چرا معمولا افراد هر چه قدر سنشان بالاتر میرود، کمتر حاضر میشوند عقایدشان را تغییر بدهند؟
وقتی انسان سالها پول، زمان، احساس و یا اعتبارش را صرف تصمیمات و باور های غلطی کرده است و در این راه متحمل مشقت های فراوانی شده است، به سختی قادر است از اعتقادات خود، دست بکشد و قبول کند که تمام رنجها و زحماتی که در سال های طلایی عمرش متحمل شده، بیدلیل بوده است، حتی اگر صدها دلیل روشن مبنی بر نادرست بودن چیزی برای او آورده شود.
با پذیرفتن اشتباه، یعنی تمام آن هزینه ها بیثمر بودهاند.
این اتفاق برای شخص تنش روانی شدیدی دارد و ترجیح میدهد این مواقع راه حل دومی را انتخاب کند، توجیهات جدیدی میآورد تا فقط باور قبلی را حفظ کند ولی از آن دست نکشد و حتی بیشتر از قبل، به آن بچسبد.
و این دقیقا همان چیزی است که جزم اندیشی را تا به این اندازه مقاوم کرده است.
اینجا دیگر فرد بجای دفاع از حقیقت، از گذشته خودش دفاع میکند.
مانند:
🔸️سرمایهگذاری شکست خورده
🔸️اصرار بر سیاستهای نادرست
🔸️ماندن در یک ازدواج ناسالم
🔸️ادامه دادن یک جنگ شکست خورده
Sunk Cost Fallacy
#جزم_اندیشی #lighthouse
وقتی انسان سالها پول، زمان، احساس و یا اعتبارش را صرف تصمیمات و باور های غلطی کرده است و در این راه متحمل مشقت های فراوانی شده است، به سختی قادر است از اعتقادات خود، دست بکشد و قبول کند که تمام رنجها و زحماتی که در سال های طلایی عمرش متحمل شده، بیدلیل بوده است، حتی اگر صدها دلیل روشن مبنی بر نادرست بودن چیزی برای او آورده شود.
با پذیرفتن اشتباه، یعنی تمام آن هزینه ها بیثمر بودهاند.
این اتفاق برای شخص تنش روانی شدیدی دارد و ترجیح میدهد این مواقع راه حل دومی را انتخاب کند، توجیهات جدیدی میآورد تا فقط باور قبلی را حفظ کند ولی از آن دست نکشد و حتی بیشتر از قبل، به آن بچسبد.
و این دقیقا همان چیزی است که جزم اندیشی را تا به این اندازه مقاوم کرده است.
اینجا دیگر فرد بجای دفاع از حقیقت، از گذشته خودش دفاع میکند.
مانند:
🔸️سرمایهگذاری شکست خورده
🔸️اصرار بر سیاستهای نادرست
🔸️ماندن در یک ازدواج ناسالم
🔸️ادامه دادن یک جنگ شکست خورده
Sunk Cost Fallacy
#جزم_اندیشی #lighthouse
من فهمیدهام.
من چیزی را میبینم که دیگران نمیبینند.
راه من درست است ... باید درست باشد.
دیگران نمیفهمند.
آنها توان دیدنش را ندارند.
این منم که درک کردهام.
ارزش من بیشتر است، چون ادامه دادم.
من راه درست را انتخاب کردهام.
این مسیر، تنها مسیر حقیقت است.
سختی هایش مهم نیست، هر راه بزرگی سخت است.
نه.
تردید، ضعف است.
من این همه رنج نکشیدهام که در اشتباه باشم.
و شما...
حتی اگر اکنون رنج بکشید، حتی اگر ندانید چرا...
به رستگاری خواهید رسید.
چون من راه را میدانم.
من راه را فهمیدهام.
#جزم_اندیشی #lighthouse
من چیزی را میبینم که دیگران نمیبینند.
راه من درست است ... باید درست باشد.
دیگران نمیفهمند.
آنها توان دیدنش را ندارند.
این منم که درک کردهام.
ارزش من بیشتر است، چون ادامه دادم.
من راه درست را انتخاب کردهام.
این مسیر، تنها مسیر حقیقت است.
سختی هایش مهم نیست، هر راه بزرگی سخت است.
نه.
تردید، ضعف است.
من این همه رنج نکشیدهام که در اشتباه باشم.
و شما...
حتی اگر اکنون رنج بکشید، حتی اگر ندانید چرا...
به رستگاری خواهید رسید.
چون من راه را میدانم.
من راه را فهمیدهام.
#جزم_اندیشی #lighthouse
📖 اداره پست | چارلز بوکوفسکی 🏮🌊
فقط دو انتخاب داشتم: یا در اداره پست بمانم و دیوانه شوم، یا بیرون بیایم و نویسنده بودن را امتحان کنم و از گرسنگی بمیرم.
اداره پست، داستان مردی است که هر روز بخشی از خودش را برای زنده ماندن میفروشد.
او زیر فشار تکرار، بیهودگی و ریاکاری جامعه، آرام آرام فرسوده میشود.
اولین رمانش، که هنری چیناسکی در این کتاب، عملا نسخه داستانی خود اوست و از شاخص ترین نمونه های رئالیسم کثیف است، روایتی ساده و آمیخته با طنزی تلخ.
بوکوفسکی میگفت اگر لازم باشد جمله ای را تزئین کنم، یعنی آن جمله به اندازه کافی خوب نیست.
#بوکوفسکی #اداره_پست
فقط دو انتخاب داشتم: یا در اداره پست بمانم و دیوانه شوم، یا بیرون بیایم و نویسنده بودن را امتحان کنم و از گرسنگی بمیرم.
اداره پست، داستان مردی است که هر روز بخشی از خودش را برای زنده ماندن میفروشد.
او زیر فشار تکرار، بیهودگی و ریاکاری جامعه، آرام آرام فرسوده میشود.
اولین رمانش، که هنری چیناسکی در این کتاب، عملا نسخه داستانی خود اوست و از شاخص ترین نمونه های رئالیسم کثیف است، روایتی ساده و آمیخته با طنزی تلخ.
بوکوفسکی میگفت اگر لازم باشد جمله ای را تزئین کنم، یعنی آن جمله به اندازه کافی خوب نیست.
#بوکوفسکی #اداره_پست
Lighthouse
📖 اداره پست | چارلز بوکوفسکی 🏮🌊 فقط دو انتخاب داشتم: یا در اداره پست بمانم و دیوانه شوم، یا بیرون بیایم و نویسنده بودن را امتحان کنم و از گرسنگی بمیرم. اداره پست، داستان مردی است که هر روز بخشی از خودش را برای زنده ماندن میفروشد. او زیر فشار…
مثل همیشه به ناهار نرسیدم. با اینکه ناهار نخورده بودم، بازم چهل دقیقه دیر رسیدم.
تا وارد اداره شدم، استون پشت میزش نشسته بود و نگاهی به ساعتش انداخت.
- چهل دقیقه دیر کردی چیناسکی.
- اگه جای من بودی، امروز اصلا سر کار نمیاومدی.
- اینم میره توی گزارش تخلفاتت.
- بزار بره، استون.
فرم مخصوصش رو از قبل، داخل ماشین تحریر گذاشته بود، چند خط تایپ کرد.
من هم رفتم نامهها رو مرتب کردم و مرسوله های برگشتی رو آماده فرستادن کردم.
چند دقیقه بعد، برگه رو جلوی من پرت کرد و رفت. دیگه واقعا از این گزارش سازی هاش خسته شده بودم و شکایتی هم که بابتش به مرکز شهر فرستاده بودم، هیچ فایدهای نداشت.
بدون اینکه حتی نگاهی به برگه بندازم، همونجوری انداختمش تو سطل آشغال.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
تا وارد اداره شدم، استون پشت میزش نشسته بود و نگاهی به ساعتش انداخت.
- چهل دقیقه دیر کردی چیناسکی.
- اگه جای من بودی، امروز اصلا سر کار نمیاومدی.
- اینم میره توی گزارش تخلفاتت.
- بزار بره، استون.
فرم مخصوصش رو از قبل، داخل ماشین تحریر گذاشته بود، چند خط تایپ کرد.
من هم رفتم نامهها رو مرتب کردم و مرسوله های برگشتی رو آماده فرستادن کردم.
چند دقیقه بعد، برگه رو جلوی من پرت کرد و رفت. دیگه واقعا از این گزارش سازی هاش خسته شده بودم و شکایتی هم که بابتش به مرکز شهر فرستاده بودم، هیچ فایدهای نداشت.
بدون اینکه حتی نگاهی به برگه بندازم، همونجوری انداختمش تو سطل آشغال.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
برای یکبار هم که شده بود، داشتم حس میکردم اون قدرها هم بدشانسی نیاوردهام و اون جان استونی که مثل یک خدای ظالم توی آسمانها وایستاده و داره نگام میکنه، به ریشم نمیخنده.
همه چی اوکی بود تا اینکه یک پیچ رو رد کردم و پریدم بیرون و سریع صندوق رو خالی کردم تا برگشتم دیدم عه!
تخته شاسی نیست.
ای جان استونی که تو آسمونها وایستادی داری منو نگاه میکنی، رحم کن به من!
تو اون تاریکی و بارون گم شده بودم.
واقعا احمق بودم.
همه این بلاها و بدبختیهارو خودم سر خودم آورده بودم.
یه عقبمونده بهدردنخور که بخاطر زنده بودنش شانس آورده.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
همه چی اوکی بود تا اینکه یک پیچ رو رد کردم و پریدم بیرون و سریع صندوق رو خالی کردم تا برگشتم دیدم عه!
تخته شاسی نیست.
ای جان استونی که تو آسمونها وایستادی داری منو نگاه میکنی، رحم کن به من!
تو اون تاریکی و بارون گم شده بودم.
واقعا احمق بودم.
همه این بلاها و بدبختیهارو خودم سر خودم آورده بودم.
یه عقبمونده بهدردنخور که بخاطر زنده بودنش شانس آورده.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
📖 خانم دالوی | ویرجینیا وولف 🏮🌊
یک روز از زندگی کلاریسا دالوی، زنی حدودا پنجاه ساله از طبقه اشراف لندن، که در حال آماده شدن برای یک مهمانی شبانه است و در همان حال به جوانی، عشق های از دست رفته و گذر بی رحم زمان میاندیشد.
در سوی دیگر داستان، یک روز از زندگی سپتیموس، روایت میشود، سربازی که پس از جنگ جهانی اول، از آسیب های روانی عمیقی رنج میبرد و دیگر قادر به ارتباط گیری با جهان اطرافش نیست.
یکی نماینده زندگی ظاهرا موفق و آرام و دیگری قربانی جامعهای که رنج انسانی را درک نمیکند و ترجیح میدهد آن را ناديده بگیرد.
وولف، از درون تاریک ترین لایه های درون سپتیموس سخن میگوید چرا که خود او نیز در آن دوران با چنین رنجی دستوپنجه نرم میکرد.
کلاریسا و سپتیموس را میتوان دو وجه از شخصیت ویرجینیا وولف دانست، یکی در ظاهر زندگی آرام و دیگری در دل رنج و آشفتگی.
#ویرجینیا_وولف #خانم_دالوی
یک روز از زندگی کلاریسا دالوی، زنی حدودا پنجاه ساله از طبقه اشراف لندن، که در حال آماده شدن برای یک مهمانی شبانه است و در همان حال به جوانی، عشق های از دست رفته و گذر بی رحم زمان میاندیشد.
در سوی دیگر داستان، یک روز از زندگی سپتیموس، روایت میشود، سربازی که پس از جنگ جهانی اول، از آسیب های روانی عمیقی رنج میبرد و دیگر قادر به ارتباط گیری با جهان اطرافش نیست.
یکی نماینده زندگی ظاهرا موفق و آرام و دیگری قربانی جامعهای که رنج انسانی را درک نمیکند و ترجیح میدهد آن را ناديده بگیرد.
وولف، از درون تاریک ترین لایه های درون سپتیموس سخن میگوید چرا که خود او نیز در آن دوران با چنین رنجی دستوپنجه نرم میکرد.
کلاریسا و سپتیموس را میتوان دو وجه از شخصیت ویرجینیا وولف دانست، یکی در ظاهر زندگی آرام و دیگری در دل رنج و آشفتگی.
#ویرجینیا_وولف #خانم_دالوی
برای سپتیموس، غول واقعی نه خود جنگ، بلکه خاطرات آن است، او با دشمنی میجنگد که اکنون به درون ذهنش منتقل شده است. ( اختلال استرس پس از سانحه: PTSD )
او این غول درون خود را میشناخت. صدای آرام ترکهایی را که میشکستند، میشنید و حضور زخمها و رنجهایی را که در ژرفای جنگلی انبوه، کمین کرده بودند را حس میکرد.
هيچگاه نمیتوانست کاملا احساس امنیت کند، زیرا این غول هر لحظه ممکن بود دوباره سر برآورد.
این نفرت، به ویژه از زمان بیماریاش، چنان بر او چیره شده بود که میتوانست زمین گیرش کند و درد را در تمام وجودش بپراکند.
با اینحال، از بودن در خانهٔ خودش آرامش میگرفت، باغبانی میکرد و علفهای هرز را، چنانکه گویی همان غول نفرت باشند، از ریشه بیرون میکشید، آنچنان که انگار میخواهد آن را از بیخوبن نابود کند و جهان را از این نفرت پاک سازد.
_ خانم دالوی
ویرجینیا وولف
#ویرجینیا_وولف #خانم_دالوی
Forwarded from Lighthouse (Lighthouse)
🖋راهنمای دسترسی به محتوای کانال لایت هاوس 🏮🌊
🔸️ معرفی موسیقی
🔸️ معرفی و بررسی فیلم و سریال
🔸️ معرفی و بررسی کتاب
🔸️ مطالب اختصاصی لایتهاوس
💡 به مرور تکمیل میشود.
#معرفی #فهرست #راهنما #آرشیو #ادبیات #کتاب #فیلم_سریال #موسیقی #lighthouse
🏷 ساختار هشتگ های کانال
🔸️ معرفی موسیقی
40 Watt Sun
GHOST
Virgin Black
Mad Season
Temper City
Deep Purple
Blondshell
Kino
Chris Isaak
Breaking Benjamin
Billy Mackenzie
ShamRain
Depeche Mode
The Cure
Poets of the Fall
I Got You On Tape
🔸️ معرفی و بررسی فیلم و سریال
The Lighthouse
Inherit the Wind
Sing Street
Better Call Saul
Her
Lawrence of Arabia
The Boys
The Lives of Others
🔸️ معرفی و بررسی کتاب
چرا ادبیات ؟ ماریو بارگاس یوسا
عشق سگی است از جهنم هنری چارلز بوکوفسکی
ویرجینیا وولف
عمر خیام نیشابوری
🔸️ مطالب اختصاصی لایتهاوس
آیا باید تمام آثار یک نویسنده را خواند یا فقط مهمترین آنها را؟
مهملات ژرفنما
جزم اندیشی
💡 به مرور تکمیل میشود.
#معرفی #فهرست #راهنما #آرشیو #ادبیات #کتاب #فیلم_سریال #موسیقی #lighthouse
Lighthouse
📖 اداره پست | چارلز بوکوفسکی 🏮🌊 فقط دو انتخاب داشتم: یا در اداره پست بمانم و دیوانه شوم، یا بیرون بیایم و نویسنده بودن را امتحان کنم و از گرسنگی بمیرم. اداره پست، داستان مردی است که هر روز بخشی از خودش را برای زنده ماندن میفروشد. او زیر فشار…
اون روز با جیجی، مسیر ۵۰۱ رو رفتیم.
مسیر بدی نبود، سر رسوندن نامهها جر میخوردی، ولی خب، شدنی بود.
جیجی بنده خدا، نامههاش همه بههمریخته بود و دیگه دستوپاش کند شده بود.
فک کن یه عمر داشت نامه میرسوند. الان دیگه بدن کرختش هم نمیکشید.
چند بار تو طول مسیر دیدم که همینطور آویزون و بیحال میایستاد و تلوتلو میخورد، انگار میرفت تو خلسه، ولی یهو به خودش میومد و دوباره چند تا نامه فرو میکرد توی این صندوقها.
خیلی باهاش حال نمیکردم، آدم جالبی نبود و زندگی خفنی نداشت، درواقع مثل یه تیکه تاپاله میموند.
اما خب، هربار که بیحال میشد، یچیزی توی دلم میلرزید.
میدونی، مثل نگاه کردن به یه اسب وفادار بود که دیگه نمیتونست ادامه بده، یا مثلا یه ماشین قدیمی که یه روز صبح تصمیم میگیره که دیگه هیچوقت روشن نشه.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
مسیر بدی نبود، سر رسوندن نامهها جر میخوردی، ولی خب، شدنی بود.
جیجی بنده خدا، نامههاش همه بههمریخته بود و دیگه دستوپاش کند شده بود.
فک کن یه عمر داشت نامه میرسوند. الان دیگه بدن کرختش هم نمیکشید.
چند بار تو طول مسیر دیدم که همینطور آویزون و بیحال میایستاد و تلوتلو میخورد، انگار میرفت تو خلسه، ولی یهو به خودش میومد و دوباره چند تا نامه فرو میکرد توی این صندوقها.
خیلی باهاش حال نمیکردم، آدم جالبی نبود و زندگی خفنی نداشت، درواقع مثل یه تیکه تاپاله میموند.
اما خب، هربار که بیحال میشد، یچیزی توی دلم میلرزید.
میدونی، مثل نگاه کردن به یه اسب وفادار بود که دیگه نمیتونست ادامه بده، یا مثلا یه ماشین قدیمی که یه روز صبح تصمیم میگیره که دیگه هیچوقت روشن نشه.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
Lighthouse
📖 اداره پست | چارلز بوکوفسکی 🏮🌊 فقط دو انتخاب داشتم: یا در اداره پست بمانم و دیوانه شوم، یا بیرون بیایم و نویسنده بودن را امتحان کنم و از گرسنگی بمیرم. اداره پست، داستان مردی است که هر روز بخشی از خودش را برای زنده ماندن میفروشد. او زیر فشار…
اون روز دیگه خبری از آبنبات، واسه بچهها نبود.
برگشتم سر کار، همه نامهرسونای دیگه رفته بودن.
شروع کردم به جازدن آگهیها.
روی قفسه جیجی کلی نامه مونده بود.
دوباره عقب افتاده بود.
اون روز استون گزارشم رو نوشت.
بعد از اون دیگه هیچوقت جیجی رو ندیدم.
هيچکس نفهمید چه بلایی سرش اومد.
دیگه حتی هیچ کس اسمش رو هم نیاورد.
اون آدم خوب و پيرمرد وظیفه شناس، قربانی شده بود. اونم بخاطر یه مشت آگهی از یه فروشگاه محلی.
روش نوشته بود:
پیشنهاد ویژه، یک جعبه رایگان پودر لباسشویی مارکدار، فقط و فقط ۳ دلار.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
برگشتم سر کار، همه نامهرسونای دیگه رفته بودن.
شروع کردم به جازدن آگهیها.
روی قفسه جیجی کلی نامه مونده بود.
دوباره عقب افتاده بود.
اون روز استون گزارشم رو نوشت.
بعد از اون دیگه هیچوقت جیجی رو ندیدم.
هيچکس نفهمید چه بلایی سرش اومد.
دیگه حتی هیچ کس اسمش رو هم نیاورد.
اون آدم خوب و پيرمرد وظیفه شناس، قربانی شده بود. اونم بخاطر یه مشت آگهی از یه فروشگاه محلی.
روش نوشته بود:
پیشنهاد ویژه، یک جعبه رایگان پودر لباسشویی مارکدار، فقط و فقط ۳ دلار.
_ اداره پست
چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی #اداره_پست
مسیر تبدیل فکر به هویت
ما زمانی به چیزی باور پیدا میکنیم که برایمان منطقی، اخلاقی، طبیعی یا حتی بدیهی به نظر برسد.
سپس افرادی را مییابیم که آنها هم مثل ما فکر میکنند و کمکم یک (ما) شکل میگیرد و در برابرش یک (آنها).
احتمالا از همین لحظه عقیده کمکم تبدیل به بخشی از هویت ما میشود.
و وقتیکه عقیده با هویت گره بخورد، نقد کردن آن میتواند شبیه به حمله کردن به خود شخص احساس شود.
تاریخ پر است از افراد و نمونه هایی که با یقین کامل، یک نظر معمولی را به یک باور اخلاقی تبدیل کردهاند که لزوما از همان ابتدا افراطی شروع نکردهاند.
(من فکر میکنم.)
تبدیل میشود به:
(ما فکر میکنیم.)
و بعد:
(ما میدانیم.)
و در نهایت:
(هر کسی که مثل ما فکر نمیکند، در اشتباه است.)
از اینجا به بعد، مسئله دیگر فقط این نیست که تو چه فکری میکنی، مسئله تبدیل میشود به اینکه
(تو طرف کدام گروهی؟)
نهایتا فردیت شروع به عقب نشینی میکند.
چرا که دیگر لازم نیست خودت فکر کنی و تصمیم بگیری، گروه فکر میکند و تصمیم میگیرد و شک کردن هم به عنوان خیانت تلقی میشود.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
ما زمانی به چیزی باور پیدا میکنیم که برایمان منطقی، اخلاقی، طبیعی یا حتی بدیهی به نظر برسد.
سپس افرادی را مییابیم که آنها هم مثل ما فکر میکنند و کمکم یک (ما) شکل میگیرد و در برابرش یک (آنها).
احتمالا از همین لحظه عقیده کمکم تبدیل به بخشی از هویت ما میشود.
و وقتیکه عقیده با هویت گره بخورد، نقد کردن آن میتواند شبیه به حمله کردن به خود شخص احساس شود.
تاریخ پر است از افراد و نمونه هایی که با یقین کامل، یک نظر معمولی را به یک باور اخلاقی تبدیل کردهاند که لزوما از همان ابتدا افراطی شروع نکردهاند.
(من فکر میکنم.)
تبدیل میشود به:
(ما فکر میکنیم.)
و بعد:
(ما میدانیم.)
و در نهایت:
(هر کسی که مثل ما فکر نمیکند، در اشتباه است.)
از اینجا به بعد، مسئله دیگر فقط این نیست که تو چه فکری میکنی، مسئله تبدیل میشود به اینکه
(تو طرف کدام گروهی؟)
نهایتا فردیت شروع به عقب نشینی میکند.
چرا که دیگر لازم نیست خودت فکر کنی و تصمیم بگیری، گروه فکر میکند و تصمیم میگیرد و شک کردن هم به عنوان خیانت تلقی میشود.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
عقیده مصون از نقد نیست
وقتی فکر از ذهن بیرون میآید دیگر فقط متعلق به ما نیست و وارد جهان عمومی شده است.
سوای از اینکه منبع آن چه بوده، کتاب، تجربه، خانواده، جامعه، ترس، خشم و یا حتی یک خواب.
اگر آن فکر را به بهانه احترام نتوان نقد کرد، احترام کمکم به محافظی برای جهل تبدیل میشود.
یک عقیده یا معتبر است یا نامعتبر، یا جایی در میان این دو قرار دارد و تعیین میزان اعتبارش نیازمند استدلال، خرد و دانش روز است.
هر نظری قابل نقد و رد و حتی در صورت لزوم قابل تمسخر است.
حق انسان برای داشتن و بیان کردن عقایدش محترم است اما خود آن عقاید لزوما محترم و معتبر نیستند.
ککوله، کاشف ساختار حلقوی بنزن، جمله ای دارد که به این بحث بیربط نیست:
بیاموزیم رؤیا ببینیم آقایان، اما مراقب باشیم رویاهایمان را زمانی منتشر کنیم که آگاهی، بیداریِ آنها را آزموده باشد.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
وقتی فکر از ذهن بیرون میآید دیگر فقط متعلق به ما نیست و وارد جهان عمومی شده است.
سوای از اینکه منبع آن چه بوده، کتاب، تجربه، خانواده، جامعه، ترس، خشم و یا حتی یک خواب.
اگر آن فکر را به بهانه احترام نتوان نقد کرد، احترام کمکم به محافظی برای جهل تبدیل میشود.
یک عقیده یا معتبر است یا نامعتبر، یا جایی در میان این دو قرار دارد و تعیین میزان اعتبارش نیازمند استدلال، خرد و دانش روز است.
هر نظری قابل نقد و رد و حتی در صورت لزوم قابل تمسخر است.
حق انسان برای داشتن و بیان کردن عقایدش محترم است اما خود آن عقاید لزوما محترم و معتبر نیستند.
ککوله، کاشف ساختار حلقوی بنزن، جمله ای دارد که به این بحث بیربط نیست:
بیاموزیم رؤیا ببینیم آقایان، اما مراقب باشیم رویاهایمان را زمانی منتشر کنیم که آگاهی، بیداریِ آنها را آزموده باشد.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
با چه معیاری میگوییم یک عقیده درست و عقیدهای دیگر غلط است؟
به طور کلی، اگر فرد یا نهادی خود را صاحب حقیقت بداند، باید بلافاصله پرسید که معیار درستی خودش چیست؟
جدای از اینکه برای همهی درست و غلطها یک دستگاه داوری واحد نداریم، شاید نیز هرگز نتوانیم برای تمامی مسائل، یک داور نهایی و بیخطا پیدا کنیم، اما میتوانیم با فرایندی که در آن هیچ عقیدهای از نقد، شواهد و استدلال مصون نباشد، احتمال خطا را کاهش بدهیم.
و نهایتا عقیده ای که بتواند بارها در معرض نقد قرار بگیرد و همچنان دوام بیاورد، دستکم دلایل بیشتری برای پذیرفته شدنش به ما میدهد.
نقد، دشمن عقیده نیست.
اگر اجازه نقد یک عقیده را ندهیم، فرصت آزموده شدن و آشکار شدن ضعفهایش را از آن میگیریم.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
اگر معیار، اکثریت باشد، آیا اکثریت همیشه درست میگوید؟ پس تکلیف اقلیت چیست؟
اگر معیار، سنت است و اشتباه باشد چه؟
اگر معیار، علم باشد، آیا علم دربارهی پرسشهای اخلاقی صلاحیت داوری را دارد؟
به طور کلی، اگر فرد یا نهادی خود را صاحب حقیقت بداند، باید بلافاصله پرسید که معیار درستی خودش چیست؟
جدای از اینکه برای همهی درست و غلطها یک دستگاه داوری واحد نداریم، شاید نیز هرگز نتوانیم برای تمامی مسائل، یک داور نهایی و بیخطا پیدا کنیم، اما میتوانیم با فرایندی که در آن هیچ عقیدهای از نقد، شواهد و استدلال مصون نباشد، احتمال خطا را کاهش بدهیم.
و نهایتا عقیده ای که بتواند بارها در معرض نقد قرار بگیرد و همچنان دوام بیاورد، دستکم دلایل بیشتری برای پذیرفته شدنش به ما میدهد.
نقد، دشمن عقیده نیست.
اگر اجازه نقد یک عقیده را ندهیم، فرصت آزموده شدن و آشکار شدن ضعفهایش را از آن میگیریم.
#احترام_به_عقاید #lighthouse
وقتی دفاع از ارزشها به ابزار قدرت تبدیل میشود
اگر به بهانه مبارزه با عقاید خطرناک و حفاظت از جامعه، عقاید را حذف کنیم و حق بیان کردنشان را از افراد بگیریم، ممکن است کمکم به همان چیزی برسیم که از ابتدا از آن میترسیدیم:
مرجعی که خودش تعیین میکند چه کسی حق دارد چه فکری بکند.
اگر یک ارزش، بهانهای برای حذف دائمی مخالفان شود، باید از خود بپرسیم:
آیا هنوز در حال دفاع از آن ارزش هستیم، یا از قدرتی که به نام آن ارزش شکل گرفته است؟
اگر برای دفاع از یک ارزش، قدرتی به وجود آوریم که تعیین کند کدام عقاید مجاز و کدام مجاز نیستند،
چه کسی قرار است مراقب خود این قدرت باشد؟
#احترام_به_عقاید #lighthouse
اگر به بهانه مبارزه با عقاید خطرناک و حفاظت از جامعه، عقاید را حذف کنیم و حق بیان کردنشان را از افراد بگیریم، ممکن است کمکم به همان چیزی برسیم که از ابتدا از آن میترسیدیم:
مرجعی که خودش تعیین میکند چه کسی حق دارد چه فکری بکند.
یک ایدئولوژی یا نظام فکری میتواند در قالب اخلاق، آزادی و حفاظت از آن، برابری، مبارزه با نفرت، عدالت، امنیت و یا حقیقت ظاهر شود و در شرایطی خاص، همین ارزشها به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شوند.
اگر یک ارزش، بهانهای برای حذف دائمی مخالفان شود، باید از خود بپرسیم:
آیا هنوز در حال دفاع از آن ارزش هستیم، یا از قدرتی که به نام آن ارزش شکل گرفته است؟
اگر برای دفاع از یک ارزش، قدرتی به وجود آوریم که تعیین کند کدام عقاید مجاز و کدام مجاز نیستند،
چه کسی قرار است مراقب خود این قدرت باشد؟
#احترام_به_عقاید #lighthouse
آیا قضاوت ما درباره عدالت، وقتی نمیدانیم خودمان قرار است در کدام طرف ماجرا باشیم، تغییر میکند؟
جان رالز برای پاسخ به این پرسش، یک آزمایش فکری را مطرح میکند که به پرده جهل معروف است.
به عنوان مثال، اگر قانونی بگذارید که اکثریت بتواند حقوق اقلیت را به راحتی محدود کند، ممکن است وقتی پرده کنار رفت، بفهمید خودتان هم عضو همان اقلیت هستید.
هدف پرده جهل، نشان دادن تاثیر منافع شخصی هنگام طراحی قواعد یک جامعه است ولی به جای اینکه بگوید بیایید همه را اخلاقی کنیم، شرایطی را تصور میکند که در آن، فردی که صرفا منافع خودش را در نظر میگیرد هم ناچار است قوانینی را انتخاب کند که برای موقعیتهای مختلف، منصفانهتر و قابلقبولتر باشد.
#احترام_به_عقاید #جان_رالز #پرده_جهل #lighthouse
جان رالز برای پاسخ به این پرسش، یک آزمایش فکری را مطرح میکند که به پرده جهل معروف است.
فرض کنید قرار است قوانین یک جامعه را از صفر طراحی کنید اما نمیدانید وقتی پرده کنار برود و شما وارد آن جامعه شوید، چه کسی خواهید بود.
ثروتمند یا فقیر؟
مرد یا زن؟
سالم یا دارای معلولیت؟
عضو اکثریت یا اقلیت؟
باورمند یا بیباور؟
به عنوان مثال، اگر قانونی بگذارید که اکثریت بتواند حقوق اقلیت را به راحتی محدود کند، ممکن است وقتی پرده کنار رفت، بفهمید خودتان هم عضو همان اقلیت هستید.
هدف پرده جهل، نشان دادن تاثیر منافع شخصی هنگام طراحی قواعد یک جامعه است ولی به جای اینکه بگوید بیایید همه را اخلاقی کنیم، شرایطی را تصور میکند که در آن، فردی که صرفا منافع خودش را در نظر میگیرد هم ناچار است قوانینی را انتخاب کند که برای موقعیتهای مختلف، منصفانهتر و قابلقبولتر باشد.
#احترام_به_عقاید #جان_رالز #پرده_جهل #lighthouse
Dallas Buyers Club
این فیلم ما را به آمریکای اوایل دهه۸۰ میبرد، دورهای که مصرف کوکائین و مواد مخدر و مصرف تزریقی گسترش پیدا کرده بود و همزمان موج اولیه بحران HIV/AIDS در حال شکلگیری بود.
ایدز در آن سالها، بحرانی ناشناخته و تازه به حساب میآمد و جامعه هنوز درک درستی از این بیماری نداشت و بسیاری از مبتلایان، علاوه بر مبارزه با خود بیماری، با طرد اجتماعی و تبعیض نیز مواجه میشدند و مرگومیر بسیار بالا و درمان مؤثری هم وجود نداشت.
باشگاه خریداران دالاس، درباره مردی است که وقتی میفهمد قرار است بمیرد، تازه شروع به زندگی میکند و آگاهی از مرگ، به زندگیاش معنا میدهد.
پزشک به او میگوید HIVمثبت است و احتمالا حدود ۳۰ روز بیشتر زنده نخواهد ماند.
برای ران وودروف، مردانگی با خشونت، قدرت و آسیبناپذيربودن گره خورده است اما بیماری و رویارویی با مرگ، باعث فروپاشی این تصویر میشود.
مرگ چیزی به ران ميدهد که تا آن لحظه نداشته است: آگاهی از محدود بودن زمان.
#Dallas_Buyers_Club
این فیلم ما را به آمریکای اوایل دهه۸۰ میبرد، دورهای که مصرف کوکائین و مواد مخدر و مصرف تزریقی گسترش پیدا کرده بود و همزمان موج اولیه بحران HIV/AIDS در حال شکلگیری بود.
ایدز در آن سالها، بحرانی ناشناخته و تازه به حساب میآمد و جامعه هنوز درک درستی از این بیماری نداشت و بسیاری از مبتلایان، علاوه بر مبارزه با خود بیماری، با طرد اجتماعی و تبعیض نیز مواجه میشدند و مرگومیر بسیار بالا و درمان مؤثری هم وجود نداشت.
باشگاه خریداران دالاس، درباره مردی است که وقتی میفهمد قرار است بمیرد، تازه شروع به زندگی میکند و آگاهی از مرگ، به زندگیاش معنا میدهد.
پزشک به او میگوید HIVمثبت است و احتمالا حدود ۳۰ روز بیشتر زنده نخواهد ماند.
برای ران وودروف، مردانگی با خشونت، قدرت و آسیبناپذيربودن گره خورده است اما بیماری و رویارویی با مرگ، باعث فروپاشی این تصویر میشود.
مرگ چیزی به ران ميدهد که تا آن لحظه نداشته است: آگاهی از محدود بودن زمان.
#Dallas_Buyers_Club
Scorpions
یکی از جذابیتهای این بند، خلق تضادهایی مانند خشونت و قدرت در کنار لطافت و راک سنگین در کنار ملودیهای احساسی است.
موسیقی Scorpions، پس از دههها، هنوز کهنه نشده است و صدای احساساتی است که تاريخ مصرف ندارند و حسی غریب از تنهایی و امید را همزمان با خود حمل میکند.
روی صحنه، قدرتمند، بیپروا و طغیانگر ظاهر میشوند اما از آسیبپذیری، تنهایی و عشق میخوانند.
#Scorpions
یکی از جذابیتهای این بند، خلق تضادهایی مانند خشونت و قدرت در کنار لطافت و راک سنگین در کنار ملودیهای احساسی است.
موسیقی Scorpions، پس از دههها، هنوز کهنه نشده است و صدای احساساتی است که تاريخ مصرف ندارند و حسی غریب از تنهایی و امید را همزمان با خود حمل میکند.
روی صحنه، قدرتمند، بیپروا و طغیانگر ظاهر میشوند اما از آسیبپذیری، تنهایی و عشق میخوانند.
#Scorpions
فرقه چیست؟ چه چیزی فرقه را از گروه، متمایز میکند؟
به طور کلی، فرقه به گروهی گفته میشود که اعضای آن، تعهد عمیقی به مجموعهای از باورها، ارزشها یا یک ایدئولوژی دارند و معمولا تحت رهبری فردی کاریزماتیک و بانفوذ قرار گرفتهاند.
فردی که خود را صاحب حقیقت، راه نجات یا دانشی معرفی میکند که دیگران از آن بی خبرند.
اکثر فرقههای افراطی، الگوهای مشترکی دارند و ادعا میکنند که پاسخ پرسشهای بزرگ زندگی را در اختیار دارند.
پاسخ این پرسشها نیز، معمولا نه به عنوان یک دیدگاه قابل بررسی، بلکه به عنوان حقیقت نهایی و غیرقابلمذاکره، ارائه میشود و تحمل نظر مخالف، بسیار پایین است.
باور، به ابزار کنترل فرد تبدیل میشود و رهبر یا گروه، آزادی فکری و استدلال اعضا را به شدت محدود میکند.
#فرقه #lighthouse
به طور کلی، فرقه به گروهی گفته میشود که اعضای آن، تعهد عمیقی به مجموعهای از باورها، ارزشها یا یک ایدئولوژی دارند و معمولا تحت رهبری فردی کاریزماتیک و بانفوذ قرار گرفتهاند.
فردی که خود را صاحب حقیقت، راه نجات یا دانشی معرفی میکند که دیگران از آن بی خبرند.
اکثر فرقههای افراطی، الگوهای مشترکی دارند و ادعا میکنند که پاسخ پرسشهای بزرگ زندگی را در اختیار دارند.
پاسخ این پرسشها نیز، معمولا نه به عنوان یک دیدگاه قابل بررسی، بلکه به عنوان حقیقت نهایی و غیرقابلمذاکره، ارائه میشود و تحمل نظر مخالف، بسیار پایین است.
باور، به ابزار کنترل فرد تبدیل میشود و رهبر یا گروه، آزادی فکری و استدلال اعضا را به شدت محدود میکند.
#فرقه #lighthouse