همونجایی که کسی ازت پرسید "باز" چی شده؟ بدون هیچ اعتبار و احترامی برای غم و خشمت نذاشتی بمونه. مخاطب "باز"ها نباش.
از "باز"ها فرار کن.
از "باز"ها فرار کن.
✍7
اول از سرش بازت کرد، بعد از پا انداختت، بعد از چشمت افتاد و آخرش از دستت داد.
این بود حکایت دل دادن و دل گرفتنت.
این بود حکایت دل دادن و دل گرفتنت.
✍2
ده، بی، سی، چِل، پنجا، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. وقتی رسید به صدتا... دلار میشه سیصدتا.
✍1
نه همدردی میخوام، نه همدلی. یکی بیاد تمومم کنه. من اون تکه میوهی آخر رانی، من اون قطرههای آخر سرم، من ته جوهر خودکارم. تموم نمیشم چون ناتوانم، دورم نمیندازن چون حیفم.
✍2
Forwarded from کوچهی بینام
من الان حس و حالم مثل پیمان معادی توی فیلم برادران لیلا هست، از ناباوری و استرسِ قیمتا نزدیکه بالا بیارم.
✍1
دورههای زمانی متفاوت توی زندگی عطرهای متفاوتی دارن که باید با بینیِ دل حسش کرد. عطری که با چند سال تاخیر میرسه. بوی امروز رو سه سال دیگه حس میکنم. بوی دورانی رو که من و تو توی این شهر، اینطوری میدویدیم.
✍2
با نقد کتاب کتابخانهی نیمهشب به دیجیمگ برگشتم. مثل همیشه، خوشحال میشم کامنتهاتون رو بخونم و حتماً جواب میدم.
✍1
اینایی که میگن "آدمها هيچوقت تغییر نمیکنن" یه مشکل بزرگ دارن. اون هم اینه که دنبال تغییردادن بقیهن. شما روی خودت کار کن، بعد میبینی که هم تو و هم آدمها تغییر میکنین. خوب هم تغییر میکنین.
✍2