بِه‌تَر.
1.01K subscribers
537 photos
2 videos
8 files
321 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
یکی از بازی‌هایی که در دوران کودکی سرگرم‌مون می‌کرد Mortal Kombat بود و نسخه‌ی شماره‌ی ۴ اون زمان خیلی رایج به حساب می‌اومد.
قبل از مرگ حریف می‌شد از فنی به نام fatality استفاده کرد و ما چون از مهارت کافی برخوردار نبودیم، عمدتاً نمی‌تونستیم اون حرکات خاص رو انجام بدیم. اما اگر ابتدای بازی چند دقیقه صبر می‌کردیم، در نسخه‌ی نمایشی‌(demo) گاهی این فنون رو‌ پخش می‌کردن.
در یکی از کتاب‌هایی که می‌خوندم، درباره‌ی عقرب حرف می‌زد و باعث شد به دوران کودکی برم؛ جایی که شخصیت Scorpion برای fatality به عقرب تبدیل می‌شد تا دشمن‌ش رو نابود کنه‌. همین موضوع بهانه‌ای شد که برم و‌ تمام اون فنون رو در یوتوب تماشا کنم.

پی‌نوشت: چه‌قدر این صحنه‌ها برای کودکی ما خشن بوده‌ان و چه قدر کیفیت بازی‌ها در اون زمان بد بود.
به بهانه‌ی کتاب‌های سمی و زرد یا چرا چرت‌و‌پرت نخوانیم رو‌ از این‌جا می‌تونین بخونین.

#Blog no. 6
بِه‌تَر.
You will save what you love by allowing what you loved to die. Restoration requires destruction. – Nerif, the Oracle DOTA: Dragon's Blood S03 E03 #Qs no. 2
DOTA: Dragon's Blood: on love, friendship and relationships

S03 E06
Love is not about making a perfect world, love is living together in the world as it is, come what may.

S03 E08
It is so terribly unfair. But the world wasn't made to be fair, it was made to find each other in the dark and offer comfort while the nightmares pass.

#Qs no. 3
یکی از کارهایی که تقریبا دو سال در تلاش برای عادت‌سازی و انجام‌دادن‌ش هستم نوشتن و روزمره‌نویسی(journaling) هست و حال‌م رو به مقدار زیادی در جهت مثبت تغییر می‌ده. نوشتن به‌م کمک می‌کنه تا مدت‌ها بعد بتونم رفتارها و دغدغه‌هایی که دارم رو بازنگری کنم، از طرفی برخی پیش‌بینی‌ها و فکرهام رو ثبت می‌کنم تا در صورت درست یا غلط‌بودن‌شون بعدا بتونم از الگویی که ایجاد شده کمک بگیرم، گاهی در نقش یادآور خاطرات عمل می‌کنه و گاهی هم شرایط گذشته رو به‌م نشون می‌ده تا بتونم مسیری که طی کردم رو فراموش نکنم.
زمان‌هایی که فرصت می‌کنم تا به شکل منظم بنویسم و در جایی ثبت کنم(چه به فرمت دیجیتال و چه کاغذی)، حس می‌کنم که افکار و احساسات‌م آروم گرفته‌ان؛ فکرها و حس‌هایی که گاهی اوقات اون‌قدر زیاد و سنگین می‌شن که مثل مهی غلیظ جلوی شیشه‌ی دیدم رو می‌گیرن و به‌م اجازه نمی‌دن به شکل درستی وقایع رو مشاهده کنم. نوشتن برای من مثل ابزاری می‌مونه که ایده‌های خام رو باهاش به مرحله‌ی پختگی برسونم؛ چرا که برای به تحریر درآوردن ایده‌ها نیاز به ساختار بخشیدن به اون‌ها و رفع اولیه‌ی نقایص‌شون دارم. بعد از نوشته‌شدن هم متوجه خطاهای دیگه‌ای می‌شم که باید برطرف بشن و در این فرایند، ایده‌ای که به هم ریخته بود نظم و ترتیب می‌گیره و مستحکم‌تر می‌شه. تبدیل افکار به کلمات قوه‌ی استدلال من رو قوی‌تر کرده، چون چیزهایی که در فکر گنگ و نامفهوم هستن روی کاغذ واضح می‌شن و می‌شه الگوهاشون رو تشخیص داد.
من(و احتمالا برخی از شما) بیش از اندازه‌ ذهن‌م رو بی‌ایراد می‌دونستم و نقش biasها رو دست کم گرفته بودم. ذهن ما بسیار فراموش‌کاره و نوانایی به حافظه سپردنِ همه‌ی جزئیات رو نداره. بنابراین، دوست داره که خاطرات رو تغییر بده و جاهایی که از دست رفته رو به اون صورتی که می‌خواد، پر کنه. نوشتن این ریسک رو کاهش می‌ده. چیزهایی وجود دارن که باید دقیق ثبت بشن؛ همون‌طور که بودن، همون‌طور که هستن.
با این‎‌که بهانه‌های زیادی برای ننوشتن وجود داره، عبارت‌هایی مثل "من که نوشتن بلد نیستم" و "من که نویسنده نیستم" نباید دلیلی برای ننوشتن بشن؛ نوشتن ابزاری برای فکر کردن به حساب می‌آد. این‌طور نیست که ما "همیشه" منتظر تشکیل یک ایده یا بینش در ذهن‌مون باشیم تا بعد از اون شروع به نوشتن کنیم. گاهی اوقات بعد از نوشتن به اون بینش و ایده می‌رسیم.
Write, so you can think.
نوشتن این متن با الهام از عکس‌هایی بودن که اخیرا دیدم و در انتها همین‌جا قرارشون می‌دم؛ متعلق به PJ Milani که با هندل milaniCREATIVE در شبکه‌های اجتماعی می‌تونید پیداش کنید. یکی از نوشته‌هایی که مدتی پیش در اپلیکیشن Elevate توجه‌م رو جلب کرد، بی‌ربط به نوشته‌ی فعلی نیست؛ اگرچه از صحت علمی متنی که آورده شده مطمئن نیستم.
از دیالوگ‌های دوست‌داشتنی، ویدئوش رو می‌تونید از این‌جا ببینید.
For better or worse, your behavior can directly affect how you feel. So it’s important to prioritize activities that make you feel good, especially when you’re experiencing difficult emotions.

#Tips no. 5
“You can't pour from an empty cup.”
از اون‌جایی که من آدمی نبودم که زیاد با دیگران به اشتراک بذارم،‌ سال‌ها قبل کانالی به اسم The Last Room ساختم که توی اون اطلاعاتی که می‌خواستم باقی بمونن و حرف‌هایی که دوست نداشتم جایی بیان کنم(یا دوست داشتم اما بلد نبودم و نمی‌تونستم) رو می‌نوشتم. یکی از عادت‌های بدم هم حذف خاطرات‌ دیجیتال‌م بود و نتیجه این شده که متأسفانه وب‌لاگ قبلی و کانالی که گفتم و چندین اکانت رو در اون دوره پاک کرده‌ام.
با این حال، از اون کانال چندتا فایل با فرمت PDF برام باقی مونده که یکی‌شون صحبتی منتسب به محمدرضا شعبانعلی بود. سه‌تای دیگه هم شامل جملاتی بودن که از انیمه‌ی Fullmetal Alchemist: Brotherhood و سریال Arrow نوشته‌ام؛ عادتِ باز کردن یک فایل و نوشتن جملاتی که برام‌ الهام‌بخش هستن و به یادگار می‌مونن.
بر خلاف منِ چندین‌سال قبل، فایل‌ها رو این‌جا می‌ذارم تا گم نشه.

پی‌نوشت: عبارت Al - Sah Him اسم یکی از اپیزودهای سریال Arrow و انگلیسی‌شده‌ی (السهم) هست که همون معنای Arrow رو در زبان عربی داره.
– به بهانه‌ی فایلِ آخر در کانال و اهمیت محیط اطراف
[Spoiler Alert]
توی انیمیشن Soul (2020) یه جایی ۲۲(اسم‌ یکی از شخصیت‌ها همین‌ه) درباره‌ی این‌که آیا دنیا ارزش‌ش رو داره یا نه از آرایشگرش می‌پرسه.
They say you're born to do something, but how do you figure out what that thing is? What if you pick the wrong thing? Or somebody else's thing?
بعد Dez(آرایشگر داستان) می‌گه که من قصد نداشتم آرایشگر بشم. می‌خواستم دام‌پزشک بشم اما دخترم مریض شد و‌ هزینه‌ها باعث شد به جای خوندن‌ دام‌پزشکی که هزینه‌ی زیادی داره، در فیلد آرایشگری تحصیل کنم(کلی فکر کردم تا متوجه بشم شبیه به زندگی Dario هست که این‌جا نوشته بودم). ۲۲ با ناراحتی می‌گه که الان توی آرایشگری گیر کردی و دیگه خوش‌حال نیستی، اما Dez صحبت‌ش رو قطع می‌کنه و توضیح می‌ده که الان خوش‌حال‌‌ه.
داشتم فکر می‌کردم که ما گاهی مسیری رو می‌ریم که برنامه‌ای براش نداشتیم، حتی این وسط ممکن‌ه فکرمون اون‌قدر‌ درگیر مسیری که نتونستیم بریم باشه که راه فعلی رو فراموش کنیم. این می‌تونه درباره‌ی شغل‌مون باشه، رابطه‌ی عاطفی‌مون باشه، دوستان‌مون باشه، و بقیه‌ی چیزهایی که می‌تونن رخ بدن‌.
انیمیشن Soul قصه‌ی مردی(Joe) هست که کل زندگی‌ش رو بی‌معنا می‌دونه و حس می‌کنه شکست خورده، چرا که نتونسته روی صحنه بره و موسیقی بنوازه. کسی که روز و شب درباره‌ی موسیقی رویاپردازی می‌کنه و حس می‌کنه زندگی‌ش بعد از نوازندگی قراره تحول عجیبی کنه اما بعد از پیدا کردن‌ش و رسیدن به‌ش، دوباره به همون حالت قبلی برمی‌گرده و متوجه می‌شه که زندگی‌ش اون‌قدر‌ که فکر می‌کرد تغییر نمی‌کنه.
گاهی ما اون‌قدر برخی چیزها رو رویایی تصور می‌کنیم که بعد از رسیدن به‌شون و تجربه‌‌ی واقعی اون‌ها، سرخورده می‌شیم چرا که شبیه اون‌چیزی که رویاپردازی کردیم نبودن‌.
Sometimes life and living isn't about finding a BIG purpose and passion. The "regular old living" shouldn't turn into a boring thing because this way, we will become like the story of that fish: she/he swims up to older fishes saying "I'm trying to find this thing they call the ocean." They tell that it's what you're in it but the young fish says "It's water. What I want is the ocean!"

پی‌نوشت: این صحبتی که دنیل کانمان می‌کنه هم قابل تأمل هست. امیدوارم درباره‌اش بیش‌تر بنویسم.