این روزا که روزی ۲۰ صفحه ترجمه میکنم و باز یه چشمم به تقویم و ددلاینه، یادی میکنم از دوران دانشجویی و کلاسهای ترجمه که یه صفحه داستان رو از این دوشنبه تا دوشنبهی بعد، میپیچوندم و ترجمه نمیکردم.
واقعا دانشگاه حتی نصف راه هم نیست.
واقعا دانشگاه حتی نصف راه هم نیست.
یه دورهای هم بود با هر پست کانالم، گوشی همخونهم بندری میزد.
خوشبختانه از سرش افتاد.
خوشبختانه از سرش افتاد.
اگه یه روز همه تصمیم بگیریم که ۲۴ ساعت چَت نکنیم، تا نیمه شب اون روز، نصف سوتفاهمهای دنیا حل میشن.
تو بیشتر کانالها حداقل یه نفر هست که اگه لیو بده، ادمین کلا کانال رو میپوکونه.
مشکل هام مث سنجابی میمونن که با چکش میکوبم تو سرش، از یه سوراخ دیگه میاد بیرون.
و هزاری سوراخ.
هزاااری سوراخ.
و هزاری سوراخ.
هزاااری سوراخ.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
کار اشباهتو توجیه نکن، با یه چایی از دلم در بیار.
یارو تو خیابون کیک یزدی تعارف میکنه، میگم عه مبارکه! ممنون!
میگه خواهش، فقط فاتحه یادتون نره.
میگه خواهش، فقط فاتحه یادتون نره.