بابای من اگه مامانم نبود، تو همون ۱۸ سالگی من و داداشمو هم فروخته و "تبدیل به احسن" کرده بود.
"راز جنگل" رو باز می کردیم دماغمون پر میشد از هوای درختا. شیش میاوردیم باد می پیچید تو موهامون. یکی زیر یه درخت، کوچولو بودیم و سایه لازم.
کاش منم یه پسر نوجوون سریال ایرانی بودم با یه کیسه بوکس آویزون از سقف اتاقم. ولی متاسفانه دواتم توی دو بند انگشت قوطی.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
صدای آهنگو زیاد میکنیم که صدای مغزمونو نشنویم.
زندگیم اگه سیت کام بود، الان اون وقتیه که به بهانه ی مسافرت کاری از اپیزودها حذف میشدم.
احساسات گاهی مث یه ماهی زنده میمونن که از دریا کشیده باشنش بیرون.
احساساتتونو کنترل کنید.
احساساتتونو کنترل کنید.