‌ش بشیم به‌مون توضیح می‌دن، در سینما چیزهایی می‌بینیم، شعر می‌خونیم، به موسیقی گوش می‌دیم و چیزهای متعددی باعث می‌شن «توقع» داشته باشیم دنیای رابطه‌ی عاطفی‌مون شکلی خاص داشته باشه. اما وقتی‌ واردش می‌شیم و «واقعیت» رو می‌بینیم، ممکن‌ه ناراحت بشیم؛ یا حتی انکار کنیم و نپذیریم و اون‌قدر در مسیر جست‌وجوی «توقع»مون غرق رؤیا بشیم که واقعیت رو فراموش کنیم.
شرایطی(conditions) که من برای زندگی‌‌م و در رابطه‌ی عاطفی تعیین می‌کنم، الزاماً با انتخاب‌هایی(options) که دارم یکسان نیست. من همه‌ی شرایط مورد انتظار ِ فرد مقابل رو ندارم و متقابلاً اون نیز هم.
این‌جاست‌ که compromiseکردن خودش رو وارد بحث می‌کنه. متعادل‌سازی توقع و واقعیت، یا ایجاد تعادل (balance) بین condition و option از مواردی هست که می‌تونه درجه‌ی رضایت و نارضایتی آدم‌ها رو تغییر بده.
ما یا فردی رو با optionهایی که داره می‌پذیریم و در کنارش قبول می‌کنیم ممکن‌ه همه‌ی conditionهای مورد نظرمون وجود نداشته باشه، یا منطقی‌‌ه که ارتباط‌مون رو ادامه ندیم. در این‌جا باید به هم‌خوانیِ سطح و وضعیت خودمون با توقع و شرایط مد نظرمون هم توجه کنیم.
توقعِ داشتنِ وسیله‌ی 10n دلاری در حالی که فقط n دلار پول داریم، همون نارضایتی رو بیش‌تر می‌کنه. و از طرفی هم نمی‌شه بخوایم موبایل، ماشین یا لباسی رو بخریم که n دلار قیمت داره، ولی ازش توقع داشته باشیم که اندازه 10n دلار امکانات داشته باشه و بابت نداشتن‌ش بخوایم مدام غر بزنیم.
وقتی که ما از عضلات بدن‌مون کم‌تر استفاده کنیم، قدرت‌شون تحلیل می‌ره. این مورد رو خصوصاً وقتی متوجه می‌شیم که ورزش‌مون رو مدتی کنار‌ گذاشتیم و دوباره داریم شروع‌ش می‌کنیم؛ توان‌مون دیگه مثل گذشته نیست.
بعد از مدتی دوری، دیگه نمی‌شه مسافت همیشگی رو در مدت زمان قبلی و‌ با سرعت سابق دوید.‌‌ پرتاب‌های سه‌امتیازی‌مون مثل گذشته نیستن و وزنه‌هایی که استفاده می‌کردیم هم سبک‌تر شده‌ان.
عضلات‌مون رو می‌بینیم و تبلیغات بدن‌های عضلانی رو به عنوان معیار زیبایی توی مغزمون می‌کنه. پس به‌ش توجه بیش‌تری می‌کنیم‌، به حدی که هزینه‌های زیادی [از نظر مالی، زمانی، ذهنی و …] صرف این موضوع می‌شه.
اما من فکر می‌کنم در دنیای فعلی‌مون که مثل اجداد خیلی دور نیازمند توان فیزیکی سابق نیستیم، باید بیش‌تر از عضلات‌مون روی مغزمون کار‌ کنیم.
از یک جهاتی، مغز مثل عضلات بدن عمل می‌کنه. اون هم اگر فعالیت و چالش کافی نداشته باشه، مثل عضلات توان‌ش تحلیل خواهد رفت‌. اگر تفکر نقادانه رو یاد نگیره و ازش استفاده نکنه، قوه‌ی نقدکردن‌ش کم‌تر می‌شه و اگر مدام توجه‌ش رو از یک چیز سطحی به چیز دیگه‌ای معطوف کنه، توان تمرکز و attention spanش افت می‌کنه.
آمار رشد باشگاه‌های ورزشی یا واردات مکمل‌ها رو که بررسی می‌کنی، می‌بینی که میزان توجه به بدن افزایش‌ پیدا کرده و هم‌چنان در حال رشده. سؤالی که من همیشه از خودم‌ می‌پرسم، این‌ه که چه‌قدر برای ذهن‌م هزینه کردم و چه‌قدر اون رو به چالش کشیده‌ام.
The Four Burners Theory
وقتی درباره‌ی تئوری چهار شعله می‌خوندم، بسیار از نحوه‌ی تقسیم‌بندی‌ و توضیحات‌ش لذت بردم.
به بهانه این ویدئو، خواستم درباره‌اش بیش‌تر بگم.
این تئوری زندگی رو به چهار دسته کلی تقسیم می‌کنه: دوستان، خانواده، سلامتی، کار
برای موفقیت‌ در زندگی لازم‌‌ه که در یک حیطه انرژی بیش‌تری صرف بشه و این خودبه‌خود باعث می‌شه شعله‌ی بقیه‌ی قسمت‌ها کم بشه.
مهم‌ه که آدم اولویت‌هاش رو مشخص کنه، تصمیم‌ بگیره که چی براش مهم‌تره و بپذیره که زندگی یک trade-off هست و عمر آدم هم محدود. بنابراین نمی‌شه در همه‌ی قسمت‌ها ایده‌آل باشیم و طبیعتاً وقتی به کار و سلامتی بیش‌تر توجه کنیم، وقت کم‌تری برای دوستان و خانواده خواهیم داشت.
این اولویت‌بندی کمک دیگه‌ای هم می‌کنه و باعث می‌شه اگر تصمیم‌ گرفتیم در یک حیطه‌ فعالیت کم‌تری کنیم، در دام مقایسه نیافتیم و نخوایم وضعیتی مشابه با افرادی که خیلی در اون حیطه انرژی می‌ذارن داشته باشیم؛ چون غیرممکن‌ه.
نکته‌ی مهم این‌ه که اولویت‌های زندگی الزاماً در برهه‌های مختلف یکسان نیست. اگر تصمیم گرفتیم در دوره جوانی روی سلامت و کارمون بیش‌تر فعالیت کنیم، طبیعتاً مجبور نیستیم تا آخر عمر همین اولویت‌ها رو داشته باشیم. ممکن‌ه چندسال بعد بخوایم درگیر خانواده بشیم یا با دوستان قدیمی ارتباط بگیریم.
سپاسگزاری و تشکرکردن رفتار بسیار پسندیده‌ای هست. اما وقتی از این کلمات صحبت‌ می‌کنیم، ذهن‌ عمده‌ی آدم‌ها ناخودآگاه این رفتار رو برای دیگران تصور می‌کنه.
تشکر کردن از خودمون کاری نیست که عادی تلقی بشه، این در حالی‌ه که بارها متشکرم، مرسی، ممنون‌م و … رو در قبال بقیه تکرار می‌کنیم. ما نه فقط به اندازه‌ی کافی از خودمون تشکر نمی‌کنیم، بلکه هر زمان کسی بابت چیزی ازمون تشکر کنه یا مورد مثبتی درباره‌مون بگه، ممکن‌ه self-deprecation داشته باشیم و به جای قبول کردن‌ شروع به مخالفت‌کردن کنیم.
به‌تره هر از گاهی از خودمون بپرسیم که آخرین باری که از خودم تشکر کردم چه زمانی بوده.

#Tips no.1
«اعلامِ باور به مهم‌بودنِ یک موضوع با این‌که به اون موضوع در زندگی‌مون جایگاه بدیم تفاوت داره. نباید خیال کنیم که چون اهمیت یک موضوع برای ما بدیهی هست یا باهاش موافق‌ایم، حتماً در زندگی ما جایگاه داره.»

در دوره‌ای که هجمه‌ی زیاد اطلاعات همه‌روزه به سمت‌مون سرازیر می‌شه، مهارتِ تمرکز روی یک موضوع و جایگاه‌دادن به‌ش(در صورتی که برای ما اهمیت داره) مهارت مهمی‌ه؛ اگرچه که علاقه به پریدن از این مطلب به مطلبی جدید باعث می‌شه کم‌‌تر به این مهارت توجه بشه‌.
خوندنِ یک‌ کتاب و تحلیل و بررسی‌ش و implementکردن اطلاعات‌ش در زندگی کاری به مراتب سخت‌تر از این‌ه که بعد از اتمام کتاب اول به سراغ دومی و بعد سومی بریم و از dopamine rush لذت ببریم.

این ویدئو بیش‌تر هم توضیح می‌ده‌.
اگر آدم‌های نزدیک به‌ت دغدغه‌ی x رو دارن یا کارِ y رو مرتباً انجام می‌دن، شانسِ این‌که تو هم درگیر اون‌ها بشی بیش‌تره. و برعکس، اگر افرادی که به‌ت نزدیک هستن اهمیتی به موضوع z نمی‌دن(با وجودی که تو اهمیت می‌دی)، میزان اهمیت‌ به اون موضوع برای آدم کم می‌شه.
در حقیقت‌، آدم میانگینی از آدم‌هایی هست که بیش‌تر باهاشون وقت می‌گذرونه. اگر این صحبت رو با صحبت قبلیِ کانال ترکیب کنیم، نتیجه‌اش این‌ه:
- باور به این که محیط و اطرافیان روی شما خیلی موثرن کافی نیست، تلاش در جهت فیلترکردن محیط و تغییرش هست که در نتیجه نهایی تغییر ایجاد می‌کنه.
«برای خود بودن، نه برای تصویری که در ذهن بقیه وجود دارد»

گوش دادن‌ اون مهارتی‌ه که باید یاد گرفت. رهاکردنِ این عطشِ بی‌انتهایِ نصیحت‌کردن و مشکل‌گشای یک‌دقیقه‌ای‌بودن، فقط گوش‌دادن. نیازی نیست آدم به خودش تلقین کنه که من خیرشون رو می‌خوام و صلاح‌شون رو به‌تر از خودشون می‌دونم و سرم رو توی زندگی‌شون کنم. باید گذاشت تا حرف‌شون رو بزنن؛ اگر خودشون بخوان، به موقع‌ش، نظر ما رو می‌پرسن.
حرف‌زدن راحت‌تر از انجام‌دادن‌ه، خصوصاً در صورتی که برای بقیه باشه. شاید برای همین‌ه که نصیحت‌کردن به بقیه راحت‌تر از این‌ه که آدم برای خودش کاری کنه.
Failure is the frame, not the picture.
#visualizevalue no. 1
مطالعه‌کردن(نه صرفاً کتاب‌خوندن) و اون هم نه فقط در ارتباط با شغل که درباره‌ی همه‌ی ابعاد زندگی، کار ضروری‌ای هست که نیاز به مداومت داره.
- به این خاطر که ابعاد زندگی زیاد هست و نمی‌شه در یک بازه کوتاه این کار رو انجام‌ داد.
- در هر برهه‌ای به چند موضوع برای رشد نیاز داریم. برای مثال ما در ۶ سالگی نیاز به مطالعه درباره روابط عاطفی نداریم و یا مطالعه‌ درباره‌ی مدیریت مالی زندگی در ۸۰ سالگی اون‌قدرها مفید نیست و …
مثل مسواک‌زدن که باید روزانه انجام بشه و ضروری‌ هست و در صورت عدم انجام عواقبی در پی داره، مطالعه هم همون‌قدر ضروری هست؛ با این تفاوت که عواقب‌ش رو کم‌تر می‌شه به وضوح مشاهده کرد.
همون‌طور که وقتی‌ کسی بهداشت دهان‌ش رو رعایت می‌کنه، به شکل مداوم در شبکه‌های اجتماعی فریاد نمی‌زنه که من مسواک زده‌ام، کسی که مطالعه‌ی مداوم داره نیازی به استوری‌های همیشگی و نقل‌ قول‌های مداوم نداره. مضاف بر این‌، مطالعه‌کردن و یادگرفتن یک چیز با نقل‌قول گذاشتن یکسان نیست و این‌کار الزاماً به یادگیری‌ و آگاهی منجر نمی‌شه.
کسی که برای مطالعه‌اش منتظر تعطیلات نشسته که با یک فنجون قهوه/چای و میوه/شیرینی توی بالکن خونه‌اش به شکل تجملاتی مطالعه کنه و عکس‌ش رو به اشتراک بذاره، بیش‌تر از مطالعه دغدغه‌ی نمایش‌دادن داره.
پیش‌نوشت اول: توانایی تحلیل‌کردن مغز انسان یک مقدار محدود هست. وارد کردن اطلاعات زیاد به مغز هم باعث burn out شدن‌ش می‌شه. اطلاعات زیاد به تنهایی هم ارزش زیادی ندارن. زمانی این اطلاعات ارزش‌مند می‌شن که بشه تحلیل و هضم‌شون کرد‌.
پیش‌نوشت دوم: تنها بودن (being alone) با حس تنهایی داشتن (feeling lonely) فرق داره. اگرچه اولی مفیده، اما دومی بسیار مضر هست و البته که ربطی به تعداد آدم‌های اطراف شما نداره. شما ممکن‌ه در یک رابطه عاطفی باشین یا در جمع دوستان‌تون، اما کماکان حس تنهایی داشته باشین. ممکن هم هست که تنها باشید اما اون حس تنهایی رو نداشته باشید.

تنها شدن (به معنای واقعی کلمه، نه تنهایی فیزیکی و در ارتباط بودن با دنیا به وسیله‌ی تلفن، کامپیوتر، تلویزیون و …) این اجازه رو به مغز می‌ده که افکارش رو نشخوار کنه، تحلیل و بررسی‌شون کنه و اطلاعاتی که دریافت کرده رو به نتایجی برسونه.
نداشتن مهارت استفاده از اوقات تنهایی و عدم یادگیری‌ اون باعث می‌شه در دام کارهایی گیر کنیم که در حالت عادی انجام نمی‌دیم و صرفاً برای فرار از اون شرایط به سراغ‌شون رفتیم؛ scrollکردن مداوم شبکه‌های اجتماعی، روابط و اطرافیان toxic و …
و البته که واژه‌ی مورد استفاده «مهارت»‌ه، چرا که یک مهارت قابل کسب‌ هست و در گذر زمان و با تمرین به‌تر می‌شه.

تنهاشدن برای همه ضروری‌ه؛ چه در یک رابطه‌ باشه و یا تنها، چه خانواده شلوغی داشته باشه یا خلوت، چه برون‌گرا یا درون‌گرا، چه کسی که اطرافیان کمی داره و یا زیاد. کسی که فرصت تنهایی به خودش نده، فرصت پردازش افکارش و اطلاعات ذهن‌ش رو به خودش نداده و در گذر زمان به محصول دیگران و افکار اون‌ها تبدیل می‌شه.
There's a difference between being busy and being productive.
#Science_says
شماره‌ی ۱
#Science_says
شماره‌ی ۲
وقتی زندگی رو به شکل نقطه‌ای تعریف می‌کردم، بخش عمده‌ای ازش در تلاش زیاد برای رسیدن به مقصد‌های از قبل تعریف‌شده از بین رفت.
چندسالی رو با مقصد کنکور از دست می‌دی، بعدش هم با دویدن به دنبال فارغ‌التحصیلی، در ادامه می‌بینی پنج‌ روز از هفته رو فول‌تایم کار‌ می‌کنی تا آخر هفته‌ برسه و نهایتاً انتهای هفته‌ات در استرسِ «اه! حالا شنبه دوباره باید برم سر کار.» می‌گذره.
البته یه چیز پنهان هم وجود داره. از دور به نظر تقصیر ماست که یاد نگرفتیم، اما بخش زیادی از این‌ها تقصیر ما نیست. ما فقط چندتا بازیکن توی زمینی بودیم که مربی به‌مون آموزشی نداده بود و حالا باید خودمون از صفر یاد بگیریم؛ چون در نهایت مسئولیت ادامه‌ی زندگی روی دوش ماست.
و نکته‌ی ظریف ماجرا:
باید بین «تقصیر»داشتن و «مسئولیت»داشتن تفاوت قائل شد. مواردی در زندگی هستن که رخ‌دادن‌شون تقصیر ما نیست، اما مسئولیت‌شون با ماست. تقصیر من نیست که در کودکی به من کار تیمی رو آموزش نداده‌ان، اما بخشی از مسئولیت یادگیری کار تیمی در شرکتی که الان هستم با من‌ه. مثال‌های متعددی در قالب (تقصیر من نیست که «موضوع x» رو در نوجوانی نیاموخته‌ام چون درگیر کنکور و درس بوده‌ام، اما بخشی از مسئولیت یادگیری اون‌ها با من هست.) رو می‌شه زد.

پی‌نوشت: مسئولیت و تقصیر ۰ یا ۱۰۰ نیستن. به شکل طیف هستن و ممکن‌ه در عین این‌که من فقط ۱۰٪ مقصر باشم، ۶۰٪ مسئولیت رو داشته باشم.
Disruption.

توجه و تمرکز آدم به همین شکل تکه‌تکه می‌شه و attention span کم‌تر و کم‌تر.
#visualizevalue no. 2
Don't apologize for prioritizing your mental health.
When it comes to self-care and boundaries, many of us feel like we need to say sorry for not living up to others' expectations—real or imagined.
But you shouldn't feel guilty or apologetic for setting a healthy boundary. And the people who love and support you don't want an apology for that anyway. They want what's best for you.

#Tips no.2
Are you protecting your mental health?

In the same way that a fence safeguards a home, a mental health boundary can protect you.
For example, if you have a family member who makes hurtful comments, you might set a boundary to only call them once a month. Or if you run out of energy on the weekends, you might reserve time just for yourself.

A good place to start setting boundaries is around the relationships and responsibilities that take up the majority of your time and energy. Explore what supports your mental health and what challenges it.
قبل از یادگیری یک موضوع، مغز تلاش زیادی برای آموختن‌ش می‌کنه و این باعث می‌شه که جریان خون اطراف اون زیاد بشه و برای فهمیدن‌ش متمرکز باشیم.
ایمیل زده و برام‌ توضیح داده که وقتی‌ مغز به یک چیزی‌ عادت کنه و یادش بگیره، خون‌رسانی‌ش به قسمت‌هایی که حین یادگیری اون موضوع فعال بودن کم‌تر می‌شه و باعث کاهش تمرکز، خیال‌بافی(daydreaming) و بی‌تفاوتی(general apathy) خواهد شد.
همه و همه دلایلی برای یادگیری مادام‌العمر(lifelong learning).