یادمه یه روز توی ۲۰ سالگی، یه رفیق دورهای بهم گفت: چرا فکر میکنی زندگیت یه کتابه که خودت نوشتی و اول و آخرش رو میدونی؟ تو چی میدونی توی آینده چی میشه؟
ده سال از اون حرف میگذره و من امروز توی همون آینده ایستادم. تمام چیزهایی که ننوشته بودم، شد. خوب و بد. راست میگفت رفیقمون. خوبه این رو یادم بمونه امروز که دارم به وحشت احتمالی دو سال دیگه فکر میکنم.
ده سال از اون حرف میگذره و من امروز توی همون آینده ایستادم. تمام چیزهایی که ننوشته بودم، شد. خوب و بد. راست میگفت رفیقمون. خوبه این رو یادم بمونه امروز که دارم به وحشت احتمالی دو سال دیگه فکر میکنم.
✍5
پیسپیس!
گوشت رو بیار جلو، یه راز: بحران سیسالگی فقط مال قبلشه. بعدش هرچیزی که میبینی یه فرصت و یه انگیزهست.
گوشت رو بیار جلو، یه راز: بحران سیسالگی فقط مال قبلشه. بعدش هرچیزی که میبینی یه فرصت و یه انگیزهست.
✍7
حالم شبیه حال نگهبانان دیواره. دیشب رو با چشم باز خوابیدم با علم به اینکه صبح لشکر وایتواکرها میرسن. سرده. تا دندان مسلح و آمادهی جنگم.
✍5
پدربزرگی برای نوه، دو نان پنجرهای خرید.
شیرین بود و ماندگار تا ۲۰ سال بعد.
شیرین بود و ماندگار تا ۲۰ سال بعد.
✍4
منم عاشق زمستونم اما به نظرم واقعا هر فصلی سه ماه بسه براش. دلم لک زده برای بارون و رعد و برق بهار.
✍6
نه کارمند دولتم نه شاگرد مغازهم نه دانشآموز و دانشجو، نه اصلا ساعت کاری رسمیم صبحه. ولی یه روز ۵ صبح بیدار نشم زندگیم حداقل سه روز عقب میافته.
✍2