تریاق‌نامه
57 subscribers
3 photos
5 links
Download Telegram
با رشد علمی اروپا طی این دو قرن، تخصصی‌تر شدن علوم و افزایش رو به رشد تعداد مقالات، اصلاحات پیشنهادی قابل انتظار بود: مد نظر قراردادن حسن‌شهرت و شایستگی علمی نویسنده مقاله در بین انبوه مقالات ارسال شده، بررسی دقیق و رسمی‌تر مقالات، ارتباط و بازخورد مستقیم با و به نویسنده و توجه به محدودیت‌های کمیته‌ی ۲۱نفره که تخصصی شدن فزاینده‌ی علم اون رو نسبت به گذشته تشدید کرده بود. این انتقادات به اصلاحات ساختاری انجامید: یه مقاله تنها در حالتی برای انتشار در Transactions پذیرفته میشه که «پس از بررسی و ارزیابی مقاله، یک گزارش مکتوب از شایستگی و مناسبت مقاله تهیه شده باشه». پیشگام و طراح این پیشنهادات، ویلیام وی‌ول (William Whewel) همه‌چیزدان انگلیسی (و مبدع واژه‌ي scientist) بود. قرار بر این شد که مقاله برای داوری به دو داور ارائه و گزارش داوری در ژورنال Proceedings of the Royal Society of London منتشر بشه، تصمیمی که قرار بود در خدمت دو هدف باشه: اول گسترش مباحثه و ارتقاء سطح علم، دوم کمک به دیده شدن بیشتر ژورنال. گرچه این فرآیند کمتر از دو سال دووم آورد و گزارش‌ها تبدیل به اسناد محرمانه و ناشناس شد و انتشار هم پیدا نکرد.

این پروسه تا قرن بیست اصلاح و تعدیل‌های متعددی به خودش دید، میانه‌ی قرن ۱۹، پروسه‌ی داوری به طور متمرکزتری در اختیار ادیتور و داورها قرار گرفت و به ساختار “submit and revise” امروزی نزدیک‌تر شد. با این حال تا پیش از قرن بیست، این پروسه نه یک جزء ساختاری جهانی از نشر علمی بود، نه کوشش مدونی برای استانداردسازی داوری و بازبینی صورت‌گرفته بود و نه با اهدافی مشابه داوری همتای امروز اتفاق میفتاد. (بازبینی حتی در گاهی، تعداد اشکال مقاله و طول متنش و هزینه‌های چاپ رو بررسی می‌کرد!)

قرن بیستم، داوری و بازبینی مقالات توسط داوران تحت نظر ادیتور ژورنال بخش جدایی‌ناپذیر نشر علمی بود، گرچه روش و رسالت این فرآیند همچنان متفاوت از روند‌های امروزه. در ژورنال Physical Review برای مثال، داور می‌دونست که کامنت‌هاش توسط ادیتور تعدیل و تفسیر و برای نویسنده و به صورت یک نوشته کوتاه رو رسمی ارسال میشه. مثلا کامنت رابرتسون، از داوران معروف ژورنال، درباره یک مقاله این بود که «مقاله می‌تونست بهتر باشه اگه با جوهر نامرئی نوشته می‌شد!»

ژورنال‌ها گاهی داوری رو صرفا بر اساس آراء یه دانشمند شناخته‌شده‌ی عضو ادیتوریال ژورنال انجام می‌دادن (مثلا داوری ماکس پلانک که برای سال‌ها عضو ادیتوریال بورد ژورنال آلمانی Annalen der Physik بود، به ندرت توسط بقیه داورها مورد مناقشه قرار می‌گرفت.) فرآیند داوری همتا می‌تونست تحت تاثیر نام نویسنده‌ی مقاله یا ذات پژوهش یا رقابت‌های علمی قرار بگیره، مقاله‌ی مدل مارپیچ سه‌رشته‌ای DNA لینوس پاولینگ خیلی سریع و در کمتر از یک ماه و احتمالا بدون داوری همتا و با نظر ادیتور Nature چاپ شد. قطعا شهرت پائولینگ به عنوان یه شیمی‌دان برجسته و عضو ژورنال متعلق به آکادمی ملی علوم، تاثیر به‌سزایی در تسریع این فرآیند داشت. تفسیر اشتباه پائولینگ از ساختار DNA رو، واتسون و کریک توی مقاله‌ای در Nature تصحیح کردن که اون هم بدون فرآیند داوری همتا انجام شد. یکی از دلایل فرستاده نشدن مقاله برای داوری این بود که با توجه به ماهیت مقاله «درستی مقاله، بدیهی/self-evident بود»، مقاله یک مدل‌سازی و گمانه‌زنی بر اساس داده‌های دیگری (روزالین فرانکلین) بود. عامل موثر دیگه در تسریع چاپ مقاله‌ی مارپیچ دورشته، رقابت نزدیک دانشمندان زمان برای ارائه یک فرضیه سازگار با مشاهدات بود که اهمیت زمان رو تشدید می‌کرد.

ماهیت داوری در تمام این ادوار، غیررسمی، درحال تغییر، ساختارنیافته و در معرض سوگیری‌هایی فراتر از سوگیری‌های میل محافظه‌کاری نسبت به پارادایم علمی بوده. رسالت این داوری گرچه امروز با «ارزیابی نظام‌مند مقالات علمی» تعریف میشه، اما این رسالت در گذشته چیزی بین ارزیابی، حفاظت از حسن‌شهرت ژورنال و انجمن‌های متولی و نظارت‌های غیرعلمی بوده. این فرآیند در طول ادوار شلخته اما پیوسته ادامه پیدا کرد، در قالب گزارشات منتشرشده، در قالب گزارش‌های مکتوب به نویسنده، در قالب گزارش‌های داخلی، و البته تحت تاثیر مکاتبات بازبینانه و مباحثات دانشمندان و فلاسفه‌ی هم‌عصر با هم حتی با اعضای خاندان‌های سلطنتی. در نهایت این فرآیند طی دهه‌ی هفتاد میلادی به بخشی از سیاست و پروتکل رسمی و سازمان‌یافته‌ی نشریات علمی شد.
برند سای‌هاب در گیرودار کشمکش‌های قضایی موسسش، از سای‌نت رسما رونمایی کرد، پلتفرمی که قراره نقش سنتی سای‌هاب رو به طریقی تمرکززدایی‌شده به انجام برسونه. سای‌نت طبق تعریف خودش «پلتفرمی‌ست برای درخواست و به اشتراک‌گذاری مقالات علمی تحت یک سازوکار تایید جهت اطمینان از کیفیت محتوا.» نحوه‌ی کار سای‌نت توی کانال خودشون به تفصیل توضیح داده شده.

به طور خلاصه بعد از ساخت اکانت، در صورت نیاز به یک مقاله، DOI اون رو در قسمت «درخواست» ثبت می‌کنیم، سرور توی مقالات پیش-از-این موجود سای‌هاب و آرشیوهای پری‌پرینت باز (مثل arXiv و bioRxiv) جستجو می‌کنه و اگه موجود بود، مقاله رو برمی‌گردونه، وگرنه یک «درخواست» در صفحه‌ی اول پلتفرم به وجود میاد. درخواست با یک پاداش به صورت ارز $scihub نمایش داده میشه که آورنده‌ی! مقاله اونقدر پاداش می‌گیره. مقاله بعد از بارگذاری توسط آورنده، باید توسط درخواست‌کننده تایید بشه و تنها بعد از تایید پاداش انتقال می‌کنه. در صورت رد صحت مقاله، انتقال تا زمان حل و فصل مساله صورت نمی‌گیره.بعد از تایید، مقاله به صورت عمومی در دسترس تمام همه‌ی افراد (حتی افرادی که عضو شبکه نیستن) قرار می‌گیره. ثبت‌نام الان با کد دعوت انجام میشه که به صورت تست توسط اپراتورهای سای‌نت داده میشه.

سای‌نت هم مثل سای‌هاب به عنوان یه مشوق برای حرکت ژورنال‌ها به سمت بازدسترس/open-access عمل خواهد کرد. هر محققی خود نه تنها شاهد، که حلقه‌ای از زنجیره‌ی «اثر سای‌هاب» بوده، مقالات موجود در سای‌هاب به طور میانگین نسبت به مقالات ناموجود در سای‌هاب، ۱.۷۲مرتبه ارجاعات بیشتری دریافت می‌کنن.

با تمام این تفاسیر، من pirating علمی رو اخلاقی‌ترین راه برای جامعه‌ی علمی نمی‌بینم. در ادامه‌ی «علیه حمایت‌گرایی علمی» ایده‌م از آرمان‌شهر علم و جامعه‌ی علمی رو به تفصیل خواهم گفت، اما به طور خلاصه، معتقدم بهترین راه گسترش و حمایت از آرشیو‌های پری‌پرینت (مثل arXiv) و شبکه‌های ارتباطی بر پایه اون‌ها و داوری و ارزیابی آزاد یافته‌های علمیه.

https://t.me/scihubreal/33
علیه حمایت‌گرایی علمی (۲)

سال ۲۰۱۲، زمانی که ژورنال Physics Letters B مقاله‌ی «بوزون هیگز» رو چاپ کرد، یه ژورنالیست چنین تیتری زد: «کشف بوزون هیگز سرن/CERN داوری همتا را پاس کرد و تبدیل به علم واقعی شد» این تیتر، نمودیه از مجموعه‌ای از باورهای اجتماعی و در واقع جواب‌های عموما پذیرفته‌شده به سوالات خاص معرفت‌شناختی. با این حال سوال ساده‌ای هست که پرسیدنش همچنان می‌تونه مفید باشه، بدون اینکه ما رو به دردسر زیادی بندازه: «رابطه‌ی داوری همتا/peer-review و روش علمی چیه؟» یا «داوری همتا چه نقشی در شکل‌گیری متدلوژی علمی داشته؟». در «علیه حمایت‌گرایی علمی (۱)» گفتم که فرآیند داوری علمی، نه فراگیر بوده، نه سیستماتیک و روش‌مند، و نه با اهدافی مشابه چیزی که ما امروز می‌شناسیم. داوری‌ای با چنین ویژگی‌هایی -رایج، سیستماتیک و متدلوژیکال و رسالت «پاسداری» از روش علمی(؟)- در قرن بیستم زاده شد.

اصطلاح داوری همتا اولین بار دهه‌ی ۱۹۶۰ به جهان معرفی شد. بر خلاف انتظار، این اصطلاح نه درباره ژورنال‌های علمی، که برای سازمان‌های تخصیص گرنت علمی‌پژوهشی آمریکایی به کار رفت. تا پیش از قرن بیستم، گذشته از بودجه‌ی کمتری که در ایالات متحده، به نهادها و فرآیند‌های علمی اختصاص پیدا می‌کرد، سرنوشت همین بودجه‌ی محدودتر، از طریق فرآیندهای داخلی و به صورت غیرسیستماتیک مشخص می‌شد. درباره بقیه‌ی دولت‌ها هم همین داستان صادق بود، «بنیاد پژوهش آلمان»/ German Research Foundation (تاسیس‌شده در ۱۹۲۰) تنها بر اساس آراء انگشت‌شماری از دانشمندان نخبه، تخصیص گرنت‌ها رو انجام می‌داد. «انجمن سلطنتی گرنت‌های دولتی لندن»/ Royal Society of London’s Government Grants ارزیابی تمام پروپوزال‌های علمی رو برعهده‌ی یک کمیته‌ی سه نفره گذاشته بود، همه آزاد بودن که پروپوزال‌شون رو ارسال کنن، اما بر حسب اتفاق اکثر گرنت‌ها به اعضای انجمن سلطنتی می‌رسید.

قرن نوزدهم؛ اقتصاد و تولید ناخالص اروپا و آمریکا در نتیجه‌ی انقلاب صنعتی به وقوع پیوسته در نیمه‌ی دوم قرن پیش، وارد ماه عسلی از شکوفایی و رشد پیوسته شده، جمعیت جهان در ابتدای قرن از یک میلیارد گذشته و تا ۱۹۲۵-۱۹۳۰ به دو میلیارد می‌رسه. رشد سریع اقتصاد، نیاز به تقسیم کار و تخصصی شدن رو تشدید کرده و تقسیم کار و تخصصی شدن رشد اقتصاد و جمعیت رو سرسام‌آور کرده. و دو جنگ جهانی زمینه رو برای تجمیع گسترده قدرت در دولت‌های بزرگ (برای مقابل با بحران) فراهم میاره.

اولین نهادهای گرنت علم‌پایه مدرن در آمریکا و بریتانیا، سازمان‌های تحقیقات سلامت بودن. شورای تحقیقات پزشکی/ Medical Research Council (MRC) در بریتانیا، به دنبال مصوبه‌ی بیمه‌ی ملی (۱۹۱۱) وظیفه‌ی تخصیص بودجه‌ی عمومی برای مطالعات پزشکی رو برعهده گرفت. «یک بیمه‌ی ملی اجباری مشابه چیزی که بیسمارک با «قانون بیمه‌ی بیماری» از ۱۸۸۳ شروع کرده بود» این چیزی بود که لوید جرج، نخست وزیر وقت بریتانیا، در سخنرانی جلسه‌ی بودجه ۱۹۰۹ گفت. هر دو قانون در اصل پاسخی بودن به نیاز برای سلامت نیروی کار صنعتی. در نهایت MRC در کنار سازمان‌های متعدد و عظیمی که مصوبه‌ی بیمه‌ی ملی به وجود آورد، با نظر به توصیه‌های کمیسیون ملی سل برای مطالعه و تحقیق پیوسته پزشکی و بهداشتی، بعد از جنگ جهانی اول تشکیل شد. اعضای شورا ترکیبی از قانون‌گذارها و دانشمندان بودن. تخصیص گرنت‌ها تا ۱۹۴۶ با تشخیص و تصویب اعضای شورا اتفاق میفتاد. در ۱۹۴۶، MCR یک کمیته‌ی مستقل برای ارزیابی پروپوزال‌ها تشکیل داد، اما تصمیم نهایی همچنان توسط اعضای شورا گرفته می‌شد.

موسسه‌های ملی سلامت آمریکا/ National Institutes of Health در بازه‌ی زمانی مشابهی شکل گرفت. NIH از یه آزمایشگاه تحقیقات میکروبیولوژی به نام آزمایشگاه بهداشتی/ Hygienic Laboratory متعلق به بیمارستان نیروی دریایی آمریکا، تحت «مصوبه‌ی رندزدل (۱۹۳۰)» به «موسسه‌ی ملی سلامت» تغییر نام داد و بودجه‌ی ۷۵۰هزاردلاری گرفت، در طول ۱۸ سال بعد واحدهای تحقیقاتی بیشتر جذب کرد و در آخر با جذب «موسسه‌ی ملی سرطان»، اسمش از موسسه‌ی ملی سلامت آمریکا به موسسه‌های ملی سلامت آمریکا تغییر کرد. ارزیابی پروپوزال‌ها توسط موسسات پروسه‌ای داخلی بود: هر درخواست ابتدا وارد یک «واحد مطالعاتی» متشکل از دانشمندهای NIH با تخصص مرتبط به درخواست می‌شد، نظر واحد به شورایی متشکل از دانشمندها و مدیران NIH ارسال می‌شد، اونها نظر خودشون رو روی گزارش می‌نوشتن و تصمیم نهایی برای اعطای گرنت رو مدیران NIH می‌گرفتن، با این توضیح که مدیران موظف به پیروی از نظر واحدها و شوراهای پایین‌دستی در تصمیم‌گیری نبودن. بعد از تصمیم‌گیری، درخواست‌کننده با جواب فرمال و کوتاهی مواجه می‌شد که گرنت بهش تعلق گرفته یا نه، گزارشات داوری پروپوزال اصولا محرمانه و جزو اسناد داخلی NIH بود.
بنیاد ملی علوم/ National Science Foundation(تاسیس در ۱۹۵۰) اتکای بیشتری به ارزیابی‌های متخصص‌های خارج سازمان داشت. موسسه برای ارزیابی پروپوزال‌ها در مواردی پروپوزال رو برای داوران خارجی ارسال می‌کرد و نظرشون رو می‌خواست، در مواردی هم پنل‌هایی متشکل از چندین دانشمند مرتبط تشکیل می‌داد و طی جلساتی پروپوزال‌ها رو ارزیابی می‌کردن. با این وجود مثل NIH، بنیاد ملی علوم هم در اعطای گرنت‌ها، وابسته به تصمیم مدیران سازمان بود.

محل تلاقی داوری همتا، ژورنال‌ها و سازمان‌های تحقیقاتی دولتی به طور خاص بعد از جنگ جهانی دوم آغاز میشه. در بازه ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۳ هزینه‌کرد دولت فدرال آمریکا در علم تا ۲۵ مرتبه (تعدیل‌شده با تورم) افزایش پیدا می‌کنه. جنگ سرد و بحران اسپوتنیک، شوروی هسته‌ای و جنگ ستارگان، بحران موشکی کوبا و همه و همه، توجیهی بیشتر از کافی برای مالیات‌دهنده و البته برای کنگره بود تا بودجه‌های هنگفت و خارج از حساب برای موسسات پژوهشی تصویب کنه. جنگ سرد اما رو به پایان بود، شوروی به طور غیررسمی شکست خورده بود. بحران در آمریکا هم شروع شده. بحران نفتی ۱۹۷۳، رکود تورمی ۱۹۷۳-۱۹۷۵، یک دهه نرخ بالای بیکاری و اقتصاد تحت فشار آمریکا از سمت افکار عمومی و جنبش‌های دانشگاهی علیه جنگ ویتنام از سمت دانشگاهی‌ها، موسسات علمی دولتی تحت فشار قرار می‌داد.

تحقیقات کنگره که از دهه شصت آغاز شده بود، در دهه هفتاد با پرسشی بنیادین مواجه بود: «چطور از مسئولیت‌پذیر بودن نهادهای علم اطمینان حاصل کنیم؟» ویلیام پروکسیمایر، سناتور دموکرات، برای کمتر از یک دهه، جایزه‌ی خودساخته‌ای به موسسات دولتی اعطا می‌کرد، جایزه‌ی «تیغیدن طلایی»، که به بدترین تخصیص بودجه‌های عمومی تعلق می‌گرفت. پروکسیمایر درباره‌ی جایزه‌ای که به بنیاد ملی علوم به مناسبت پروژه‌ی «بررسی علت عشق مرد به زن» داده بود، اینطور نوشت «معتقدم چیزهایی وجود داره که ۲۰۰ میلیون آمریکایی ترجیح میدن یه راز باقی بمونه، و دقیقا بالای یه تپه از چیزایی که ما نمی‌خوایم بدونیم، اینه که چرا یه مرد عاشق یه زن میشه.» مدیر وقت بنیاد علوم در جواب جوایز تیغیدن طلایی متعددی که بنیادش برنده شد گفت «جامعه از علم انتظار بیش از حد داره. بعضی از این انتظارات منطقی هستن، اما بعضی از اونا انتظار غیرمنطقی حصول نتایجی جادوییه.»

دو دهه کشمکش نهایتا به جلسه‌ی استماعی انجامید که جوهر اون پیشنهادی برای یک سیستم پاسخگو، مسئولیت‌پذیر و سیستماتیک برای تخصیص بودجه در نهادهای علمی دولتی بود. داوری همتا که در طول کمتر از یک دهه وارد ادبیات آمریکایی شده بود، توی این جلسه به عنوان شاخص و معیار ارزیابی پروپوزال‌ها و پروژه‌های علمی تایید شد و جزئیات اجرایی اون به بحث گذاشته شد و نهایتا چیزی مشابه داوری همتای ژورنال‌ها (فرآیند سیستماتیک، داورهای مستقل، پروسه‌ی یک یا دوسه کور، گزارش داوری به درخواست‌کننده) به تصویب رسید و اجرا شد.

روند افزایش سرمایه‌گذاری دولتی در علم، نه فقط با خلق مفهوم داوری همتا، که به طرق دیگه‌ای هم روی اون تاثیر داشته. موانع برای داوری همتا پیش از دهه پنجاه و شصت میلادی، بیشتر از چیزی بوده که امروز قابل تصوره. این پروسه زمان و هزینه‌بر بوده. برای مثال یکی از چالش‌های جدی در استفاده از داور خارجی (خارج از دفتر مرکزی ژورنال) مساله‌ی تهیه‌ی کپی‌های متعدد از مقاله بوده. هزینه‌ی کاغذ همیشه برای ژورنال‌ها یه مساله جدی بوده، تا حدی که حتی در انتخاب مقالات هم ملاحظات کاغذی به خرج می‌دادن! در طول جنگ جهانی دوم کاغذ حتی توی بریتانیا [برای روزنامه‌ها و ژورنال‌ها هم] سهمیه‌بندی شد. از سمت دیگه تهیه‌ی کپی‌های متعدد از متنِ نوشته شده، تا قبل ورود دستگاه فتوکپی زیراکس به بازار، دستی انجام می‌شد. در نتیحه با تکنولوژی نیمه‌ی اول قرن، ارسال سیستماتیک مقالات برای داوری خارجی، پروسه‌ی چاپ مقاله رو بسیار بسیار کندتر می‌کرد. با این حال مساله مهم‌تر، متریال ژورنال‌ها بود.
نشریات وابسته به انجمن‌های علمی، اصولا زمانی که اعضای انجمن متریال کافی علمی برای چاپ داشتن، انتشار رو انجام می‌دادن؛ گاه‌نامه‌های علمی اما موظف به چاپ ادواری نشریه بودن. تا قبل از افزایش قابل توجه دانشگاه‌های و موسسات پژوهشی، اصولا گاه‌نامه‌ها انتخاب چندانی درباره‌ی متریال ژورنال‌ها نداشتن و وظیفه‌ی ادیتور فقط محافظت از حسن‌شهرت ژورنال با جلوگیری از چاپ خزعبلات بود، نه بیشتر. با رسیدن به نیمه‌ی قرن بیستم اما حجم پژوهش‌ها و مقالات بیشتر و بیشتر شد. تا به نقطه‌ای رسید که ادیتور و مشورت‌های جزئیش از پس بار مقالات برنمیومدن. داوری سیستماتیک در واقع تلاشی برای کاهش بار کاری ادیتور و تیم‌های ادیتوریال/داوری ژورنال‌ها بود. ژورنال آمریکایی پزشکی/ American Journal of Medicine که به سرعت در تایید یا رد مقالات برای چاپ شهرت داشت، از داوری خارجی برای حفظ سرعت در چاپ مقاله استفاده کرد. تا اواخر دهه هفتاد، اکثر ژورنال‌های مهم اروپایی و آمریکایی استفاده از اشکال مختلف داوری رو آغاز کرده بودن، یا داوطلبانه، یا تحت فشار جامعه‌ی علمی و برای نشون دادن مسئولیت‌پذیری اجتماعی، اجتناب از الیتیسم و تطبیق با متدلوژی علمی. گرچه اصطلاح «داوری همتا» -داوری کار یک دانشمند توسط یک دانشمند، یک همتا و از موضع برابر- چنانچه یکی از دانشمندان بریتانیایی نزدیک به ژورنال Nature گفته، تجلی آمریکایی‌گری‌ئه!

سال ۲۰۲۰، زمان اختصاص پیدا کرده به داوری همتا در آمریکا، ۱۵هزار سال و هزینه‌ش حدود ۱.۵میلیارد دلار بوده. امروز داوری همتا، برساختیه که برآمده از معرفت‌شناسی علمی مدرن تعریف میشه. با این حال به نظر میاد داوری همتا نه نهادی ازلی بوده، و نه به قصد رسالت امروزش به وجود اومده و نه حتی لزوما به لحاظ معرفت‌شناختی شایسته‌ی جایگاهش هست. با این دید تاریخی به مساله، میشه این سوال رو دوباره پرسید و جواب‌های اشتباه بیشتری براش پیدا کرد: «روش علمی چگونه است؟ چطور از آن محافظت نکنیم؟»
چین به شکلی قابل توجه و خودنمایانه (و البته قابل انتظار) بازار in-license رو از آن خودش کرده. علت مشخصه، هوش مصنوعی فازهای مقرره‌گذاری نشده‌ی کشف دارو -فازهای اولیه‌ی کشف و غربالگری و تا حدی هم فاز پیش‌بالینی- رو به شکلی بهینه کرده که منحصرا کمپانی‌های غول دارویی پیش‌برنده‌ش نباشن. بیگ‌فارما هم از این شیفت سود می‌بره، به این صورت که نه تنها خودش با هزینه‌ی R&D کمتر، فرآیند کشف رو به صورت نمایی تسریع کرده، که مراحل اولیه کشف دارو رو به شرکای کوچیک نوآورش می‌سپره (مثل شراکت آسترازنکا و BenevolentAI)، یا پتنت مولکول رو از چینی‌ها می‌خره و مولکول رو وارد فازهای بعدی می‌کنه.
چرا چینی‌ها خودشون ترکیبات رو وارد فازهای بالینی نمی‌کنن؟ ریسک‌هزینه‌ش بالاست و یه شرکت نوآور کوچیک احتمالا اصلا چنین سرمایه‌ای نداره. در واقع بعیده که درخواست IND اونم به FDA در توان کسی خارج از بیگ‌فارما و شرکاشون باشه. چرا شرکت‌های چینی باید تاییدیه‌ی FDA (و نه رگولاتور چینی) رو بخوان؟ تاییدیه‌ی غذاداروی آمریکا گلداستاندارد اثربخشی/ایمنیه و طبیعتا حتی اگه تاییدیه غذاوداروی چینی با هزینه/ریسک کمتری هم همراه باشه، تاییدیه‌ی FDA ارجحه.
با این حال دولت چین می‌تونه از شرکت‌های چینی حمایت‌های خاصی بکنه، به طور خاص مقررات‌زدایی. چند وقت پیش دیدم چین برای یک یا دوتا بیمارستان جواز اتوماتیزه کردن و استفاده از هوش مصنوعی در بخشی از فرآیندها (مثل تریاژ) رو صادر کرده بود؛ حدی از مقررات‌زدایی می‌تونه هزینه‌ی مراحل بالینی رو تا سطحی پایین بیاره که شرکت‌های چینی به جای فروش پتنت، درخواست IND به رگولاتور چینی بدن و به یه بازار جهانی کوچیک‌تر اکتفا کنن.
این مقاله از بیوفارمادیل‌میکرز نیچر از همین روند تقسیم کار بین بیگ‌فارما و شرکتای نوآور چینی صحبت کرده. این مقاله از ده معامله بزرگ ۲۰۲۵ و حضور پررنگ چین توی بازار گفته. این گزارش جی‌پی‌مورگان از فصل سوم ۲۰۲۵ (و بقیه گزارش‌های فصلیش) هم می‌تونه یه بینش عالی از روندهای جاری بازار دارویی بده.
این رشتو جالبه. خلاصه‌ی سوالش اینه که اگه در مقیاس بزرگ غول‌های هوش مصنوعی ناتوان از ارائه راه‌حل‌های مقرون به صرفه به کسب‌وکارها هستن (نمی‌تونن B2B باشن) و محصول صرفا قراره برای مصرف‌کننده نهایی (یا در بهترین حالت بنگاه‌های کوچیک) باشه، شرکت‌های هوش مصنوعی چطور قراره زنده بمونن؟

برداشت من هم همینه که غولی مثل OpenAI داره نون first-mover advantage بودن و متعاقباً منابع عظیمی که وقف پروژه‌ش کرده رو می‌خوره. شاید بتونه فعلا سهمش از بازار شترگاوپلنگ هوش مصنوعی رو حفظ کنه، ولی در درازمدت اصلا حجم این بازار کم میشه و مصرف‌کننده به راه‌حل‌ها به طور مستقیم (و نه یه واسطه‌ی عمومی که باید منابع محدود رو به تسک‌های متنوع تخصیص بده) دسترسی پیدا می‌کنه.

حالا تفاوت GPT2ی بد با GPT3 عالی در چیست؟ تقریبا هیچ چیز! GPT3 همان GPT2ای است که بارها و بارها بزرگ‌تر و عظیم‌تر شده. یعنی از نظر ساختاری هیچ تفاوتی ندارد فقط بزرگ شده است. همین باعث شکست عشقی در افرادی مانند من شد. چرا؟ خلاصه بگویم، کسانی مثل من نمی‌‌خواستند باور کنند که با بزرگ کردن مدل‌ها همه چیز حل می‌شود. دوست داشتند راه‌های خلاقانه‌ای باشد که مشکلات را حل کند. اما حالا وقتی دیدم که فقط با بزرگ کردن مدل، توانستند مدلی بسازند که در همه وظایف بهترین عمل‌کرد را داشته باشد باعث شکست عشقی من شده!


این سوال اما من رو یاد بخش نقل‌قول شده از این پست انداخت. به نظر من در حال حاضر بهترین راه برای غول‌های هوش مصنوعی بازی کردن خارج از زمین متعارفه؛ چاره‌ای نیست مگر تغییر یا بهینه‌سازی فرآیندهای بالادست (نوآوری در فیلدهای انرژی و سخت‌افزار و …) یا تغییر پارادایم در فرآیندهای پایین‌دست (اگه فرض کنیم الان پارادایم غالبی اصلا وجود داره). همه می‌دونن که مدل‌های هایپ‌زده‌ی فعلی هرگز دخلی به AGI نخواهند داشت، همه هم می‌دونن برای اینکه جواب‌های جدی‌تری حاصل بشه، لازمه سوالات جدی‌تری پرسیده بشه.