مشکل از اونجا شروع شد که به آشناها گفتیم دوست و دوستها رو رفیق دونستیم.
نگم دیگه از داداش.
نگم دیگه از داداش.
با آدمایی هممسیر شو که دارن میرن جلو. وگرنه پشتسرت رو خودت هم بلدی و برای درجازدن هم نیازی به همراه نیست.
بچه که بودم فکر میکردم وقتی با ماشین میایم بیرون از خونه، باید از همه سبقت بگیریم. به نظرم انصافانه نبود که از خیابونهای فرعی با یه نقطه استارت جلوتر میپیچیدن جلوی بابا. همیشه فکر میکردم پس کی میشه یه بار هم ما جلو باشیم و تمام ماشینای شهر ازمون عقب بمونن. فکر میکردم رالیه و آدمای توی ماشینها همه دنبال بردن.
بزرگتر که شدم فهمیدم
درست فکر میکردم.
بزرگتر که شدم فهمیدم
درست فکر میکردم.
امروز رفتم طرح سنجش، کمک کنم.
توی بخش شنوایی مشغول شدم. به دختربچهه گفتم: بگو "جوجه" عمو.
گفت: جوجه عمو.
بسیار بهجا بود.
توی بخش شنوایی مشغول شدم. به دختربچهه گفتم: بگو "جوجه" عمو.
گفت: جوجه عمو.
بسیار بهجا بود.
پسربچه نمیخواست بیاد تو.
مامانش هلش داد جلو، گفت برو، داییه!
بچه یه نگا به من انداخت، یه نگا به مامانش. دوباره یه نگا به من.. با بغض گفت: دایی نیست که!
مامانش هلش داد جلو، گفت برو، داییه!
بچه یه نگا به من انداخت، یه نگا به مامانش. دوباره یه نگا به من.. با بغض گفت: دایی نیست که!
میدونم راه آسونش چیه.
ولی ما همونایی هستیم که بچگیمون روی تاب وایمیستادیم، از سرسره بالا میرفتیم و الاکلنگ رو نگه میداشتیم.
ولی ما همونایی هستیم که بچگیمون روی تاب وایمیستادیم، از سرسره بالا میرفتیم و الاکلنگ رو نگه میداشتیم.