جایزه awkward مومنتترین لحظه امشب رو هم میدیم به لحظهای که مشتری کنارم گفت "سپهر جان؟" و من و دوسپسرش همزمان گفتیم جان؟
✍183
دوست بریتیش داشتن اینطوریه که وقتی داره حرف میزنه همهش استرس دارم وقت Listening آیلتس بگذره و گزینههای درست رو رد کرده باشم. خب مرگ. سگ دنبالت کرده مگه.
✍141
جهانبینیم جوری داره زیر و رو میشه انگار یه بوکسور حرفهای گوشهی رینگ گیرم آورده و بارها و بارها به سر بدون محافظم مشت زده. مغزم داره توی سرم جابهجا میشه. دارم انسان بودن رو با تمام نقصها و معجزههاش میفهمم. میجنگم. با خودم. با دیگران. با محیطم و با سرنوشت.
✍78
یادمه مهرناز میگفت شاید باورت نشه اما در سیسالگی هم میشه احساسات جدیدی رو تجربه کرد که تا قبل از این نمیدونستی توی جهان وجود دارن. چیزی فراتر از غم و شادی و خشم و... و حالا من در ۳۱ سالگی، موندم چه کنم با این همه ناشناخته.
✍110
میدونستم خیلی خیلی خیلی سخته.
ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت شد.
ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت شد.
✍98
هر نیازی محترمه.
اما بعضی نیازها باید اونقدر گرسنه بمونن تا بمیرن! یک مرگ محترمانه.
اما بعضی نیازها باید اونقدر گرسنه بمونن تا بمیرن! یک مرگ محترمانه.
✍117