معنای زندگی باید چیزی بین درد و لذت باشه. نطفهی ما با لذت بسته میشه و با درد به دنیا میایم و عمر کوتاهمون میدون نبرد این دو مفهومه.
✍110
چرا شکر رو ترک کنم وقتی بخوای نخوای چند وقت دیگه You're gonna gimme some sugar؟
✍76
مهاجرت آدمها رو عوض نمیکنه.
مهاجرت آدمها رو میکشه و یه آدم جدید میذاره جاشون.
مهاجرت آدمها رو میکشه و یه آدم جدید میذاره جاشون.
✍143
آرامش خونه رو توی آشوب کار پیدا کردم و این بده. این خیلی بده. بهش که فکر میکنم دلم میخواد توی محل کار بخوابم و برنگردم توی خونهای که تو رو نداره.
✍121
بله. ۳۱ سالگی کمی دیره برای تمام و کمال رسیدن به این باور که فقط خودتی و خودت. خودت باید بزنی دهن خودتو سرویس کنی و خودت باید دست خودت رو بگیری.
✍125
جایزه awkward مومنتترین لحظه امشب رو هم میدیم به لحظهای که مشتری کنارم گفت "سپهر جان؟" و من و دوسپسرش همزمان گفتیم جان؟
✍180
دوست بریتیش داشتن اینطوریه که وقتی داره حرف میزنه همهش استرس دارم وقت Listening آیلتس بگذره و گزینههای درست رو رد کرده باشم. خب مرگ. سگ دنبالت کرده مگه.
✍138
جهانبینیم جوری داره زیر و رو میشه انگار یه بوکسور حرفهای گوشهی رینگ گیرم آورده و بارها و بارها به سر بدون محافظم مشت زده. مغزم داره توی سرم جابهجا میشه. دارم انسان بودن رو با تمام نقصها و معجزههاش میفهمم. میجنگم. با خودم. با دیگران. با محیطم و با سرنوشت.
✍77
یادمه مهرناز میگفت شاید باورت نشه اما در سیسالگی هم میشه احساسات جدیدی رو تجربه کرد که تا قبل از این نمیدونستی توی جهان وجود دارن. چیزی فراتر از غم و شادی و خشم و... و حالا من در ۳۱ سالگی، موندم چه کنم با این همه ناشناخته.
✍108
میدونستم خیلی خیلی خیلی سخته.
ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت شد.
ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت شد.
✍91
هر نیازی محترمه.
اما بعضی نیازها باید اونقدر گرسنه بمونن تا بمیرن! یک مرگ محترمانه.
اما بعضی نیازها باید اونقدر گرسنه بمونن تا بمیرن! یک مرگ محترمانه.
✍105