یه استخون کوچیک حس میکنی وسط یه لقمهی خوشمزه که دیگه آخرهای زبونته. دیره واسه درآوردنش.
چارهای نیس، قورتش بده.
چارهای نیس، قورتش بده.
پروژه رو بعد ۸۰ روز کار بیوقفه تحویل دادم. الان احساس میکنم دستم رو کَندم، ایمیل کردم واسه رئیس!
یه جوری حریص شدم واسه بالارفتن که اگه همین الان کلاه گروهبندی رو روی سرم بذارن داد میزنه: سالاااااازار!
هر روزم یه بازی داستانی اول شخص پر از چالشه که شب سیوش میکنم و فردا ادامهش میدم. هدف؟
پیشرفت. پیشرفت. پیشرفت.
پیشرفت. پیشرفت. پیشرفت.
هشت ساله بودم که خط قرمز پخش شد. هیچی یادم نیس از جزئیاتش.. همینقدر یادمه که این بود زندگیای که میخواستم تو جوونیم. همین. همین که با رفیقام، به امید یه هوای تازهتر..بگیم از رفتن و بخونیم از سفر!
نه دیگه نشد. دیگه این هفته رو بلیت میگیرم بریم انزلی!
نه دیگه نشد. دیگه این هفته رو بلیت میگیرم بریم انزلی!
یه وقتام آدم زود قضاوت میکنه. عالم و آدم میریزن سرش که چرا. دیر که میشه، میبینن حق داشته و یه چیزی میدونسته که گفته! ولی خب. دیگه همینه که هست.