این همه بازی خوب، این همه کتاب خوب، آب، گربه، عشق و رفیق و خانواده، فیلم و انیمهی خوب، غذای خوشمزه، ورزش، درآمد، حس خوب رسیدن به هدف.
حتی یکی از اینها رو هم داشته باشم یعنی زندگی خوبه. زندگی با همهی سختیهاش خوبه و ارزششو داره.
حتی یکی از اینها رو هم داشته باشم یعنی زندگی خوبه. زندگی با همهی سختیهاش خوبه و ارزششو داره.
فکر میکنیم کتاب خوندیم و تراپی رفتیم و معنا ساختیم و زخممون رو میشناسیم و باهاش رفیقیم و ازش حرف میزنیم.
اما اصل زخم همون لحظهایه که در موردش حرف نمیزنی. نه توی اون لحظه و نه تا آخر عمرت.
اما اصل زخم همون لحظهایه که در موردش حرف نمیزنی. نه توی اون لحظه و نه تا آخر عمرت.
✍2
امشب نگهبان دیوارم انگار.
شام و شراب رو با یاران موافق خوردم:
ران مرغابی و خوراک سیبزمینی با دورچین سبزیجات کوهی و توتهای وحشی و نان گرم به همراه کهنهشراب رسیده از تاکستانهای پایتخت تابستانی.
میدونم که فردا نایتکینگ و مردمان مردهش سر میرسن و شیپورها به صدا درمیان و جنگ آغاز میشه و من از نو، شمشیر میکشم.
امشب اما پلکهام سنگینترند از ترس و دلهرهی فردا.
زندگی شاید همینه.
خواب گرم بین دو جنگ.
شام و شراب رو با یاران موافق خوردم:
ران مرغابی و خوراک سیبزمینی با دورچین سبزیجات کوهی و توتهای وحشی و نان گرم به همراه کهنهشراب رسیده از تاکستانهای پایتخت تابستانی.
میدونم که فردا نایتکینگ و مردمان مردهش سر میرسن و شیپورها به صدا درمیان و جنگ آغاز میشه و من از نو، شمشیر میکشم.
امشب اما پلکهام سنگینترند از ترس و دلهرهی فردا.
زندگی شاید همینه.
خواب گرم بین دو جنگ.
ذات انسان در برابر قدرت ضعیفه. مهم نیست کی هستی و توی کدوم قرنی و طرف مقابلت کیه. تو اگه کارفرما باشی و اون کارمند، تو اربابی و اون برده.
✍1
سیستم هنوز سیستم بردهداریه. به بردهها غذا و جای خواب داده میشد. به کارمند دستمزد داده میشه تا غذا و جای خواب رو تهیه کنه که خب اون هم با این قیمتهای ایران اگه هنوز سیستم فئودالی بود به نظرم به صرفهتر بود.
✍1
من چشمهام سگ نداره، اخلاقم هم سگ نیست. ولی در من سگی هست دونده. صبح که میشه جوری تا شب میدوه که مجید مجیدی باید بیاد ازش فیلم بسازه.
اسمش رو هم بذاره سگِ آسمان.
اسمش رو هم بذاره سگِ آسمان.
روانشناس بودن احتمالا ساده نیست. واکنشهای کودکانه و انتقالها و بازیهای روانی رو از عزیزترین عزیزانت میبینی و میدونی ریشه در یک زخم عمیق داره قطعا اما نمیتونی دهنت رو برای کمک باز کنی چون توی این نقش نه تو روانشناسی نه اونا مراجع.
✍1
چهار ساعت و نیم از جلسه دونفرهم با کارفرما میگذشت که حس کردم دیگه نمیکشم. صبر کردم ته یکی از جملههاش نقطه بذاره بالاخره و توی مکثی که ایجاد شد، رکوراست گفتم "دکتر من دارم خاموش میشم. نیاز به استراحت دارم." و بزرگوار به خودش اومد و خداحافظی کرد.
یه وقتهایی باید حرف بزنی پسر.
باید قوی و قاطع حرفت رو بزنی.
یه وقتهایی باید حرف بزنی پسر.
باید قوی و قاطع حرفت رو بزنی.
✍1
قدرت، لباس عادت میپوشه.
به پینهی دستهات و دلمهی زخمهات نگاه میکنی و چون دیگه درد نداری، میگی "عادت کردم."
عادت نکردی.
قویتر شدی.
به پینهی دستهات و دلمهی زخمهات نگاه میکنی و چون دیگه درد نداری، میگی "عادت کردم."
عادت نکردی.
قویتر شدی.
✍3