در نظرسنجی چشمان تو ثابت شدهاست
مژه هایت به خودی قالب ضربالمثل است
۳۶ درصد چشمان تو جنسش عسل است
مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است...
(خواب)
مژه هایت به خودی قالب ضربالمثل است
۳۶ درصد چشمان تو جنسش عسل است
مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است...
(خواب)
❤12
روزها با فکرِ او دیوانه ام، شب بیشتر
هر دو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر(خواب)
هر دو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر(خواب)
❤12
آه یادم رفت، امشب هم دو فنجان ریختم
کهنه شد چای تو، آن را پای گلدان ریختم(خواب)
کهنه شد چای تو، آن را پای گلدان ریختم(خواب)
❤11
من به مرگ راضیام اما نمیآید اجل
بخت بدبین زین اجل هم ناز میباید کشید(خواب)
بخت بدبین زین اجل هم ناز میباید کشید(خواب)
❤10
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم
سرم را لحظهی آخر رو زانوی تو بگذارم
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟
بجای اَشهَد و انَّ بگویم دوستت دارم(خواب)
سرم را لحظهی آخر رو زانوی تو بگذارم
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟
بجای اَشهَد و انَّ بگویم دوستت دارم(خواب)
❤11
بر سر آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
(خواب)
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
(خواب)
❤10
صدای همهمه میآید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من میآموزند
فقط به من!...(خواب)
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من میآموزند
فقط به من!...(خواب)
❤9
ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که میسوزم سر و پا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مینویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم
قلمم به گریه افتاد(خواب)
در حضور حضرت تو
ای که میسوزم سر و پا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مینویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم
قلمم به گریه افتاد(خواب)
❤10
اگر روزی صبح از خواب برخیزم و ببینم سوسک شدهام
از مسخ شدنم تعجب نخواهم کرد
آدمی برای رسیدن به هیئت حقیقی خویش
گاهی تنها به یک صبح دیرهنگام نیاز دارد
شاید کافکا فقط نام این بیداری را مسخ گذاشته بود
وگرنه بیگانگی بسیار پیشتر از آن آغاز میشود
در لحظهای که انسان میان هزاران انتخاب
زندگیای را انتخاب میکند که هرگز انتخاب خودش نبوده است
شاید داستایفسکی حق داشت که جهنم را
پیش از آنکه جایی پس از مرگ باشد
در اعماق انسان بجوید
جایی که آدمی هم قاضی خویش است
هم محکوم
و هم تنها شاهد جنایتی که علیه خودش مرتکب شده
کامو در پوچی جهان ایستاده بود
سارتر آزادی را به دوش انسان انداخت
شوپنهاور رنج را از سایه زندگی بیرون کشید
و سیوران آنقدر به بیهودگی خیره ماند
که حتی امید نیز در برابرش
شبیه یک سوءتفاهم به نظر میرسید
هدایت اما چیزی نگفت
فقط چراغ را خاموش کرد
تا ببینیم بدون آن
چقدر از چهره خودمان باقی میماند
نیچه شاید خدا را دفن نکرده بود
شاید فقط میخواست بفهمد
وقتی آخرین معنای آماده را از انسان بگیری
آیا چیزی جز میل کور او برای ادامه دادن باقی میماند
کتابها را میبندم
صبح آمده است
آدمها به خیابان ریختهاند
هرکدام با نامی
مقصدی
گذشتهای
و دلیلی برای ادامه دادن
من به آینه نگاه میکنم
چیزی آنجا ایستاده
که هنوز به زبان من فکر میکند
و با نام من میترسد
نمیدانم انسان است
حشره است
یا صرفا خاطره موجودی
که زمانی خیال میکرد آزاد است
و ناگهان میفهمم
وحشتناکترین شکل مسخ
آن نیست که صبح با بدن دیگری بیدار شوی
این است که یک روز بفهمی
تمام عمرت را با همان بدن خودت زیستهای
اما هیچوقت صاحب زندگیات نبودهای
اطاق نیلی / ( خواب)
از مسخ شدنم تعجب نخواهم کرد
آدمی برای رسیدن به هیئت حقیقی خویش
گاهی تنها به یک صبح دیرهنگام نیاز دارد
شاید کافکا فقط نام این بیداری را مسخ گذاشته بود
وگرنه بیگانگی بسیار پیشتر از آن آغاز میشود
در لحظهای که انسان میان هزاران انتخاب
زندگیای را انتخاب میکند که هرگز انتخاب خودش نبوده است
شاید داستایفسکی حق داشت که جهنم را
پیش از آنکه جایی پس از مرگ باشد
در اعماق انسان بجوید
جایی که آدمی هم قاضی خویش است
هم محکوم
و هم تنها شاهد جنایتی که علیه خودش مرتکب شده
کامو در پوچی جهان ایستاده بود
سارتر آزادی را به دوش انسان انداخت
شوپنهاور رنج را از سایه زندگی بیرون کشید
و سیوران آنقدر به بیهودگی خیره ماند
که حتی امید نیز در برابرش
شبیه یک سوءتفاهم به نظر میرسید
هدایت اما چیزی نگفت
فقط چراغ را خاموش کرد
تا ببینیم بدون آن
چقدر از چهره خودمان باقی میماند
نیچه شاید خدا را دفن نکرده بود
شاید فقط میخواست بفهمد
وقتی آخرین معنای آماده را از انسان بگیری
آیا چیزی جز میل کور او برای ادامه دادن باقی میماند
کتابها را میبندم
صبح آمده است
آدمها به خیابان ریختهاند
هرکدام با نامی
مقصدی
گذشتهای
و دلیلی برای ادامه دادن
من به آینه نگاه میکنم
چیزی آنجا ایستاده
که هنوز به زبان من فکر میکند
و با نام من میترسد
نمیدانم انسان است
حشره است
یا صرفا خاطره موجودی
که زمانی خیال میکرد آزاد است
و ناگهان میفهمم
وحشتناکترین شکل مسخ
آن نیست که صبح با بدن دیگری بیدار شوی
این است که یک روز بفهمی
تمام عمرت را با همان بدن خودت زیستهای
اما هیچوقت صاحب زندگیات نبودهای
اطاق نیلی / ( خواب)
2❤10
بس که دارم دوستت خود را به بیماری زدم
چون که از آداب زیبای عیادت بوسه است(خواب)
چون که از آداب زیبای عیادت بوسه است(خواب)
❤10
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش(خواب)
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش(خواب)
❤9