هنوز یه جایی توی خونهی پدریم، ظهر جمعهست و دارم یه دایناسور اسباببازی رو از روی موهای مشکیِ بابا میبرم روی دماغش.
فقط دیگه کسی ما رو نمیبینه.
فقط دیگه کسی ما رو نمیبینه.
الان یهو فهمیدم شرایطم جوریه که اراده کنم میتونم همین الان، همین الان، تنها و با یه کوله بزنم به جادهی ناکجا.
به خود رشک ورزیدم.
به خود رشک ورزیدم.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
خیلی از آدما هستن که حکم همون «آش کشک خاله» رو دارن تو زندگیمون.