امشب رو زیر سایهی همین بیدی که به این باد لرزید کمپ کنم... ریش گرو میذارم فردا باز جنگی برم جلو.
اگه چیزی اذیتتون میکنه همون اول یه تِک چسناله کنین. لوس شین. غر بزنین.
اگه نکنین و یهو بعد ماهها بگین آخ.
همه میگن جمع کن خودتو.
اگه نکنین و یهو بعد ماهها بگین آخ.
همه میگن جمع کن خودتو.
زندگی که زیادی گرم و نرم شد، باید با دستهای خودت زیروروش کنی که طرف خنکش بیاد بالا.
همون موقع که دست میزدم من و پا کوبیدم من، باید حواسم میبود که عمر ما کوتاست، چون گل صحراست.
یاس یه آهنگ خونده بود برا امید دادن به سرطانیها، میگفت: "خود من که سر تو رو با این حرفها بُردم... دنیا رو فحش میدم با یه سرماخوردن!"
درد هرچی کوچیکتر باشه زرنالهش بیشتره. چون ادمی که بزرگتر از اون رو دیده باشه دیگه دم نمیزنه سر کوچیکش.
درد بیدردی علاجش آتش است
آتش است آقاجان.
درد هرچی کوچیکتر باشه زرنالهش بیشتره. چون ادمی که بزرگتر از اون رو دیده باشه دیگه دم نمیزنه سر کوچیکش.
درد بیدردی علاجش آتش است
آتش است آقاجان.
عزیزی که فکر مهاجرت تحصیلی توی سرته و استرس داری از پسش برنیای و یه کم هم تنبلی.
موسسه اعزام دانشجو داره گوشِت رو میبُره. کاری که قراره با حداقل ۱۰ میلیون برات انجام بده رو میتونی با یک دهم این هزینه انجام بدی خودت.
از ما گفتن.
موسسه اعزام دانشجو داره گوشِت رو میبُره. کاری که قراره با حداقل ۱۰ میلیون برات انجام بده رو میتونی با یک دهم این هزینه انجام بدی خودت.
از ما گفتن.
دو ساعتی هست خیره شدم به گوشیم دنبال شغل دوم. اونقدر که چشمام خسته شد و انرژی ندارم بشینم پای شغل اولم! :))
پارادوکس دلتنگی برای خانواده و استرس برای برگشتن به محیط خانواده، برای کسی مث من که راهش رو جدا کرده، تلخیِ مطلقی داره که ترکیبیه از عذاب وجدان، سرزنش، نوستالژی و در کمال تعجب، وقتی بعد تمام استرسها بالاخره برمیگردی خونه... آرامش.
هربار هم دلت میخواد یه جایی بنویسی که یادت بمونه آقا دیدی شِر بود بدفاز بودنت؟ دیدی اومدی روبراه شد همه چی؟ ولی نمینویسی، بنویسی هم نمیخونی.
بحث بیمعرفتی نیست. بحث رازهایی که نمیگی مبادا ترک برداره مادر. بحث خبرهاییه که نمیرسونی مبادا خواهر و برادر برن تو خودشون یا پدر رو خیره کنه یه گوشه.
اگه برنمیگردیم خونه واسه این نیست که دلمون تنگ نمیشه یا بیمعرفتیم، واسه اینه دلمون نمیآد ببینن این بیرون چه گرگهایی شدیم ناچار.
شایع گوش نمیدی دیگه مامان جان. گوش نمیدی. وگرنه میدونستی
"یه روزایی دلم هوس خونه می کرد!
می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم.
نشد اما یه بار حس کنم رو سفیدم...
چقدر لازمم بودی!
روی ماه تو و
من و
یه چای معمولی."
پ.ن: این پست از وقتی تو سرمه که پست کانال همسایه، "ناخلف خانواده" رو خوندم. از دل مینویسه لاکردار. اسم خودشو نمیدونم نپرسین. ولی شبیه مسعود هاست.
هربار هم دلت میخواد یه جایی بنویسی که یادت بمونه آقا دیدی شِر بود بدفاز بودنت؟ دیدی اومدی روبراه شد همه چی؟ ولی نمینویسی، بنویسی هم نمیخونی.
بحث بیمعرفتی نیست. بحث رازهایی که نمیگی مبادا ترک برداره مادر. بحث خبرهاییه که نمیرسونی مبادا خواهر و برادر برن تو خودشون یا پدر رو خیره کنه یه گوشه.
اگه برنمیگردیم خونه واسه این نیست که دلمون تنگ نمیشه یا بیمعرفتیم، واسه اینه دلمون نمیآد ببینن این بیرون چه گرگهایی شدیم ناچار.
شایع گوش نمیدی دیگه مامان جان. گوش نمیدی. وگرنه میدونستی
"یه روزایی دلم هوس خونه می کرد!
می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم.
نشد اما یه بار حس کنم رو سفیدم...
چقدر لازمم بودی!
روی ماه تو و
من و
یه چای معمولی."
پ.ن: این پست از وقتی تو سرمه که پست کانال همسایه، "ناخلف خانواده" رو خوندم. از دل مینویسه لاکردار. اسم خودشو نمیدونم نپرسین. ولی شبیه مسعود هاست.