خودت رو دوست داشته باشی هر روز با انگیزهی "لذتبردن از خودت بودن" بیدار میشی و این احتمالا احساس جالبیه.
✍88
تو نمیتونی من رو بترسونی.
نهایتا بتونی برسونی.
نبش همین کوچه پیاده میشم، مرسی.
نهایتا بتونی برسونی.
نبش همین کوچه پیاده میشم، مرسی.
✍85
باید به خودم یاداوری کنم هر قهوهای که از بیرون میگیرم معادل سه ساعت تحمل کارفرماست. ارزشش رو داره؟ نه. قطعا نه.
✍85
به عنوان پدر درونگرایان ایران یهذره عجیبه برام که اخیرا از دیدن آدما انرژی میگیرم.
✍85
ولی بچهها گاهی پشت این 7071 ایرانسل که ریجکتش میکنیم، آدمه ها. من پارسال یه بار دستم خورد جواب دادم طرف علنا پرسید چرا قبضت رو ندادی.
گفتم نداشتم خب! عه. شرم میدین چرا.
گفتم نداشتم خب! عه. شرم میدین چرا.
✍110
دلم یه خونهی تمیز و آروم میخواد که زن و مردش کارمند و دانشجو نیستن و همدیگه رو میبینن. دلم میخواد زندگی کنیم. از دویدن و از شلوغی و از خستگی و از خواب!گاه بودن این خونه خستهم و داری زندگیم رو میخوری تورم. داری جوونیم رو میبلعی خاورمیانه.
✍167
صبح جمعه است و من آدم دقیقی هستم. قرار بود برویم دیت صبحانه. اما بیدار شدی و حبوباتی را که دیشب پخته بودند بستهبندی کردی بگذاری توی فریزر و دیر شد. آشپزخانه را تِی کشیدم و دیر شد. ظرف شستیم و دیر شد. جارو کشیدم و دیر شد. چای گل و دارچین دم کردم و دیر شد. روبهروی آینه نشستهای. پلیوری را که وقتی در ۲۰ سالگی خریدم نمیدانست روزی میآیی و میپوشیاش را پوشیدهای و خط چشم میکشی و "شاعر همیشه با کلت" را میخوانی و مُرید خط چشمهایت میشوم و دیر میشود. به "حالمون بده!" که میرسی میگویی چرا باید اول صبح سیصدبار بگم حالمون بده؟! و دیگر نمیخوانی و دیر میشود. حالمان بد نیست و دیر میشود. چای میریزم و دیر میشود. بشود. دیر بشود. کدام جهنمدرهای میخواهم بروم وقتی تو اینجایی و حالمان بد نیست؟
✍221
فاصلهی من تا دنیای فانتزی به دیدن یه زن میانسال با جورابهای پشمی و کفشهای بندی نارنجی وابستهست. اون زن دیگه خانم ویزلیه و دیگه اینجا پردیس کتاب نیست، فلوریشاندبلاتزه!
✍75